حباب های کف شامپو میان انگشتهایش با هر حرکت ناگهان محو می شدند ! مثل حباب عشق خودش و فرید! آرزو کرد ایکاش غصه ها مانند خستگی تنش درون وان حمام جا می ماندند ولی حتی آب هم نمیتوانست این غم را از وجودش بیرون براند. کفها داخل وان حمام چون برف به نظر می رسیدند و یوتاب خیره به آنها، افکار پیچیده ای را در ذهن مرور می کرد.انگار همین دیروز بود هر چند اعداد گذر 5 سال را یادآور می شدند . اولین بار که فرید را دیده بود ، اولین بار که احساس کرد به فرید دلبسته شده و اولین جرقه عشق میان آنها!
5سال قبل ، غروب یکی از پنجشنبه های اواخر شهریور یوتاب به تنهائی در خانه بسر می برد دلش می خواست از خانه بیرون برود اما همراهی نداشت 3سال از پایان ازدواجش با منوچهر می گذشت منوچهر همسر سابقش مردی هوسباز و خوشگذران بود و یوتاب به خاطر خیانت های پی در پی منوچهر از او جدا شد و پس از آن نتوانسته بود عشق جدیدی را به قلبش راه دهد . این اواخر چند خواستگار داشت اما هیچ کدام نتوانستند در قلبش رخنه کنند. یوتاب با قلبش زندگی می کرد زندگی بدون عشق برایش مفهومی نداشت . با صدای زنگ تلفن برقی از خوشحالی در چشمهایش نشست . یک نفر می خواست با او صحبت کند و او را برای دقایقی از اسارتگاه تنهائیش بیرون برد. فرید پشت خط بود. آنروز ها فرید نیز در تنهائی و غم بسر می برد. یکسال پیش نامزدش فوت کرده بود حالا او هم طعم تلخ تنهایی را می چشید .فرید نامزد دختر خاله یوتاب بود . رفت و آمدهای فرید پس از مرگ سیما باعث شد تا او و یوتاب بیشتر همدیگر را ببینند و شرایط مشترکشان باعث شد آنها کنار یکدیگر قرار گیرند . آنشب فرید خیلی دلتنگ بود تمام یکسال گذشته خودش را در کار غرق کرد می خواست سیما را فراموش کند اما هیچ چیز جز افیون نتوانست او را آرام کند تا که یوتاب را روبروی خودش دید . آنشب فرید از یوتاب خواست تا برای شام باهم بیرون بروند . یوتاب از شدت تنهائی و از روی حس همدردی دعوت او را پذیرفت . آنها شام را در رستورانی در طبقه انتهایی یک برج صرف کردند و پس از آن برای پیاده روی به پارکی در آن حوالی رفتند . فرید آنقدر حس خوبی داشت که تصور می کرد دوباره متولد شده . نیروئی نامرئی آنها را به سمت یکدیگر کشید . فرید دست ظریف و مهربان یوتاب را در دست گرفت . یوتاب هم دست او را فشرد .انگار همه چیز خود بخود شکل می گرفت تا آنها را درون عشقی عمیق غوطه ور کند . آن پنجشنبه شب بی حوصلگی یکباره جایش را به شبی توام با عشق و شوق داد . یخهای غصه فرید میان لبخند گرم یوتاب آب شدند و نگاه های غمگین یوتاب لبریز از شادی گشتند. به مرور عشق میان آن دو روئید اما وقتی می خواست به بار بنشیند اعتیاد تمام ذهن فرید را تسخیر کرد و از او مردی ساخت عصبی که نمی توانست به گفته هایش جامه عمل بپوشاند او به مرور تحلیل می رفت و تنها چیزی که برایش اهمیت داشت غوطه ور شدن در هاله سیاهی بود که او و زندگیش را در بر می گرفت. یوتاب بازهم جنگید اما فرید هر بار به لذت سیاهش بر می گشت. دیگر بیفایده بود این بار یوتاب باید برای نجات خودش می جنگید . بی آنکه بار دیگری را بر دوش بکشد . باید با احساسات خودش مقابله می کرد باید علیه این عشق می ایستاد و این نبرد چه ظالمانه بود! فرید لذت گنگش را انتخاب کرد و رفت اما یوتاب که آفریده شده بود تا فقط دوست بدارد و عشق بورزد آن هم در جهانی که برای احساسات لطیف او کمتر اهمیتی قائل می شد تنها ماند .
زندگی در هیاهوی مستمرش با تولدها و مرگ های پی در پی ، میزبان انسانهائیست که با چنگ و اسلحه برای آنچه به آنها تعلق ندارد می جنگند و در نهایت با دستهای خالی می میرند . دین ، نژاد، خاک ، ثروت و سرزمین ! مردم به خاطر اینها به نبرد همیشگی شان ادامه می دهند و می میرند اما کمتر کسی برای عشق مبارزه می کند . دسته دیگر که توان و شهامت مبارزه برای دستیابی به انگیزه ای را ندارند به وادی اعتیاد پناه می برند و به تدریج با خودکشی پنهانشان بازی را می بازند.
یوتاب غوطه ور در دلتنگی ها با قدمهایی آرام ، پاهای بلند و عریانش را که قطرات آب بر رویشان سر می خوردند از وان بیرون گذاشت موهای سیاهرنگ و خیسش تا بالای گودی کمرش قد کشیدند قطرات ریز آب مانند شبنم بر روی مژه های بلند و سیاهش می رقصیدند با دستهای باریک و ظریفش حوله بزرگ و سپیدی را روی بدن خیس و عریانش پیچید و با حوله کوچکتر موهایش را به دام خشکی انداخت. نگاهش به آینه که برخورد کرد بغضش ترکید و اشکهایش چون قندیل های ظریف بر شیار باریکی از گونه هایش روان شدند. فرید رهایش کرده بود یوتاب خودش را در تاریکی بی انتهائی تک و تنها یافت بی آنکه دستهائی تکیه گاه بدن ظریف و شکننده اش باشند به دیوار تکیه داد و از ته دل گریست. رطوبت روی کاشی های حمام مانند اشک جاری شد. انگار دیوار هم به حال او می گریست. برای عشق همیشه جنگیده بود اما این بار نبردی وجود نداشت فرید میان هاله ای از دود های سیاه خودش را به دام انداخته بود و مانند یک عنکبوت در میان تارهای خودش دست و پا می زد حتی رویایی برای پیروزی وجود نداشت . فرید آنگونه بودن را دوست داشت . دوست داشت که میان گرداب بلعیده شود . آخرین بار درون اتاقی در هتل جزیره ای که برای استراحت به آنجا سفر کردند چنان در لذت افیون غرق شد که اشک و تاٌسف یوتاب را ندید . خلاف دیگران فرید با خودش می جنگید و هرگز شمعی را که آرام از غم و عشق به او آب می شد نمی دید . فرید بارها قول داد، بارها وعده داد ، اما بهانه ای برای جنگیدن نداشت. یوتاب برایش آرامگاهی بود که خستگی هایش را می زدود و او را از نوک قله های رنج و خستگی به آرامش ساحلی آرام می رساند. اما این آرامگاه کم کم شکسته شد . یوتاب می خواست عشق را تا ابدیت امتداد دهد اما همراهی مطمئن نداشت.
حتی هنگامی که یوتاب با خواستگار جدیدی آشنا شد نتوانست به او جذب شود . هرچند که جاذبه چشمهایش آن مرد را به دام انداخت اما نمی توانست فرید را فراموش کند . عشق فرید مانند سدی راه قلبش را در برابر نفوذ دیگران می بست و او با شرمندگی مردی را که لایق عشق بود از خود راند.
ساعت از 2بامداد گذشته . یوتاب یک بار دیگر چمدان هایش را برای سفر بررسی می کند. همه لوازم مورد نیاز درون چمدان ها هستند . تقریباٌ 10 ساعت تا پروازش به ارمنستان باقی مانده .تصمیم دارد برای ادامه تحصیل مدت دو سال به ارمنستان برود و با این سفر روحیه اش را تغییر دهد شاید بتواند فرید را فراموش کند.
یوتاب سعی می کند برای مدت کوتاهی بخوابد . سرش را درون بالش فرو می برد می داند که ساعاتی دیگر میان ابرها در آسمان در پرواز خواهد بود اما افکار مغشوش جدائی از فرید یک لحظه رهایش نمی کنند . تمام خاطرات مانند یک فیلم در ذهنش به تصویردر می آیند تا عاقبت خواب چشمهایش را می رباید.
حدود ساعت 8 صبح با صدای زنگ تلفن ناگهان یوتاب از جا برخاست. برای چند لحظه به اطراف می نگرد تا موقعیتش را به خاطر می آورد . گوشی تلفن را که بر می دارد صدائی آشنا و نگران پشت خط است. فرید!
-یوتا ! حالت خوبه !
یوتاب مکثی می کند نمی داند چه بگوید اما به یک کلمه بسنده می کند. خوبم!
-عزیزم من دیشب خوابتو دیدم نگران شدم و تا صبح نتونستم بخوابم .
- نگران نباش . من خوبم و امروز ظهر میرم سفر.
سکوت برای مدت کوتاهی حاکم می شود.
- ممکنه بدونم کجا میری؟
- میرم ارمنستان . برای تحصیل.
- پس به این زودی بر نمی گردی؟
- نه!
- باشه ! مواظب خودت باش . به خاطر اینکه نتونستم خوشبختت کنم منو ببخش.متاسفم!
و بعد خداحافظی آنهم از تلخ ترین نوع آن ! به همین سادگی !
یوتاب صورتش را میان دستهایش می گیرد و در حالیکه بر لبه تخت نشسته برای لحظاتی به گل های فرش کف اتاق خیره می شود و به رویاهایی که برای ازدواج با فرید در سر داشت می اندیشد. دوباره صدای زنگ تلفن به گوش می رسد. به صفحه دیجیتالی نگاه می کند. باز هم فرید است .گوشی را بر می دارد.
-یوتا می خوام ازت خواهش کنم اجازه بدی تا فرودگاه همراهت باشم! خیلی نگرانم ! می خوام یکبار دیگه ببینمت!
یوتاب گنگ و ساکت بی آنکه حرکتی کند همچنان به گلهای فرش چشم دوخت . عاقبت تصمیم گرفت .
- باشه این دیدار آخره !
- ممنون عزیزم! می بینمت.
آنها پس از 4 ماه همدیگر را ملاقات کردند. 4ماه قبل ، فرید در جواب یوتاب که می خواست تکلیفش را بداند که آیا برای ترک اعتیاد و ازدواج با او قدمی بر می دارد یا نه ؟ پاسخ منفی داد و از یوتاب خواست تا با فکر کردن به خواستگار جدیدش برای زندگی با فرد دیگری تصمیم بگیرد و او را هم فراموش کند!
حالا اتوموبیل فرید جلوی آپارتمان یوتاب منتظر بود . فرید چمدانهای یوتاب را داخل ماشین گذاشت. یوتاب به رسم عادت صندل هایش را به مفهوم بازگشت به خانه ، مقابل در ورودی داخل آپارتمانش به شکلی گذاشت که آماده پوشیدن باشد (یعنی که من بر می گردم ) او شب قبل با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد امیدوار بود تا بازگشتش به ایران آنها خوب و سلامت باشند می دانست که در غربت نگرانی برای عزیزان خیلی دردناک است یوتاب همراه فرید سوار اتوموبیل شد. مسیر طولانی تا فرودگاه بین المللی در پیش داشتند . خیابان ها مانند همیشه شلوغ بودند . اندکی از راه را طی کردند که فرید دست یوتاب را به آرامی در دست گرفت. چهارماه دوری هردوی آنها را تکیده کرده بود. فرید حال و روز خوبی نداشت .به نظر کودکی می آمد که بغضش را پنهان می کرد و نیاز داشت که پناهگاهی برای آرامش بیابد. همراهی فرید در مسیر فرودگاه یوتاب را بیشتر منقلب کرد.
سکوت همچنان میانشان حاکم بود . اما فرید دستش را از دست یوتاب جدا نمی کرد. دیواری نامرئی میان آنها نمی گذاشت عشق را به نهایت برسانند. یوتاب در برابر عشق تعظیم می کرد اما فرید سر پیچی را انتخاب کرد. شیطانی نامرئی تسخیرش کرده بود و دیگر امیدی به الهه عشق نبود.
آنها از شهر خارج شدند اتوبان چندان شلوغ نبود یک اتوبوس ولوو پشت سرشان در حرکت بود ناگهان یک پورشه از لاین سمت چپ در یک تغییر مسیر ناگهانی به سمت خروجی اتوبان و به سمت راست تعادل اتوموبیل آنها را بهم زد . خیلی سریع اتفاق افتاد اتوموبیل آنها دور خود پیچید و با اتوبوس و سپس گاردریل ها به شدت برخورد کرد! فریاد فرید و یوتاب و . . .
هواپیما به مقصد ارمنستان از فرودگاه برخاست اما یوتاب جزء مسافران نبود و به این پرواز نرسید. او مبهوت با بدنی لرزان روی تخت بیمارستان آخرین تصویر را بیاد آورد. فرید با بدنی بی جان و ملحفه ای سپید که برای ابد صورتش را پوشاند. بدن یوتاب جراحتهای جزئی پیدا کرد اما قلبش جراحت بزرگی برداشت که هرگز قابل التیام نبود. فرید رفته بود ، برای همیشه !!
ساعتی بعد اخبار ساعت 14 اعلام کرد که هواپیمای توپولوف به مقصد ارمنستان در بیابانهای اطراف شهر قزوین سقوط کرد و تمام سرنشینان آن کشته شدند!!!
فهیمه تهامی
پائیز ۱۳۸۹