گزارش تصویری از زمستان سال ۹۵ در روستای زیبای فامرین

 

گزارش تصویری از زمستان سال ۹۵ در روستای زیبای فامرین.

بارش برف کم سابقه در روستای فامرین و شادی مردم از این بارش برف زمستانه.

 PHOTOS: The Heavy Snow falls across Famerine Village for the first time in years  

عکس از : محمد رسولی 

 Photo By: Mohammad Rasouli   

گزارش تصویری از بخشی هایی از مراسم تعزیه خوانی در روستای فامرین روز عاشواری سال ۹۵

گزارش تصویری از بخشی هایی از مراسم تعزیه خوانی در روستای فامرین روز عاشواری سال ۹۵ 

عکس از : محمد رسولی 

سنت کهن شب نشینی های زمستانه در روستای فامرین

شب نشینی های روستای فامرین :

از آنجائیکه روستای فامرین در منطقه ای سرد سیر که از طرف شمال شرقی خود با کوههای بلند وفس نزدیکی دارد و از طرفی دیگر شغل اکثر ساکن فامرین همواره دامداری و کشاورزی بوده و کارهای کشاورزی به دلیل سرما در اوایل پاییز به اتمام می رسد و پس از آن عملا مردان فارمین در خانه به بیشتر به دامداری خود می رسند فصل پاییز و زمستان سرد فرصت مناسبی ایست تا خانواده های فامرینی بیش از پیش رفت و آمدهای خود را گسترش دهند.

شب نشینی سنتی دیرین در کشور ایران دارد ، در فامرین هم از حال و هوای خاصی برخوردار می باشد . آنچه که در سرمای زمستان طروات خاصی به فضای عمومی و فرهنگی فامرین می دهد وجود حس نوع دوستی و مهمان نوازی فامرینی ها می باشد .

در زمستان از هر کوچه ای که رد شوی و بخواهی به خانه ای سر بزنی در اکثر خانه ها در خواهی یافت معنای صمیمیت و مهربانی را که فامرینان در شب نشینی های  خود به یکدیگر هدیه می دهند .

حال که من در این زمستان دور از وطن بودم و دور از زادگاهم ناخوادآگاه به یاد شب نشینی ها زمان کودکی و نوجوانی خود افتادم که حال و هوایی خاص داشت ، یاد آن زمان که هنوز گاز و نفت نقش زیادی در گرم کردن خانه ها نداشتند و کرسی های چوبی و با گرمای پهن خشک شده که در گویش محلی فامرین به آن « قالاخ » می گویند از سرما اهل خانه را نگه می داشت .

یاد آن روزی های که همسایه ها دور هم زیر کرسی جمع می شدیم و هر کسی برای دیگری داستانی تعریف می کرد . پدارن از کشاورزی و دامداری با یک دیگر می گفتند و مادران از اتفاقاتی که افتاده و از مشکلات کار در خانه ، بچه ها هم از مدرسه و آقا مجتبی ( مدیر دبستان اکثر بچه های دهه شصت 60 روستای فامرین ) می گفتند و نوجوانها پسر که راهنمایی درس می خوانند از آقای سید عبدالله موسوی که چندین سال مدیر راهنمایی ما بچه های فامرین بود صحبت می کرد و دخترهای همسایه در شب نشینی های خود از خانم ملکی و خانم محمدی و در کل اکثر بحث ها روی مدرسه و درس ها و معلم های آن صورت می گرفت .

یاد آنروزهایی که تلویزیون هنوز مثل یک غول ما را در خود نبلعیده بود و بزرگترها شروع می کردن به طرح معما و چیستان مطرح کردن یا به گویش محلی فامرین « تاپماجا » گفتن ، و ما مجبور بودیم هی فکر کنیم که جواب آن چه می شود ، یا اینکه به داستانهای پدرانمان در باره گذشته و زمان قحطی و ارباب و رعیتی و دکتر حسن خان بهادری خوان و ارباب فامرین و عیسی خان ارباب آقچه کهریز و از این قبیل نقل قول ها گوش دهیم و الان به برکت همین تعریف هاست که کمی از تاریخ فامرین در ذهن بچه های آن زمان مانده است.

ما بچه ها اکثرا در شب نشینی ها آن زمان نقطه بازی می کردیم و یا اسم فامیل بازی می کردیم بعضی وقت ها دختر ها یک تیم می شدن و پسر ها یک تیم دیگه به رقایت در اسم و فامیل بازی می پرداختیم .

یا آن روزهای که هنوز ریا و تجملات رنگ خانه های فامرین را عوض نکرده بود و خیلی ساده بودیم امّا زلال ، بایکدیگر بحثمان میشد امّا کینه نداشتیم ، سفره هامان ساده بود مثل قلبمان ، شاید در شب نشینی ها در کمتر خانه ای میوه بود ولی روی کرسی ها پر بود از  شب چره هایی از تخمه . کنجد و کشمش و نخودچی و هویجی که تازه از زیر خاک در آورده بودند برگه زرد آلو و کمی هم لواشک که خود مادرانمان درست کرده بود اما آنچه لذت این تنقلات شب نشینی های فامرین را زیاد می کرد خود آنها نبود بلکه این بود که همه آنها وطنی بودند روئیده شده از خاک پاک روستای خودمان بود ، به دست مادران و پدران خود درست شده بود ، و از همه مهم تر از روزی حلال بود و ذره ای در آن شبهه ای وجود نداشت .

یاد آن روزهایی که وقتی تلویزیون تازه باب شده بود و بعضی از همسایه ها که تلویزیون نداشتند دور هم جمع می شدیم و به دین سریال ها می پرداختیم ، آن زمانی که هنوز تلویزیون دوشبکه بیشتر نداشت و چند ساعت برنامه که ساعت 10 شب تمام می شد ، آن زمانی که سریال سلطان و شعبان ، لینچان و شمشیر تیپو سلطان و برنامه اخلاق در خانوده و حاج آقای حسینی و اخباری که سه گوینده بیشتر نداشت ، افشار و حیاتی و بابان.

یادم هست یکی از همسایه ها برای شب نشینی یک شب منزل ما آمده بودند و او می خواست اخبار را گوش کند  می گفت : شلوغ نکنید ببینیم افشار امشب چه می گوید .

یاد آن شب هایی وقتی میخواستیم به شب نشینی برویم یک چوب دستی دستمان می گرفتیم تا مبادا در کوچه های تاریک روستا سگی یا گرگی به ما حمله نکند و یک  چراغ نفتی « چراغ دستی » به دست به شب نشینی می رفتیم .

یاد آن شب ها که مادرانمان می نشستند و برای پسران جوان خود دختران روستا را یک به یک با یکدیگر برای ازدواج سبک سنگین می کردند ، و از همین شب نشینی ها چه ازدواج هایی که انجام نشد و چه زندگی هایی که سر و سامان نگرفت .

یاد آن شب هایی که وقتی مهمان خانه امان می آمد علاوه بر پذیرایی مرسوم می رفتیم از انبار از خمره ترشی انگور که در فامرین به آن « قورا قورا » می گفتند می آوردیم .

یاد همه آن روز ها به خیر به قول معروف یاد باد آن روزگارن یاد باد یاد باد....

از همه فامرینی هایی که این مطلب را هر زمانی که می خوانند بخصوص آنهایی که آن زمانها را به یاد دارند می خواهم که یادی هم از من بکنند و برایم دعا کنند.

به خاطر این یادآوری این مطالب دلم خیلی گرفت و برای آن روزها خیلی تنگ شد امیدوارم شما خوانندگان عزیز و فامرینی ها محترم از اینکه شاید دلتان بگیرد من را ببخشید.

مجید رسولی 

هرگونه کپی برداری و رونوشت از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع طبق جرائم رایانه ای جرم محسوب شده و حق پیگیری قانونی برای صاحب وبلاگ محفوظ می باشد.

یا حق 

فامرین و هنر اصیل تعزیه خوانی

یکی از اصیل ترین  و قدیمی ترین مراکز تعزیه خانی ، این هنر اصیل ایرانی اسلامی و شیعی در کشور بخصوص در منطقه استان مرکزی و همدان و ساوه و... تعزیه خوانی در روستای فامرین می باشد به طوری که بزرگان و ریش سفیدان روستا به بنده حقیر من جمله پدر مرحومم ، مرحومم حا ج رمض عزیزی ، مرحوم عبد العظیم عزیزی ، مرحوم عباس نعیمی ، آقای حاج شکرالله رشیدی ، آقای شوزب فتحی ، و خیلی دیگر از بزرگانی که به گردن ما حق دارند بیان می کردند و نقل می فرمودند  از پدرانشان و آنها هم از اجداد و پدرانشان  شنیده اند که تعزیه در فامرین بیش از 800 سال قدمت دارد و تا کنون نیز به برکت بزرگان و عنایت خاصه سید الشهدا (ع) این هنر اصیل هنوز از رونق خاصی برخوردار است .

مراسم تعزیه در هیچ برهه ای از زمان در این روستا تعطیل نشده چه در سرما و چه در گرما همواره مردم این روستا در دهه اول محرم هر سال با برگزاری تعزیه خوانی و سوگواری برای اهل بیت رسول خدا (ص) و امام حسین (ع) ارادت خود را نشان داده اند و در سوگ شهادت یاران اباعبدالله الحسین (ع) و خود حضرت گریسته اند و به برکت این اشک ها و اخلاص ها و نذری ها نام فامرین را به عنوان اولین روستای برگزار کننده تعزیه در تاریخ شهرستان و منطقه ثبت کرده و زنده نگه داشته است و در این جا ، جا دارد از همه عزیزانی که در این عرصه خدمتگزاری و زحمت کشیده اند چه آنها که الان چراغ این میراث بزرگ ما فرزندان فامرین راه روشن نگه داشته اند و چه بزرگان و عالمانی که چند صد سال برای زنده نگه داشتن این میراث عظیم و غرور آفرین تلاش کرده اند که انشالله هم اکنون جیره خوار سفره حضرت سید الشهدا (ع) هستند و خداوند همه آنها را رحمت کند ، تقدیر و تشکر و قدر دانی کرد .

آنچه که تعزیه فامرین را از دیگر تعزیه های مرسوم منطقه متمایز می کند یکی به دلیل اینکه این تعزیه جزء معدود تعزیه خوانی هایی ایست که به زبان ترکی و مادری نوشته شده و خوانده می شود بر خلاف تعزیه های دیگر که اکثرا به زبان فارسی می باشد .

دوم آنکه طبق گواهی اسناد و شواهدتات موجود و شهادت بزرگان و عالمان منطقه و وجود نسخه های خطی تعزیه با قدمت چند صد ساله موءید این موضوع است که در گذشته  اکثر نسخه های تعزیه خوانی از نسخه های تعزیه خوان های روستای فامرین کپی برداری شده و به عبارت دیگر می توان به جرات گفت که مادر نسخه های تعزیه خوانی به زبان ترکی در منطقه الگو گرفته شده و رونوشت شده از نسخه های تعزیه روستای فامرین می باشد که برای اثبات این موضوع مدارک کافی و دال بر صحت ادعا هنوز هم در حسینیه قمر بنی هاشم روستای فامرین که قدمتی بیش از 800 سال دارد موجود است .

از جمله می توان به کلاه خود نقش شمر اشاره کرد که تا همین چند سال پیش موجود بود به طوری که من به یاد دارم که از چند نفر بزرگان که آن زمان حداقل بالای 80 سال سن داشتند بیان می فرمودند که این کلاه خود را زمانی که بچه بوده اند در تعزیه خوانی نقش شمر از آن استفاده می کرده ولی متاسفانه بنا به دلایل مشکوکی مفقود گرددید بنا به روایتی هم که آن زمان در روستا باب شده بود به سرقت رفت اما الله اعلم  و لباس ها ی تعزیه خوانی بسیار قدیمی و خنجر ی که باز نقش شمر از آن استفاده می کرده و از همه مهمتر و جود نسخه های خطی و یاداشت هایی که بیش از 200 سال پیش هنوز خوشبختانه بخشی از آنها موجود است که چند سال پیش من چند نمونه از آنها را مطالعه کردم که آن موقع دست حاج شکراله رشیدی بود و الان دقیق نمی دانم آنها کجاست ، و نکته جالبی که من در آن نسخه ها دیدم این بود که نویسنده و خطاط نسخه ها توضیح داده بود که از این نسخه ای که نوشته است از روی نسخه مادر که قریب 400 سال پیش است نوشته است و اینکه خطاط آن را نسخه مادر عنوان کرده و در پاینویس هم نوشته است که تنها نسخه موثق تعزیه در بزچلو است این نشان از صحت ادعای بنده دارد و لاجرم هرانسان عاقلی  را وادار می کند که اقرار کند که نسخه های تعزیه روستای فامرین تنها و یگانه نسخه مادر تعزیه های منطقه بزچلو و حتی ترک های ساوه و بخشی از همدان می باشد .

بنابراین بر عهده ما فرزندان و جوانان رشید و دلیر و عالم و دانش اندوز فامرین است که از این هنر و میراث پدارن خود به نحوه احسنت استفاده کنیم و از همه مهم تر از آن حراست کنیم چرا که کم نیستند افرادی سود جو و فاقد هنر در منطقه بخصوص اطراف روستای فامرین که با پررویی و بی اصالتی می خواهند این میراث بزرگ ما را به نام خود ثبت کنند و با داشته های ما و میراث پدارن ما برای خود کلاهی درست کنند اما به یاری خداوند این افراد معلوم الحال و به کمک شما فرزندان و دوست داران فامرین اجازه نخواهیم داد که میراث فرهنگی ما را حتی کوچکترین تعرضی به آن کنند .

اما در پایان جا دارد از افرادی که در این هنر فعالیت داشته اند و چراغ تعزیه را روشن نگه داشته اند تشکری در این نوشته به عمل بیاورم هرچند که اجر آنها پیش خداند معجور است ولی روا نیست که نام آنها در گم نامی باشد اما از آنجائیکه حافظه بنده حقیر زیاد یاری ام نمی کند فقط اسم افرادی را که الان در خاطر دارم می توانیم بیاورم لذا اگر اسم کسی از قلم افتاد مرا بخشد و عاجزانه استدعا دارم دوستانی که فراتر از این اسامی تعزیه خوانهای محترم و تعزیه گردان های محترم چه آنها که به رحمت خدا رفته اند و چه آنها که هستند را به یاد دارند اسامی آنها را در بخش نظرات بنویسند تا حقیر آنها را منتشر کنم .

اما آنچه من به یاد دارم :

مرحوم حاج اصغر فتحی یکی از بزرگان تعزیه در چند دهه گذشته و  موافق خوان ، امام حسین خوان 

مرحوم ابوالقاسم احمدی مخلف خوان 

مرحوم حیدر رسولی عموی بنده مخالف خوان 

مرحوم احسان فامرینی موافق خوان علی اکبر خوان 

مرحوم عزیزی فرزند حسینعلی که حقیر اسم ایشان را فراموش کرده ام موافق خوان و بخصوص در شام غریبان 

مرحوم حاج آقا شیمر با عرض معذرت اسم ایشان را فراموش کرده ام امیدوار خانواده ایشان مرا ببخشند چون ما از بچگی همه ایشان را به این اسم می شناختیم مخالف خوان 

آقای حاج شکرالله رشیدی از ارکان اصلی تعزیه امروز فامرین که خداوند حفظ شان کند موافق خوان امام خوان 

آقای اکبر رسولی مخالف خوان شمر خوان 

آقای جمشید نعیمی مخالف خوان تخت نشین 

آقای حیدر فامرینی موافق خوان زینب خوان 

برادارن شیری که متاسفانه اسم شان را فراموش کرده ام و اگر اشتباه نکنم آقای حجت شیری و برادرشان که خداند اجرشان دهند موافق خوان 

آقای مجید برادر زن آقای عبدالله شیری که فامیل شان را نمی دانم ایشان از گردانندگان مراسم بودند .

آقای حاج عباس فتحی از خیرین که چندین سال است روز عاشورا بخشی از هزینه های نذری را بر عهده دارند .

آقای ستار اصلانی و پدر بزرگوارشان و همچنین برادر بزرگوارشان موافق خوان حر و برادران حر 

پسران آقای عبدالله شیری علی ، هادی و رضا و... همگی موافق خوان طفلان زینب و سکینه خوان 

آقای نعیمی برادر آقای عابدین نعیمی که بنده چون همیشه به ایشان عمو گفته ایم اسمشان یادم نمی آید موافق خوان قدیمی حضر ت عباس خوان 

آقای احمد رسولی برادر خودم هم موافق خوان و هم مخالف خوان 

آقای حجت احمدی مخالف خوان وتخت نشین 

مرحوم اسدالله رشیدی که همیشه هم در انتظامات نقش داشتند و هم روز عاشورا نقش شیر را بازی می کردند

آقای حمید فامرینی نقش شیطان و مخالف خوان 

آقای ذوالفقار نعیمی عابس و یا اگر اشتباه نکنم شوزب خوان 

مرحوم غلام فامرینی که ایشون هم بعض وقت ها تعزیه خوانی می کردند 

مرحوم مشهدی اسماعیل که همیشه نقش انتظامات را برعهده داشتند .

آقای غلام یزدی طبل زن 

آقای مالک فتحی انصافا همیشه در محرم و مراسم تعزیه خوانی منزل ایشان و خودشان زحمات زیادی می کشند . هم خانواده محترم شوزب فتحی و بخصوص آقا جواد پسر بزرگ ایشان 

آقا قربانعلی جهانگیری که دیگه همیشه منزل ایشان در اختیار تعزیه خوانها بود

و آقایانی که الان متاسفانه به یاد ندارم و ان شالله دوستان برایم بنویسند تا من نام آنها را اضافه کنم .

یا حق ما را هم از دعای خود فراموش نکنید 

نوشته شده توسط:

مجید رسولی 

سنت جالب و زیبای پشم چینی گوسفندان در روستای فامرین

 

سنت جالب و زیبای پشم چینی گوسفندان در روستای فامرین 

یکی از سنت های دیرین در روستای فامرین پشم چینی گوسفندان در شصت روز بعد از نوروز می باشد. این سنت در طول تاریخ همواره در روستا اجرا می شده است. از آنجائیکه یکی از شغل ها و ممر درآمد اهالی روستای فامرین دامداری بخصوص گوسفند و میش داری می باشد و یکی از محصولات سنتی اینکار تولید پشم می باشد که عمدتا برای استفاده شخصی اهالی روستا و مازاد آن برای فروش به خریداران غیر بومی می باشد٬ دارای اهمیت ویژه ای در نزد فامرنیان دارد.

عکس از : محمد رسولی 

با گذشت شصت روز از فصل بهار که در گویش محلی به آن «‌آتموش» یعنی « شصت» ٬ کم کم هوا رو به گرمی می رود و گوسفندانی که زمستان را در طویله گذارنده بودند و پشم های آنان رشد کافی کرده است اینک در اوایل خردادماه آماده چیدن می شود ولی قبل از چیدن پشم باید گوسفندان را ابتدا با آب حمام داد به نوعی شست که کثیفی های و آلودگی های چندماهه زمستان برطرف شود و ضمن آنکه چیدن پشم همراه با درد و رنج برای حیوان و هم چنین سختی و مشقت برای دامدارن نباشد. در گذشته دامدارن از قیچی های مخصوص پشم چینی که به « قرخلیق» یعنی قیچی پشم چین مشهور بود که دارای دو لبه بزرگ همانند قیچی بود که معمولا طول آن به ۴۰ تا ۵۰ سانتی متر می رسد استفاده می شد و با این قیچی ها یک نفر در طول یک روز می توانست حداکثر ۱۵ تا ۲۰ گوسفند را پشم چینی کند. پس از شستن گوسفندان دو تا سه روز بعد پشم چینی آغاز می شود و این تاخیر به دلیل خشک شدن پشم گوسفند می باشد. 

عکس از : محمد رسولی

در گذشته های نه چندان دور که « قرخلیق »‌ باب بود برای سرعت بخشیدن به چیدن پشم گوسفندان معمولا فامرینی ها به کمک هم می رفتند و هر کدام به ترتیب و گروهی پشم چینی را انجام می دادند این کار باعث سرعت بخشیدن در پشم چینی می شد بنابراین دامدارن هر محله تصمیم می گرفتند که در روز معینی تمام گوسفندان یک دامدار هم محله ای را پشم چینی کنند تا همه گوسفندان محل پشم چینی شوند ولی امروزه با پیشرفت تکنولوژی و تولید انواع و اقسام متنوع ماشین های برقی مخصوص پشم چینی سرعت کار بسیار بالا رفته و پشم چینی تعداد قابل توجه ای از گوسفندان تنها در ظرف چند دقیقه انجام می شود و این روش از هر لحاظ بهتر از روش سنتی است و وقت کمتری را می گیرد و علاوه بر آن بر حیوان زبان بسته کمتر آسیب می رساند. 

عکس از : محمد رسولی

در روش سنتی هنگام پشم چینی به دلیل کند بودن کار پشم چینی پای گوسفندان را یا می بستند و یا توسط یک نفر نگه داشته می شد که پشم چین کار خود را انجام دهد که هم زمان بیشتری می برد و هم اگر حیوان تکان می خورد باعث می شد که تکه ای از پوست گوسفند توسط قیچی بریده شود و حتی دچار خونریزی و عفونت شود و در برخی از مواقع باعث تلف شدن دام می شود و به دامداران خسارت وارد می کرد و این موضوع همیشه در بین گوسفندان در فصل پشم چینی مرسوم بود و کمتر گله ای از گوسفندان را در فصل بهار و خردادماه پس از پشم چینی مشاهده می کردی که آثاری از زخم بریدگی قیچی هنگام پشم چینی بر پیکر این حیوانات نجیب و دوست داشتی نباشد که امروزه با قیچی ها برقی این موارد تقریبا نزدیک به صفر است و جای شکر دارد که موجب حیوان آزاری نمیشود.

عکس از : محمد رسولی 

پس از چیدن پشم گوسفندان ٬ پشم های چیده شده عمدتا توسط زنان نجیب فامرینی شسته می شد و پس از شستن برای چند روز زیر آفتاب در حیات خانه و یا پشت بام خانه پهن می شد تا خشک شود. پس از خشک شدن آنها را با دست از هم جدا می کردند ( به نوعی شبیه پنیه زنی) که باعث می شد پشم نرم و قابلیت تبدیل شدن به نخ را داشته باشد. بخشی از پشم ها با دوک های دستی تبدیل به نخ های پشمی می شد و از آن نخ ها زنان هنرمند فامرینی جوراب های ضخیم و بلوزها و شال ها و دستکش و ... گرم و کاملا طبیعی می بافتند و در زمستان سرد فامرین آنها را استفاده می کردند و همچنین از پشم نخ قالی بافی که به آن « خامه » نیز می گویند تولید می کردند و پس از رنگرزی در بافت قالی ها از آن استفاده می نمودند. و از بخشی از پشم تشک های پر از پشم گوسفند که هم گرم و هم نرم بوند و نیز متکاهای پر از پشم و بسیار لطیف پشمی درست می کردند و از آنها استفاده می کردند. هر میزان که پشم که اضافی می آمد معمولا به خریداران فروخته می شد. 

 

در گذشته در جهیزیه دختران و نو عروسان فامرینی همیشه تشک ها و شال ها و متک ها و لحاف های پشمی گرم که در گویش محلی به آن «‌ یورقان » می گویند جز لاینفک آن بود با این تفاوت که همه آنها وطنی بودند و ساخته دست مادران و دختران فامرینی و حاصل زحمات پدران و پسران فامرینی بود. هر چند اکنون همانند سابق این امور رونق ندارد ولی هنوز هم عده ای از فامرینی ها تسلیم مسنوجات ماشینی نشده اند و هنوز از سنت های گذشته و هنرهای بومی خود و محصولات وطنی استفاده می کنند.

 

هشدار :
هرگونه کپی برداری و رونوشت از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع طبق قانون جرائم رایانه ای جرم محسوب شده و حق پیگیری قانونی برای صاحب وبلاگ محفوظ می باشد.

آشنایی با یکی از شهدای فامرینی قیام خونین پانزده خرداد سال ۴۲ شهید عنایت الله جهانبان

ماجرا از یک تماس تلفنی آغاز شد، آن هم در روزهایی که گرماگرم تدوین مطالب برای فصلنامه هشتم بودیم. آن سوی خط صدای جا افتاده مردی به گوش می رسید که به یک ایراد تاریخی معترض بود. ایرادی که ما را دقیقا به درگیری روز پانزدهم خرداد 1342 در شهر قم باز گرداند. روزی که عمو یا به عبارتی پدرخوانده اش عنایت الله جهانبان مجروح و در نهایت شهید شد، اما در تمامی آمارها نام همسر آن شهید یعنی خانم رقیه کلوانی به اشتباه جزء شهدا ثبت شد. همین تماس تلفنی باعث شد تا پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 42 در گفتگویی صمیمانه پای درد دل تنها بازمانده آن شهید بنشیند و نفبی بزند به روز پانزده خرداد قم.

پانزدهم خرداد42: آقای جهانبان، این مصاحبه در پی صحبت تلفنی  است که با شما کردیم. در مورد ثبت اشتباه نام  زن عموی شما یا مادر خوانده تان به جای نام عموی شما که پدر خوانده‌تان هم بودند، در فهرست شهدای پانزدهم خرداد. نام عموی شما حجت‌الله بود؟
جهانبان:
 خیر، حجت‌الله من هستم، عمویم عنایت‌الله جهانبان بود.

پانزدهم خرداد42: زن‌عموی شما که در واقع مادرخوانده شما هستند الان در قید حیات هستند؟
جهانبان:
 ایشان رقیه خانم کلوانی بودند که در سال ۷۱ مرحوم شدند.
پانزدهم خرداد42: خود شما متولد چه سالی هستید؟
جهانبان: من متولد سال 1330 هستم.

پانزدهم خرداد42: در خود شهر قم به دنیا آمدید؟
جهانبان:
 من در روستای فامرین از توابع شهرستان کمیجان استان مرکزی به دنیا آمدم. اول پاییز 1338 با عمویم به قم مهاجرت کردیم. دوران ابتدایی را از کلاس سوم در دبیرستان صنیع‌الدوله راه‌آهن قم شروع کردم.

پانزدهم خرداد42: دبیرستان را کجا تحصیل کردید؟
جهانبان: پنج سالش را در دبیرستان حکمت قم بودم، پنج سال تمام شاگرد شهید دکتر مفتح بودم و آقای دکتر احمد بهشتی از بارزترین معلمانم بود که نماینده لار بودند شاید در قید حیات باشند. ایشان هم دکترای فلسفه داشتند. 5 سال شاگرد مستقیم این دو استاد در دبیرستان حکمت بودم. کلاس ششم را در دبیرستان حکیم نظامی قم بودم، دیپلمم را در سال 1350 از دبیرستان حکیم نظامی قم گرفتم، بعد از آنجا به خدمت سربازی رفتم و بعد در سال 1353 در اراک استخدام آموزش و پرورش شدم و معلم شدم و دوران تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم تربیتی دانشگاه علامه طباطبایی تهران در سال 1365 تمام کردم.

پانزدهم خرداد42: یعنی شما سال 1342، دوازده ساله بودید.
جهانبان:
 من سال 1342، دوازده ساله بودم، زمانی که سخنرانی معروف امام در مدرسه فیضیه صورت گرفت که در روز 13 خرداد بعدازظهر روز عاشورا بود، چون خانه ما یک درش به خیابان ساحلی رودخانه قم باز می‌شد که پشت مدرسه فیضیه باشد، یعنی بین ما و مدرسه فیضیه و حرم مطهر و مسجد اعظم فقط رودخانه بود. خانه ما یک درش داخل خیابان ساحلی رودخانه باز می‌شد، یک درش به کوچه حاج سلطان باز می‌شد که شهید محقق فعلی است. آن روز بعدازظهر با اینکه من 12 سالم بود و به خاطر بیماری سرخک در خانه بودم، بالای پشت‌بام رفتیم، چون آن موقع وسایل تردد به این شکل نبود که سروصدایشان نگذارد صدای بلندگو به ما برسد، سخنرانی امام را از بالای پشت‌بام ما و همه کسانی که به مدرسه فیضیه نرفته بودند، به گوش می رسید. روز 13 و 14 خرداد گذشت، صبح 15 خرداد عمویم برای نماز صبح رفته بود، آفتاب که طلوع کرد برگشت، من با زن‌عمویم در ایوان خواب بودیم، ما را بیدار کرد گفت که آقا را بردند، بلند شوید به حرم برویم. ما بدون اینکه صبحانه بخوریم راه افتادیم.
پانزدهم خرداد42: من یک سوال در مورد روز 13 خرداد دارم که سخنرانی حضرت امام بود و شما روی پشت‌بام بودید. حال و هوا چه جوری بود؟ غیر از شما چقدر جمعیت روی پشت بام‌ها آمده بودند؟
جهانبان: محله ما در خیابان آبشار، اکثر طلاب‌نشین بودند، افراد دیگری هم بودند ولی اکثراً طلبه بودند. عموی من به قول آن وقتی‌ها بقالی داشت و به قول امروزی‌ها سوپری، تمام طلبه‌ها در آن محل مشتری ایشان بودند. آن موقع هم بازار به این شکل نبود، اکثراً نسیه بود و به صورت نسیه می‌بردند، بعد که شهریه‌ها را می‌گرفتند می‌آمدند پرداخت می‌کردند. ایشان هم به عنوان معتمد آن کوچه بود و بقالی داشت. من عرض کردم چون مریض احوال بودم نرفتم، ولی ایشان خودش مغازه را بست و همه مدرسه فیضیه رفتند. ما آن موقع زیاد سر درنمی‌آوردیم. سخنرانی که تمام شد، صبح روز 15 خرداد ما به حرم رفتیم که حرم خیلی شلوغ بود، مخصوصاً از پایین شهر، خیابان چهارمردان زن و مرد با چوب و چماق، هر کس با هر چیزی دستش بود آمدند. حرم و مسجد اعظم و محوطه شلوغ شد و مردم شعار می‌دادند، این یک شعار یادم هست که «یا مرگ یا خمینی» می‌گفتند. روز 15 خرداد حول و حوش ساعت 7 صبح مردم وارد خیابانها شدند و تضاهرات از 7:30 صبح دیگر شروع شد. یک سری کاه و خاک روی سرشان می‌پاشیدند، به سر و سینه می‌زدند، شعار می‌دادند، تا اینکه حول و حوش ساعت 9 بود گفتند مردم می‌خواهند به طرف تهران بروند. ما هم در آنجا عمویم را گم کردیم، یعنی دست ما ول شد و من و زن‌عمویم ماندیم.

پانزدهم خرداد42: چقدر جمعیت آمده بود؟
جهانبان:
 خیلی پر بود، نمی‌شود گفت چقدر بود. خیابان ارم پر بود، صحن نقره، صحن طلا، مسجد اعظم همه پر بود، اصلاً مملو از جمعیت بود، تمام قم آمده بودند. مردم به طرف جاده تهران راه افتادند. ما از پل آهنچی هم رد شدیم آمدیم که به طرف سه‌راه شاه  آن زمان برویم، که الان سه‌راه آیت‌الله غفاری است، که بپیچیم به طرف خیابان تهران، یک مقدار که رفته بودند، البته انبوه جمعیت اینقدر زیاد بود که تردد خیلی آرام بود، فقط مردم شعار می‌دادند، یک سری بالای تیرهای چراغ برق سر پل آهنچی رفته بودند و شعار می‌دادند، مرگ بر شاه می‌گفتند، «یا مرگ یا خمینی» می‌گفتند تا اینکه ما از پل آهنچی که پایین آمده بودیم، سر کوچه آبشار دیدیم که فکر کنم یا حاج‌آقا مصطفی بود یا حاج احمد آقا، چون حاج احمد آقا را من در دبیرستان حکیم نظامی زمانی که ایشان آنجا درس می‌خواندند، دیده بودم. - زمانی که امام تبعید بود حاج احمد آقا و زهرا خانم مصطفوی در قم در همان خانه یخچال قاضی امام که خالی بود مانده بودند و فقط این دو آنجا زندگی می‌کردند و همیشه هم یک مأمور آنجا بود- این را هم بگویم که خانه امام دقیقاً روبروی خانه آیت‌الله فیض گیلانی بود که یک مدت رئیس دیوان عدالت اداری بود. من با یکی از پسران ایشان همکلاس بودم که بعد از دوران دبیرستان ایشان را ندیدیم. ما برای درس خواندن می‌رفتیم منزل امام، یک آب‌انبار خوبی داشت که آب خنکی داشت، ما بچه بودیم از پلیس‌ها اجازه می‌گرفتیم می‌رفتیم آنجا آب می‌خوردیم. من آنجا حاج احمد آقا را دیده بودم.

پانزدهم خرداد42: فکر می‌کنم حاج احمد آقا چند سالی از شما بزرگتر بود. 
جهانبان: تقریباً 6 سال یا 4 سال از ما بزرگتر بود. ایشان خودش یکی از فوتبالیست‌های معروف دبیرستان حکیم نظامی بود.

پانزدهم خرداد42: اتفاقاً ما در سایت‌مان با یک بزرگواری (سید امیر اعظم میرشجاعی) مصاحبه کردیم که هم‌کلاسی و هم‌دوره آسید احمد آقا بودند.
جهانبان: بله ایشان آنجا فوتبالیست خوبی بود و فوتبال که بازی می‌کرد ما آنجا می‌رفتیم و تماشا می‌کردیم.

پانزدهم خرداد42:  برگردیم به تظاهرات. پس تا پل آهنچی تشریف بردید و جمعیت زیاد بود.
جهانبان: بله از پل آهنچی که پیچیدیم دیدیم که زیر بغل حاج احمد آقا یا حاج‌آقا مصطفی را گرفتند دارند می‌آیند، مردم هم هجوم آوردند پشت سر اینها شعار می‌دادند، ما هم می‌رفتیم. نرسیده به سه‌راه شاه که سه راه آیت‌الله غفاری باشد، دیدیم که صدای تیراندازی می‌آید. همین طور که جمعیت جلو می‌رفت و با فشار جمعیت عقب می‌آمد، دیدیم که تیراندازی خیلی شدید شد و مردم به عقب هجوم آوردند. در صورتی که جمعیت به چهارراه شاه رسیده بود، از آنجا هم رد شده بود، که تیراندازی شروع ش.د یک کوچه‌ای بود اوایل خیابان تهران، یک سری به آن کوچه هجوم برده بودند که بن‌بست بود، یک سری آنجا زخمی شده بودند و اینکه چند تا شهید شده بودند را نمی‌دانم. ولی جمعیت هجوم آورد و ما به خیابان آبشار آمدیم. کوچه اولی که کوچه خودمان بود فشار جمعیت نداشت، ما رد شدیم به کوچه دوم رفتیم، کوچه آیت‌الله محمدی گیلانی بود که یک مدت دادستان کل کشور بودند.

پانزدهم خرداد42:  محل سکونت‌شان آنجا بود.
جهانبان:
 بله، ما کوچه اول بودیم. ما با شیخ محمدرضا محلاتی که رئیس دفتر امام بود همسایه بودیم. آقای مججوب شیرازی، آقای علوی، کرباسی نجف‌آبادی، با اینها در کوچه حاج سلطان همسایه بودیم که الان نامش شده شهید محقق. هجوم جمعیت ما را از آنجا برد، دیدند که دارند می‌زنند، فشار دادند در خانه آقای حسین برهانی، معمار کاشی‌کار مسجد اعظم که اصفهانی بود، باز شد، جمعیت توی آن ریختند. سر کوچه هم نبش کوچه فاضل خانه مرحوم حاج سید حسین بدالا بود، امام جماعت مسجد امام حسن عسگری بود. در همه خانه‌ها را باز کردند، ملت توی خانه‌ها ریختند. دیدیم که حکومت نظامی شد و تیراندازی، مردم توی خانه‌ها رفتند.

پانزدهم خرداد42: وقتی حکومت نظامی شد و مردم در خانه‌ها رفتند، ساعت چند شده بود؟
جهانبان:
 حول و حوش ساعت 10 صبح، همه به خانه‌ها رفتند، هر کس سر بیرون می‌آورد می‌زدند، مسلسل سه پایه سر کوچه‌ها گذاشته بودند، سر این دو کوچه گذاشته بودند، کوچه‌های آن طرف را ما ندیدیم، ولی در روزهای بعد که حکومت نظامی بود، همه جا مسلسل پایه‌دار گذاشته بودند. سر کوچه خودمان کوچه حاج سلطان که از یک طرف به سه‌راه آیت‌الله غفاری می‌خورد، از یک طرف به کوچه آبشار، و کوچه فاضل که کوچه حاج حسین بدالا بود، هر دو سر مسلسل سنگین گذاشته بودند.

پانزدهم خرداد42: اینها همه در خیابان ساحلی بودند؟
جهانبان:
 بله، هر کسی سر بیرون می‌آورد می‌زدند. ما به خانه رفتیم، تقریباً ساعت حول و حوش 10:30 بود که گفتند رفتند، دیگر خبری نیست. جمعیت بیرون ریختند، ما هم آمدیم که دیدیم هواپیماها آمدند و دیوار صوتی را که شکستند، ما تا به آن زمان ندیده بودیم دیوار صوتی چه شکلی است، ما فکر کردیم هواپیماها بمباران می‌کنند. مدتی روی زمین خوابیدیم دیدیم هواپیماها آمدند و رفتند و وقتی سر و صدایشان افتاد، جمعیت رفتند، ما به کوچه خودمان که کوچه حاج سلطان باشد آمدیم، دوباره دیدیم تیراندازی شروع شد. ما رفتیم دیدیم در خانه خود ما که دو تا خانه توی هم بود و عرض کردم دو در داشت، یک درش به خیابان ساحلی می‌خورد، یکی هم به کوچه آبشار، ما در آن خانه سرایدار بودیم، عموی من سرایدار این خانه بود.

پانزدهم خرداد42: خانه برای شخص دیگری بود.
جهانبان:
 خانه برای خانم قدس بود که خدا رحمتش کند، الان یک بیمارستانی هست به نام بیمارستان قدس اراک، زمین این بیمارستان برای این خانم بود. از ملاکین بودند. ما آنجا سرایدار بودیم، این خانه خیلی بزرگ بود که بعد دبستان دخترانه شد. یکی که بزرگتر بود و طرف خیابان ساحلی بود دبستان دخترانه ملی جوادی شد، این طرف دست ما ماند. ما که به خانه آمدیم دیدیم درها باز است و جمعیت روی پشت‌بام، تمام اتاق‌ها، همه خانه‌ها پر بود، دوباره هم که تیراندازی شروع شد، نشد که ما بیرون بیاییم.

پانزدهم خرداد42: آن موقع خبر از مرحوم جهانبان، پدرخوانده‌تان نداشتید؟
جهانبان:
 نه خبری نبود، ما سالم به خانه آمدیم دیدیم تقریباً بعد از 10 دقیقه یک ربع که تیراندازی ساکت شد، آن زمان پشت‌بام‌ها صاف نبود، قوسی بود، طاق قوسی داشت، روی پشت‌بام ما هم مردم خوابیده بودند. ده دقیقه یک ربعی گذشت، 5 متر به خانه ما مانده، یک دفعه دیدیم صدای مسلسل درآمد، از بالای پشت‌بام صدا کردند یک نفر را زدند، یک نفر دیگر سرش را بیرون برد و گفت این دستش روی هوا بود، این را زدند که زن‌عموی من سرش را بیرون برد و گفت عمویت را زدند. این آمد که بیرون برود، دیدیم تیراندازی شروع شد و نشد که ما بیرون برویم. تیراندازی همین طور ادامه داشت، این بنده خدا عموی من تا ساعت 11 و ربع، حول و حوش 45 دقیقه توی کوچه مانده بود و پای سمت چپش که با مسلسل زده بودند از بین رفته بود، فقط پوست آویزان مانده بود.

پانزدهم خرداد42: یعنی به ران پایش زده بودند؟
جهانبان:
 نه، از زانو به پایین. همین طور خون توی جوی می‌رفت و هیچ کس جرأت نمی‌کرد. ما دیدیم صدای سوت درآمد، گفتند که حکومت نظامی تمام شد و سربازها رفتند. مردم ریختند این بنده خدا را روی گلیم گذاشتند و داخل خانه آوردند. من هم بچه بودم دیدم عمویم رنگ و رویش رفته و همین طور خون از پایش می‌رود، مرحوم حاج حسین بدالا رسید و همین آقای برهانی معمار کاشی‌کاری مسجد اعظم رسید و تمام این همسایه‌ها، آقای خلخالی و طلبه‌هایی که از مسجد عمامه‌هایشان را برداشته بودند و فرار کرده بودند، همه آمده بودند، مرحوم حاج حسین بدالا دستور داد بروید از منزل ما به بیمارستان زنگ بزنید بیایند ببرند. آن موقع این طور نبود که همه خانه‌ها تلفن داشته باشد. در محل ما فقط منزل حاج حسین بدالا تلفن داشت که رفتند از آنجا زنگ زدند. 20 دقیقه‌ای طول کشید، یک آمبولانس سفید از بیمارستان فاطمی قم آمد، بنده خدا عمویم را با همان گلیم پشت آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان فاطمی بردند.

پانزدهم خرداد42: وقتی داخل آمبولانس گذاشتند، وضعیت‌شان چطور بود؟
جهانبان:
 وضعیتش هیچ خوب نبود و خون زیادی از او رفته بود. ما هم کسی را نداشتیم، زن‌عمویم هم چون ترک‌زبان بود، کاری از دستش بر نمی آمد. آمدیم بیرون هر جایی خواستیم برویم دیدیم حکومت نظامی است، حتی کنار مناره‌های مسجد اعظم و جلوی حرم همه جا سرباز گذاشته بودند دیدیم اصلاً نمی‌گذارند برویم. ما ماندیم تا اینکه عموی من یک شریکی داشت، او به دیدنش رفت. اما او را راه نداده بودند، گفتند فردا بیایید. فردا بعدازظهر که 16 خرداد بود ما رفتیم دیدیم که پای چپ ایشان را داخل یک آتل گذاشتند و باند پیچیدند ولی همین طور خون می‌رود. ما که آنجا بودیم دیدیم یک سروانی بود، یک ستوان دو و یک استوار، اینها مستقیماً آمدند بالای سر ایشان و ما را بیرون کردند و از این بنده خدا چه سؤال‌هایی کردند ما نمی‌دانیم. اینها گذاشتند رفتند و بعد ما به خانه رفتیم. 17 خرداد هم ما رفتیم راه ندادند، یک همسایه‌ای داشتیم به نام خانم بیگم عزیزی، ایشان شمالی بود، خانمِ آقای لطیفی، ایشان پرستار بیمارستان فاطمی بود، زن‌عمویم که آنجا رفته بود آن بنده خدا گفته بود اگر غذایی چیزی می‌آورید، بدهید من برایش ببرم، و به زن‌عمویم گفته بود بروید فردا صبح به ملاقاتش بیایید. یعنی 18 خرداد. ما صبح 18 خرداد ساعت 7:30 آماده شدیم که به ملاقاتش برویم. شریک عمویم آمد و جلوی در به ما گفت که عمویت تمام کرده و دیگر نمی‌خواهد به بیمارستان بروید.

پانزدهم خرداد42: دلیلش را هم گفتند که چه بوده؟
جهانبان: بله، خونریزی و عدم رسیدگی. اصلاً قرار نبود به ما بگویند. گفته بودند جنازه‌اش را به شرطی می‌دهند که بدون سروصدا ببرید دفنش کنید. ما هم که کسی را آنجا نداشتیم، یک حاج باقری بود که آنجا خواربار فروشی داشت، حاج عزت‌الله ورامینی بود، تعدادی از همسایه‌ها بدون اینکه سروصدایی باشد به قبرستان نو قم بردیم و دفنش کردیم، اجازه ندادند که اصلاً مراسمی باشد، ولی در همان خانه خودمان که خیلی بزرگ بود، نزدیک 400 متر بود مراسم گرفتیم. سه روز ما در خانه روضه‌خوانی داشتیم، آقای محمدی گیلانی زحمت کشیدند آمدند، آیت‌الله آشیخ (آقا شیخ) محمد یزدی آمدند، آشیخ محمدرضا محلاتی بود، آقای کرباسی بود، آقای محجوب بود، آقای فاضل بود، آقای آیت‌الله وجدانی داماد آشیخ عبدالنبی عراقی بود همگی برای عرض تسلی و نوحه خوانی به منزل ما آمدند. تمام این آقایان شخصا داوطلب روضه خوانی شده بودند و می گفتند که ما برای مجلس شهید روضه خوانی کردیم.
مراسم سوم هم تمام شد و بعد از چهلمش ما سنگ قبر انداختیم ولی این جسارت را در شریک عمویم من می‌بینم، هنوز هم ایشان زنده است،انسان شجاعی است. در همان سه‌راه آیت‌الله غفاری زندگی می‌کند به نام حاج صادق رحیمی، تقریباً 6-85 سال دارد. روی سنگ قبرش به سفارش حاج صادق نوشتند شهید عنایت‌الله جهانبان که در هجدهم خرداد 1342 به دست مزدوران رژیم شاه به شهادت رسید. بعد از چهلم این سنگ را ما انداختیم ولی اصلاً از طرف دولت نه به ما ایرادی گرفتند و نه حرف و حدیثی شد. تا زمانی که ما دو بار سنگ ایشان را عوض کردیم هیچ کسی به ما گیر نداد، بعد از اینکه امام(ره) به قم تشریف آوردند و آیت‌الله یزدی رئیس دفتر ایشان در قم شدند، دنبال زن‌عمویم فرستادند که ایشان بیاید اینجا بفرستیم بنیاد شهید برای ایشان پرونده تشکیل بدهند. زن عمویم رفتند بنیاد شهید و برایشان پرونده تشکیل دادند و ایشان مستمری بگیر بنیاد شهید شدند. آن موقع من خودم سر کار می رفتم.

پانزدهم خرداد42: چه سالی بود؟
جهانبان: سال 1358. تقریباً آبان، آذر 58 بود که برای ایشان پرونده تشکیل دادند. ایشان مستمری‌اش را از آنجا می‌گرفت بعد از اینکه ایشان پا به سن گذاشت و کهولت سن پیدا کرد، من به وکالت از ایشان می‌رفتم حقوق‌شان را می‌گرفتم در سالهای آخر عمرش هم دیگر پیش خود من زندگی می کرد و در سال ۱۳۷۱ هم که مرحوم شد، جنازه‌اش را به قم بردیم و بهشت‌زهرا که در جاده تهران هست دفنش کردیم.

پانزدهم خرداد42: خدا ایشان را بیامرزد. مرحوم عنایت‌الله جهانبان الان کجا دفن هستند؟
جهانبان:
 ایشان در قبرستان نو، یک آقای محمدعلی عباسی هم هست که کوچه آبشار شهید شده، قبر این دو بغل هم است، بنیاد شهید بارزترین و قشنگ‌ترین کاری که در قبرستان نو کرده که جنب پل آهنچی است، آمده قبر شهدای 15 خرداد را حدود یک متر از سایر قبرها بالاتر آورده و قبر ایشان و قبر آقای محمدعلی عباسی که آن موقع بنده خدا عقد کرده بود شهید شد، در کنار هم قابل تشخیص هستند.
پانزدهم خرداد42: در کل خاطرات جالبی بود، از شما بابت اینکه با ما تماس گرفتید واقعاً ممنونم. از شما می‌خواهیم که هم تصویر مربوط به خودتان و هم مرحوم عنایت‌الله جهانبان را برای ما ارسال بکنید که ما اینها را هم منتشر بکنیم و یک تماس هم به نیابت از شما با بنیاد شهید برقرار می‌کنیم ...
جهانبان: ایشان اولین شهیدی بوده که در کوچه آبشار شهید شد، ما از بنیاد شهید قم هیچ چیز نخواستیم. یعنی ایشان فرزندی نداشت که خواسته‌ای داشته باشیم یا مثلا مطالبه ای، فقط گفتیم یک معبری، یک کوچه‌ای، یک مکان آموزشی، جایی، میدانی یا هر چیزی به نام ایشان ثبت بکنند که نامی از ایشان بماند ولی متأسفانه سال 88 هم من حضوراً به بنیاد شهید منطقه 2 قم رفتم، چندین بار نامه نوشتم ولی متأسفانه تا به حال هیچ اقدامی نکردند، و این هم خواسته زیادی نیست، ما گفتیم اگر شما عنایتی داشته باشید، برای شما مقدور است که از طریق دفتر شما اقدامی شود، این خواسته ما بیان شود.

منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی

گزارش تصویری از زمستان زیبای سال ۱۳۹۴ در روستای کهن فامرین.

 

گزارش تصویری از زمستان سال ۱۳۹۴ در روستای زیبای فامرین.

تصاویر توسط محمد رسولی تهیه گردیده است.

« فامرین زیبا در زمستان با بارش برف یکی از زیباترین نقاط دنیا می شود. این تصاویر را تقدیم می کنم خدمت همه فامرین دوستان عزیز و کسانی که قلبشان برای آن می تپد.»

گزارش تصویری از مزرعه کشاورز نمونه جناب آقای محمد رسولی تابستان ۹۴ روستای فامرین اراک٬ استان مرکزی

گزارش تصویری از مزرعه کشاورز نمونه جناب آقای محمد رسولی تابستان ۹۴ روستای فامرین اراک٬ استان مرکزی 

 سال ۹۴ برای مزرعه کشاورزی محمد رسولی سال پر برکت و خوبی بوده است. او دارای مدرک دیپلم از هنرستان فنی است وی علاقه بسیاری به کشاورزی و توسعه و نوآوری در صنعت کشاورزی دارد و همواره از این شغل لذت می برد. او مردی سخت کوش خانواده دوست و خداپرست است و می گوید : همیشه از خداوند متعال تشکر کرده و شاکر نعمت های آن هستم. 

وی در رابطه با محصولات امسال می گوید: خدا را شکر امسال هم همانند سالهای گذشته راضی هستم . وی ادامه می گوید: امسال کشت پاییزه ما گندم و جو بود که به لطف خدا ما از محصول آن راضی بودیم و برای فصل بهاره هندوانه و خربزه مشهدی کاشته ایم تا یک ماه یعنی اواسط شهریور قابل برداشت هست و امیدورام که بتوانیم محصولات خود را با کیفیت برای مصرف کنندگان و هم وطنان عزیز ارائه دهیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

How is the cooperation culture in Famerin ancient village

Today I want to speak about our culture in Famerin. We have traditional and religious culture in this village. People who live in the village, they respect to each other also more respect to the women.We have grown up with kindnesses and sincerity in our whole life.This is a biggest heritage that our ancestors did leave to us and we should care of them also we must use them in our life.

 

We are as Famerin’s children , we would like tell to other people , our village is a great place and we want to introduce this village for everyone who interesting to kindnesses and sincerity. Famerin society is too small and we can’t live without together, if you have any problem in your life or your work, you can share your problem with your neighbour or others who live in the village. We pull together about any problems actually we are a big family in the Famerin that’s why we have great and positive interaction with each others.

 

We are always keen that someone coming us as a guess.In our culture and religion  guess has more respect actually we believe that guess bring’s to us mercy and bless. Famerin people are generous and courteous. Despite the people are live simple but they have commitment to help an other people.

 

For example: when some one want to marry in village almost people brings together and then invite the bride or groom or their family into the that meeting after they ask them what do need for your wedding or what furniture do you need for new house, if they need something, they tell to the this group of people and then they list it all things the bride or groom wanted and they will try to prepare

 that with the satisfaction and affection for them. Although for the bride and groom it’s difficult to provide it but when the people contribute with each other that is going to be easier to provide it.

 

Or when we have a lot of work in agriculture especially in the summer, we get more cooperation with each other this mean that we make a several groups (each groups between 5 to 10 person ) and they went to farms and work in the farm when the first farm works is finished they go to an other farm actually they going to do finish farm by farm.       

It has written by the : 

Majid Rasouli

 

Ancient Famerin Village

Some Information About Ancient Famerin Village

Famerin is a ancient village and located in North West of Arak, Markazi Province, Iran. Famerin has over the 800 population . Famrin has known as a historical and ancient village with a rich culture. Famerin has a some monuments recorded in Iran national monument. Famerin's history is over the 2000 years and this historical location put the vallige in uniqe situtation.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Almost the people are working in the agriculture and the livestock industry in the Famrin village. They are muslim and their religion is Shia. Famrin's agrecultural products are including: wheat, barley,bean,pea,lentil,watermelon, oilseed and horticultural products.

In the past two decade many young resident of Famerin left it and they moved to the bigger city such as Theran, Arak, Qum and ... because they didn't have enough work also village didn't have good facilities to kept them.However some young people left village to complete their education .

Famerinan people, they are very kindness,hospitable,culture,educated,paceful and civilization. also it has fresh air and looks like picturesque. it's a really beautiful village in that area. it's amazing and incredible place in that area.

Actually Famerin is traditional village but the people have combined between modernity and traditional. They kept many traditional cultures.

According to this village Blog report " It has lots of story about the culture and it's society also has lots of  turism attractions such as plains and green with Vafs mountains view that has become Famrin to very good place for life as many people that they live near to  the village, they come there on weekend and holiday for spand the nice time with nice people and with their family.

If you need more information about the Beautiful Famrin please let me know and sent the E-mail to us.

Regarding

Majid Rasouli