به عکس ساده اش نگاه میکنی
ایستاده بی قیدُ بی ژست
لبخند میزند
چشم که میبندی
عطرش مثل حبابهای کوچکی میترکد لای همه ی آن خاطره های معمولی
و لحظه ای جان میگیرد و دوباره میتپد
لحظه ای که گیر کرده است لای گذشته های دور
گذشته ای که نه میگذرد و نه میمیرد
و هیچوقت ... هیچوقت عادی نمیشود