نیمکت...
از کنـارِ نــیمکتـــ هـای خالـےِ پارکـــ ..
طـورے که انــگار کـسی ..
در نـیمکتـــ هاے آخـرین ..
انـتـظـارمـ را میکـشد ..
و بـه آنجـا کـه میــرسمـ ..
بایـد ..
وانمـود کنمـ ..
کـه باز هــمـ دیــر رسیــده امـ ! . . . / .
از کنـارِ نــیمکتـــ هـای خالـےِ پارکـــ ..
طـورے که انــگار کـسی ..
در نـیمکتـــ هاے آخـرین ..
انـتـظـارمـ را میکـشد ..
و بـه آنجـا کـه میــرسمـ ..
بایـد ..
وانمـود کنمـ ..
کـه باز هــمـ دیــر رسیــده امـ ! . . . / .
دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!
عاشق شدن چیزساده ایست
مهم عاشق ماندن است
بی انتها...
بی زوال...
تاابد...
بی منت....
با چتـــر باشم
یا بدون چتر….
فرقی نمیکند …
” بی او خیــــــس بارانم “….
به چـشـمـهـایـت بگــو . . .
نـگـاهـم نـڪـنـنـد .
بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم
سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد . . . !
نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا . . .
نـه !
حـواسـم نـیـسـت . . . عـاشـقـت مـی شـوم…!!!
سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ
بـه کــلاغ میــ ــگویــد:
هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن
فقـــط تنهــام نــذار!!
خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب !
هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد !
این جمع پر از تنــــهاییست…
گفتی دوستت دارم و دلم لرزید
گفتم به عشق تو زنده هستم و دلت راز دلم را فهمید
گفتی مال توام ، گفتم بدجور گرفتار توام
بگو از احساست تا بگویم از لحظه های عاشقی مان
بگو از حال و هوای قلبت تا بگویم از خاطره های شیرینمان
گفتی همیشه به یاد توام ، گفتم هنوز هم خیره به عکسها
ی توام
گفتی سحر شده و هنوز به عشقت بیدارم ،
گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم
بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ،
تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم
گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ،
گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد
گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ،
گفتی یاد توام ، اگر هم نباشی باز هم درگیر انتظار به تو رسیدنم
گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ،
طاقت ندارم حالا بیا در کنارم ، من آن آغوش گرمت را میخواهم ....
تو را تا ابد اینجا میخواهم ، که همیشه بمانی ،
همیشه همینجا دستان مرا بخواهی
که بگیری دستانم را ، بفشاری هر دوی آن را ،
بگویی همیشه میمانی ، هیچگاه غزل رفتن را نمیخوانی
گفتی دوستت دارم و دلم لرزید ،
چشمانم جز قطره های اشک در چشمانت چیزی را ندید،
هیچکس جز من و تو این راز عاشقانه را نفهمید!
چه کهکشان زیباییست راه نگاه تو ، چه زیباست این دنیای عاشقانه ی تو
چه خوشبختم از اینکه تو را دارم ..
اینبار هم تو گفتی دوستم داری و دو تا به نفع تو ،
دلم دیوانه شده از دست محبتهای تو!

ازاتش پرسیدند محبت چیست؟گفت:ازمن سوزانتر است
ازمهربانی پرسیدندمحبت چیست؟گقت:ازمن مهربانتراست
ازخودمحبت پرسیدند محبت چیست؟گفت:من نگاهی بیش نیستم
من دلم میخواهدخانه ای داشته باشم پردوست
کنج هردیوارش دوستهایم بنشینندارام
گل بگویندوهمه گل شنوند
شرط واردگشتن شست شوی دلهاست
شرط ان داشتن یک دل بی رنگ وریاست
بردرش برگ گلی میکوبم روی ان برگ نویسم ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد هرگز
خانه دوست کجاست