به عکس ساده اش نگاه میکنی

ایستاده بی قیدُ بی ژست

لبخند میزند

چشم که میبندی

عطرش مثل حبابهای کوچکی میترکد لای همه ی آن خاطره های معمولی

و لحظه ای جان میگیرد و دوباره میتپد

لحظه ای که گیر کرده است لای گذشته های دور

گذشته ای که نه میگذرد و نه میمیرد 

و  هیچوقت ... هیچوقت عادی نمیشود

میروی

و من

هنوز ایستاده ام

و دست تکان میدهم

تصویر خندان زنی

بی رحمانه کاذب

که معصومیتی

در درونش آرام میمیرد

زمستان شد و خوشبختي انگار گمشده ايست جايي زير برفها مدفون
و آنجا ...
 وسط همان چهارراهي كه به ناگاه تنها شد
زير بارش افسرده ي برف
 دختري هست كه سرگردان
آرزوهاي كوچكش را لاي نگاه عجول عابراني ميجويد
كه بي تفاوت ...
تنه زنان ...
 از كنارش مي گذرند و پشت سر فراموشش ميكنند

بیا و عاشقانه سلام کن

و بعد برای همیشه برو ... 

دلگیر نخواهم شد

دیگر به دیدارهای ناگهانی

دوست داشتنهای موقتی

و رفتنهای بی خداحافظی

عادت کرده ام ....

ما همه دچار يك تنهايي مرموزيم
كه روي ديوارهايمان
طرح شكسته ي يك خانه با دودكش پردود ميكشيم
و پشت پنجره مان
هميشه كسي منتظر است
و هميشه كسي هست كه هرگز نمي آيد

تو چه بي رحمانه رها كردي 

اما هنوز عطر تو اينجاست

هنوز در آغوش من ...

عطر تو انگار هرگز از اين آغوش رها نخواهد شد

گند به اين زندگي

كه هميشه راهي جز دوست داشتنت نداشته است

گند به ياد كرخ بوسه هايمان

گند به تو

گند به دل من

گند به اين عاشقي 

گند به همه ي اين رابطه ي سرگردان

به اين حقيقت ناگزير

كه دل من هنوز هم براي تو تنگ است


رها كن كه رفته ها تركت كنند

تو را مسافريست كه تنها براي تو از راه ميرسد

بگذار گذشته ها در رفته ها بماند

تو را از امروز فرداي ديگري در انتظار است

 

درها را ببند

 دخترک کوچک دلم که عاشق توست

تن باکره دارد ... فرار میکند

برایم شراب بریز

مستم کن

مست مست

که همه وجودم بیخود از من باشد

تا در آغوشت بگیرم

بی هیچ ترسی از هیجان گناهی

 تا که بی شرم

گر بگیرم زیر پیراهنم

تا که ببوسمت دیوانه وار

پشت پا زنم بی قید

به هر عهدی که باخودم بستم

یک آرزوی ساده

چه زیبا میشود

باران که به شیشه ات کوبید

عطر خاک که از پنجره ات آمد

سرت خم شود به روی شانه اش

دستت حلقه شود به دور بازویش

به سینه کشی بوی ساده ی خاک را

به دلت اعتراف کنی که رسید آن  خوشبختی مجهول

زل بزنی به جاده ی خیس

بروی تا هرجا که دلتان پای هم است

گذشتی؟

به همین سادگی؟

ok عزیزم

مشکلی نیست

یک اتفاق ساده است فراموش کردن

گاهی پیش می آید

گاهی میشود از ساده گذشتن هم ساده گذشت

گاهی هم یک دختر بدشانسی پیدا میشود

پایش لیز میخورد

پرت میشود توی دلتنگی هایش

لای خاطراتش

مدام از روی خودش ساده میگذرد

میخواهم دوستت بدارم

مثل عشق اول

هر لحظه بی دلیل

گل بیاندازد گونه هایم از یادت

بی دروغ و بی گناه

معصوم مثل بچه ها

بی حساب و کتاب

تا آخر این قصه ی دیو و پری

من همیشه

تا همیشه

عاشقت باشم


تمام شد

من رها شدم

ولی هنوز

نگران دل بی گناه زندان بانی هستم

که زیر پنجه های دریده ام

تکه تکه اش کردم

 

در یک دوردست تاریکم

یک دوردست خالی ... پر از تنهایی

آی مردم پر هیاهو

با شما هستم غریبه های رهگذر

با شما که میدوید

از کنار من بی خبر رد میشوید

یا که میخندید

رو به این تنهایی مضحک

گرم دست سردم میفشارید

زیر این نگاه شوخ

این ژرفای بیگانه

هیچ یک تنهایی تاریک میبینید؟

تو را دوست دارم

مثل رودی که عصیانه جاریست

مثل باران که می بارد

مثل خورشیدی که گرم میتابد

دوستت دارم و انگار این دوست داشتن

مثل هر لحظه ی ساده از نفس کشیدن

مثل ذات زیبای عاشق بودن

از درون من، از خود من جاریست


دری باز شد

بروی دنیای پری های طلایی رنگ

من بودم

سوی دیگر تو

نزدیک شدی

به اندازه ی یک آغوش

به بی پروایی یک بوسه

رقص لای بازوان تو

شرم زیر تمنای من

...

در بسته شد

فقط یک عکس

از ما

یادگاری شد


نه از سر تکرار یک قصه غمگین و کهنه

که از سر تازگی یک درد همیشگیست

از یاد نرفته ی خاموش

که در خاطراتم هم سخن نمیگویی

روی قلب من زخمیست

روی لبهای من داغی

من دچار یک درد خاموشم

بعد از اینهمه سال که در سکوت تو گذشت

درد من هنوز هم درد تازه ی یک کهنه یادگار بی صداست

 بیا با هم همه یادگاریها را جمع کنیم

همه ی زباله های این رابطه ی بی امید را

بیا این کیسه ی سیاه  را دستت بگیر

منهم یکی یکی

با حوصله

میچینمشان ته کیسه

خاطراتمان که اضافه شد

از کیسه که سر رفت

با پا له شان کن

برای غصه های تکراری من هم

 یک جای کوچکی باز کن

بیا برای از بین بردن این عشق پوسیده

و هرچه که به پایش ریختیم

برای فراموش کردنش

و هیچ انگاشتنش

تنها همین یکبار

شریک من باش


تو بودی آنسو در انتظار کسی که نمیدانم

من اینجا ایستاده بودم محو در نیمرخ زیبایت

زیر نمناکی ساده نگاهی که بر تو بود

منتظر که بودی عزیز روزهای همیشه ی من؟

می آیی

و من خیلی وقت است که رفته ام

این تکرار یک واژگونه تقدیر است

از آن گذشته های سرد

که من از راه رسیدمُ تو رفته بودی ...