من محمد نیستم*
حدود01:00
من محمد نیستم
چ ساده غرورم را بیاد آوردم اکنون
پرده حماقت از پلکانم فرو ریخته و اکنون خوب می دانم کیستم و کجای زمان ایستاده ام
من همانند پسر بچه کودنی بودم که ایستاده و به دستان خیره سری خیره شده و در دل مدام غر میزند
غر میزند به دستان مخاطبی که با حرص و لجاجت و اندک نمکی موزیانه محکم خوراکی گند مزه مرا در دستانش می فشارد.
و من گول زیبایی طرح جلد ان را خورده ام
مخاطب که جثه ای چند برابر من دارد خوب می داند در دل طعم این حیله چه نهفته است
....
معنی لبخند تلخ و گنداب مانندش را دیر فهمیدم
و کنون آشفته در افکار پریشانم فرو رفته ام.
چه معصومانه عمری سخن گفتم و پا فشاری کردم. چه سخت به خود گذراندم روزهایی که دیگرانی چون او غرق نعمت بودند و من چون پیر مردی درمانده در گوشه ای از روستایی دور افتاده کنج کلبه چوبی و دود گرفته ام روزهارا سپری می کنم
کلبه ای که بوی نم و رطوبت می دهد، از ابرهایی که گاهی به دلم شبیخون می زنند.
اندک دلخوشم که درین دل لخته و سیاهم هنوز خدایی گرم تر از برگ پاییز هست که روشنی بخش دیوارهای پوسیده باشد
و سرخوشم می کند شبا هنگامی که میبینم آفتاب گردان ها به سراغ پنجره های اتاق می آیند و همچون گمگشته ای غریب در سحرای تاریک به نور دلم چنگ میزنند.
این روزها مهمانی ندارم جز یاد ستاره ای که گاه با اکراه به حضورم می آمد.
مدتی رو به رویم می نشست.
و در همان سکوت همیشگی همچون قاضی رشوه گرفته بی اصالتی اتهام خیانت در مشتش گره می کرد و بر روی میز تحلیل رفته و پوسیده که هر لحظه زمان فروپاشی آن نزدیک تر می شد می کوبید و با شتاب از پشت میز نیم خیز میشد و به سمت درب می رفت و من....
فقط سرم را به نشانه دل شکستگی و خسته از تهمت پایین می انداختم و در حال بازی کردن با انگشتان و ناخن هایم منتظر شنیدن کوبش درب می شدم
کاش به دیوارها نه اینقدر کم و بلکه بیشتر گناه و ریا و عذاب وجدان آویخته بود که با هر بار رفتن او به لرزه در می آمدند
کاش زبان من هم مانند زبان دیگر انسان ها بود
زبان کلامم، زبان نگاهم و زبان خیالم
حس میکنم که حتی زبان قلمم ازین قاعده شوم مستثنی نیست.
...
من خودم هستم، آنکه خود شیفته خیالات و وهم صداقت و عدالت و پاک دامنیست
آنکه گناهان و خطاهایش روزهاست که پایان یافته.
همچون پیر مرد 90 ساله ای که حتی حضورش در فاحشه خانه هم دستی در فطرت او نمیبرد و فقط لذت را در پرواز میبیند. و انتظار میکشد...
من در عصر دروغ و فساد و ریا و فحشا مجرمم به گناهی که خواستم خودم بمانم و خودم باشم و مجرم به اصرار در مردم که خودشان باشند.
...
من همان ستاره کمرنگم که حتی انسانها هم مرا به عینه ندیده اند.
هر شب به تماشای ماهی مینشینم که بی توجه ز من سرگرم ستاره های دیگر است....
من همه هستم
آنکه تو گفتی نیستم.






-با یاد تو می خوابم