درخت دوستی

درختی دوستی بنشان که کام دل ببارآرد

                               نهال دشمنی برکن که رنج بیشمارآرد

 

سلام به دوستان بی نهایت عزیزم!

مدتی مصروف فراغت دومین دوره کورس افسری دختران شدم که به تاریخ ۲۹ ثور (اردیبهشت) محفل فراغت را برگزار نمودیم و به تعداد (۲۰) افسرجوان از طبقه اناث را به خانواده اردو تقدیم نمودیم و بعد هم مشغول برنامه ریزی برای شروع دوره سوم شدیم.

بیت بالا را بخاطری نوشتم که گاهی در جامعه می بینیم که بعضی از دوستان بجای اینکه دوست خود را بخاطر خوشی هایش همراهی کنند کوشش میکنند مورد انتقاد قرار دهند و اکثراً سعی میکنند تعصبات را دامن بزنند در حالیکه همه ما میدانیم که ریشهً تمام بدبختی های سرزمین ما تعصبات است بناً نباید نسل روشنفکر جامعه به همچو تعصبات دامن بزنند .

حیف است در این عمر کوتاه و دنیایی بیوفا ما دل دوستانمان را بشکنیم دنیای که هرلحظه ممکن برای ما تمام شود مخصوصاً برای ما ملت افغان که هرلحظه مرگ تهدیدمان میکند.پس بهتر است ما دل دوستانمان را بدست آریم نه اینکه بشکنیم 

گفتم: خسته‌ام
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.
گفتم: هيشکي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غير از تو کسي رو ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزديک‌تريم (ق/16) ::.
گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش کردي!
گفتي: فاذکروني اذکرکم
     .:: منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟
گفتي: و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا
     .:: تو چه مي‌دوني! شايد موعدش نزديک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگي و نزديکت براي منِ کوچيک خيلي دوره! تا اون موقع چيکار کنم؟
گفتي: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الله
     .:: کارايي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (يونس/109) ::.
گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچيک... يه اشاره‌ کني تمومه!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لکم
     .:: شايد چيزي که تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم
.:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا
     .:: (مردم به چي دلخوش کردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن (يونس/58) ::.
گفتم: اصلا بي‌خيال! توکلت علي الله
گفتي: ان الله يحب المتوکلين
     .:: خدا اونايي رو که توکل مي‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خيلي چاکريم!
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع کن! يادت باشه که:
و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره 
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي‌کنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي‌کنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي‌کنن (حج/11) ::.
گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم
گفتي: فاني قريب 
     .:: من که نزديکم (بقره/
۱۸۶) ::.
گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف/
۲۰۵) ::.
گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
     ..:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه 
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/
۹۰) ::.
گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده 
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.
گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/
۲-۳) ::.
گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌کنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک
گفتي: اليس الله بکاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/
۳۶) ::.
گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟  
گفتي:
يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين رحيما

.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه(احزاب/۴۱-۴۳

التماس دعا . . . 

مطلب زیبای بالا را شرکت دریاکالا ایمیل کرده بودند چون بسیار زیبابود برای شما دوستان گذاشتم

مادر


بهشت زیر پای مادرست

 

به این فکر میکنم که یک مادر چقدر زحمت فرزندش را میکشد شب و روز شاهد بزرگ شدن فرزندست  با گریه هایش گریه میکند و با خنده هایش شاد میشود .

مادر حاضر است تمام درد و غم به جانش باشد ولی فرزندش آسوده زندگی کند .

به همین خاطر پروردگار عالم بهشتش را زیر پای مادر قرار داده .

اما گاهی مادر قسمی تصمیم میگیرد که قلب فرزندش را میشکند و فرزند فکر میکند که مادر به او ارزش قایل نشده و به  عقیده و نظراتش اهمیت نمیدهد ولی باید از نظر مادر نگاه کرد که او هرگز قصد توهین به فرزند را ندارد بلکه از نظر خودش هرکاری را بخاطر خوشبختی و آسایش فرزندش میکند.

ما باید به یاد داشته باشیم کسی که ما را خلق کرده و از هرکس به ما نزدیکترست یعنی خداوند عزیز امر فرموده که احترام مادر و پدر را داشته باشیم و دلشان را نشکنیم .

البته فرزند همیشه خطا میکند (انسان ها همگی اشتباه میکنند چون معصوم نیستند) ولی مادر مهربانتر از انست که فرزندش را درک نکند و نبخشد.

جواب به دو دوست

سلام به تمام دوستان عزیزم

از کسانیکه تشویقم میکنند جهان سپاس

میخواهم چند نکته را برای دونفریکه در خصوصی برایم توهین کردند بنویسم .

جواب نفر اول که اسمشان را ننوشتند :- دوست عزیز اول از همه تشکر که به وبلاگ من تشریف اوردید و وقت تان را گذاشتید و برایم نظر دادید .

خدمت شما عرض کنم که حرف های شما کاملاً درست است متاسفانه در کشور ما فساد اداری بشکل بسیار فجیع آن جریان دارد و واسطه حرف اول را میزند . و هستند افسران و سربازان بدون واسطه که سالها در ولایات خدمت میکنند و روی مرکز را نمی بینند و از خانواده های محترمشان دورهستند و بعضی ها در مرکز قرارداد همیشگی بستند . من هم بخاطر این مسایل متاسفم ، اما من از کسانی نیستم که ساعت 8 صبح تا 4 عصر روزگذرانی کنم و بزور واسطه بستم را حفظ نمایم .

من در طول 24 ساعت بسیار کم  استراحت میکنم چون مسوولیت یک محیط دخترانه را بدوش دارم شب و روز مراقب تمام مسایل هستم و با شدت کار میکنم یعنی قطعه مثل خانه اول من شده و تمام شاگردانم حیثیت اولاد مرا دارد.

یکی از مثال هایش اینست که کار جلب و جذب مربوط من نمیشود ولی من به این فکر نمیکنم که این کار من نیست و در این قسمت هم شدید کار میکنم سال گذشته خودم بدون کدام امکانات به مکاتب دخترانه رفتم و اعلانات که خودم درست کرده بودم برایشان توزیع نمودم.

شما میدانید که در حال حاضر در کشور ما بیکاری بیداد میکند و این یک شانس خوب است برای دختران که بیکار هستند و در کانکور موفق نشدند و خانواده های فقیر دارند انها میتوانند از این طریق نان حلال بدست اورند. هرقدر زمینه کار زیاد باشد فساد اخلاقی به همان اندازه کم میشود . و وجود دختران تعلیم یافته در اردو از دو نظر بسیار مفید است .

1-     اینکه دختران تعلیم یافته وقتی زیاد شوند سایه روی کسانی میندازند که بدون تعلیم و با اخلاق ضعیف وجود دارند و به این شکل ذهنیت خراب که مردم از خانم های نظامی دارند از بین میرود.

2-     اعتماد  محیط نظامی بین مردم زیاد میشود مردم می بینند که دختران شان بصورت بسیار خوب در محیط خوب نظامی کارمیکنند و مردم دیگر از یک مرد نظامی وحشت نمیکند چون در چشم خود می بیند که یک مرد نظامی هم مثل یک مرد غیر نظامی یک انسان عادی و متعادل است و میشود به او اعتماد کرد.

جواب دوم به برادر محترم که نام شان را ابراهیم نوشتند :-  برادر محترم از شما هم تشکر که به وبلاگ من تشریف اوردید .

ولی متاسف هستم که شما در مورد من بدون تحقیق نظر دادید و ناسزا گفتید ، ناسزا گفتن کار مشکل نیست هرکس میتواند که صد یا هزار ناسزا به یک نفر دیگر بگوید ولی این بسیار بد است .

شما شناخت درست از من ندارید و از حرف تان معلوم میشود که نظامی هستید بناً شما بخاطر این حرفهایتان بهتر است که در مورد من تحقیق کنید من سالها در وزارت دفاع با نام نیک و سربلند کار کردم شدید کارکردم و هرگز کسی به من کمک نکرده و من هم کمک نخواستم چون همانطوریکه خودتان گفتید کسی به ادم بدون مقصد کمک نمیکند و من جگرنی را هم با بداخلاقی نگرفتم . شما از هرمنسوب اردو که دروزارت دفاع است در مورد من سوال کنید انها برایتان تشریح خواهند کرد .

تمام همکارانم در وزارت به من میگویند که ما به تو و اراده تو افتخار میکنیم چون من در وزارت امتحانات زیاد اخلاقی را پشت سرگذراندم و هرگز نقطه ضعفی الحمدالله از من کسی گرفته نتوانست و در حال حاضر هم نظر به کار و استعدادم از طرف تمام مسوولین به حیث قوماندان این مکتب انتخاب شدم این انتخاب یک نفر نبوده بلکه داخلی و خارجی به همین نظر بود که من لیاقت این بست را دارم . حتی چند تا از خانم های امریکایی برایم گفتند که اگر تلاش تو نمیبود شاید این مکتب رشد نمیکرد تو با همه فرق میکنی و بسیار وطن دوست و مردم دوست هستی و با تلاش فراوان کار میکنی . و من برایشان گفتم چون خون یک ادم وطن دوست و ملت دوست در رگهایم جریان دارد احساس مسوولیت میکنم پدر من کسی بود که خانواده خود را فدای ملتش کرد و هرگز حق یک نفر را هم زیر پا نکرد . من با لطف پروردگارم خانواده با عزت دارم که اگر جانم را هم فدای نام خانواده ام کنم کم است چی رسد به رتبه نظامی که من بخاطرش از آبرو و عزتم بگذرم .

بناً از شما برادر محترم خواهشمندم که همیشه در مورد هرکس نظر میدهید اول تحقیق کنید هرگز به شخصیت کسی بی احترامی نکنید . خداوند زبان ما را برای دشنام به ما نداده و مغز و  قلب ما را بخاطر کینه و نفرت نیافریده .

من از شما بسیار ناراحت شدم چون دشنام های را که شما به من دادید درتمام طول عمرم از هیچکس نشنیده بودم قلبم طوری درد گرفت انگار یک مرمی به قلبم خورده باشد.

درهرصورت من برای شما از خداوند سلامتی و کامیابی ارزو میکنم و امیدوارم که مرا بهتر بشناسید و درک کنید.

پذیرش دختران جوان در کورس افسری اردوی ملی

کورس افسری دختران اردوی ملی که هم اکنون دوره دوم مداومین خویش را فارغ میدهد برای دوره سوم خویش محصل میپذیرد

کورس افسری دختران مدت پنج ماه میباشد که شاگردان این کورس هرماه به مبلغ /5000 – افغانی معاش ماهوار دریافت میکنند .

در مدت پنج ماه از اعاشه و اباطه درست در یک محیط کاملاً امن ، زنانه  و اسلامی برخوردار خواهند بود .

در مدت این پنج ماه انها مضامین ذیل را آموزش خواهند دید :

-         زبان انگلیسی .

-         برنامه های کمپیوتر .

-         کمک های اولیه .

-         ورزش های روزانه .

-         جم نظام .

-         آداب و دسپلین نظامی.

-         تعلیمات  نامه ها .

-         دروس عقیدتی فرهنگی .

-         اشنایی با اسلحه تفنگچه و م-16 بصورت نظری در صنف .

-         انداخت بصورت عملی تفنگچه و سلاح م -16 .

 و همچنان در ضمن این مضامین  مسلک های مالی ، لوژستیک ، منابع بشری و مخابره را فراخواهند گرفت .

 بعد از فراغت به رتبه دوهم بریدمن در مربوطات وزارت دفاع ملی تعین بست خواهند گردید و هیچگاهی به ولایات یا جبهات اعزام نخواهند شد انها صرف کار های دفتر را در داخل مرکز(کابل) انجام میدهند.

 بعد از فراغت این کورس انها میتوانند برای ادامه تحصیل به نیروی هوائی و دیگر کورس های نظامی جذب گردند و از اینطریق خود را رشد داده مصدر خدمت به کشور و مردم خویش شوند . و هم با گرفتن مبلغ معاش کمک خانواده خویش گردند.

 پس دختران شجاع و دلیر بشتابید و از شانس خوب تان استفاده کنید و هم نشان دهید که دختر افغان میتواند بادرنظر گرفتن احکام اسلامی شانه به شانه برادران شان در تمام عرصه ها ابراز وجود کنند.

 شرایط شمولیت به کورس افسری دختران اردوی ملی  

1- تابعیت افغانستان را داشته باشد (تذکره نفوس)

2- از سن 18 الی 25  سال باشد.

3- فارغ صنف دوازدهم مکتب باشد.

4- به مواد مخدر معتاد نباشد.

5- جرم قبلی نداشته باشد .

6- معلول و معیوب که باعث سکتگی در اجرای وظایف گردد نباشد.

7- حجاب اسلامی را باید رعایت کند

8- به وطن ، مردم. و دست آوردهای انقلاب و صیانت دین مقدس اسلام وفادار باشد.

 

برای معلومات بیشترمیتوانید به شماره های ذیل تماس بگیرید:

قوماندانی جلب و جذب نمبریک کابل :

 

ثبت نام جریان دارد

دوستتان دارم و دلم برایتان تنگ شده

سلام به تمام دوستان عزیز و مهربانم

زیاد دوستتان دارم ولی متاسفانه مصروفیت های کاری و نداشتن انترنت مرا از شما بی خبر و دور ساخته. در مکتب افسری دختران جوان شب و روز مشغول کار هستم و روزهای بسیار پرکار و پراز جنجال را پشت سرگذاشتیم . روزهای اول امکانات بسیارضعیف بود و حالا کمی بهتر شده گرچه هنوز هم کاملاً حل نشده .

مشکل امکانات و مشکل سروکله زدن با دختران که تا به حال در محیط ملکی بودند و با قوانین نظامی اشنایی ندارند . البته الحمدالله تماماً دختران خوب از خانواده های بسیار عالی هستند و همه فارغ صنف دوازدهم مکتب  (دیپلوم مدرسه ) بوده و از اخلاق و کردار خوب برخوردارند ولی با اینهمه تطبیق نمودن قوانین و شرایط خشک نظامی برایشان کمی مشکل است.

درهرحال تا الان پروسه ما بصورت موفقانه به پیش میرود و این برای من بسیار خوشحال کننده است ودرضمن بقیه درس هایشان  ما دختران را برای مراسم تحلیف عسکری (سوگندنظامی) آماده میسازیم و تا روز تحلیف (سوگند) هیچ ژورنالیستی حق تهیه نمودن خبر را ندارد و در همچو روزی تمام ژورنالیست ها حق تهیه خبر را بدست خواهند آورد.

من از تمام دوستان و عزیزانم در این مدت غافل ماندم و به همین خاطر از همه گی معذرت میخواهم و سر فرصت به تک تک عزیزانم سرخواهم زد امیدوارم که با بزرگیتان مرا عفو نموده فراموشم نکنید .

ایام سوگواری بهترین بانوی هردوعالم خانم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به همه مسلمین جهان تسلیت عرض میدارم

خداوندا به ابروی دختر پیـامبرت به همهً ما همیشه ابرو بده

دست ما را پیش بنــــده هایت دراز نکن و ابروی ما را نریزان

ما را همیشه محتــــــــــــــاج و بی ابرو پیش خودت نگه دار

عذرخواهی از دوستان بخاطر غیابت

سلام به دوستان نازنینم !

من از همه شما عزیزانم معذرت میخواهم که مدتی از وبلاگ دور بودم و جواب پیام های شما عزیزانم را ندادم . انشاالله به نوبت به تک تک شما عزیزان سر میزنم و جواب پیام های پرمحبت شما خوبان را خواهم داد.

و از همین طریق خدمت دوست نهایت گلم سهیلا جان از قندهار و ثریا جان نازنینم سلام تقدیم میکنم و صورت هردویتان را میبوسم عزیزانم 

در این مدت من درمرکز تعلیمی نظامی KMTC  (دانشگاه نظامی) که همان حربی پوهنتون سابق میشود بخاطر فراگیری دروس (کورس تربیوی استادن نظامی ) مشغول بودم و چون از صبح تا عصر تحت آموزش بودیم به انترنت دسترسی نداشتم و از انجا هم وقتی به خانه برمیگشتم باید برای درس فردا آماده گی میگرفتم بناً دلم برای شما دوستان گلم خیلی تنگ شده بود.

و از همه شما عزیزان نازنینم بخاطر پیامهایتان بی نهایت سپاسگذارم

ما این کورس را بخاطری فراگرفتیم تا بتوانیم دختران جدیدی را که میخواهند افسر شوند آموزش بدهیم و قرار است به زودی یک دوره آموزشی افسران جوان از طبقه اناث (خانم ها) در یک مکتب کاملاً زنانه نظامی براه انداخته شود که در این مکتب تماماً استادان ، قوماندانان ، پرسونل اداری و مشاوران خارجی با ترجمانان شان خانم ها هستند یعنی به هیچ عنوان هیچ مردی  در این مرکز فعالیت نخواهد داشت .

من بخاطر رفتن به مرکز تعلیمی نظامی کابل خیلی خوشحالم در ضمن اینکه درس خواندم ، توانستم از مرکز تعلیمی  دیدن کنم که بسیار محل مناسب و زیبایی است ، محیط بی نهایت وسیع با ساختمان های مدرن همراه با  تجهیزات مدرن به سیستم ناتو .

مسجد مرکز تعلیمی نظامی  بسیار زیبا بود  که در روی تپه قرار گرفته بود و خود تپه را بسیار زیبا با درختچه ها و سبزه ها مثل اینکه تزئین کرده باشند و زینه های سنگی (پله) بسیار زیبا داشت که من هرروز که این مسجد را میدیدم احساس لذت میکردم ولی چون کلاس ما با این مسجد بسیار فاصله داشت ممکن نبود که برای نماز به این مسجد برویم . از ساحات مرکز تعلیمی  عکس های زیادی گرفتم ولی بنابر مسایل امنیتی نمیتوانم برای شما عزیزان بگذارم تا بی بینید.

در این مدت که ما در مرکز تعلیمی نظامی کابل  درس خواندیم مسوولین مرکزتعلیمی از ما بشکل بسیار عالی پذیرایی کردند بخاطریکه ما اولین استادان نظامی طبقه اناث بشمار میرفتیم در کنار کلاس درس ما یک کلاس دیگری را بخاطر نان چاشت ما (نهار) درنظر گرفته بودند و لازم نبود که ما به طعام خانه عمومی برویم دونفر بریدمل و دونفر سرباز برای نان چاشت ما وظیفه داشتند که بیاورند و از ما پذیرایی کنند. من استفاده زیادی از این مدت کردم و برعلاوه اینکه شیوهً استادی را با میتودهای ناتو فراگرفتم در کنار آن خیلی از مسایل نظامی را از استادان  مجرب و با تجربه آموختم. و به لطف و کمک پروردگارم در شش امتحان که از ما گرفتند تمام نمرات من عالی بود و دربین یازده نفر شاگرد اول شدم که هفت نفر از خانم های افسر و بریدمل داخل وزارت دفاع بودیم دونفر دختران امریکایی بودند و دو دختر افغان مقیم امریکا بخاطر ترجمانی با انها امدند با ما بودند. و این دختران در دوران تدریس در مکتب نظامی افسران جوان اناث هم با ما خواهند بود برعلاوه انها مشاوران دیگری نیز در حال امدن هستند که همه گی خانم هستند همراه با ترجمانان خانم.

و روز پنجشنبه تاریخ 19/1/1389 ما محفل فراغت داشتم که در آن محفل قوماندان عمومی تعلیم و تربیه وزارت دفاع ملی و همینطور قوماندان عمومی مرکز تعلیمی نظامی کابل  و بقیه مقامات عالی رتبه مرکز تعلیمی حضور داشتند و در این روز سه فراغت یکجا تجلیل شد هم فراغت اولین استادان نظامی از طبقه اناث که ما بودیم ، هم یک دوره بریدملان ذکور و یک دوره افسران ذکور.

در اول محفل قوماندان عمومی مرکز تعلیمی نظامی کابل  صحبت کردند و بعد قوماندان عمومی تعلیم و تربیه وزارت دفاع ملی و سومین نفر به نماینده گی فارغان من صحبت کردم و مورد تشویق دوستانم قرار گرفتم و برای من روز بسیار زیبایی بود که با تمام آداب و تشریفات نظامی تصدیق نامه و تقدیر نامه ام را از قوماندان صاحب مرکز تعلیمی نظامی کابل اخذ کردم .

سلام عزیزانم

سلام به همه دوستان گلم !

ماه ها بود که از همه دور بودم .

دلم برای همه تنگ شده بود وقتی وبلاگم را باز کردم و دیدم که دوستانم فراموشم نکرده اند و برایم پیام داده اند بسیار خوشحال شدم باید از تک تک شما عزیزانم تشکر کنم که فراموشم نکردید.

همانطوریکه برایتان گفته بودم در کورس افسری دختران مشغول کار بودم دوره اول به پایان رسید و 29 نفر از دختران ما افسرشدند. مراسم فراغت شان هم خیلی عالی بود از ما هم تقدیر شد و وزیرصاحب دفاع برایمان مدال و تقدیرنامه دادند.

5 نفر از دختران لایق و با استعداد ما در بخش هوائی نظامی انتخاب شدند و مشغول درس هستند تا انشاالله منحیث پیلوت (خلبان) در اردو (ارتش) خدمت نمایند.

سه نفر از دختران بسیار عالی را به حیث استادان نظامی انتخاب کردیم که الان با من هستند .

موضوعات خوب و خوشی که در این مدت داشتم انها را با شما شریک میکنم و آن اینکه در دوره دوم برای ما یک ساختمان مستقل داده شد چون در دوره قبلی یا همان دوره اول ما در یک محیط موقتی که در یکی از قطعات اردو بود درس خود را پیش بردیم وحال خودمان از خود ساختمان دایمی و بسیار بزرگ با امکانات بهتر و بیشتر داریم.

در این دوره من بحیث قوماندان کورس انتخاب شدم و بصورت رسمی از قرارگاه وزارت دفاع ملی به مرکز تعلیمی نظامی کابل تبدیل گردیدم و از اول جدی (دی) سال جاری درس های دوره دوم ما شروع شده و در این دوره ما 21 نفر مداوم داریم البته در این دوره تبلیغات درست نشده بود به همین خاطر تعداد شاگردان ما نسبت به دوره قبلی کمتر است .

در این دوره ما سعی داریم مسلک مخابره و منابع بشری  را نیز در کنار مسلک های قبلی که مالی و لوژستیک بود اضافه کنیم در حال حاضر شاگردان ما در مرحله درس های عمومی هستند در ده هفته اول لسان انگلیسی ، دروس کمپیوتر ، کمک های اولیه ، مخابره بصورت ابتدائی ، درس های رهبریت ، آداب و کرکتر نظامی ، رتبه های نظامی ، قوانین نظامی ، تمرینات جم نظام ، تمرینات سپورتی ، شیوه های تدریس ، نقشه خوانی ، تکتیک ، درس های اسلحه و انداخت بصورت عملی با تفنگچه و (م-16) را فرا میگیرند .

و در ده هفته دوم مسلک های مالی ، لوژستیک ، مخابره و منابع بشری را درکنار لسان انگلیسی ، دروس کمپیوتر ، تمرینات جم نظام و ورزش فرا خواهند گرفت.

من با استادان که دارم شب و روز تلاش داریم تا بتوانیم بصورت خوبتر این دختران را تعلیم بدهیم تا بتوانند بطور موفقانه در ساحه کار ظاهر گردند.

مراسم تحلیف (سوگند نظامی) هم به بسیار خوبی برگزار شد و این مراسم در اتاق کنفرانس خودما تجلیل گردید که برایما بسیار پرافتخار بود در این مراسم جنرال 4 ستاره ناتو هم شرکت کرده بود و بریدمل ناتو برای تک تک دختران ما مدال ناتو را هدیه کرد.

و نام تولی ما ازطرف قوماندان عمومی مرکز تعلیمی نظامی کابل (ملالی) گذاشته شد و من امید دارم تا بتوانیم دخترانی را تربیه کنیم که ملالی عصرشان گردند.

( ملالی دختری قندهاری افغان بود که در جنگ میوند به مبارزان افغان آب آشامیدنی میرساند.هنگامی که پرچمدار نیروهای افغان هدف گلوله قرار گرفت و پرچم از دستش بر زمین افتاد. ملالی مشک آب رابرزمین گذاشت و پرچم افتاده را بلند کرد با خطاب قرار دادن مبارزان افغان آنان را به ادامه جنگ فراخواند:

که په میوند کی شهید نشوی خدایه لالیه بی ننگی ته دی ساتینه ترجمه: اگر در میوند شهید نشدی، خدا ترا، برای بی ننگی حفظ کند!

همین سخنان باعث تحریک نیروهای تا حدودی شکست خورده افغان شد و در نهایت به پیروزی آنان انجامید. ملالی خود نیز در این پیکار جان باخت.)

سال نو مبارک

آخرین روزهای سال 1388 را سپری می کنیم یعنی یکسال دیگر ازعمرمان تمام شد.

چی خوب است که این یکسال را در نزد خود محاسبه کنیم که در این یک سال چقدر پیشرفت داشتیم ؟

چقدر کارخوب انجام دادیم ؟

چقدر کار بد انجام دادیم؟

چند دل را به دست آوردیم؟

چند دل را شکستیم ؟

چقدر ثواب کردیم ؟

چقدر گناه کردیم ؟

چقدر سود کردیم ؟

چقدر زیان کردیم؟

بعد از مرور و محاسبه دقیق بخاطر کارهای نیک و خوب مان خدا را سپاس گویم که به ما توفیق کارهای نیک را داد.

و برای کارهای بدمان استغفار نماییم و با خود عهد و پیمان بندیم تا دیگر این کارهای بد تکرار نشود.

پروردگار!

برای تمام نعمات که به من ارزانی فرمودی شاکرم

و از تمام بدی ها و گناهانم نادم و پشیمانم

مهربانا!

ببخش برمن این همه گناه و نافرمانی

همه را بگذار به حساب غفلت و نادانی

خدایا !

این سال را آخرین سال غم و غصهً ملل مسلمان قرار بده

با ختم این سال گرفتاری و رنج تمام ملل مسلمان را ختم بگردان

مریضان مسلمان را شفا عنایت بفرما

مسلمانان واقعی را که درقید و بند اند آزاد بگردان

و تمام بنده گانت را هدایت بفرما

عاقبت همهً ما را بخیر بگردان

فرارسیدن بهار نو ، سال نو را پیشاپیش خدمت تمام دوستان تبریک و تهنیت عرض میدارم

با فرارسیدن سال 1389 هجری شمسی صفحهً جدیدی از زندگیمان ورق خواهد خورد.


خداوند این سال جدید را برای تمام شما دوستان نیک و مبارک گرداند انشاالل

رویا و انتظار


این حکایت را سالهای بسیار قبل دریک کتاب که نویسنده اش ایرانی بود خوانده بودم ، اسم کتاب و نویسنده را بخاطر نمیاورم ؛ ولی حکایت را به یاد دارم . حکایت از این قراراست:

روزی ، روزگاری دریک جنگل انبوه که درختان سربه فلک کشیده و هوای گوارا داشت ؛ دوتا پرنده با هم زندگی میکردند که نام یکی "رویا" ودیگری "انتظار" بود.

هردوهمدیگر را بسیار دوست داشتند ، انتظاراز داشتن رویا احساس خوشبختی میکرد واز زندگیش لذت میبرد اما رویا باوجودیکه عاشق انتظار بود هوای پروازداشت.

رویا همیشه به انتظار میگفت بیا پرواز کنیم و از این جنگل برویم به جای بهتر و زیباتر.

ولی انتظار مخالف بود و  میگفت ما باهم همینجا خوشبختیم و جنگل ما زیباست

یک روز صبح وقتی انتظار چشمش را باز کرد رویا  را درکنارش ندید صدا زد : رویا ، رویا

اما هیچ جوابی نشنید ، اینطرف و آنطرف پرواز کرد ولی اثری از رویا نبود.

انتظار باور نمیکرد که رویا او را تنها گذاشته و رفته بناً جایش را تغییر نداد و درهمان شاخ درخت به انتظار رویا نشست .

روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، زمستان آمد و رفت .

تا اینکه دریک روز بهاری رویا برگشت ، او با سرعت پرواز میکرد و میخواست زودتر خود را به انتظار برساند . او روی همان درخت نشست که درهمانجا انتظار را ترک کرده بود چون یقین داشت انتظار همانجا منتظر است . ولی با تعجب دید انتظار نیست او با تشویش صدا میزد:

انتظار انتظار

عزیزم ! من برگشتم ، دیگه هرگز تنهات نمیگذارم

من حالا می فهمم که بدون تو هیچ جا زیبا نیست

جنگل خودمان زیباترین است چون تو را دراینجا دارم

انتظار کجاهستی عزیزم

بیا من برگشتم

اما جوابش سکوت بود و سکوت ...........

یک دفعه چشمش به پای درخت افتاد و انتظار را دید ، سریع پائین آمد و درکنار انتظار روی زمین نشست و با خوشحالی انتظارش را در آغوش گرفت ولی متوجه شد که خیلی وقت قبل، انتظارش مرده و خشک شده .

رویا گریه میکرد و میگفت : انتظار من برگشتم ، پیش تو برای همیشه

جنگل ما زیباترین است ، بلند شو با هم زندگی کنیم

اما دیگه خیلی دیر شده بود ، رویا با پروازش انتظارش را برای همیشه از دست داده بود.

آری !

ما خیلی وقتها قدر داشته های خود را نداریم .

ما گاهی نمیدانم که خوشبختی دروجود خودمان است .

خوشبختی را میشه درجنگل خودمان بیابیم .

اگر بخواهیم میتوانیم جنگل خود را زیبا بی بینیم و اگر بخواهیم میتوانیم زیبا بسازیم .

امریکا و کانادا هم از اول زیبا نبود ، زیبایش ساختند.

پس ما هم باید جنگل خود را زیبا سازیم .

این کار ، کار توست و کارمن است .

بــــــــــــــــــــــــــــــرف


 

صدای خوردن دانه های برف به پیک قفسچهً برنده ، سکوت اتاقم را به هم میزند و مرا به خاطرات روزهای برفی میبرد.

خاطرات برف های کودکی ، برف های نوجوانی و برف های جوانی ......

    برف های کودکی را به یاد میارم که با دوستانم فریده و آمنه بازی میکردیم. میرفتیم زیر درختک های کوچک که کاملاً پوشیده از برف میبود می ایستادیم  وبا تکان دادن درخت تمام برف روسرما میریخت و ما میشدیم مثل ادم برفی و گاهی هم ادم برفی درست میکردیم آنقدر با برف بازی میکردیم که دستهای ما داخل دستکش های خیس شده از برف یخ میزد. بعدش داخل دهلیز میشدیم که در آنوقت ها مرکزگرمی (شوفاژ) هایش داغ بود "درحالیکه الان مرکزگرمی های داخل اپارتمان درست گرم نمیشود" خودمان را گرم میکردیم چقدر خوش میگذشت 

فریده و آمنه حالا در خارج از کشورهستند و ارتباطی نداریم

   و برف های نوجوانی را به یاد میارم که با صمیمی ترین دوستم یعنی راشین گذراندم . من و راشین از صنف پنجم مکتب (مدرسه) با هم دوست بودیم و با هم مکتب را تمام کردیم بعد ها انجیلا و فریما هم به لست ما اضافه شد اما بیشتر ما هردو هر روز عصر قدم زدن میرفتیم و آیس کریم (بستنی) میخوردیم.

   در زمستان همان سالهای نوجوانی هردو به کورس (کلاس) زبان انگلیسی ثبت نام کرده بودیم در آخرین ساعات روز یعنی از ساعت 5 الی 6 شام برای درس میرفتیم در صنفی ثبت نام کرده بودیم که همه اشخاص با سن بالا ثبت نام کرده بودند چون در طول روز مشغول کار بودند غروب درس میخواندند و ما از اینکه کوچکترین عضو صنف بودیم لذت میبردیم خوب درس میخواندیم و سعی میکردیم که در ساعت درسی اخلال گری کنیم و وقت بیشتر را ضایع بسازیم و از این کارمان لذت میبردیم  بعد که درس تمام میشد و ماطرف خانه میامدیم هوا کاملاً تاریک میبود و همه جا از برف سفید .

   خانهً ما به کورس نزدیکتر بود بناً من تا نصف راه خانه راشین همراهش میرفتم و بعد از هم جدا شده و من برمیگشتم در بیرون هیچکس نمیبود و ما روی برف ها میدویدیم و بلند بلند میخندیدیم  خیلی لذت داشت . داخل خانه که میشدم بوی نان گرم که مادرم در آن ساعت در داش برقی (فر) میپخت بمشام میرسید ، در اتاق نشیمن همیشه روی مرکز گرمی برقی یک کمپل (پتو) مینداختیم که حالت صندلی (کرسی) را بخود میگرفت وقتی از بیرون میامدم مستقیم رفته و کنار مرکزگرمی زیر کمپل دراز میکشیدم خیلی لذت بخش بود و گاهی خوابم میبرد که موقع نان شب بیدارم میکردند .

راشین به طرف روسیه و انجیلا به لندن رفتند.

و برف های جوانی و دانشگاه را با جمیله گذراندم

   شش سال با جمیله دوست بودم و خیلی دوستش داشتم با نیت صاف و صادقانه منفعت او را برمنفعت خودم ترجیح میدادم . روزهای خیلی خوب و شیرین با هم داشتیم در بهار وزمستان در کنارهم لحظات فراغت را میگذراندیم.

   بهترین تفریح و سرگرمی ما رفتن به رستورانت بود ما تصمیم داشتیم غذای تمام رستورانت های شیک کابل را به نوبت امتحان کنیم البته صرف ماه یک بار به رستورانت شیک و قیمتی میرفتیم بقیه ماه را به رستورانت عادی قناعت میکردیم.

   جمیله زیاد اهل قدم زدن نبود بخاطریکه چاقک و تنبل بود صرف یکبار که برف میبارید از فروشگاه تا دانشگاه پیاده رفتیم پتلون های ما (شلوار) تا زانو خیس و گلی شده بود ولی خیلی خوش گذشت 

   از لحظات که درکنارهم بودیم خیلی لذت میبردیم چون حرفهای همدیگر را میفهمیدیم و همدیگر را درک میکردیم وقتی رستورانت میرفتیم از ظهر تا عصر همانجا میماندیم و با هم حرف میزدیم میزهای دور وبرما پر و خالی میشد ولی ما هنوز هم نشسته بودیم . و گاهی هم با هم خرید میرفتیم.

   ولی افسوس که جمیله یک رنگ نبود من دوستش داشتم ومثل خواهرم از او مواظبت میکردم حرف های دلش را میشنیدم و راهنمایش میکردم ولی طی سالها برایم ثابت ساخت که او مثل من نیست .

   او خیلی مرموز بود حتی در طی شش سال دوستی هیچگاهی از گذشته اش برایم تعریف نکرد و یا حتی یک عکس از گذشته اش برایم نشان نداد ولی من به این موضوع اهمیت نمیدادم اما هرچی زمان میگذشت بیشتر متوجه میشدم که خیلی خودخواه ، مرموز و منفعت طلب است.

   درغیاب هرکسی که به دردش نمیخورد میگفت "بلا به پسش" و این جمله همیشه ناراحتم میساخت و احساس میکردم روزیکه من هم به دردش نخورم در غیابم همینطور خواهد گفت. روز به روز در مقابلش سرد شدم البته رفتارش باعث میشد تا اینکه احساس کردم دیگه راحت نیستم بناً ترکش کردم و از او جدا شدم .

جمیل !

   با وجودیکه میدانم اهل وبلاگ نیستی اما شاید روزی تصادفاً این صفحه را بازکنی و بخوانی. میخواهم برایت بگویم باوجودیکه ترکت کردم و از ترک کردنم پشیمان نیستم ولی هنوز هم دوستت دارم و برای خوشبختی تو مثل سابق دعا میکنم .

   این روزها خیلی دلم گرفته ، دلم برات خیلی تنگ شده ولی بیشتر از اینکه تنگ شده نگرانت هستم .

   آخه آخرین روزیکه همدیگر را دیدیم گفتی قرار است مادر شوی ، از آنروز تاحالا ده ماه گذشته و مطمیناً حالا مادر شدی 

 نمیدانم مادر یک دختر شدی یا یک پسر ؟

اگر دختر باشه حتماً "دنیا" اسم گذاشتی چون این اسم را دوست داشتی

نمیدانم چی قیافهً داشته باشد ؟

خدا کند قیافه خودت را داشته باشد ولی اخلاقش مثل تو نباشد گرچه طفلی را که تو تربیت کنی مثل خودت خودخواه و منفعت طلب بار خواهد آمد.

این روزها خیلی دعایت میکنم هم بخاطر خودت هم بخاطر کودکت .

چندبار دلم خواست که سراغ تو را بگیرم ولی مانع خودم شدم چون میدانم دیگه فایده ندارد و ما مثل سابق هرگز نمیشویم و هرگز نمیتوانم به تو اعتماد داشته باشم.

نمیدانم کابل هستی یا کدام طرفی پرواز کردی ؟

ولی هرجا باشی از خداوند میخواهم خوش و خوشبخت باشی .

راستی قرارمان را فراموش نکنی ، یادت است ؟ قرار بود هرکس زودتر این دنیا را ترک کرد طرف که زنده است برایش سه شب متواتر صلوات ختم کند . با وجودیکه ازهم جداشدیم ولی قرارمان سرجایش است اگرمن مردم و تو زنده بودی و از مرگم خبر شدی باید سه شب صلوات را حتماً ختم کنی و اگرمن زنده بودم و تو زودتر رفتی من برایت حتماً ختم میکنم.

این ها را نوشتم تا یک روز بخوانی و بدانی که هنوز هم دوستت دارم و تا آخر عمرم دوستت خواهم داشت و هنوز هم جای تو را کسی نگرفته و هرگز نخواهد گرفت و مثل سابق همیشه خیر تو را میخواهم و برایت همیشه دعا میکنم خرجان 

خوانندهً عزیزم امید مرا ببخشید که اینهمه حاشیه رفتم .

آخه این روزها خیلی تنهام ، نه دوستان دوران طفولیتم هستند نه دوستان نوجوانی ام  و نه دوستان جوانی ام 

این روزها برف های تنهایی را میگذرانم و با احتیاط قدم ورمیدارم تا مبادا اینکه  بلخشم (لیزبخورم) و زمین بخورم .

چون بعد از هرزمین خوردن بلند شدن بسیار مشکل است مخصوصاً که تنها باشی

گرچه که من تنها نیستم چون خدا همیشه بامن است 

و مراقب من است