تو نه آني كه مي انديشي! (پست ثابت)
انسان واژه ايست كه در پس آن معنايى به غايت ژرف نهفته است، او نه حيوان است كه، هم هست و هم نيست؛ نه فرشته است كه مي تواند، باشد و نباشد ، مي تواند آنچنان اوج بگيرد كه فرشتگان را تاب آن افق نباشد و مي تواند آنچنان پايين رود كه چهارپايان انگشت ابهام بر دهان گذارند.
سيرى داشته است از ملكوت كه نه، از ذات او تا پهنه خاكي و دراين ميان اسرارى با خود آورده است كه با فرودش در زير تلى از خاك مانده است، و سيرى خواهد داشت از مُلك كه نه از تجلي او به او؛ با پاى خود نيامده اما با پاى خود كه بعضى با پا و سر كه گويى سر از پا نمى شناسند پروانه وار، مستانه و دست افشان گاه به خنده و گاه به گريه و تمنا ميروند و بعضى خمارآلوده مى دنيا با اكراه و سختى برده ميشوند.
آري، دنيا جام مى است كه هركس به قدر تعمق و انديشه خود از آن بهره ميبرد؛ يكي نوشيد و باز نوشيد و باز هم، كه گويي مي را براى مى خواست، ديگرى نوشيد و در تحيرش محو پياله و جام گشت، آن دوديگر در آنوقت كه تصوير خود بر جام ديد ديگر هیچ نديد و سرگرم خويش شد، آن سه ديگر دستش به دامان ساقي رسيد و نه بيش؛ اما آنكه دست در دست ساقى نهاد، به قدر طاقت و سعى خويش نزديك شد به درگاه خداوندگار مي.


