پرواز یکی از ایه های قران خداست  ...

عاشق پرواز بود
دلش پر می زد وقتی پرنده ای را توی آسمان می دید
یادم میاد بی آنکه به من گفته باشد در قفس سیره های عموی بابا را باز گذاشته بود
آنقدر پیر مرد غیظ داشت که یکی دو پس گردنی به من زد دردش را من کشیدم کیف پریدن سیر ها به آسمان را فرهاد کرد
میگفت : حق پرنده پروازه
گاهی شعر هم میگفت که " آسمان پر از آواز
پَر آهنگ و پرواز آواز
ترانه بخوان
ابی را زیباتر کن
با پرواز "
این پرواز برای ما شده بود درد و شر
تابستانها یکی از بازی های کودکانه بچه ها محل درست کردن تیر و کمان سنگ انداز بود و زدن گنجشک ها
با تک تک بچه هایی که پرنده می زدند دعوا می کرد بزن و بزنی آنچنان که نگو و نپرس
خونی و مالی میشدیم
تک درخت خانه ما مامن گنجشکها بود پشت بام خانه ی ما فرودگاه کبوترها
سالها گذشته
فرهاد نیست
برای من
پرواز قسم شده
گاهی در دلم خدا را به پرواز قسم میدهم که نیازی را برآورده کند
خدا میداند فقط که برای من
پرواز یکی از ایه های قران اوست ...

کتابخوان ...

اهل کتاب بود
هر سال اگر اجاره خانه اش را تمدید نمی کرد
یک جابجایی هم در پیش داشت
وقت اثاث‌کشی هم که میشد
کتاب ها را می چید توی چند کارتون و روی آنها می نوشت با احتیاط حمل شود
توی خانه جدید هم که وارد می شد
اول قفسه کتاب ها را می چید
خیلی چیدمان کتابخانه اش مرتب و منظم نبود
یعنی طوری نبودکه ابعاد کتابها یا رنگ بندی جلد آنها در قفسه جور چیده شود
کتابها را به ترتیب خوانده شده ها و نخوانده ها در قفسه می گذاشت
یک نوشته هم داده بود یکی از دوستان خطاطش به خط نسخ نوشته بود که
ما در سفریم چیز هایی که لازمتان میشود را در چمدان ها بگذارید
این را روی قفسه کتابها می چسباند
کتاب امانت نمی داد
از کسی هم امانت نمی گرفت
او عاشق خواندن بود
و هر بار کتابی را تمام می کرد
حرف قشنگی می زد که من از مصاحبت افتاب آمدم
عمو بزرگ وقتی که دیگر چشمانش یاری کتاب خواندن نداشت
از آنها اینگونه یاد می کرد که
این ها مرا به سفرهایی بردند که هیچ گاه شاید توان رفتن به آنجا را نداشتم
قبل از این که کتاب زندگیش را تمام کند داد همان دوست خطاطش توی یک کاغذ خوش رنگ نوشت
کتاب‌ها چشمان مرا برای دیدن پر توان تر
گوش مرا برای شنیدن شنوا تر
دهان مرا برای گفتن گویا تر
و قلب مرا برای درک عشق پر خون تر کردند ...

دروغ بزرگی بود پژواک ...

دروغ بزرگی بود پژواک ،
کوه زبان دردش را
با فریاد تو منتشر میکرد
چه ارتعاشی ؟!
غرورش را کوه
پشت صدای تو پنهان میکرد ...

عشق ...

همیشه با آدم هایی که عشق را نمی فهمیدند
مشکل داشتم
اقتصاد و سیاست پای عشق را میشکست
نمی شد پای صحبت کسانی نشست که همه چیز را در همین ها می بینند
غلط کرد مارکس که گفت اقتصاد زیر بناست
عشق اگر نبود ماهیت آدمی هم شکل نمی گرفت
یعنی همین عشق
مسبب هبوط ما شد
با همین عشق هم میشود دوباره رجعت کرد همون بالا
نمی شود زیست
نفس کشید
کار کرد
درس خواند
ورزش کرد
شراب خورد
خندید
با زن معاشرت داشت
دست مادر را بوسید
مقابل پدر چار زانو نشست
بچه را نوازش کرد
سر سفره نشست
و عاشق نبود
اصلا زندگی طعمش به همین عشق است آقای مارکس ...

حال بد ...

من اهل قضاوت کردن دیگرانم اصلا لذت میبرم از این که
کنکاش کنم در چهره ها و در نهایت به این نتیجه برسم که
این اینطور آدمی است و آن آنطور آدم
یک روز توی اتوبوس
پشت سر آدمی نشستم که
شانه های افتاده اش
گردن کجش
و یغه وا رفته اش توجه م را جلب کرد
صورتش را نمی دیدم
اما حزن و درد را در ابعاد تنش می دیدم
سرش را ارام به شیشه اتوبوس چسباند
حالا کمی نیمه صورتش پیدا شد
خبری از چروک خنده به گوشه ی چشمش نبود
چشمان بی روحش داشت بیرون را فقط می دید بدون آن که چیزی را نگاه کند
سرش را بین دستانش برد و دیگر سرش را نمی دیدم
شانه اش شروع کرد به لرزیدن و من فهمیدم دارد گریه می کند
اتوبوس که در یکی از ایستگاهها ایستاد او پیاده شد
باز پشتش به من بود
و اتوبوس راه افتاد
برگشتم که بیشتر او را دیده باشم
او را بیشتر دیدم
حالا اتوبوس بود که از او دورم می کرد و من دلم از این اندام رنجور
آن شانه هایی که لرزید
و آن حزنی که ادمی به دل داشت
ترکید
گمان میکنم
کسی که اهل قضاوت کردن دیگران است دارد
از پشت سر من
آدمی را میبیند که
شانه هایش افتاده و میلرزد
و درد دلش را چنگ می زند
این روزها آدمهایی که اهل قضاوت دیگرانند
حال و روز خوشی ندارند ...

مادر ، در بی فرزندی مادرتر است ...

بی موقع بود
زنگ تلفن بی موقع استرس زاست
مضطرب شدم ، ترسیدم
نگذاشتم بیشتر زنگ بخورد و با هر بار زنگ خوردنش چیزی در دلم فرو بریزد
گوشی را زود برداشتم
صدایش ضعیف و لرزان بود
لازم نبود چیز دیگری بگوید
خبر بد سوار بر امواج به گوشت که نه به دلت میرسد
دلشوره پیام رسان های خوبی هستند
بگذارید از کمی قبل تر بگویم
زمانی که از من خداحافظی کرد
نگاهش کردم
نمی خواستم نه بیاورم ومانع رفتنش بشوم
کاش نگاهم آن نبود
آن چیزی که سالها دلم را خالی کند
سالها چهار ستون بدنم را سست کند
کاش نه می آوردم
کاش دستانش را میگرفتم نرود
کاش ...
به او گفته بودند
دوستش ماشین خریده و برای دور کوتاهی با هم بیرون بروند
و من منتظرش بودم تا صبح تا زنگ تلفن
تا آن صدا ضعیف و سست و لرزان که یکی از دوستانش بود
حالا من مادریم که دیگر پسری ندارد
من زن ییم که باید عمری که از زندگیش مانده ، با خاطراتی که جانش را میگیرند از پسری که دیگر نیست ، سر کند.
مادر ، در بی فرزندی مادرتر است ...

آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی ها ...

سال 57 اوج انقلاب اسلامی ،
بابا هر شب قبل از خواب رادیوی ترازیستوریش را بر می داشت و گوشه اتقاق اخبار بی بی سی گوش میداد
پریشان میشد
حالا چه کنیم چه کنیمش همه ی ما را نا آرام میکرد
با کلی بیم و دلواپسی به اتاقش می رفت و می خوابید صبح اما سرحال و شاد با روحیه و امیدوار بیدار می شد و به دل زندگی می زد.

من حتم دارم در نهایت آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی های کشور ماست .❤️

آه وطنم ، آه از این زخمین چاک به چاک تنم ...

هرکس شبیه به جایی میشود، من شبیه وطنم شدم..
غمناک، خسته و رنجیده...💔

چرخ و فلک "پارک شادی"

توی صف طولانی می ایستادم تا نوبتم بشود
نوبتم که می شد
سوار کابینی فلزی با صندلی های ورق آهنیش میشدم
به اپراتور دستگاه نگاه ملتمسانه ای می کردم
خودش خوب می دانست منظورم چیست
یکی - دو دور که می زد
دستگاه را طوری نگه می داشت که کابین من درست در بالا ترین نقطه قرار بگیرد
از اینجا به بعدش من بودم و نوازش نسیم و غم ها و اندوه هایی که با خودم این بالا آورده بودم باید بدون آنها پایین می رفتم
اپراتور دستگاه "پارک شادی" خوب می دانست که من غمگین ترین سرنشین این چرخ و فلکم ...

ما بدون «رویا »فاقد ارزشیم ...

هرکسی که فکر می‌کند "باغبانی" در بهار آغاز می‌شود و در پاییز خاتمه می‌یابد؛ از بهترین بخش سال غافل مانده:‏زمستان و زمانی که رؤیای باغ، در اندیشه‌ی باغبان شکل می‌گیرد !
این را امروز جایی خواندم عالی بود

ما بدون «رویا »فاقد ارزشیم ...