جملات حکمت امیز......
بیرون افتاده ام از زندگی
مثل ماهی کوچکی از آب
بیرون افتاده ام از زندگی
مثل ماهی کوچکی از آب
اخ جوووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!!
بالاخره تموم شد...................
تازه نمره امتحانامم خییییلی خوب شدم.
حدس بزنید چند شدم.

چند تا از دوستان عزیز نظر گذاشته بودن که:
چرا چند وقت هست اپ نیستم؟؟؟ حالا می خوام جوابشونو
بدم. درحال حاضر ایام امتحاناته!
!منم که بچه درس خون
از پشت میز کنار نمیام هرجا میرم کتابام همرامه......برای همین ممکنه که دیر به دیر بیام و سر بزنم یا
ممکنه اصلا نیامو وبو اپ کنم......پس به بزرگی خودتون ببخشید.
دوستتون دارم برام حتما حتما دعا کنید......gif)
الانم باید برم سر جلسه امتحانات امروز ریاضیه...![]()
از یک شمــع
هزاران شمع می توانند روشنایی بگیرند،
بدون این که زندگی آن شمع کوتاه شود!
"شــادی با قسمت کردن هرگز کم نمی شود".

راستی
آیا کودکان کربلا
تنها تکلیفشان
مشقِ "بابا آب"
"بابا آب" بود؟!
"قیصر امین پور"

من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دور اندیش را
من پزیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتنم دلشاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
چون که تو غمگین تر از من می روم
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
تا بفهمی درد را......................
گـ ـاهــی آدمـــ دلــش مـ ـیـ ـخـ ـواهـ ـد
کـ ـفـ ـش هـ ـایـ ـش را در بــیـ ـاورد…
یـ ـواشـ ـکــی نـ ـوکـ ِـ پـ ـا نـ ــوکــِـ پـ ــا از خـ ـودش دور شـ ــود!
بـ ـعـ ــد بــ ـزنـ ــد بـ ــه چـ ــاکـ ــ …
فـــرار کــنـ ــد از خــودش…!

دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
* شهرت زودگذر است و گمنامی جاودان.
ناپلئون بناپارت
* من میتوانم خوبتر از آنکه تند مینویسد بنویسم و همچنین من میتوانم تندتر از آنکه خوب مینویسد بنویسم.
ای.جی لیبلینگ
* نمیتوانم باور کنم همان خدایی که به ما احساس و عقل و هوش داده ما را مجبور کرده که استفاده از انها را فرموش کنیم.
گالیله
* هنرمند بدون استعداد هیچ چیز نیست و استعداد بدون تلاش و کوشش بی معناست (به درد نمیخورد).
امیل زولا
* تعریف خوشبختی؛ استفاده کامل از قدرت است در امتداد خطوط فضیلت.
جان. اف کندی
* کشف کرده ام که هر چه سخت تر کار کنم شانس بیشتری نصیبم میشود.
توماس جفرسون
* هر مسئله ای را که حل کردم تبدیل به قانونی شد که در اینده برای حل مسائل بعدی کمکم کرد.
رنه دکارت
* در نهایت، آنچه در ذهن ما خواهد ماند حرفهای دشمنانمان نیست بلکه سکوت دوستانمان است.
مارتین لوترکینگ
* خواه تصور کنید که میتوانید یا فکر کنید که نمیتوانید معمولا حق با شماست!
هنری فورد
* تنها راه خلاصی از وسوسه، تسلیم آن شدن است.
اسکار وایلد
* هرگز حقیقتی وجود نداشته است، هر چه هست تفسیر ماست.
فردریش نیچه
چون برنده ای
به شیشه ات میکوبم
بال های خونینم دست های تو را میجویند
اما تو
چه بی خیال نشسته ای
و گربه ات را نوازش میکنی....![]()
![]()
![]()
در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سال های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”![]()
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه میخوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو - بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی ![]()
![]()
ای مادر عزیز، تو بهترین گل واژه هستی، هستی؛ تو غزل لطیف روزگاری؛ تو دیوان محبت هایی؛ تو سرود جویباری؛ تو اقیانوس عشقی؛ تو دفتر رنج های نامکتوبی. اکنون که من از تو هستی یافته ام جانم فدایت باد!
پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.
امانگرانم درشلوغی ان دنیا
ژیدایت نکنم....
مادر