یه نصیحت دوستانه
اونیکه یک بار تنهات گذاشته بازم تنهات میزاره
اونیکه یک بار بهت خیانت کرده بازم خیانت می کنه
اونیکه یک بار رفیق نیمه راه شده بازم وسط راه رهات می کنه
اونیکه رفته دیگه رفته . درو به روش ببند و نزار با زندگیت بازی کنه
دیگه هیچ وقت بهش اعتماد نکن
هیچ وقت
پیرمرد و لنگه کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ...
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد و مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند .
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت !همه تعجب کردند!
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.
پ . ن : کار پیرمرد، یک نوع بیرون نگری است.
پ . ن : اگر ما انسان ها زندگی را از بیرون بنگریم به نتایج عالی می رسیم.
پیرمرد جوان
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجهء كار خودته ادعا نداشته باش
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟
داستان غمگين لطفا تااخر بخونيد
یک داستان واقعی
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
به سلامتی پسری که میگه
مـــــــرد است دیگر...
بازم سلامتی
گریہ
شنیدے کہ میگن :
اونے کہ گریہ مے کنہ ، یہ درد داره.
اما اونے کہ میخنده هزار تا!
من میگم :
اونے کہ میخنده هزار تا درد داره
ولے اونے که گریه میکنه
بہ هزار تا از دردهاش خندیده ,
اما جلوے یکیشون بدجورے کـــــــــــم آورده
میفهمی؟؟!!
مرد نیستم اگـﮧ بخندم. (طولانی ولی ارزش خوندن رو داره و البته نظر دادن)
دختر:تو بـآز گفتے ضعیفـﮧ ؟
پسر:خب منزل بگم چطوره ؟
دختر:وآآآے از دست تو !!
پسر:بـآشـﮧ بـآشـﮧ ویکتوریـآ خوبـﮧ ؟
دختر:اه اصلـآ بـآهـآت قهرم!!
پسر:بـآشـﮧ بـآبـآ" تو عزیز منے خوب شد؟ آشتے؟
دختر:آشتے " رآستے گفتے دلت چے شده؟؟
پسر:دلم!؟ آهـآ از دیشب تـآ حالـآ یکم پیچ میده!!
دختر:واقعـآ کـﮧ!
پسر:خب چیـﮧ ؟ نمیگم مریضم اصلـآ" خوبـﮧ ؟
دختر:لوووووس!!
پسر:اے بـآبـآ ضعیفـﮧ اگـﮧ اینبـآر قهر کنے نازکش ندآارے ها!!
دختر:بـآزم گفت ایـن کلمه رو. . .!!
پسر:خب تقصیر خودتـﮧ میدونے اونـآیے رو کـﮧ دوست دآرم اذیت میکنم "
هے نقطه ضعف میدے دستم.
دختر:مـن از دست تو چیکـآر کنم؟؟
پسر:شکر خدآ . . .! دلم پیچ میخورد چون تو تب و تـآب ملـآقـآت تو بودم " لیلے قرن 21 مـن
دختر:چـﮧ دل قشنگے دآرے تو چقد بـﮧ سادگے دلت حسودیم میشـﮧ
پسر:صفـآے وجودت خـآنومم.
دختر:میدونے دلم تنگـﮧ برآے اونهمـﮧ پیـآده روے هـآمون؟
برآے سرک کشیدن تو مغـآزه کتـآب فروشے و ورق زدن کتـآبـآ " برآے بوے کـآغذ
برآے شونـﮧ بـﮧ شونـﮧ بـآهـآت رآه رفتنو دیدن نگـآه حسرت بـآر بقیـﮧ " آخـﮧ هیچ زنے مردے مثل مـن ندآره.
پسر:میدونم میدونم منم دلم تنگـﮧ " برآے دیدن آسمون تـــو چشمـآے تـو
برآے بستنیهـآے شـآتوتے کـﮧ بـآ هم میخوردیم
برآے خونـﮧ اے کـﮧ توے خیال سـآختـﮧ بودیم و مـن مردش بودم
پسر:آره یـآدمـﮧ آخـﮧ تو منو یـآد دخترهـآے ابرو کمون قـآجرے میندآختے !!
دختر : ولے مـن کـﮧ بور بودم
پسر : بـآشـﮧ فرقے نمیڪنـﮧ .
دختر : آخ چـﮧ روزهـآے بود دلم برآے دستاے مردونت کـﮧ تو دستـآم گره میخورد تنگ شده مجنون مـن.
پسر:. . .
دختر:چت شد؟ چرآچیزے نمیگے ؟
پسر:. . .
دختر:نگـآه کـن ببینم. . .!منو نگـآه کن .
پسر : . . .
دختر : الهے بمیرم چشـآت چرآ نمنـآک شده ؟ الهے فدآت بشم .
پسر : خدآ نـکـنـﮧ ( هق هق گریـﮧ )
دختر:چرآ گریه میکنے؟!
پسر:چرآ نـکـنم؟ هــــآ ؟
دختر: مـن دوست ندآرم مرد مـن گریـﮧ کنـﮧ .. جلوے این همـﮧ" آدم بخند دیگـﮧ بخند زود بـآش
پسر:وقتے دستـآتو کم دآرم چطور بخندم ؟ کے اشکـآمو کنـآر بزنـﮧ کـﮧ گریـﮧ نکنم؟
دختر: اگـﮧ گریـﮧ کنے منم گریـﮧ میکنمـآآآ
پسر : بـآشـﮧ ... بـآشـﮧ .. تسلیم .. ولے نمیتونم بخندم .
دختر : آفریـن حالـآ بگو ببینم کادو ولنتایـن چے برآم خریدے؟!
پسر : تو کـﮧ میدونے مـن از این لوس بازیـآ خوشم نمیـآد ولے امسـآل برآت کادوے خوبے آوردم.
دختر : چے ؟ زود بـآش آب از لب و لوچه ام آویزون شد
پسر : ....
دختر : بـآز دوبـآره سـآکت شدے؟!
پسر : برآت کـآدو ( هق هق گریـﮧ ) یک دستـﮧ گل گلـآیل !
یک شیشـﮧ گلـآب
یک بغض طولـآنے آوردم
تڪ عروس گورستـآن
شنبه هـآ دیگـﮧ خیابونـآ بدون تو صفایے نداره .
اینجـآ کنـآر خونـﮧ ے ابدیت میشینم و فـآتحـﮧ میخونم
نـﮧ " اشک و فـآتحـﮧ
نـﮧ " اشک ودلتنگے و فـآتحـﮧ
نـﮧ " اشڪ و دلتنگے و فـآتحـﮧ و خاطرآت نـﮧ چندآن دور
اما نـﮧ ... خـآتون مـن و تو خیلے وقتـﮧ کـﮧ ...
آرآم بخوآب بانوے کوچ کرده ے مـن ...
دیگـﮧ نگرآن قرص هـآے نخوردم " لبـآس هاے اُتو نکشیدم " صورت پف کرده آم از بیخوآبیم نبآش
نگرآن خیره شدن مردم بـﮧ اشکهـآے مـن نباش
بعد از تو دیگه مرد نیستم اگـﮧ بخندم.
دستاش
پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!
گفت : خودتـ نگـاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…
توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم : چیزی نیست کـه…!
دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت:
نبــود…ولی “حــالا هست”!
دستام گرم شد و اون لبخند زد…
لای کتاب
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه...
روزها
از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و
داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.
گفتم غم تو دارم گفتا بروکثافت
گفتم تو ماله من شو گفتا با این قیافت ؟؟؟
کلا آدم بی شعوریه هر چی میگم فوش میده
پدر:پسرم، چرا از من و مادرت”فاصله”گرفتی؟ چرا با مادرت قهری! پسر: اگه “فاصله” افتاده، اگه من با ننم قهرم،توکارى با ننم کردى، که فکرشم نمی کردم

خدایا همه چیـــ خوبــه ولیـــ !!ولیــــ منـــ خوبـــ نیستمــــ ..
خدایا ازتــــ خیلیـــ دور شدمــــ ..
خدایا قبولـــ دارمــــ بنده یـــ خوبیــــ واستـــ نیستمــــ ولیـــ ازتـــ خواهشـــ میکنمـــ تنهـامـــ نزار ..
بعضیــــ وقتــــها احساســــ میکنمــــ هیچکیـــو ندارمــــ ..
بعضیـــ وقتهــا از خودمـــ بدمـــ میاد کـه چرا واســه خـــدا بنـده یــــ خوبیـــ نیستمـــ !!
خیلیـــ وقتـــها وقتیــــ میرمـــ بیرونــــ میخوامــ خودمـو بندازمــ جلــو یـه ماشینـــو خلاصـــ بشمــــ ولیـــ
میگمـــ شایــد خدا یروزیـــو واســه جبران تمــامـــ غلطایــــ زیادیــــ کــه کردمـــ گذاشتــه !
خدایا پســ کیـــ اینـــ سردرگمیــــ منــــ تمــومـــ میشـــه !!
دیگـــه جــونیــــ واسمـــ نمــونده کـه بخوامـــ ادامــه بدمــــ ..
اینـــ زندگیــــ یــه اجــــباره !!
کـه منمـــ مجبــور بـه پذیرفتنشمــــ ..
خدایــا بهتـــ قـول میدمـــ یروزیـــ خـودمــــ تمومشـــ میکنمـــ .. تا آخــر عمر که نمیتونمـــ اینـــ
یکنواختیـــ ادامه بدمـــ ..
خداکنــه بــه Y برسمــو خوشبختــــ شمــــ ..
باخودمـــ عهد بستمـــ اگه با Y ازدواجــــ نکنمــــ زندگیمــــو تمومــــ کنمـــ ..عاشقتــــــم Y....
گوگل

برایم نوشته بود :
گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند . . .
ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :
امیدی هست چون خدایی هست . . .
آری و چه زیبا نوشته بود !
همواره با خود تکرار میکنم امیدی هست ؛ چون خدایی هست . . .
فرستنده:zahra
شماره ناشناس
شماره ناشناس: ناشناس : سلام خوشگله ،دوست پسر داری ؟ -بله ،شما؟ -من داداشتم ،صبر کن بیام
خونه به حسابت میرسم. شماره ناشناسِ بعدی : -دوست پسر داری؟ -نه نه اصلا -من دوست پسرتم
…… واقعا که …:( -عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!! - خوب داداشتم دیگه ،صبر کن خونه برسم
من میدونم و تو….
با آمدنت...
یا با رفتنت؟
کاش تو را هرگز نمی دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می گرفتم
تا تلخ ترین شعرم را هر گز
در گوش خدا نمی خواندم
کاش تو را هرگز نمی دیدم
نه بغضی در گلویم بود
نه این دل شدگی
ونه مشتی شعر
فرستنده:zahra
اين داستان غمناك را حتما بخوانيد
وحشیانهترین جنایت وهابیت ؛ماجرای ازدواج اجباری نوعروس ایرانی با مرد وهابی!!
نظراتونو بنویسید
