تو نه آني كه مي انديشي! (پست ثابت)

انسان واژه ايست كه در پس آن معنايى به غايت ژرف نهفته است، او نه حيوان است كه، هم هست و هم نيست؛ نه فرشته است كه مي تواند، باشد و نباشد ، مي تواند آنچنان اوج بگيرد كه فرشتگان را تاب آن افق نباشد و مي تواند آنچنان پايين رود كه چهارپايان انگشت ابهام بر دهان گذارند.

سيرى داشته است از ملكوت كه نه، از ذات او تا پهنه خاكي و دراين ميان اسرارى با خود آورده است كه با فرودش در زير تلى از خاك مانده است، و سيرى خواهد داشت از مُلك كه نه از تجلي او به او؛ با پاى خود نيامده اما با پاى خود كه بعضى با پا و سر كه گويى سر از پا نمى شناسند پروانه وار، مستانه و دست افشان گاه به خنده و گاه به گريه و تمنا ميروند و بعضى خمارآلوده مى دنيا با اكراه و سختى برده ميشوند.

آري، دنيا جام مى است كه هركس به قدر تعمق و انديشه خود از آن بهره ميبرد؛ يكي نوشيد و باز نوشيد و باز هم، كه گويي مي را براى مى خواست، ديگرى نوشيد و در تحيرش محو پياله و جام گشت، آن دوديگر در آنوقت كه تصوير خود بر جام ديد ديگر هیچ نديد و سرگرم خويش شد، آن سه ديگر دستش به دامان ساقي رسيد و نه بيش؛ اما آنكه دست در دست ساقى نهاد، به قدر طاقت و سعى خويش نزديك شد به درگاه خداوندگار مي. 

 

الهى به حرمت سر و سامان گرفتگانت

اين بى سر و پا را آواره ات كن!

 

 

مائيم كز او دوريم

يا رب برسان ما را

 

 

 

درد اين است كه ما مدعى هجرانيم

دردِ هجران تو چشيدى و نفهميد كسى...

 

 

 

الهى، خنك آن كس كه وقف تو شد!

اليه المنتهى

همه چيزهاى عالم، از مال و زن و جامه،مطلوب لغيره است، مطلوب لذاته نيست. نمى بينى كه اگر تو را صدهزار درم باشد و گرسنه باشى و نان نبينى، هيچ توانى خوردن و غذاى خود كردن؟؛ آن درم و زن براى فرزند است و قضاى شهوت؛ جامه براى دفع سرماست؛ و همچنين، جمله چيزها مسلسل است تا به حق جل جلاله. اوست كه مطلوب لذاته است، و او را براى او خواهند نه براى چيز ديگر؛ كه چون او وراى همه است و به از همه است و شريفتر از همه و لطيفتر از همه، پس او را براى كم از او چون خواهند؟ 

پس اليه المنتهى.

چون به او رسيدند، به مطلوب كلى رسيدند. از آنجا ديگر گذر نيست.

 

 دست شد بالاى دست، اين تا كجا؟                   تا به يزدان كه :"اليه المنتهى"   

 

منبع: فيه ما فيه

 

فقير گوشه نشين محبتت هستم

يا من يجيب المضطر...

 

الهى، از پاى تا فرقم، در نور تو غرقم.

"يا نور السموات و الأرض،"

أنعَمتَ فَزِد

حضرت علامه حسن زاده آملى

 

راه كمال

 

 

راه رسیدن به کمالات عالیه،إنقطاع کلی از غیرخدا است

وملاک وصول به آن،رفع تعلقات

یعنی بریدن ازهمه چیز حتی ازخود و خواسته های خویشتن است

 

حضرت علامه طباطبائى

دلآرام!

 

در آدمى عشقى و دردى و خارخارى و تقاضايى هست كه اگر صد هزار عالم مِلك او شود، كه نياسايد و آرام نيابد. اين خلق بتفصيل در هر پيشه اى و صنعتى و منصبى مي كوشند و تحصيل نجوم و طب و غيرذلك مي كنند و هيچ آرام نمى گيرند، زيرا آن چه مقصود است به دست نيامده است.

آخر معشوق را "دلآرام" مى گويند، يعنى كه دل به وى آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد؟ اين جمله خوشيها و مقصودها چون نردبانى است. و چون پايه هاى نردبان جاى اقامت و باش نيست، از بهر گذشتن است، خنك او را كه زودتر بيدار و واقف گردد تا  راه دراز بر او كوته شود و درين پايه هاى نردبان عمر خود را ضايع نكند.

 

آن يكى را روى او شد سوى دوست       وان دگر را روى او خود روى اوست

هـــركـه خواهــد همنشينى با خـدا       گــــــو نشــيند در حضـــــور اوليــا

 

 

منبع:فيه ما فيه