خسته ام......

خسته ام اما نمیتوانم بگویم

کلامم ناقص می آید

اما تو بدان هم از او هم از زندگی خسته ام

خسته....

روی ماهت

شــبم تاریــک و ظلـــمانیست 
به روی ماهــت 
امشــب

مهـــمانم نمی کنی ...؟؟
. 
.
.

ساعت عاشقی

قلــبم 
چه کــوک استــــ 
همـــیشه بر 
ساعت عاشقی

 با طپشهای قــلبـــــ ِ تو 
مـــیزان و جور ستــــ 
.
.
.

شعر

درمن بیــــداری 
و هــر شــب 
فـــریاد عشـــق تو 
شـــعر میشـــود

 

خسته ام

خسته ام

از شبهایی که

می آیند ُو

عطر تورا

برخوابهایم

نمیپاشند...

سلامتی

سلامتی اونی که با خاطراتش هم خوشی . . .!

تو باختي يا من؟

تو باختی:
چون کسی را از دست دادی که دوستت داشت...

من بُردم:
چون کسی را از دست دادم که دوستم نداشت ...

ادماي كثيف

انقد از ادمايي ككه ميگن دوست داريم بعد بهت خيانت ميكنن بدم مياد كه ميخوام رو همشون اهن مذاب بريزم

چه خوبه!

ميدوني يه چند ماهي هست از شر يه بنده خدايي راحت شدم،نميدوني چقد حال ميده كه ادم واسه خودش زندگي ميكنه،دوستون دارم

بدروووووووووووووووووووووووووود

ع-ش-ق

از یکی میپرسن بالاخره تونستی فراموشش کنی؟

میگه: اره... تو این دوماه و سیزده روز اصلا هم بهش فکر نکردم...!!!!

emonemo

امروز پس از ماه ها دوباره خودکاری آبیمو رو در دست گرفتم و دوباره میخواهم از خودم بگویم از گذشته از دوران طلایی زندگیم و از روزهایی که هر روز حسرتشان را میخورم.یادش بخیر اون قدیما چه زود گذشت انگار همین دو روز پیش بود، امروز سالگردش شده نمیدونم تو هم یادته یا نه؟ این منم که یادمه و همه به فکر کارو زندگی خودشونن.یادش بخیر وقتی کنارت بودم و کنارم بودی، وقتی دستامو میگرفتی و دستاتو میگرفتم وقتی دستای همیشه سردم توی جیبای کاپشنت گرم میشد چه حسی داشتم بهترین احساس دنیا،بهترین احساسی که یه فرد عاشق میتونه داشته باشه چه قدر خوش بودیم چه قدر با هم شوخی میکردیم و چه رمزو رازهایی داشتیم هنوز نامه هات همونجایی که همیشه بود هست امنترین جایی که فقط خودمو خودت میدونیم، یادته چقدر با هم بودیم تو خوابو تو بیداری همه جا با هم بودیم در کنار هم وقتی خواب بودیم گرچه جسممون از هم دور بود ولی روحمون باز هم در کنار هم بود یادته چقدر همدیگرو اذیت میکردیم؟ آخرشم یکیمون ناراحت میشد و با هم قهر میکردیم اما دو روز بعد توی آلاچیقی که فقط اسم خودمو خودت توشه با هم آشتی میکردیم خیلی آشتیو قهر میکردیم همیشه تعدادشون با هم برابر بود تا اینکه زمونه قصد زندگی خوبه منو کرد، یه بار که مثل همیشه قهر کردیم عین خیالمم نبود، چون فکر میکردم و میدونستم که دو روز دیگه تو آلاچیق میبینمت و باهات آشتی میکنم دو روزبعد که رفتم دیدم نیومدی تا شب موندم دم غروب به رسم همیشگی تا پایین رفتن خورشید بی حرکت وایستادم اما بازم نیومدی با خودم گفتم شاید یادت رفته و فردا بیای، فردا صبح زود اومدم و دوباره تا دل شب وایستادم اما بازم نیومدی روزها و هفته ها همین کارو ادامه دادم که شاید بیای اما نیومدی، نمیدونستم کجایی گوشیتم که خاموش بود کسی ازت بهم چیزی نمیگفت، اما هنوزم امید داشتم هر روز میرفتم اونجا و هر روز همون اتفاقات تکراری با این تفاوت که امروز یه روز بیشتر از دیروزه، با دلی پر از امید هنوزم زنده ای تو قلبم الآن دو ساله که میرم به الآچیق اما هنوز نیومدی امروز سالگرد جداییمونه از هم اما من هنوز از تو جدا نشدم ولی همه میگن جدا شدم،دو سال پیش بالاخره قهرامون از آشتیامون پیشی گرفت.هر روز به این امید که شاید امروز ببینمت از خونه میرم بیرون و شبا با رویای تو میخوابم اما دو ساله که خوابتم نمیبینم.

اما اگر همدیگرو ندیدیم اینو از طرف من یادت باشه:

«عشق من با هر که هستی باش همین که یاد تو با ماست ما را بس است»

(emonemo همون اسمی هست که تو اون آلاچیق نوشته شده)