عصایم را موریانه ها جویده اند
و دهانم به غلظت هوا خو گرفته است
کفش هایم فرسنگها دور تر از من بخواب رفته اند
و نیمه راهی از من، هنوز بدنبال ردپایی از تو میگردد...
لااقل بگو
چگونه از این رفتنِ مدام نمی ترسی؟
عصایم را موریانه ها جویده اند
و دهانم به غلظت هوا خو گرفته است
کفش هایم فرسنگها دور تر از من بخواب رفته اند
و نیمه راهی از من، هنوز بدنبال ردپایی از تو میگردد...
لااقل بگو
چگونه از این رفتنِ مدام نمی ترسی؟
این نمُردن هم، حکایتی قریب دارد
که در روایتِ زندگی، بالا می آورد این قناعتِ سرخِ زیستن را…
من از صبح های بیپنجره میگویم
و سرمای نفس هایم را تا مغز استخوان مینوشم...
جهان، اتاقیست بیچراغ و من، ساکنِ سایهای که نامم را آهسته صدا میزند
و آنچه از خویش بیاد دارم
نه خاطره است و نه رؤیا،
خطّیست محو بر چشمانی بخارگرفته که با هیچ سرانگشتِ تردیدی پاک نمیشود.
و هیچ بیاد نمی آورم ،
عشق از کدام فصلِ ناتمام فرا رسید؟
که طعمش هنوز
میان دندانهای سیب میلرزد...
و چیزی در درونم ،آرام و بیصدا فرو میریزد،
مثل دیوار ممتدی که قرنها
بر تکیهگاهِ فراموشی مانده ست و تا مرگِ آخرین خشت ، قامتش از ایستادن باز نمیگردد ...
من اینجا
شب ها را سنجاق میکنم
به پردههای افتادهی روز،
و میدانم آزادی
پرندهایست که سالها پیش ،از قفسِ گلوی من کوچ کرده است
با اینهمه باز میان آتش و گلوله
در سرخ ترین خیابان و کوچه ها
نام تورا فریاد میزنم...
با کُندترین دشنه ای که در چنته دارم
جانِ بی مقدارِ بر لب آمده...
سیاهی، سینه ام را نشانه میرود
و تیری که باید آرامم کند ، بر زخمهایم میماسد.
امید از سمتِ گلوله های دورتر میرسد
و نیمهجانِ آسمان، جامه از خاک، پاک میکند
برای کبوتری سپید
که در آشیانهای فرو ریخته لانه کرده است.
من
بال هایم را
در جایی گذاشتهام که دیگر باز نمیگردد،
و چشمهایم در حصاری از ندیدن تبعید شدهاند.
گاه گمان میکنم جهان در من فرو میرود
و خلأ
چون آسمانی بیابعاد، در سینهام طلوع میکند.
زمین
از زیر قدمهایم سر میخورد
و من به سطحی صاف از فراموشی میلغزم،
جایی که بوی تند خاک
با انسانیتِ خسته درهم میآمیزد.
زمان،
با گامهای سنگین پوسیدگی، بر مدارم میچرخد
و من در تقویمهای یخزده
به آخرین روزِ خود نزدیک میشوم.
روز، مرگی نارس است که بر شانههایم مینشیند،
و شب داستان هبوط را کامل میکند
شلاقِ عقربهها مرا به زانو درمیآورد،
و من دوست دارم جهان
دور سرم بچرخد
تا در انتهای صلح
برای تمام آدمیان دست تکان دهم،
خالی از هر پیمان و مرز.
من
میخواهم
نام تو را دوباره و دوباره صدا بزنم،
چشمهایم را به سقفِ آسمان بکوبم،
و خود را میان هجوم فشنگ ها، بی پناه بیابم ..
تا تو
همیشه سرزمین جاویدِ من باشی
مفهوم فریاد آزادی ام...
وطن تویی...
و تمام جنگ ها بر سر توست
جایی که عشق رگبارِ بلدنش را روی شانه های تو ریخته
خورشید میدود و آتش غائله از شعله های تو روشن است
گلوله منم که افتاده ام در دهان آسمان
شبیه ققنوسِ سوخته ای بی سرزمین
از غربتی به غربتی در احتضار
غباری سرگردان در چنگال بی رحم باد
فریاد میکشم
و هیمه بر خاکستر خویش مینهم
خاموشم کن خاموشم کن خاموش
مرا درون پلک هایت لانه بده
شعله ای به سیلیِ دستانت حتی
که گوش جهانم از هجوم انجماد پر است
آتش ام بزن آتش ام آتش
خاموشم کن خاموشم کن خاموش
باید واژهای باشد...
جامانده حروفی شاید،
بغضی که هنوز در آینهی خاموشِ جهان
نگشودهام...
باید چیزی باشد
که لب باز کنی،
و شب از دهانِ تو
به سپیده برسد...
کسی در من آهسته می خواند
نامی که هنوز نخواندهای،
حرفی که هنوز نگفتهای،
چراغی شاید که سالها
در کوچههای بی پاسخِ دنیا
به دنبال تاریکی اش دویدهای...
حرفی بزن
بگذار دیوارهای محکوم این جهان
از یاد ببرند که سکوت
سرنوشتِ محتوم سنگهاست...
بگذار دهانِ بستهی جهان
به آوای کلمات تو خو کند ،
بگذار باد
نامهای با نامِ تو را
به دستِ درختان برساند.
حرفی بزن...
شاید در میانِ هجای لبهای تو
رازی باشد که آدمی
جز به آن هنگامه ی عزیز
آن لحظه ی عظیم
آن بازدمِ آخرینِ بی اختیار
در احتضارِ جانِ بی لبخند
در حسرت بوسیدنش باشد ...
چیزی بگو،
حتی اگر نام من نباشد،
حتی اگر واژهای دور
از سرزمینی بینام،
حتی اگر زخمی که صدایش
از حنجرهی خاموشِ خواب بگذرد...
چیزی بگو،
که جهان هنوز به ما
یک جملهی ناتمام بدهکار است...
باید واژهای باشد...
لااقل بهار میرفتی
وعده ی پاییز میدادی
ببین
برگ ها هنوز از اتفاق تو می افتند
و مرگ تنها مرگ می داند
اندوه را با خاک قرابتی ست
آنچنان که باد را با میل گیسوان تو
ببین
بعد از تو بهار راه دیگری گرفت
و پاییز آیین روییدن را به یغما برد
و عشق بذرِ دانه ی آخرین برف شد
آرمیده بر نفرین سرخِ خاکِ گرم
نام تو که می آید
هزارباغ آیین روییدن می گیرند
توکه می آیی
گل از چهره نقاب می گیرد
وچشم از آیینه گلاب
مرادرخود حمل کن
شکل جنینی که بدنیا نمی آید
مراشکل پرستویی
دربال خویش
کوچ بده
درجهانی که مرا بیاد نمی آوری
مراخواب کن
که باغ ،باغِ حسرت های مدام است
و گلاب خون بهای بهار
دوباره گریه ام بند نمی اید..
شاید نبرد من
بر برگه های تاریک هیچ تقویمی جا نماند
اما نگاهم تحریرِ مدام غروبی ست مغموم
فرمانِ سرخ گرفته از اشاره ات
آنجا که پلک میبندی
و کلاهخود جهانم را تا به زیر دندانِ سکوتت به زیر میکشی...
هان
چگونه است رنگِ آسمانِ در دهانم ؟
چگونه است طعم کافورِ مانده در قلبت؟
خواب بودم
دیدم که از تمام قشونِ خاموشِ فشنگ هات
عریان ترین کلمه از سینه ام عبور کرد
گفتی خلاص ؟
نه..
پایین بیا اندکی ای ماه
بی سلاح و پنجه بر آستانِ این جنون پریده ام
مرا به دوش بکش
بگو به جوخه ات آتش را درنگ کند
آهسته گردنم را بگیر و روی سکوی زانوانت خم کن
دامن از اشک های سرخم بگیر اما
خنجر از انجماد سینه ام بردار
و نامت را میان رگ های خسته ام جستجو کن
که خون شرافتِ کلمات من است
مادامی که نبضِ جاودانِ جانِ من باشی
باشد که تنها تو فاتحِ قلبم
باشد که تو تاریخم
تو قاتل ام باشی...
دست هایم
شبیه کاغذی سپید
تا شده بود
شکل کشتی های کاغذی
در رودهای دوان
حالا آتش بِدم در شقیقه هام
فرمان ایست بده به قلبم
شکل گوزنهایی گم میشوم
در سپیدی برف های زیبا
تفنگ پر از گلوله کن
برف که بایستد روباه های خاکستری
دوباره رنگ مینوشند
سرخِ آمیخته با انجماد رود
به آتشی که تو در کشتی گداختی
و گلوله ای که نشانه میروی
دیدی که زیر پایم خالی بود؟
تار مویی از تو لانه کرده بود دور گلویم
ببین خنده ی های من بند نمی آید
و جهان سعی دارد کلاهم را از پس این معرکه بر باد دهد
باید بدانی
انتظار برای نرسیدن یعنی چه
باید بدانی تلاش برای فراموشی
اشک را به باران شستن یعنی...
که بند نمی آید این پلک بی امان آسمان
شکلِ دریایی ازخویشتن تهی
شکلِ نامت که دیگر بیادم نیست
دیدی که زیر پایم خالی بود...
دیدی
بند ها را که بریدم
بادبادک ها هم سوی تو پر میگرفتند
تو از ارتفاع کدام خاک آغاز میشوی...
پاییز
تمام تقویم را تصرف کرده بود
به انضمام ساعتی تاریک
که خیال داشت تمام مرا به حقارت چند واژه خلاصه کند
پس آنهمه رویای بهار دروغ بود؟
امید که رنجِ کمی نیست...
پاییز بود
شبیه دستِ کودکی از چارقدِ نگاهت رها شدم
حالا
پیرمردی چهارده ساله ام...
و شهر روحِ مرا
یتیم کرده است...
کجای این خطوط بنشانمت...
کجای الف با
ای صامت ترین حروفِ زبان مادری
ای معنای مدامِ دندانِ بر جگر...
ای نام تو بر وزنِ فاصله
آخر کجای الف با بنشانمت.....

چه غربت دوری با لبخند خیس چشمانت دارند
چقدر تنهاییم...
نوش دارو شدی ای مرگ...
تاچند جدال تو با این زخم های مکرر
تا کی تماشای پروانه در رشادتِ سوختن
پیش از تو عشق مرا ز پیله ی زیستن رهانید
بر این بام بلند مجالِ درنگی نیست
جَلد بام تو نخواهم گشت
...
در سکوت پرنده مینشستم
هیاهویی در من میدوید
عناصرم خیال جنگ گرفته بودند باخود
وتوکه میآمدی مرگی دیگر از شکلی به بیشکلی
دچار وزش گیاه درخویشم پنجه پلنگ در دستم
ودلم هوای یاری کرده است که ندارمش
جلگه های عشق ما را در خود تبعید کرده بود
جهان روز به روز دورتر شد
من هنوز آتشهای شمعدانی را آب میدهم
گویی قسمتی از تو در آنها نفس میکشد
و سکوت شکلِ سیب درشتی در گلو
دوست دارد ریشه بدواند درجانم
شبیه تو...
آوندی پیر بر قلبم ریشه دوانده است
من اما شاهرگِ گلویی بریده ام
از من رهایی ات نخواهد بود
آنچنان که دستهایت از خون...
در آسمان قاصدکی تاب میخورد...
مرگ شبیه هیچ چیز نیست
ایستاده بر مزار خویش
از عبور باغ میسرود
آسمان بود و عمودِ باد
برفِ سبزی بر شانه های خاک
رود سرخی دویده بر شاخه های مرگ
شرحِ آتشی بر ریشه های برگ
ایستاده بر مزار خویش
از عبور باغ می سرود...
گریه میکنی درخت؟
حق باتوبود
حالا هیچ رنگی مردن مرا ثابت نمی کند
باتابوت های خالی قدم زدن بلندترین شعرجهان است
من برای خنده های مرگ نفس کم می آورم وتو شلیک می شوی
تمام شقیقه ام رابه سوی بی سویی که تویی
آفتاب گردانها می دانستند این لحظه فرامی رسد
جایی که حدث شقیقه من حدث اعداد برهنه بی خویش است
عطشِ شرابی نخورده شهوت مرگی تدریجی است
ومن با تک تک کبوتران پریده رنگ سهیم می شویم درتو
رنگها می میرند خطوط رها می شوند ومن در مرگی عاشقانه به تو پیوسته ام
میخواستم در غربت بمیرم
آنجا که تو نیستی
نیافتم..
آه اگر میدانستم
پاسخ فاخته ها سکوتم نبود...
نشان به آن نشان که باد پیِ افسارِ شعله میوزید
راهم از میان سطورِ سرد خاک
پیِ آیتی میرفت و باز نمیگشت
ابرها به سینه میخزیدند و آفتاب به ارتعاش زانو
تو از بهار میخواندی و من چیزی از دوامِ زمستان نمیدانستم...
نامم را پرسید
و من نمیدانستم
خزان بود و باغ با جنابتِ خواب در امتزاج
چراغِ نیم سوزِ عصر ،لحاف سرخ آسمان بود
صدا، شیون برگ بود در هیاهوی باد
انگارکه تقلای گور در مصافِ بی امانِ خاک
ما راه گرفته بودیم به بیداری، و زمان خفته بر گذرگاهی تنگ در انتظار
جاده انکارِ ماندن بود و مقصد گریزِ سایه وار
فانوس، نبضِ بال بود و شعله رگِ خیال
ما از تمام راه سهمی از غبار برگزیده بودیم
ایستاده بودیم به هیأت فاتحانِ خاموشِ یاد
آنجا که هبوط تعبیر کابوس بود و معراج تاوان بیداری
راه از بیراهه باریک تر از شرح صراط
میخواستیم خرقه به آتشِ سینه خاکستر کنیم
و سر به دودمان تاریکِ عبور بسپاریم
ما عمودی گداخته بودیم و جهان، پرِ کاهی معلق در آسمان
فریاد،رسالتمان و سکوت کتابمان
در ورا سماعِ ابدال بود و در میان جولانِ شیطان
تا چشم می نگریست طریق بود و تا قدم میرفت، تازیانه
دورها هاتفی گریبانِ راه را فشرده بود
نامش نگاه و خراجش به قدر دو چشم، کوری
نامم را پرسید
ومن نمیدانستم
آوازی سر داد
جنون بر جانم بخشید و قلم به استخوان
صبح شد
و گونه های آسمان از خون ما متبرک بود
پرسید اندوه یعنی چه
که پنجره باشی و زمستان رسیده باشد
و پرنده ای که در روایت برف
شاخه ای شکسته را لانه سروده باشد
و پرواز آواز مکرری که دوست دارد بتپد
شبیه قلبِ جنون زده ای بی تاب
به پرده پوشیِ عصیانِ واژه
که اندوه شکل شاعرانه ی زیستن است
آنچنان که لبخند ،تفسیر عارفانه ی رنج
و باری اندوه
زوزه ی گرگی ست در جراحت گریبان
و شرافت پیراهنی در افترای شریان
چاهی فرو ریخته بر اندام خاک
وتطهیر برادرانی از کاروانِ کلام
این بهای اندک به گزاف ِ حیات
به رقص هفت حجره در برائت خواب
و کهفِ متروک در انکار زمان...
پرسید اندوه یعنی چه...
حالا گناهِ من
تاریخِ قبیله ای را تحریر میکند
سوره ای شاید، به شرح عذاب یک قوم
آیاتی به تحذیر و الحانی به خوف...
وحی از سینه به قلم فرو میرود
دست های من از خون پاک نمی شوند اما
چشم هایت را ببند اسماعیل
این وادی
مقام الوهیتِ من است
واژه کُند میشود از اعجاز
میفشارد گلوی سنگ را
چشم هایت را ببند اسماعیل
این سرخِ جهیده از زبان
شیرِ پستانِ مادری پسر مرده است
اشکِ آرمیده در جراحت یک پلک
خونی به قربانگاه آنچه بیشتر دوست دارمش
چشم هایت را ببند...
قلبم، به لکنتِ بیگاه، شکیب
و جانم به استنشاق بی مقدار، صبور
چگونه از عبور برخیزم
دل به شمایل رنگین جهان ببندم
به جای بال
قفس را بیاندیشم
مرا که آیه های آسمان
رسولِ بی اعجازِ هجرت هاست...
تو اما...
تیغِ چشمانت را بگو
سپرده ام دل
به زخمی که در خواب هم نمیبینی
خونابِ زخم است واژه،
وقتی که مرگ در قامت اقتدار خویش
در پهلوی ستونی ریخته فرو میرود
و گاه جمله میشود
آرمیده بر مزار تنی که تمام هستی اش
قالب سطری سپید است به اختصار
ونامی که چند خزان با خود به یغما خواهدش برد