باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
گفتند: ای رسول خدا ! تو ما را ظلمت و جهالت نجات دادی. برای خشنودی ات چه کنیم؟
فرمود: من اجر و مزدی از شما نمی خواهم .فقط اهل بیت من ...
بارها بر در خانه دخترش آمده بود و دست ها را بر سینه نهاده بود و گفته بود:
السلام علیکم یا اهل البیت انبوة
گمانم فرمود تا بشناسند اهل بیت را.
نمیدانم شناختند یا نه... حتما شناختند!
نمیدانم شنیدند که رسول می فرمود:حسین منی و انا من حسین...حتما شنیدند!

ای بی وفا مردم!
مگر ندیدید؟مگر نشنیدید؟
چه شد که راضی شدید که قلوبکم معه و سیوفکم علیه باشد؟؟!
چه شد که گفنید نوه ی پیامبر و پسر علی ع و زهرا س را رها نمی کنید تا از تشنگی جان دهد؟؟!
چه شد که نماز ظهر عاشورایش را دیدید و باز هم گفتید خارجی ست؟؟!
مگر نامه ننوشنید؟؟!!
ای مردم ننگ و ذلت و غم و اندوه بر شما باد...
ان لم يکن لکم دين و کنتم لا تخافون المعاد، فکونوا احرارا في دنياکم
درددل نوشت: جایش بوده تاکنون پایت سر دهم
آقا جان تو در گذر از کوتاهیم
عجل الله فرجه






محض یار مهربان آن مونس و آرام جان