*پاییز آمدست*

 

راستی بوسه ی تو

بوسه ی بِدرود بود؟

 

بسته شد آغوش تابستان؟

خدایا زود بود!

 

!!فریدون خانِ مشیری!!

 

شهریور

شب های شهریور بهترین فرصت است که به تنهایی ام  فکر کنم

به این که چقدر دوست دارم کسی بیاید...

لبخند بزند...

نامم را با بهترین آهنگی که میشناسم صدا بزند...

من خودم را به نشنیدن بزنم، که مدام صدایم کند...

و من در دلم قند آب کنم و ذوق کنم...

و به روی خودم نیاورم.

 

به این که همین روز ها پاییز میرسد و من باید روی برگ های خشک، تنها قدم بزنم...

زیر باران تنها راه بروم...

منتظر کسی نباشم...

هی با خودم بگویم قرار نیست اتفاقی بیافتد

ولی مدام منتظر اتفاقی باشم که مجبور است بیافتد.

 

شب های شهریور عطر عجیبی دارد

رنگ عجیبی دارد

بیخودی نگرانت میکند

انگار مال خودت نیستی

دوست داری پنجره را باز کنی

و ادای عاشق های شکست خورده را در بیاوری...

دوست داری کسی رهایت کند که تا آخر تابستان غصه بخوری...

دوست داری کسی صدایت کند که تا شروع پاییز شاعر شوی...

دوست داری بهانه داشه باشی تا بلاتکلیف شوی...

فکر کنی که چیزی را گم کرده ای...

دلت برای خودت بسوزد و حتی هوس کنی برای ساعت ها به نقطه ای خیره شوی...

شب های شهریور...شهریور لعنتی...

 

علی قاظم نظام

cry

خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد...این را از همین حالا میدانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یادآوری اش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام.

اگر طوبی -خواهرم- بمیرد من باز هم گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.

نرسیده است اما.

هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.

ما را اما شاید برساند...

 

من گنجشک نیستم_مصطفی مستور

تا

در تاکسی زن نشسته بود، کنار شیشه. مرد کنار زن نشسته بود، وسط. کنار مرد، مرد دیگری نشسته بود، کنار شیشه. مرد پایش را از کنسول وسط بلند کرد و گذاشت کنار پای زن. زن خودش را به شیشه چسباند. مرد خندید، از شباهت پا و شیشه. گفت:

_پایم مصنوعی است خانم. احساس ندارد. فرق با شیشه ندارد.

و باز خندید، به گرختن آدم از آدم، به شیشه. به پناه بردن آدم از آدم، به شیشه.به مرگ خندید.

گفت:

_پای پلاستیکی چیزی به مغز منتقل نمیکند خانم. راحت باشید. به دل چیزی منتقل نمیکند خانم. راحت باشید. زن همچنان به شیشه چسبیده بود. خودش را رها نکرد. مرد دیگر گفت:

_تا میدان فاطمی چقدر مانده؟

مرد گفت:

_یه عمر.

زن که سکوت کرده بود سکوت کرد. مرد دیگر سکوت کرد. مرد سکوت کرد. تاکسی راننده نداشت. حرکت نمیکرد. سر جایش زنگ میزد و فرسوده میشد.

 

مجموعه داستان "ما" _ علیرضا روشن

my favorite character

 

جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟

من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ .

ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ

ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ،

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،

ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ

ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟

ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ

september

of all the things i still remember

summer`s never looked the same

the years go by and time just seems to fly by

but the memories remain

از همه اون چیزایی که یادم میاد

تابستونا هیچوقت مثل هم نبودن

سالها میگذرن و زمان مثل باد میگذره

اما خاطرات باقی میمونن...

chris daughtry_september

 

چارلی چاپلین

 

زندگی فوق العاده بود اگر

 

 

 

!!دیگران ما را بحال خودمان میگذاشتند!!

رویا

 

رویای نجات دنیا رویای نوجوانی تمام ماها بوده نه؟؟؟

ولی یک روز میفهمی تو حتی بلد نیستی خودت را نجات بدهی...

و چنین روزی قطعا روز غمگینی است