به بهانه آخرین ماه پاییز

داره بارون میاد\ کوچه بازم لبریزه احساسه 

هنوزم نم نم بارون\ صدای مارو میشناسه... 

آهای بارون پاییزی\ کی گفته تو غم انگیزی 

تو داری خاطراتم رو\ تو ذهن کوچه میریزی 

 پ.ن1: این ترانه رو خیلی دوست دارم و این روزا توی خونه، توی ماشین مدام گوشش میدم... مرسی سیروان عزیز.

پ.ن2:از روزای افتتاح این صفحه خیلی میگذره. اوایل چه شوری داشتم برای یه گذاشتن یه پست جدید و برای دریافت کامنت دوستام... الان اما مشغله زندگی، زمانه، صفحه های اجتماعی مجازی و خیلی دلایل دیگر وقتی برای وبلاگم نمیذاره. 

پ.ن:و دیگه اینکه از آخرین باری که به اینجا سر زدم یک سال گذشته. آذر ماه پارسال بود. و جالب تر اینکه آخرین پست سال گذشته را هم در روز هفتم آذر گذاشته ام. «من این اتفاق را به فال نیک میگیرم» 

آذر ماه آخر پاییز

بخشی از شعر زیبای شهریار (به بهانه ی نزدیک شدن به اواخر فصل پاییز) :  

 

خراب از باد پائيـــز خمار انگيز تهرانم              خمــــــار آن بهار شوخ شهر آشوب شمرانم   

خدايا خاطرات سركش يك عمر شيدايی           گرفته در دماغی خسته چون خوابــــی پريشانم   

 

خیال رفتگان شب تا سـحر در جانم آویزد          خدایا این شب آویزان چـه می خواهند از جانم  

 

پریشان یادگاریهای رفته بر بادند و می پیچند       به گــلزار خـــزان عـــمر چون رگبــار بارانم  

 

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد       چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم  

...

 

پ.ن: چند روزی است دیگر ساکن طهران نیستم. 

پ.ن 2: چند ماه است به وبلاگم سر نزده بودم. انگار همین دیروز بودم پست گذاشتم! 

آهای روزها... برای چه می دوید؟ به کدامین مقصد این همه عجله دارید؟!

پ.ن 3: عنوان پست، نام یکی از مجموعه داستان های ابرهیم گلستان است.

Turning Point

 

قحط سالی مروت 

تو هم در آیینه حیران حسن خویشتنی..... شدست زمانه ای که هرکس بخود گرفتارست

پ.ن1: گاهی وقتا که از زیادی راه رفتن خسته میشم، نشستن روی صندلی هم خستگیم رو در نمی بره. دلم میخاد روی زمین بشینم و پاهام رو دراز کنم...

پ.ن2: کاش کتاب سلاخ خانه شماره پنج رو دوباره یکی به من امانت بده. قول میدم این بار تا آخر بخونمش. به کورت ونه گات عزیز قول میدم.

پ.ن3: نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو        اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنور

پ.ن4: همیشه از اینکه وابسته بشم، می ترسیدم. ترس که نداره اما خوبم نیست.

بعدن اضافه شد: من هنوزم به معجزه عشق امید دارم.

 

چه بی خبر!

دیدی تیر ماهم از راه رسید و من به بلاگم سر نزدم! آخ که چقد این دو هفته ای که گذشت، سخت گذشت. خداروشکر اون کابوس لعنتی تمام شد. حسابی کم آورده بودم. اتفاقای غیرمنتظره همیشه خوب و هیجانی نیست؛ گاهی آدم را داغون میکنه.

در آخرین روز اردی بهشت

من نه که نخام، نمی رسم.

آب هست

خاک هست

جوانه خاهم زد...

خوبه نه؟!

در من و تو جوالدوزی فرو شد، آخ نگفتیم. این تن مرده س...

نمی خام اینقد منفی باشم و سیاه اما هفته گذشته و این هفته از ارگان های مختلف چیزها دیدم...

بعدن نوشت: بقیه متن باشه برای بعد شاید.

با عنوان بی عنوانی

همه لرزش دست و دلم

از آن بود كه

كه عشق پناهی گردد،

پروازی نه

گريز گاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبيت پيدا نيست...


قسمتی ازشعر

"احمد شاملو"

 


زمستان در صاحبقرانیه خوش است...

روبروی عمارت نشسته بودیم. برف می بارید. یقه پالتو ام را دور گردنم سفت می کردم. برف بود. من بودم، اسما دوستم و دوربین عکاسی به دستم. حیاط روبروی عمارت نیاوران پر از برف بود و سرما. در آن سرما در پی یک صحنه جالب تر برای عکس گرفتن، از این طرف به آن طرف می جهیدیم! (عکاس نیستم ولی تب عکاسی آن روزها شدیدن در من موج می زد)

من دلم آن روز را می خواهد. دلم برف کاخ نیاوران را می خواهد. من دلم حتی آن کرانچی را می خواهد که در سرمای دی ماه با دوستم خوردم. دلم مجموعه داستان سیمین دانشور را میخواهد که در راه رفت توی ماشین خواندیم. (کدام مجموعه بود؟! خدا می داند. یادم نیست) دلم مجموعه شعر اخوان ثالث را می خواهد که در راه برگشت با لب های کبود شده از سرما خواندیم و گرم شدیم...(هوا بس ناجوانمردانه...) من دلم چهار سال پیش را میخواهد؛ انرژی و پتانسیل آن روزها را. آن کمند رها از کمند را...

من شخصیت این الی خانم آرام را هم خیلی دوست دارم. الهام آرام شده و رام شده زندگی. الهام متفکر، همیشه لبخند به لب، گاهی غرغرو... گاهی نگران...گاهی مغرور...

پ.ن۱: عنوان این پست من کاملن نسبی و مناسب حال امروز من است و خداشاهده کاربرد دیگری ندارد(!)

پ.ن۲: من آدم رئالی هستم. سبک زندگی ام رئال است. تفکراتم، نوع برخورم، حتی انتخاب دوستانم همه و همه رئال محض است. ولی توهم که دو صد لعنت بر او باد، شگفت انگیز است.

پ.ن۳: عشق عجب چیز شگفتی است و خدا را بابت آن هر روز شکری واجب است.

پ.ن۴: پی نوشت سوم فقط متعلق به همسرم است.

 

 

 

تب زده

اخر این بغض ها کار می دهد دستم...

سقوط آزاد کلمات

خودم را در فنجان قهوه ریختم و سر کشیدم. جام شوکران شدم برای خودم.

بعد از آن من دیگر چیزی نبودم. دیگر هیچ شده بودم.

من همان شب تمام شدم...دلم می گیرد. دلم همین جای نوشته ام می شکند.

من با فکر عمیق زندگی ام مقابله کردم.

این همه بارش باران، این همه مردم شهر، این همه فکر فردا دست به دست هم می دهند و لاک تنهایی ام را فراخ تر می کنند.

شگفتا فکرم در پاییز هم سبز می کند. نگرانش نباش. فقط باید بغضم را به بیرون تف کنم تا راحت شوم. راحتٍ راحت.

صندلی می چرخد. من روی صندلی می چرخم و دنیا به دور سرم می چرخد. پس آن جزیره ناشناخته کجاست؟ چرا در این چرخش، جزیره ای حاصل نشد؟

سطرهای نوشته ام خط خطی می شوند. و آخرش یک کاغذ مچاله شده می ماند گوشه اتاق برای یادگاری...آدونیس می خوانم. آدونیس بیچاره. در همان سطر آغازین با هم هم درد می شویم.

حوصله ام که سر می رود، آدونیس هم چاره ساز نیست.

با سرانگشتانم رد روی دیوار را پر رنگ تر می کنم. "تا بهار فکرم چند ماه دیگر مانده؟! "

 نمی دانم... این بستگی به خودم دارد. فقط به خودم. نه به هیچ تاریخ و تقویمی...

منطق خشاب

 به رویم اسلحه کشید.

بنگ...

تمام

هیچ منطقی آن روز حکم فرما نبود، جز منطق خشاب پر.


تولد به سبک ادبیات چی

پاییز برای من فصل آغاز است و مهر، ماه تولد من.

دیگر مثل کودکی ها به تعداد سن روی کیک شمع نمی گذارند، یک عدد دو رقمی است و خلاص.

- عدد شمع ها؟!

- مگر فرقی هم می کند؟

 

پ.ن ۱: من نسبت به ادبیات غیرت دارم. به همون اندازه که به اصفهانی بودن غیرت دارم.

( و این دختر در انتساب خود به سپاهان تعصب می ورزید و این از خصایص خانوادگی او بود...)

گاهی نسبت به بیست و یکم مهر ماه(روز تولدم) هم غیرتی می شوم! از عجایب است.

پ.ن ۲: خواندن رمان "مرگ در آند" ماریو بارگاس یوسا را پیشنهاد می کنم.

پ.ن ۳: بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم٬ قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

پ.ن ۴: نهار های رستوران کتابخانه ملی فوق العاده س.


حرارت تهران تعهد ادبی ام را کمرنگ کرد...

این روزها خوب است. مثل قبل از زندگی لذت می برم و بیش تر از قبل به زندگی فکر می کنم.

دغدغه پایان نامه و کتابخانه کمتر شده برایم.

در حال حاضر دارم عناب می خورم و یک متن انگلیسی از ژانر تراژدی ترجمه می کنم (و این ترجمه کارهای درسی عذابی است الیم) این چند روزه در کنار کار ترجمه، خیلی که حالم خوب باشد، یک لیوان چای دارچین هم برای خودم آماده می کنم که بی نظیر است. (تاکید روی واژه "لیوان" است. چراکه با فنجان و استکان اصلن لطفی ندارد. و تاکید مهم تر روی "دارچین" است که هرچه فراوان تر، بهتر.)

قبلن نوشت اول و آخر: آن روز خوب، من بودم. تو بودی و هزاران حرف در چشم ها.

در خلوت مان چای نباتی خوردیم وصف ناشدنی.

شگفتا که من آن روز فهمیدم با یک لیوان چای هم می توان مست شد، اگر آنکس که باید باشد، باشد...

 

 بعدن نوشت: گفت: عجیبه، شما هنرمندا چه علاقه ای به چای دارین...حکم هوای پاک رو داره واستون!

و من از اینکه منو هنرمند می دونست قند در دلم آب می شد...

 

خبر  داری که...

نه که نیام. میام به بلاگفا ولی چیزکی ندارم برای پست جدید.

 فعلن در هالیدی به سر می برم.

پ.ن: همین. به زودی شاید با مطالب خوب...شاید

به همین سادگی. به همین خوشمزگی

از همه بچه های ادبیات داستانی که دعوت مرا پذیرفتند

و در جلسه عصر جوان مهمان من بودند و یاری ام کردند، سپاسگذارم.


پ.ن: این پست را باید همان هفته می گذاشتم

اما سرم خیلی شلوغ بود و متاسفانه اینترنتم هم قطع!!