bus driver!oo oooo
مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.
روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست
و روز بعد و روز بعد....
ادامه مطلبو از دس ندین!!!
رشتت چیه؟؟
سلام همین اول بگم که برای خوندن این مطلب باید سرشار از جنبه باشین ![]()
واسه اینم که هیچ کی ناراحت نشه از رشته خودم یعنی صنایع شروع میکنم!
معرفی برخی رشته ها اما به روش هاکان(طنز)
۱-رشته مهندسی صنایع:
رشته ای که فقط اسمش مهندسی صنایع می باشد و گرنه دانشجویان این رشته مهندسی صنایع دستی هم بلد نیستند چه برسه.... تا به امروز شخص قابل ذکری در این رشته مشغول به تحصیل نبوده و شاید معروفترین دانشمند این رشته امیر حجوانی باشد که با رتبه 40000000000 مشغول تحصیل در رشته مهندسی صنایع می باشد!
۲-رشته تغذیه:
رشته ای که اشتباهاً جزو رشته های دانشگاهی اومده. آینده شغلی بسیار تیره و تیریکی دارند. در بهترین حالت و در صورتی که شهرداری به فارغ التحصیلان این رشته مجوز بدهد میتوانند اقدام به باز کردن ساندویچ فروشی کنند! ضمناً دانشجویان فوق لیسانس هم میتونند Fast Food بزنند.از بزرگترین دستاورد های علمی این رشته در سالهای اخیر کشف فرمول سس هزار جزیره بوده است! از جمله دروس این رشته: هات داگ-1 هات داگ2 - سوسیس کاربردی- انسان و کالباس و.... میباشد! از بزرگان این علم هم میتوان به اکبر کثیف (ساندویچ فروشی اکبر کثافت) اشاره کرد.
۳-رشته ادبیات:
گیج ترین و گلابی ترین دانشجوهای ایران در این رشته تحصیل میکنند (توصیه میکنم اگر یه وقت دلتون گرفت واسه بازکردنش برید دانشکده ادبیات!) از جمله بزرگترین دانشمندان این رشته حافظ و سعدی و عارف قزوینی و ایرج میرزا! بوده اند که حتی تحصیلات دبیرستانی هم ندارند (علمی که بزرگانش سواد درست حسابی ندارند دیگه معلومه چی میشه....!) از ابهامات بزرگ این رشته این نکته میباشد که انوری بالاخره شاعر قرن پنجم است یا نهم! فارغ التحصیلان این رشته میتوانند به عنوان مصطفی رحماندوست مشغول به کار شوند! از دروس این رشته: زندگی نامه و آثار حافظ- زندگی نامه و آثار سعدی- زندگی نامه و آثارنظامی- زندگی و آثار فرخی سیستانی و یزدی و شمالی و بلوچی و.....!
برین ادامه مطلب ببینید رشته شما...
یه معما از نوع باحالش!!!!
ولی بعضیا بهم ج دادن که ...
.
.
.
اصلا برین ادامه مطلب![]()
یه معما از نوع باحالش
سلام ...
خوب یه معما برا دوستان گل

یه قبیله هست که یه ریش سفید داره و فقط اون قادر به صحبت کردن و ایما و اشاره است و بقیه افراد قبیله توانایی صحبت کردن و اشاره کردن رو ندارن...
صبح یکی از روزها ریش سفید افراد قبیله رو جمع کرده و به آن ها می گه : جمعی از شما یه خال تو پیشونیش هست و باید اون افراد هرچه سریعتر خودشونو بکشند..
پس از یه ماه تعدادی از افراد قبیله خودشونو می کشند...
شما باید حدس بزنید چند نفر خودشونو می کشن ؟ ... استدلالتون چیه !؟
....موفق باشید.
زندگی خوابگاهی
ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق) ![]()
ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست ) 
ساعت ۴ صبح هنگام خواب ![]()
وضعیت تحصیل در خوابگاه![]()
![]()
![]()
اولین روزهای خوابگاه![]()
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز ![]()
پایان گفت و گو ![]()
امکانات غذایی در خوابگاه ![]()
طریقه ظرف شستن در خوابگاه
(البته در خوابگاه دخترانه!چون پسرااصلا ازاین سوسول
بازی هاخوششون نمیاد!!!)
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان![]()
ولی گذشته از این حرفا زندگی خوابگاهی یه چیزدیگه است!
یه خابگا ====^یه دنیا
زندگی خوابگاهی
ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق) ![]()
ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست ) 
ساعت ۴ صبح هنگام خواب ![]()
وضعیت تحصیل در خوابگاه![]()
![]()
![]()
اولین روزهای خوابگاه![]()
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز ![]()
پایان گفت و گو ![]()
امکانات غذایی در خوابگاه ![]()
طریقه ظرف شستن در خوابگاه
(البته در خوابگاه دخترانه!چون پسرااصلا ازاین سوسول
بازی هاخوششون نمیاد!!!)
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان![]()
ولی گذشته از این حرفا زندگی خوابگاهی یه چیزدیگه است!
ترم اول=======>ترم آخر(دانشگاه)
جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوظ به دانشجوی ترم آخری.
کارت دانشجویی
1.کارت شناسایی و هویت دانشجو
2.تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است
خوابگاه
1.محل استراحت و سرشار از شادی و نشاط
2.مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش
کوئیز
1.امتحان ناگهانی استاد از دانشجو
2.لاف بزرگی که هرگز به تحقق نمی پیوندد
.
.
.
ادامه مطلب![]()
خلاصه یه فیلم پر محتوای هندی
اینم واس اونا که علاقه شدید به فیلم هندی دارن
دوتا پسر سر یك دختر دارن دعوا میكنند كه یك دختر پاك و نجیب داره گریه میكنه و میگه تورخدا بس كنین كه یكی از پسر متوجه خال توی دماغ اون یكی پسره میشه و داد میزنه "داداش"
اونم خال توی دماغ او یكی رو میبینه و با چشمی گریان داداششو بقل میكنه و میگه "باورم نمیشه بعد از این همه سال پیدات كردم".
در این زمان یك پیر زن كور وارد صحنه میشه و میفته زمین و سرش به سنگی میخوره و بیناییشو بدست میاره و یهو داد میزنه: "بچه های گلم،"
توی این نقطه حساسه كه دو پسر و دختره همه میگن "مامان!" و همگی میفهمن كه خواهر برادرن....
این فیلم این پیام اخلاقی رو به ما میده كه دعوا كردن سر دختر خوب نیست و از این جور حرفا.
مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: متشکرم! از طرف مادر زنت
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: متشکرم! از طرف مادر زنت .
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىام و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: متشکرم! از طرف پدر زنت
روش اذیت حاج اقا به سبک دخترانش

یک روز در یکی از خیابان های بالا شهر ؛ پیاده راه می رفتم ؛ سرم به کار خودم بود و داشتم به یک موضوع کاری فکر می کردم که دیدم یک صدای دخترانه دارد صدایم می زند حاجاقا حاجاقا ! چرتم پاره شد و سری برگرداندم ودیدم دختری زیبا با تیپّی آنچنانی همراه دوستانش که کپی برابر اصل بودند ؛ تمامنگاه پرسش گرش را به چشمانم میریزد ؛ آب دهانم را از ترس و استرس و تعجّب ؛ قورتدادم و زیر لب گفتم ؛ بله ؛ بفرمایین ؟!! پرسید حاجاقا میتونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم ؛ نالیدم بله ؛ بفرمایین ! با شیطنتی که در نگاهش موج میزد پرسید ؛ ببخشید حاجاقا ؛ شما شب ها وقتی میخواین بخوابین این همه ریش رو زیر پتو میذارین یا رویپتو ؟! که صدای انفجار قهقهه ی دوستانش پیاده رو را لرزاند و در عرض چند ثانیه دورشدند ؛ نگاه همه به من جلب شده بود و من که هنوز گیج بودم ؛ تنها کاری که کردم اینبود که یک تاکسی دربست گرفتم و به منزل رفتم ! بعد از دقایقی همه چیز یادم رفته بود؛ ولی مشکل بزرگ وقتی شروع شد که پاسی از شب گذشته بود و موقع خواب شده بود ؛ رویتخت دراز کشیدم و تا آمدم پتو را روی خودم بکشم ؛ انگار در ذهنم یکی چندین بار پشتسر هم زمزمه کرد که ببخشید حاجاقا ؛ شما شب ها وقتی میخواین بخوابین این همه ریش روزیر پتو میذارین یا روی پتو ؟! آمدم فکرم را منحرف کنم ؛ امّا دیگر کار از کارگذشته بود ؛ پتو را که روی ریش هایم می کشیدم احساس می کردم ریش هایم دارد از ریشهکنده می شود و وقتی که ریش هایم را روی پتو میگذاشتم احساس می کردم دارم خفه می شوم ! چشمت روز بد نبیند ؛ نزدیک به یک ماه شبها نمی توانسیتم درست بخوابم ؛ فقط درگیراین بود که پوزه ی این دختر را به خاک بمالم ؛ ولی نمی توانستم نه پتو را زیربگذارم نه رو ؛ مانده بودم این همه سال ؛ وقتی که میخواستم بخوابم پتو را کجا میگذاشتم !!! هیچ کس نتوانسته بود در طول زندگی ام مرا قدر آن دختر اذیت کند !
عشق لیلا درد لیلا ...

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا
مرد بازدید کننده میپرسه: این آدم چشه؟
میگن: یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن، مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی
میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا
بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگه چشه؟ میگن: اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!!!! لیلا
جونه من تا اخرش بخون تا بفهمی تو دنیا چه خبره!!!!
.jpg&sa=X&ei=2neOTPmTAsT68Abk9um-Cg&ved=0CAUQ8wc4CA&usg=AFQjCNGryJtRxeQy14RqXjBl3HHXIAppBA)
اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
خااااااااااااانوما چراغه خونن به خدا
می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!
با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
* دوست خانوم: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارتGerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) میباشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!!!!!
* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!!!!!
* همسر موقت: لامپ کم مصرف!
* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!
(* همسر مطلقه: لامپ سوخته!
* همسر ایده آل: چراغ جادو!! (هردو افسانهاند!!!!!))
راز پنهان جعبه کفش بعد خیلی سال

زن وشوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
پیرزن گفت:"هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم."
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:"عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟"
پیرزن در پاسخ گفت: " آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام."
چیزی بنام جاده...
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
- اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!
اول داستان ها
در زندگی خوره هایی هست که معلوم نیست چه دردی آنها را به جان آدم انداخته است. امروز در ایستگاه مترو نشسته بودم تا وقتی قطار آمد جلوی آن پرت شوم و بمیرم. اما وقتی در خیالم آدم هایی که پس از مرگم گریه می کردند را شمردم ، منصرف شدم
وقتی به سمت چیزی یورش میبرید، خود را در چیزی رها میکنید که بهتر از هر کسی شما را میفهمد. این را شورشی ِ پیری به من گفت. در حالی که زیر چشمی به زنی که آنطرفتر ایستاده بود میتازید. ابتدا جملهاش به نظرم نامفهوم آمد و حالت احمقانهاش. اما وقتی که خط [...]
تا حالا شده انگشتات را تا مفصل اول در دماغات فرو کنى، و وقتى آن را بیرون مىکشى، ببینى که دارى آن را از دهانت بیرون مىکشى؟ این را گفتم که بگویم گاهى مسئله این نیست که به چه سوراخى فکر مىکنیم، همین که به سوراخ فکر مىکنیم، انگشت بزرگى است، حتا اگر آن سوراخ خانهى ما باشد.
دوستى داشتم که به سوراخ مورچهها آب مىبست. روزى علت کارش را پرسیدم. گفت اول آنها خانهى مرا سوراخ کردهاند. این توضیح باعث شد که حق را به او بدهم، و انگشت تدبیرش را ستایش کنم. اما آیا کسى هست که به من حق بدهد؟ چه فرقى دارد کسى نوک انگشتاش را به سمت شما بگیرد یا نوک اسلحهاش را؟ در هر صورت شما را مقصر جلوه دادهاند و شما براى اثبات بىگناهىتان باید سوراخ بشوید.
اما چگونه مىتوانستم بىگناهىام را اثبات کنم در حالىکه گناهکار بودم. به هر حال نوک انگشت او به سمت من اشاره رفته بود و مىتوانست عواقب لذتبخشى داشته باشد. چرا که به منزلهى دعوتنامهاى بود به منزل. دعوتى که ردخور ندارد، دعوتکننده هم مىداند که ردخور
[...]
...
من اگه مردم...
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش .
زن ایرانی =شیر زن ایرانی
اینم واس یه دوس که میگه از زنا بد میگی![]()
سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان ( نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می شد ) باقی ماندند جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند در طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند رعب و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها آموزشهای پاسبانی و غیره می دادند .

اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته می شد در طی کمتر از 30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت .
دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از آنها ناپدید می گردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند . و در بیرون شهر اردو بزنند .
با خارج شدن آنها از شهر هیاهویی در شهر برپا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت : مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند آنگاه رو به مردان کرد و گفت کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است ؟ چهار مرد پیش آمدند ، هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است .
پیر مرد خنده ایی کرد و به گوشه میدان اشاره کرد سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند . گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند .
با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .
کاش نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است
زشت زیبا دختر ...؟؟؟

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی چوکی چوبی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگین هستی؟
- نی.
- مطمئن هستی؟
- نی.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستایم مرا دوست ندارن.
- چرا؟
- چون زیبا نیستم
- قبلاً این را به تو گفتن؟
- نی.
- ولی تو زیبا ترین دختری هستی که من تا به حال دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم …بلی
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد، کیسه اش را باز کرد، عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت…
پسرک و دختر
روزی پسر فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.

از این خانه به آن خانه می رفت تا پولی به دست آورد.
روزی تنها یک سیب در جیب داشت و شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت با زدن درب خانه ای غذایی طلب کند.درب خانه ای را زد .دختر جوانی درب را باز کرد پسرک که با دیدن دختر جوان دستپارچه شده بود ، به جای غذا در خواست یک لیوان آب کرد.دختر که متوجه شده بود آن پسر گرسنه است یک
لیوان برای او شیر آورد پسر با طمانینه و به آهستگی شیر را سر کشید و سپس گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان در جواب چنین گفت:مادر به ما آموخته که:نیکی ما به ازایی ندارد.
پسر گفت:پس من از شما سپاسگذاری می کنم.
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد .پزشکان محلی از شفای بیماری او احساس عجز نمودند و
مجبور شدند او را به شهر بفرستند.
دکتر هواردکلی جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد . دکتر بلا فاصله متوجه شد که بیمارش از چه شهری آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.
بلافاصله خود را به اتاق بیمار رساند و در اولین نگاه او را شاخت.دیری نپایید که با تلاش مستمر دکتر کلی ، بیمار بهبود یافت.
سرانجام روز ترخیص بیمار فرا رسید .صورتحساب دختر درون پاکتی به او داده شده است.دختر از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر خود را بدهکار بماند .
با ترس و لرز در پاکت را گشود .چند کلمه در گوشه صورتحساب توجه اش را جلب کرد.
« بهای این صورتحساب، قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
دوست یا دوست
حتما اینو بخون![]()
بخونش تا چشوگوشت واشه!
در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر». خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. همه آمده بودند تا جان كندن او را ببينند. اما نگهبان كه تحمل مرگ دوست سالهاي كودكي خود را نداشت، هنگام آوردن محكوم از زندان او را فراري داد. نگهبان محاكمه شد. در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر».
خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. حكم اجرا شد و اداره آمار بر حسب وظيفه، آمار وقايع را به اين شكل منتشر ساخت: «در دو روز گذشته دو مراسم اعدام برگزار شد كه مراسم اول ناتمام ماند و مراسم دوم به انجام رسيد، طبق آمار دقيق؛ بازديدكنندگان مراسم اعدام اول ۲۱۵۰ نفر و بازديدكنندگان مراسم اعدام دوم ۲۱۵۱ نفر بودند.»![]()
![]()

حالا نظرت درباره رفیقت چیه؟
وکیل&خانم
دیدم زیاد خانمارو میکوبم گفتم یه حال اساسی بهشون بدم
یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.
چنانچه وکیل از خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.
سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.
|
سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت. | |
برنامه خانما از نوعه هفتگی
شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم. میگن خیلی
جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر می
خره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار
یكشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم كلاسهای "روش خود اتكایی بر اعتماد به نفس" ثبت
نام كنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر
راه یه چیزی بگیر بیار
عشق شیری ...؟؟؟
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست،
شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود...

انشا... عزدواج
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

.
.
.
یعنی.....

همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس میآید کنار ماشین و میگوید:
"گواهینامه و کارت ماشین! اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید: من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم...
happy birthday
فرض کن اين عکس تو توی آفريقاست...!
و تو با يه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی...!
يه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه...!
و يه شير هم اون زير واستاده تا تو بيفتی و شيره ناهارشو بخوره...!
و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نيست که بهت کمک کنه...!
تنها راه اينه که شير رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه..!
چجوری تو اين کار رو انجام می دی...؟!

تابلو
یه کم خنده محض دله بعضیا که میگن هاکان شاد نیست!
.
.
.
آزمون اخذ گواهينامه تخصصي ازدواج!.gif)
با توجه به گفته رييس جديد سازمان ملي جوانان درباره گواهينامه تخصصي ازدواج و اینکه دخترها به کسانی بله بگویند كه دوره سه ماهه مهارت هاي ازدواج را گذرانده باشد، ديديم بهتر است با اين رييس جديد از در ديگري وارد شويم و به جاي آن كه مثل رييس قبلي، هر حرفي زد، بلافاصله آن را تبديل به سوژه كنيم، به كمكش برويم. شايد واقعا اين بندگان خدا نمي دانند مشكل ازدواج جوانان كجايشان است!
از اين روي، يك عدد آزمون اختصاصي طراحي كرده ايم تا در پايان دوره ، جوانان را با آن محك بزنند و گواهينامه ازدواج را به كساني بدهند كه در پاسخگويي امتياز خوبي كسب كرده باشند.
* در جاده زندگي مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

الف. به سراغ شوهر که می روی تازیانه را فراموش نکن!
ب. کتک زدن ممنوع
الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع
الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!
...
<ادامه مطلبو از دس ندینا>
