زمانه قاتل

شب از پی شب

و کام از پی کام

فرو می رود

در دهان زمان !!

زمان دگر باز نمی ایستد ،

همواره در پی قتل عام لحظات ،

دست در دست

داس خونین خود

درو می کند ،

هر چه بود و نبود را !!

زمان

جهان را می درد ،

مکان را می شکند ،

زبان را تهی می کند از گفتار !!

گفتار از هر چه بودست !!

زمان ،

قاتل خاموش روزگار من !!

همدست با عشق ،

عمر را به صلیب میکشند !!!!


وقتی ها

بگذار ،

سکوت کنم این تنهایی را !

بگذار ،

فریاد بزنم  این سکوت را !

وقتی

از دیوارها ناله بر می خیزد !

وقتی

از زمان جز تنهایی نمی بارد !

وقتی

وقتی ها بازیگرند ،

در این هیاهوی بی کسی !!

بگذار ،

باران قصه گو باشد

و من بازیگر

قصه به پایان نخواهد رسید ،

وقتی ،

هنوز چشمانی دارم !!!!!!


مردی !!!!

مردی دست به آینه می کشد

تا پاک کند غبار از چهره خود!!

مردی به صندلی تکیه داده است

به آنسوی پنجره می نگرد

به دنبال جستجوی رفتنیست!!

مردی زانو بغل کرده ست

چشمان را به زمین دوخته ست

تا نبیند کسیِ

چیزی را!

مردی روبه دیوار کرده ست!!

مردی سلانه سلانه راه می رود

باران به سرش می کوبد!!!

مردی چهار چوب درب را سخت می فشرد!!

زنی اما

می رود

آخرین نگاه را از آینه می گیرد

باران به سرش می کوبد

در قاب پنجره گم می شود!!!!!

برو،بگذار باران ببارد!

حالا

که همه چیز رای به رفتنت می دهند

تردید نکن برو!!

مرا با بغضی

تنها بگذار 

که راه را بر گلویم می بندد!

باران پشت شیشه

تمام سعی خود را می کند

تا بغضم را بشکند!

برو

من با این باران به باور می رسم!

بارانی که همه چیز یادم  می آورد

جز تو را!

جهان پیش روی توست،

همان که پشت سرم نشسته است!

پشت سرم نشسته است

با خنجری که خاطرات می خوانیمش، مرا مجروح خواهد کرد!

برو!!!!!

بگذار بغضم بشکند

باران ببارد

خنجر بکوبد!

اما برنگرد

بگذار خنجر در این باران بی وقفه

کارش را بکند!!!

برو!

مامن امن

دلم

عجیب

آرام است

با آنکه

می داند

میآیی

اما آرام

نشسته است

مآمنی امن

برای خویش دست و پا کرده است

مامنی به آرامی آغوش خدا!!!!

دیوار

تو از کنارم

گذر کردی

به آسانی

گذر از کنار

دیوار!!!!!

و...

من بی تفاوت

به خود می گریستم

نخواستم بفهمی

که دلم

دگر در سینه ام

نیست!!!!!

 

گاهای بیحرف

چقدر بده که بعضی وقتا،

آدم حرفی

واسه گفتن نداشته باشه!!

حتی نتونه بخنده!

حتی نتونه...

فقط و فقط

گاهی آدم باید

گریه کنه!!!

 

به زندگی

خوش آمدی...!!!

برای

...!!

مردن

آماده باش!!!!!

ترجمه تاریخ

من  ترجمه ی

تمام ادوار تاریخم!

...!!!

من

انسانم!!!!!!

زمان

ساییده شدن

با

سنگ زمان

بدترین نوع

الماس

شدنه!!!

گمشده

به

درون خود

فرو می روم

به دنبال گمشده ای...

درون وبرون

هزاران نقش

گرفته است

درون       عشق!!!

برون        رنگ!!!

سایه

به دیوار تکیه داده بود

و تنهایی را ٬

که در دوردست می دید ٬

می بلعید!!!

لکه ای سیاه از او ساخته بود

خورشبد که در فاصله ای نزدیک بر دیوار

نقش بسته بود!!

تنها همدمش بود

لال٬کر٬سیاه و تنها بود!

تنهایی دردیست که تنها مرگ می تواند مداوایش کند!

وگرنه

می کشد٬

هرروز هر آن...

"از آدمهای بزرگ مجسمه می سازیم و

دورشان نرده می کشیم.اگر بخواهیم مثل

آدم بزرگها فکر کنیم

باید بین خودمون و آدما نرده بکشیم."

آره!!

نرده!

آهنی٬چوبی٬سیم خاردار٬شیشه ای وگاه آجری!

نازک٬

ظخیم٬

نامرئی! هر کدام یک جور٬

گاهی هم سکوت!

به تمام معنی ٬

سکوت!!!

 

گاه فرسنگ ها فاصله است

میان اشک و چشمانم!!!

گاه فاصله به اندازه ی ٬

پلک زدن کوتاست!!

کنارم که باشی با این فاصله ها کنار می آیم

خدای ٬خوب٬خوب٬خوب.

آبادی ما!!!

در آبادیم

سنگ روی سنگ سوار شده اند !

زندانها زینت داده شده

هر کدام رنگی ٬طرحی٬شکلی...

من اما تنها... 

راهها همه بیراه

رهروان همه گمراه...

دیوارها رو به آسمان

آسمان اما تنها...

خورشید می درخشد تنها...

پرتوی نوری مانده است.

پشت سکوت پنجره

به من و ما می نگرد!!!

در جهانی که پر است از نور

ما چرا تنهاییم...

ماچرا بی وقفه ساکتیم...

ماچرا همه سایه ایم...

ما چرا تنهاییم...

ما چرا می گرییم...

سههمان از آسمان قفسی ست

که درآن همه چیز هست و نیست!!!

گرد خود می گردیم

سایه مان روبه رویمان افتادست...

هیچ کس حتی لختی سر ز برف

بیرون نمی آورد ٬ تا ببیند که جهان همه به گل نشسته اند!!!

در عجبم

از دلنشینی گریبانهایمان

که رهایشان نکردیم.

و چه ارزان فروختیم محبوبه را و

ندیدیم غوغایش را نیمه شب...

ظلمت شب همه چیز را از ما گرفت!!

حتی خودمان را!!

انسان

من اینم ...

گاه شادم ...

گاه غمگین ....

گاه  آرامم وگاه پر از اضطراب ...

من اینم ...

گاه سرد و گاه به گرمای آتش ...

گاه گنه کار و گاه "قدیس".

گاه به راه و گاه بدنبال راه و گاه گمراه ...

من اینم و از اینم گریز نیست.

گاه به سوی خدا و گاه ...

گاه سر افکنده و گاه مغرور.

من اینم ...

گاه انسان و گاه به دور از انسانیت ...

گاه بنده وگاه خدا ...

گاه روح و گاه شیطان ...

من اینم...

سرزنش در من راه ندارد،سرشته شده گلم اینچنین ...

گاه گلم ،گاه اشرف مخلوقات .

گاه سر به سجده وگاه سجده گاه ...

اینچنین نوشته شده لوح وجودم ...

این منم که به کدام سو روم ...

گاه می کشم و گاه کشته میشوم ...

گاه هدایت می کنم و گاه هدایت می کنم ...

گاه دلیلی بروجود خدا و گاه وسیله اثبات شیطان ...

چرا که وجودم دو بعد دارد،نیم خدایی و نیم شیطانی ...

این منم که به کدام سو روم ...

گاه سیب می خورم و گاه خاکستر درغذا می ریزم تا نبرم لذتهایی

که مرا دور می کنند از خداوند!!!!!!

چشمانت

آنگاه که چشمانت به زمين بود،
در تکاپوي چشمانت بودم...
توانايي نگاه به چشمانت درمن نيست...
به چشمانت که نگاه ميکنم انگار خورشيد در من زل زده است .
مسخ مي شوم...
آنگاه توانايي زيستن از من گرفته مي شود،
 بدون تو...
 بدون چشمان تو...

ديوانگي

گاه،گاهي
به چشمانم خيره مي شدي
و
من گاه و بي گاه "ترا" ديوانه مي شدم!!!!!

فکر نمي کردم اينچنين فراموشم کني...
 فکر مي کردم
باهم، چنگ مي اندازيم بر بودن،
بر، با هم بودن...
فکر کردن و فکر نکردن سودي به حالم نداشت،
دردي از من دوا نکرد،
 به همين سادگي فراموش شدم،
 به همين سادگي!!!!!

هبوط

امشب

سالگرد بدترین اتفاق تاریخ بودنم بود ....

من به دنیا آمدم...!!!!!

امشب آلوده ی دنیا شدم ...

به آسانی تبعید از بهشت ...!!!

 

حیف که دیر فهمیدم ٬

تو عشق شدی تا مرا درگیر خدا کنی ...

یادم نبود تشویش بعد از هر دیدار به خدایم برد ...

یادم رفته بود که در پس هر گریه

دستان خدا ٬

اشکهایم را پاک می کرد...

گاه عشق آدم را تا اوج نبودنها

و بودنها میبرد ...

خدا عشق را آفرید ٬

تا خودش را بهتر بفهمانم ٬

به انسانی که برای هر چیز دلیل می خواهد....

کتابهایم را٬
 یکی یکی ورق می زنم.
ای کاش ٬
تو در متن آنها بودی
آنوقت ٬
حفظ کردن آنها به آسانی
مردن برای
چشمانت بود !!!!

سیاهی شب آزارم نمی دهد
تاریکی دل آدمیان آزار می دهد
مرا .
سوسوی ستاره ها
شب را قابل تحمل می کند
اما ٬
به چه دل خوش کنم که
دل آدمیان سوسویی ندارد .
می ترسم از آدمیانی که خورشید از دلهاشان پر کشیده و
بدنبالش آسمان را می پرستند .
می ترسم من هم روزی بدنبال خورشید
آسمان را زیر و رو کنم
نه خود را!!!

چنگ می اندازم
و
شکوفه لبانت را می چینم
خدا٬
در همه زیباییهانهفته است٬
و
تو زیبایی!!!!

وقتی از تو دورم
عشق
تمامی این فاصله را پر می کند .
نبودن کنار تو می شود ٬
ع    ش    ق
عشق تحمل این روزهای سخت را
امکان پذیر می کند .
وقتی به تو فکر می کنم
سطر سطر فکرم می شود٬
 تو
 و رسیدن به تو .
با فکر تو به سر بردن
تحمل این زندگی رو راحت می کند...

شبها وقتی تنهایی سراغم می گیرد
دست به دامان یاد تو می شوم ٬
اما٬
 چه حیف وقتی یاد تو مال من نباشد
صبر خواهم کرد ٬
تا سحر ٬
آرام یادها
تنهایم نخواهد گذاشت
می دانم !!

می دانم
می آیی ٬
اما !
روزی که از من جز دلنوشته هایی نمانده است .
دلنوشته هایی که مرا به یاد تو سنجاق کرده اند
می دانم٬
روزی دلنوشته هایم ازآن تو می شود
وتو
خواهی فهمید ٬
بی تو چه سخت گذشته است
بر من ٬
بر دل من ...
می دانم میآیی!!!!

دودوی چشمانترا نمی فهمم
نمی دانم افکارت به کجا پرواز می کنند .
اما ٬
شاید ٬
پرنده ی یاد من
در آسمان اندیشه ات به پرواز در آمده باشد....
شاید!!

دلم در هوای دیدن چشمهایت
سر به هوا شده ....
این حال و هوا رو دوست دارم ٬
چرا که هوای چشمانت را دارد٬!!!

چهارشنبه سوری
چوبهایی که پیوسته طعمه ی آتش می شوند
تا اسباب شادی ما شوند
ای کاش اسباب شادی ما
هیزمش دل ادمیان نباشد
ای کاش!!!!!