سلام
یادش بخیر سال 65 - 64 تو اوج جنگ بود و ما هم تازه می خواستیم بریم مدرسه، کلاس اول
پر از هیجان بود ترس، دلهره، اشک و گریه بچه ها از چهره هاشون معلوم بود. سر و صدا و جیغ و داد و هیاهو فضای مدرسه را روز اول پر می کرد. شاید اون روزا تعداد پدر مادرایی که به همراه بچه های کلاس اولی به مدرسه می اومدند کمتر از 10 نفر بود.
اما امروز هم جشن شکوفه ها تو مدرسه ابتدایی، دقیقا همون مدرسه ای که ما ابتدایی را تو اون کلاسها خوندیم برگزار شد. بر عکس اون سالها مدرسه خیلی تو سکوت بود. تعداد همراهی که با بچه ها به مدرسه اومده بودند یقینا بیشتر از خود بچه های کلاس اولی بود.
شلوغی اون روز کلاس های ما که جای نشستن نبود و مجبور می شدند بچه ها را تو دو تا کلاس جا بدهند کجا و الان کجا. الان تعداد بچه ها به نمره 20 درسی هم نمی رسه.
برنامه جشن شکوفه ها ساده و فانتزی برگزار شد. زنگ مدرسه توسط مدیر زده شد و بچه ها تو یک صف 2 متری تو محل صبحگاه واسادند و به هر بچه یه شاخ گل دادند. یک گل مصنوعی که «رنگ رخساره خبر از قدمت گلها می داد» به دعوت مدیر مدرسه یکی از بچه ها به جایگاه اومد و یک سوره از قرآن از بر خوند. بعد هم چند جمله ای خیر مقدم و بچه به کلاس وارد شدند.
تو کلاس وقتی معلم بچه ها وارد کلاس شد تا وقتی که از کلاس بیرون رفتند مشخص نشد کدوم یکی خانم معلم بچه هاست چون تعداد خانمهای همراه بچه ها بیشتر از بچه ها بود. بعد هم گلها را جمع کردند که تو گلدون بزارند تا خشک نشه و سال دیگه هم اگر کلاس اولی بود به اونها تقدیم کنند.


