می خواهم  زود تر از اینها  وبگاه رو بروز کنم  ،  اینگونه نوشتارم به خودم شبیه تر است .  راستی  برای دوستانی که مرا سیاسی تر می خواهند بگویم  ،  یک دنیا حرف دارم ، نه منفعلم و نه بی خبر و نه بی تحلیل  اما اینجا را اکنون جای برای  اینگونه حرفها نمیدانم .

حالم گرفتس چرا ادم هر کی رو بیشتر دوست داره بیشتر ازارش میده دلم گرفته از همه چیزه این زندگی ادمایه تکراری حرفایه تکراری جاهایه تکراری کارایه تکراری عشقایه تکراری تنهایی هایه تکراری هی وایه من 

دشواری تحقیق در طرز تفکر حافظ

 

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست *** هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست 
شاید در قلمرو تفکر ومعرفت، کمتر شخصیتی پیدا شود که تحقیق دربارۀ تفکرومعارف او، به اندازۀ حافظ دشوار باشد. این دشواری به حدی است که گاهی شخصیت حافظ تا سر حد معمایی بالا می برد. مسلم است که تا کنون در پیرامون علل دشواری معما گونه گی این شخصیت،تحقیقاتی انجام گرفته است. برای اشخاصی که بخواهند دربارۀ حافظ وتأثیر تفکرش در فرهنگ ادبی ما تحقیق کنند، لازم است که آن تحقیقات را دقیقا مورد مطالعه قرار بدهند. برای توضیح علت دشواری تحقیق دربارۀ طرز تفکر حافظ، قاعده ای را متذکرمی شویم که توجه به آن بسیار با اهمیت است. آن قاعده این است که فعالیت های مغزی اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان و فلاسفه وکسانی که در عرفان نظری اظهار نظر کرده اند یعنی زمینه های کلی تفکرات آنان اصول ومبانی وحلقه های واسطی است که معارف خود را بر آن ها استوار می کنند. به این وسیله می توان همۀ تفکرات آنان رابه نحو منطقی بررسی کرد. به این معنی که با درک مطلبی از یک متفکر می توان فهمید که آن مطلب در حوزۀ تفکرات آن متفکر بر کدامین اصل و مبنا مبتنی است. 

تنوع وتضاد گفته های حافظ : 
اما در دیوان حافظ که فعلا تنها اثرباقی مانده از این شخصیت است به دلیل تنوع وتخالف وبلکه تضاد شدید گفته های او دست یابی به آن زمینه ها واصول ومبانی و حلقه های واسط دشوار است. شما با مطالعۀ دقیق در سروده های نظامی، ناصر خسرو ومولوی می توانید مبانی واصول طرز تفکر آنان را تا حدودی که عناصراصلی شخصیت آنان را ولو اجمالا برای شما مطرح کند دریافت کنید. مثلا مولوی در جایی از جبر دفاع می کند در جای دیگر اختیار را اثبات می کند در موردی دیگر در دفتر پنجم حقیقتی شبیه به امر بین الامرین را مطرح می کند و بالاخره جباری خدا را عنوان می کند و می گوید: 
« این نه جبر این معنی جباری است» در واقع با این چهار نظریه معارف خود را در مسألۀ جبر واختیار نظم می بخشد. گفته شده است که این نظم وانسجام را در معلومات ومعارف حافظ نمی توان پیدا کرد لذا بعضی از محققان به این نتیجه رسیده اند که بگویند: حافظ هم از گروه شعرای است که هر وقتی در حالی است ومجموع دریافت های او را نمی توان در یک وحدت کلی ( زمینۀ مشترک واصول ومبانی کلی ) متشکل کرد. به نظر می رسد چهار عامل اساسی پیدا کردن زمینۀ مشترک واصول ومبانی کلی طرز تفکر حافظ را با دشواری مواجه می کند: 

علت یکم: شکوه و زیبایی بیان هنری شعر حافظ : 
شکوه وزیبایی بیان هنری شعر حافظ به اندازه ای است که شخص را چه بداند و چه نداند حتی چه بخواهد وچه نخواهد چنان متحیر می کند که آن معنی را که در حال شنیدن یا مطالعه واحساس عمیق آن است مانند حقیقت مطلق ومستقل از دیگر واقعیات در می یابد. هنگامی که معنی دیگری از همان موضوع را در جای دیگری از بیان شعری حافظ درک می کند بدون اندیشیدن به ارتباط واقعی آن دومعنی معنی دوم را جدا از معنای اولی تلقی می کند به عنوان مثال وقتی حافظ می گوید: 
وجود ما معمایی است حافظ *** که تحقیقش فسون است و فسانه 
این طور گمان می شود که وی وجود آدمی را معمایی غیر قابل حل وتوضیح می داند وهر کس هم بخواهد در این مسأله تحقیقی کند حاصلی جز افسانه گویی نخواهد داشت. این نوعی از شکاکیت تا سر حد پوچ گرایی است! ولی اگر ابیات دیگر حافظ که قطعا از قابل دریافت بودن وجود ما حاکی است بررسی شود افق هایی گشوده می شود که وجود ما را قابل دریافت میداند. 
از دل وجان شرف صحبت جانان غرض است *** غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست 
یعنی من این مقدار از حقیقت وجود آدمی را که دو رکن اساسی آن دل وجان است فهمیدم ودانستم که هدف اعلای آن دو نیل به شرف حضور در صحبت جانان است یا این که با تهذیب نفس وریاضت: 
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند *** پاک شو اول وپس، دیده بر آن پاک انداز 
فهمیدم که وجود من هر چه باشد اگر به وسیلۀ تهذب وعرفان اعلا به پاک کردن وطهارت آن موفق شوم خدا را که از همه نقایص پاک است دریافت خواهم کرد. همچنین وقتی که می بینم دست یافتن به آزادی معقول مقدمه ای برای ورود به حوزۀ اعلای آزادی الهی است پس باید همت کرد واز هر چه رنگ تعلق دارد آزاد شد: 
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود *** زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 
با امکان پذیر بودن تحصیل این همه معارف که در دیوان حافظ در بیش از یک صد بیت به زیباترین بیان هنری آمده است معلوم می شود که معما بودن وجود آدمی، با نظر به تحقیقات معمولی است که ابزار و وسایلش، حواس وکمک حواس وتعقل های رسمی عادی است. برای درک ودریافت وجود انسان وبهره برداری از آن شیوۀ دیگری باید به کار برد. در واقع جریان معارف ما وحقایق والای هستی همین است که نه تنها حافظ بلکه همۀ متفکران شرق وغرب ودیروز وامروز با عبارات مختلفی به آن اشاره کرده ند. این مطلب را که در کشف وحدت نظم تفکر حافظ گفتیم او خود با کمال وضوح اشاره می کند: 
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز *** دست غیب آمد وبر سینۀ نامحرم زد 
راز درون پرده ز رندان مست پرس *** کاین حال نیست زاهد عالی مقام را 
دوستان عیب من بی دل حیران نکنید *** گوهری دارم وصاحب نظری می جویم 
می بینم که حافظ نه تنها به هیچ وجه منکرتماشاگه راز نیست حتی آن دست غیبی را که ورود نامحرمان غوطه ور در شهوات ومطلق گرایان قلمرو حواس و عقل نظری جزیی، به آن تماشاگه جلوگیری می کند قبول و تأیید می کند. خلاصه شکوه وزیبایی بیان هنری شعر حافظ چنان خیره کننده است که هر موضوعی را که مطرح می کند مطلق ومستقل از همه چیز انسان را در خود فرو می برد. بدین گونه حافظ وحدت ونظم فکری را که با طرح معنی موضوعی به وجود آورده با طرح معنی در ظاهر مخالف همان موضوع مختل می کند. بنابراین باید مجموعه سروده های حافظ مربوط به آن موضوع را مورد مطالعه وبررسی قرار داد. 

علت دوم: مهارت حافظ در استفاده از خواص علل و معلولات: وقتی که حافظ مسأله ای را بیان می کند از مطالب مربوط به آن مسأله مانند خواص علل معلولات طرز برخورد مردم با آن مطلب وامکان دگرگون کردن آن چنان ماهرانه استفاده می کند که مطلب طرح شده مانند قضایای قیاسها معما جلوه می کند. شما می دانید که بعضی از قضایا با این که بدیهی به معنای اصطلاحی آن نیست ولی مقبول وموجب حصول یقین است که حکم بدیهی را دارد. زیرا اگر آن را تحلیل کنید به اصول بدیهی می رسد مانند ضرورت عدالت. مثلا وقتی که شما با این قضیه:« عدالت در حیات اجتماعی ضروری است » مواجه می شوید صدق این قضیه برای شما به قدری واضح است که گویی باقضیه ای بدیهی روبرو شده اید. در صورتی که قضیه مزبور اگر چه بالضروره صادق است ولی بداهت آن مانند:«کل بزرگتر از جزء است» نیست. حال اگر قضیه را تحلیل کنیم ومفهوم حیات اجتماعی وعدالت را به خوبی درک کنیم خواهیم دید این استدلال بسیار روشن که: «حیات اجتماعی در عرصه ای تشکل یافته از افراد انسان امکان پذیر است» و«تشکل افراد انسانی بدون قانون واجرای فراگیر آن که همان قانون عدالت است محال است» پس «حیات اجتماعی بدون قانون واجرای آن محال است. » 

علت سوم: اشراف خاص به واقعیت: 
حافظ در بیان هنری واقعیت ها اشراف خاصی نسبت به آن ها از خود نشان می دهد. این اشراف بر واقعیت موجب می شود که خواننده یا شنوندۀ شعر حافظ مخصوصا اگر نسبت به حقائق بسیار عالی وفراوانی که در دیوان حافظ وجود دارد آگاهی داشته باشد در جاذبۀ مطلب قرار بگیرد مانند: 
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد *** آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند *** هرچقدر ای دل بتوانی بکوش 

علت چهارم: سلطۀ بسیار قوی حافظ بر تشبه و تمثیل: 
با این که از نظر منطقی هیچ تشبیه و مثالی اگر چه با بهترین وجه اداء شده باشد نمی تواند مطلوب و مدعا را اثبات کند با این حال گاهی تسلط فراوان حافظ بر تشبیه وتمثیل می تواند در اثبات مطلب نقش دلیل را ایفا کند وقتی که حافظ می گوید: 
در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود *** کآن شاهد بازاری وین پرده نشین باشد 
جام می وخون دل هریک به کسی دادند *** در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد 
اگر بخواهیم در مورد دو تشبیه فوق که تا حدی می تواند بر جبرگرایی حافظ شهادت بدهد بررسی کنیم ودوباره در واقعیات منظور بیندیشیم خواهیم دید زیبایی مثال و لطافت آن از یک طرف وبیان اشرافی ومدعا از طرف دیگر دست به هم داده مطلب منظور حافظ را مانند یک واقعیت انکار ناپذیر تلقین می کند.

.....

کشوی لباس های زمستانی اش را باز کرد. دفتر را از لا به لای پلیورها برداشت. روی تخت نشست.

صفحه 41؛ آرزوی 51:  تا قبل از مراسم عروسی، 7 نفر به غیر از شوهرم را عاشقانه ببوسم. 

دفتر را بست. حالا تا هفته ی دیگر، نفر هفتم را از کجا پیدا کند؟

شاشیدم به این زندگی  

-  شاشیدم به این زندگی

مرد خودکار را روی میز پرت کرد . دستش را لای موهایش فرو برد . با کف دست چند بار محکم به پیشانی اش کوبید . لبش را با دندان گزید . زن با نگین کوجک انگشترش به در زد و داخل شد . مرد دستش را به طرف زن دراز کرد . زن دست مرد را گرفت . روی پای مرد نشست . دستش را دور گردن مرد انداخت و گفت : چی شده ؟!؟ اتفاقی افتاده ؟!؟ مرد سرش را تکان داد . دست زن را از دور گردنش رها کرد . انگشتان باریک و بلند زن را بوسید و گفت : دارم دیوونه می شم . دیگه نمی توونم بنویسم . دارن حالمو به هم می زنن . از هر چی می نویسم و براشون می فرستم ، ایمیل می زنن که این موضوع مشکل داره . غیر قابل چاپه ! همه چی غیر قابل چاپه ! چند روز دیگه .... . زن دست مرد را گرفت . دستان لاغر استخوانی اش را نوازش کرد و گفت : غصه نخور ، درست می شه . مگه چی نوشتی که می گن غیر قابل چاپه ؟!؟ مرد دستش را به سمت کشوی میز برد . کشو را بیرون کشید . پاکت سیگار را از کشو بیرون آورد . زن دستش را دراز کرد و فندک را از لای ورق های  روی میز برداشت . مرد سیگار را روشن کرد . پک عمیقی به سیگار زد . سرش را بالا گرفت و دودش را بالای سرشان حلقه کرد . زن به حلقه نگاه  کرد . حلقه محو شد . مرد نفس عمیقی کشید و گفت : یادته هفته ی پیش پنج شنبه داشتیم می رفتیم سر خاک پدر بزرگت . زن چشمانش را بست و سرش را تکان داد . مرد پک دیگری به سیگار زد .  دهانش را بست  و دودش را بلعید و گفت : تو داشتی به دختر خاله ات اس ام اس می زدی ، حواست نبود . یه مرد کت شلواری کنارم نشست . شروع کرد به صحبت کردن . از هر دری حرف زد . آخر سر هم کارت ویزیتش را داد و پیاده شد . روی کارت فقط یه طرح اسلیمی ساده بود و یه شماره موبایل . ولی پشتش  نوشته بود ساعتی 20 هزار تومان با یه شماره ی دیگه . زن چشمانش را ریز کرد و گفت : یعنی چی ؟!؟ مرد پک دیگری زد و گفت : من هم نفهمیدم . گذاشتمش تو کیف پولم . اومدیم خوونه زنگ زدم . یه زنه برداشت . گفتم این شماره را یه آقایی تو مترو به من داده . با کلی عشوه و ناز گفت : حالا چی می خوای ؟!؟ دختر ، زن ، جوون ، تازه کار ؟!؟ زن گوشه ی لبش را به دندان گرفت . مرد چشمانش را بست و سرش را تکان داد . سیگارش را در زیر سیگاری له کرد و گفت : من هم یه کم این ماجرا را عوض کردم و نوشتمش . مرتیکه ی بی شعور هر چی از دهنش در می اومد به من گفت و اخر سر هم گفت بخوام به این سبک ادامه بدم ، دیگه نمی توونم برای مجله ی گهشوون بنویسم . به من موضوع مذهبی داده . مرتیکه فکر کرده ، می خوام انشاء بنویسم ، به من موضوع می ده . زن دستان مرد را گرفت و گفت : خب از این مجله ی مزخرف بیا بیرون . کار که قحط نیست . اون مجله هه  چی بود ، رو هوا می زنتت . مرد پاکت سیگار را برداشت . زن دست دراز کرد و پاکت را از مرد گرفت . چشم غره ای به مرد رفت و گفت : حالا هم پاشو بیا تا ناهار از دهن نیفتاده . این قدر هم غصه نخور . مرد دست زن را بوسید . زن از روی پای مرد بلند شد و لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت . مرد کشوی میز را باز کرد . قبض ها را روی میز گذاشت . سرش را تکان داد و گفت : شاشیدم .... .

زن به آشپزخانه رفت . بشقاب ها را جابه جا کرد . گوشه ی ناخنش را به دندان گرفت . در کابینت را باز کرد . بست . جواب آزمایش را از روی میز برداشت . در کابینت را باز کرد و برگه را پشت بشقاب ها گذاشت . دستش را روی شکمش گذاشت و زیر لب گفت :  الان وقتش نیست .

خیام خوانی بوشهری

 

خیام خوانی یا خیامی

 

‏ ‏

خیام خوانی یا خیامی یکی از مقامهای موسیقی بوشهر است که از سالهای قبل در بزم ها و مجالس عروسی، حنابندان، ختنه سوران و دیگر مجالس اجراء می شده و میتوان گفت از آهنگهای ماندگار بوشهری است و هیچ وقت قدیمی نمی شود.


در مجالسی که خیامی اجراء می شده، معمولاً خواننده مجلس یک نفر نبوده و با چند خواننده و به صورت سوال و جواب اجراء می شده. ‏


بدین صورت که بیت اول یک نفر می خوانده و بیت دیگر، نفر بعدی جواب می داده.  با یک رباعی یک خواننده و رباعی دیگر خواننده دیگر الی آخر....‏


موقع مراسم عزاداری در مساجد، یک ساعت یا یک ساعت و نیم سنج و دمام می شنوی با اینکه ریتم آن ثابت است ولی هیچ احساس خستگی حس نمی شود.


 حتی شوق شنیدن به سنج ودمام در شنونده بیشتر می شود و خیام خوانی نیزبه همین گونه است با اینکه خیام نیز ثابت است، چندین رباعی با آهنگ خیام خوانده می شود


‏ ولی شنونده اصلاً احساس خستگی نمی کند و معمولاً بین چند رباعی به خاطر اینکه آهنگ از حالت یکنواختی خارج شود و مجلس گرم تر شود ‏


از یزله های بوشهری نیز استفاده می شود مانند: دیگه ناشم به کعله و یا در آخر رباعی به عنوان مکمل آهنگ، ‏از کلماتی مثل:(امان امان امان دل من) نیز استفاده می شود. 

نکته جالب اینجاست که آهنگ، بوشهری است، بوشهری که در جنوب ایران قرار دارد ولی اشعار آن از حکیم عمر خیام نیشابوری. ‏


خیامی که اهل نیشابور و در شمال کشور قرار دارد و تا بوشهر فرسنگ ها فاصله دارد. معلوم نیست خیام به بوشهر آمده ‏و اشعارش را در دل مردم بوشهر جای داده، یا بوشهری ها  به نیشابور   رفته اند  و بر اشعار خیام آهنگ گذاشته اند،یا بوشهری ها آهنگی ساخته اند بر وزن رباعی و دیده اند که بهترین اشعاری که بر آهنگشان چفت می شود، رباعی های حکیم است، و..... ‏
و اگر بخواهیم، فرضیه های بسیاری می باشد و این خود جای تحقیق و پژوهش دارد.‏


از نظر آهنگ دو نوع یا دو سبک خیام خوانی داریم :‏


یک سبک آن آهنگ کوتاه و ثابت است و آهنگ آن اوج و فرودی چندان ندارد و به وسیله نی جفتی نواخته می شود و بعد از خواندن هر رباعی نوازنده نی جفتی، مقام شکی می نوازد و حضار با دست زدن (شپ) همراهی می کنند و در هنگام شکی ریتم را می شکنند و نت شاهد آن نت پنجم گام می باشد.


یک نوع سبک یا سبک دیگر آن بیشتر در دل مردم جای دارد و اوج و فرود آن نسبت به نوع قبلی بیشتر است و در دستگاه افشاری اجراء می شود‏ و معمولاً با ساز و فلوت نواخته می شود. این نوع خیامی چون که آهنگ آن زیر و بم بیشتری دارد، مردم این سبک را نسبت به قبلی ترجیع می دهند‏ و همانطور که همه مردم بوشهر دمام زدن را در حد معمول می نوازند، از هر کس درباره خیام خوانی سوالی کنی، یک زمزمه ای‏ از آهنگ خیام از نوع (سبک دوم) میکند. در این خیامی نیز پس از رباعی مولودی فلوت نواخته می شود و حاضرین دست می زنند.‏


وزن رباعی یا خیام خوانی:‏


وزن شعر خیامی همان وزن رباعی است و می توان گفت تنها قالب شعری که وزن آن تقریباً آزاد است  و بدون اینکه وزن آن تغیری پیدا کند و یا آهنگ بشکند، وزن رباعی و یا خیامی است 
‏  
وزن های ثابت:    ‏
         
‏1- مفعولن  مفعولن مفعولن فع           ‏‏
‏2- فاعلاتُ  فاعلاتُ  فاعلاتُ فع      ‏
‏3- مستفعل مستفعلٌ مستفعلٌ فع‏‏
و یا ترکیبی از وزن های فوق: ‏
‏1- مفعولن فاعلاتُ مستفعلُ فع ‏
‏2- فاعلاتُ مفعولن مستفعلُ فع     ‏
3-  مستفعلُ مفعولن فاعلاتُ فع
4- مفعولن مستفعلُ فاعلاتُ فع
5- فاعلاتُ مستفعلُ مفعولن فع


و از ترکیب وزنهای فوق، وزنهای مختلفی می توان درست کرد، بدون اینکه از وزن و ریتم رباعی        (خیام خوانی) خارج شود.‏


سیصد گل سرخ یک گلش نصرانی   مـا را زسـر بـریده می تـرسانی
     گـر ما زسـر بـریده می تـرسیدیم  در مجلس عـاشقان نمی رقصیدیم
     در دیـر خرابـات کسی پـیر نـشد  وز مردن آدمـی زمین سـیر نـشد
     گفتی کـه بهار آید و ما عیشی کنیم  بـسیار جوان مـرد و یکی پیر نشد
     آن قصرکه جمشید در اوجام گرفت  آهو بـچه کرد و رو به آرام گرفت
     بهرام که گتور می گرفتی هـمه عمر  دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


دیگه ناشم  به کعله
راهش دورن  به کعله
اُوِش شورن  به کعله


خیام اگـر زباده مـستی خوش باش  با لاله رخی اگـر نشستی ختوش باش
   چون عاقبت کار جهان نیستی است  انگار که هستی چو نیستی خوش باش


امان امان امان امان دل من


بعضی اوقات نیز در قسمتی از آهنگ، خواننده به عروس و داماد چنین می گوید
 بـرگ کـناریـه مـنش چـندن ‏  پِلی دی دوما تا کـمر بندن
   خوشا به دومادو عروس مجلس  ما در دوماد داره می خندِن
    همگی بگیم عروسیشون مبارک  عروس مثال شـکر و قندِن
            
دیگه ناشم  به کعله
راهش دورن  به کعله‏

Click here to enlarge

دیشب برای اولین بار در طول عمرم لاستیکه یه ماشین رو پنچر کردم Click here to enlarge

بابام دستورشو صادر کرده بودClick here to enlarge

اصلا ما ادمایه بی ازاری هستیم مردم ازار عمته Click here to enlarge

شما مردم ازارید که بعد از 100000000 بار که به زبونه ادم گفتیم جلو دره پارکینگ ماشینتونو پارک نکنید بازم پارک می کنید پس حقتونهClick here to enlarge

من مهربون شده بودم زنگیدم بابام گفتم میخوام برم دکمه و سگک واسه مانتوم بخرم بتنگ بریم اونم گفت با من میخوای بیای باید در عرضه 5 مین اماده شی عجلهمنم هول کردم که نکنه بازم پلاچ بازی در بیارم قالم بذاره سریع اماده شدم بابام اومد دید جلو دره پارکینگ ماشین پارکه گفت چیکار کنیم گفتم بریم بگردیم دنباله صاحابش بلکه بیاد جابه جا کنه ولی بابام گفت بعد از 100000000000000000 بار که گفتیم دیگه حقشونه پنچرشون کنیم منم گفتم باباگفت هانگفتم بابا این افتخار رو بذار من به ثمر برسونمبابامم در راستایه اینکه منو جوری تربیت کنه که از عهده همه کاری بر بیام گفت اوکیخلاصه با سوئیچ بابام زدم لاستیکه یارو رو سرویس کردم 

حالا جالبش اینجا بود که بابام یه نیگا به من کردبعد عصبی گفت احمق زدی پنچر کردی حالا چه جوری ماشینو بیارم بیرون؟

اخه من چه گناهی دارم خوبه پیشنهاد خودش بودا

خلاصه تصمیم گرفتیم با موتور بریم بابام میگفت در شان تو نیست که سواره موتور شی دختر فقط باید سوار ماشین بشه نه سوار موتور

منم کلی کیف کردم که بعد از یک سال و اندی سوار موتور میشم

همین که رسیدیم سره خیابون درک کردم بابام چی گفتاقا ما هی خودمونو استتار میکردیم یهو رفیقی فکی فامیلی چیزی نبینتمونبعد میگن اخی اینا ماشین ندارن چقدر فقیرنحالا تو همین حین داشتم فک میکردم اگه ع.س منو ببینه چه ابرو ریزی میشهتا من باشم دیگه مهربون نشم نخوام با بابام برم بیرونمن باشم که دیگه با طناب پوسیده ی بابام تو چاه نرم گفت در عرض 5 مین اماده شو من یه رژ هم نزدمبا همون مانتویی که روز اخر دانشگاه ع.س دیده بودم اومده بودم بیرون فک کن میدیدم ابروم کیلو میشدخلاصه هی به خودمون دلداری میدادیم که نه مگه منو بابام تنها موتور سوارایه این شهریم Click here to enlargeاصلا من بدونم چرا جلودار تویه مرکز شهره مثلا اگه تو باغ زهرا بود مشتریاشو از دست میدادClick here to enlargeنه والا اونوقت یکی مثه من کلیم دعا به جونش میکرد

رسیدیم مرکز شهر یهو دیدم خبری از موتور نیست یعنی همه ماشین خریدن؟؟؟؟؟؟

حالا بدبختی اونجاست که تو جلودار اون چیزایی که میخوای گیرت نیاد و بری پاساژ ملت 

منم هر زانتیایی که می دیدم به خیاله اینکه ع.س باشه میمردمو زنده میشدمسریع رفتم خریدمو کردم 

سگک نداشت باید برمیگشتم دوباره جلودار

ولی خب دیگه ساعت9.30 بود و خیابونم تقریبا خلوتترولی اینبار دیدم کلی ادم دیگه هم موتور سوارن کلی انرژی گرفتم

کارمون تموم شد و با خوشحالی برمیگشتیم سمته خونهClick here to enlarge که یهو سره خیابون یکی از چس ترین دخترایه کلاسمون رو دیدمهمونجا تصمیم گرفتم برایه هرچه زودتر گرفتن گواهینامه اقدام کنم

HAPPY BIRTHDAY PAYAM

سلامممممممممممممممممممвоздушные шары

تولد تولد تولدت مبارک من خیلی از بچگی عجول بودم واسه همین به این زودی اومدم تولد بهترین رفیقمو تبریک بگم ایشالا صد ساله شه نه صد و بیست ساله شه نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشهвоздушные шарики

اوهههههههه کلی تا 10 اردیبهشت مونده منم که هول اومدم جلو جلو تبریکمو بگم 

پیام عسلم تولدت مبارک

23 سالت شد و اد..... نشدی=))))))

 

ایشالا زودتر امپول زن بشی و برگردی به اغوشه غیر امن ولایتت 

ایشالا 100سال دیگه باشم که اگه نبودیم بیادت تبریک بگمپیام فندقم یکم از من یاد بگیررفیق جوونم دوشه امپول زنم تفلدت مبالک پیامی =))))))))

قفس رهایی

من مرغ نو رسیده به ژرفای زندگی
با کوله بار غم
در بوستان عشق تنها قدم زدم
اما دلم خوش است
زیرا بدون هیچ قفس آنجا قدم زدم
چشم و چراغ باغ
گل بود و سبزه و چمن و شبنم و نگاه
اما دریغ و درد
با چشمهای تر
زان بیکران سبز
از پشت شیشه های تماشا قدم زدم
یاران به زیر برگ چناراننشسته اند
دستان به زیر زلف نگاران
من نیز بی قرار
زین بزم پر نگار
((بگرفته دست سرد خاطره آنجا قدم زدم))

بهار 1381 ll سید یوسف (وحید )فلکی
http://malina.persiangig.com/102v.jpg

دو گونه است
گونه ای با تو
گونه ای  ….
گونه های با تو را به ساحل بوسه هایت می سپارم
گونه های خویش  را
سالهای سال
بی چشم داشته بوسه ای
با خود بر  چهره می کشم .

همین

http://stanco.persiangig.com/teenage/10/95.jpg