دل نوشته هاي آخرين روز پاييز
بنام خداي مهرباني ها
مهمان روزهای آخر است...
همان پاییزی که بودنش چنگی به دل نزد...
پادشاه زیبایی ها بود و هزاران بهانه داشت برای قرارهای عاشقانه مان...
میتوانست برگ ریزان خیابان هایش
بهانه ی قدم زدن هایمان باشد...
و باران های بی هنگامش بهانه ی زیر
یک چتر ماندن...
میتوانست سرمایش بهانه ی در آغوش
کشیدنمان باشد
و عصرهای دلگیرش بهانه ی دو قهوه و حرف های ناتمام...
اما آنقدر سرد بر روزهایمان تابید...
آنقدر بی رحمانه نبودن ها را به رخ تنهاییمان کشید...
که حالا در آخرین روزهای بودنش
هزاران آدم
با هزاران "امید جامانده در پاییز"
چشمهایشان را روی تمام درهای آمدن
و برای همیشه ماندن می بندند...
************
ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ﻳﮏ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺿﺮﺑﻪﻫﺎﻱ ﺭﻭﻱ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﻳﮏ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻲﺁﻳﻢ ﻭ ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﻢ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺳﻴﺎﺏ ﻭ ﻃﺒﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﺯ ﻧﻮﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻳﮏ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﮏ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻡ, ﮐﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺼﻞ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻴﺴﺖ، ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻫﻢ ﻣﻲﺷﻮﺩ, ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ, ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ , ﺑﺨﺮ ﻭ ﺑﺒﺮ.
ﻳﮏ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﺬﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻣﻲﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﻣﺜﻞ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻲ ﻻﻱ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻳﻢ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﺨﻮﺍﻧﻤﺸﺎﻥ ﻭ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﺎﻳﻴﺰﻱ ﺑﻲﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﺰﻩ ﻧﻤﻲﺩﻫﺪ ﻭ ﻫﻴﭻ ﺁﺳﻴﺎﺏ ﺁﺭﺍﻣﻲ ﺑﻲﻃﻮﻓﺎﻥ.
******************
آنسوتر از تمامیِ قول و قرارها
پاییز را قدم زدهام بیتو... بارها...
پاییزِ کوچه با دو سه تا تاکِ ریخته
هی برگ برگ میتکد از شاخسارها
امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن
داری قرار با منِ دل بیقرار... ها
یک تخت،تخت سادهءچوب، من و تو و..
گنجشکهای جادهی چالوس، سارها
یک باغ در تصرف شوم کلاغها
یک کاج در محاصرهی قارقارها
قلیان و چای، طعم غزل بر لبانِ من
چشمِ تو، شاهبیتِ همهی شاهکارها
من جنگلم، به مخمل خورشید متهم
سر میکشند از در و دیوار، دارها
من زندهام هنوز ولی گوش کن، ببین
سر میرسند از همهجا لاشخوارها
یلداترین شب از شب گیسوی باغ را
میزخمم از چکاچک خونِ انارها
بگذار عاشقانه بمیرم به پایِ تو
گردن بگیر مرگِ مرا، گرچه دارها...
ای گردبادِ خستهی بیتکسوار! های!
گم کردهایم رد تو را در غبارها
یک شب بیا تو با چمدانی پر از سلام
در ازدحام مبهمِ سوتِ قطارها
باز آن نگاهِ مخملیِ نخ نمای را
چون گل بدوز بر تن ما وصلهدارها
ما خستهها، فناشدهها، ورشکستهها
ما بدقوارهها، یلهها، بدبیارها
***
امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن
هی چکه چکه میچکم از انتظارها
تو میرسی و هلهله برپاست خوبِ من
دستی تکان بده به سرور چنارها
این کوچه باغ با دو سه تا تاکِ ریخته
هی برگ برگ میتکد از شاخسارها
این بیت، سمتِ مبهمِ بارانِ دیرگاه
این کوچه را قدم زدهام بیتو بارها...
********************
- نوشتم درد دلهایم،همه گفتند عالی بود
- ندانستند که درمانی برای زخم کاری بود
- نوشتم درد دلهایم شبیه شعر بر دفتر
- ندانستند که هر شعرم برایت یادگاری بود
- نوشتم درد دلهایم همه خواندند اما حیف
- ندانستند که سوز من همه از غمگساری بود
- نوشتم درد دلهایم همه گفتند شاعر شد
- ندانستند که دلتنگی دلیل بی قراری بود
- نوشتم درد دلهایم هم غمگین هم اندوه
- ندانستند که اشک چشمم، برای درد بی بابایی بود.
- *********************
-
- کفشهای ِ تا به تا و وصـــــــــله دار ِ من کجاست؟
- خاطرات ِ خوب و شیرین ِ بهـــــــــار ِ من کجاست؟
- کوچه هــــــــــــــای ِ خاکی و باهم دویدن هایمان
- شور و شوق ِ خنده ی ِ بی اختیــار ِ من کجاست؟
- کاهگل ها عطر ِ دفتـــــــــــــرهای ِ کاهی داشتند
- خاک ِ باران خورده ی ِ ایل و تبــــــار ِ من کجاست؟
- کو دبستان؟ کو کلاس ِ درس؟ کو آن نیمکـــــــت؟
- همکلاسی ِ همیشه در کنــــــــار ِ من کجاست؟
- باغ سرسبـــــز ِ الفبـــــــــــــا را چرا گم کرده ام؟
- سطر سطــر ِ سیب های ِ "آب"دار ِ من کجاست؟
- آتش ِ پیراهنـــت مانده ست در من ســـــــــــالها
- ریزعلی! تنهای ِ تنهـــــــــایم قطار ِ من کجاست؟
- مانده جای ِ ترکـه اش بر روی ِ دستم، کو خودش؟
- درس ِ سارا، درس ِ شیرین ِ انـــــار ِ من کجاست؟
- رفت آن روباه ِ مکـــــــــــار و پنیـــــــــــــرم را ربود
- زاغ ِ خوش آواز ِ روی ِ شاخســــــار ِ من کجاست؟
- پس چه کس خط میزند مشق ِ شبم را بعد از این؟
- پای ِ تختــــــــــــــه مهربان آموزگار ِ من کجاست؟
- ثلث ِ اول آشنـــــــــــــــــایی، ثلث ِ دوم دوستی
- ثلث ِ سوم دستـــــــــــخط ِ یادگار ِ من کجاست؟
- باز هم پاییـــــــــــــــز شد بابای ِ پیر ِ مدرســــه!
- خش خش ِ برگ ِ درختـــــان ِ چنار ِ من کجاست؟
- کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزهــــــــــــــا
- خسته ام دلهـــای سنگی! روزگار ِ من ِ کجاست؟
- ******
من اگر روزی شود نقاش این دنیا شوم
این جهان را عاری از هر غصه و غم میکشم
بهر دلها مهربانی ، بی قراری ، یکدلی ،
هر دلی را در کنار شاخه ای گل میکشم
اندر این دنیا کسی بر کس ندارد برتری
من غنی را با فقیر ، یکجا یکسان میکشم
زشت و زیبا خالق و پروردگار ما یکیست
زشت و زیبا ، پیش هم ، اما انسان میکشم
عشقهایی که در آن بوی خیانت میدهند
تا ابد محکوم دلتنگی به زندان میکشم
هر کجا قلبی شکست ، ما بی تفاوت بوده ایم
آری آری بهر دلهای شکسته نیز درمان میکشم
من در این دنیا تمام مردمش را بی درنگ
با تنی سالم ، لب خندان ، خرامان میکشم...
********************






























































