امروز روز ولینتاینه هیکس به من نگفت خرت به چند؟ اول بهمن که بود هی میگفتم این ماه کی میخواد تموم شه پس ؟ ولی به چشم بهم زدن امروز 25 بهمن شده نمیدونم باید خوش حال باشم که روزا داره تون تون میگذره و خدمتم سریع تر داره به سمت پایان میره یا ناراحت که عمرم داره بیهوده میگذره تو این ماه یک خبره خوبم بهم دادن بلاخره اینقدر به مهرداد غرغر کردیم من و ایمان می گفتیم سنه خره حسن گچی داری پس کی میخوای زن بگیری بلاخره تو این ماه نامزد کرد خیلی براش خوشحالم انگار که فرشاد خودمون ازدواج کرده البته زنش 16 سالشه من با ایمان که تلفنی حرف میزدیم خیلی خندیدیم که این دیوانه رفته مهدکودک خواستگاری ولی خیلی براش خوشحالم ولی انصافا خیلی بی معرفته از وقتی رفته تهران خیلی بیمعرفت شده ولی عیب نداره من که معرفت دارم اون نداشت عیب نداره برعکس مهرداد ایمان خیلی معرفت داره دلم براش تنگ شده منم که همچنان به کارهای گذشته ادامه میدم یعنی صبح ها اداره بعدازظهر ها سره کار عنقدر تو اداره شیطونی میکنم بعضی وقتا خودمم بهشون فکر میکنم خندم میگره .نمیدونم چرا از وقتی با عاطفه تموم کردم تو این 9 ماه گذشته هیچ حسی نسبت به هیچ جنسه موئنثی ندارم حتی بعد زهرا عنقدر نسبت به جنس موئنث سرد نشده بودم ولی چون عاطفه بدجوری خوردم کرد دیگه هیچ حسی واقعاه هیچ حسی به هیچ کسی ندارم  همه حواسم به خدمت و کاره اصلا هم ناراحت نسیتم از این اتفاق چون همشون عین همن چادری و غیره چادریشون هیچ فرقی با هم ندارن همشون مادی گران بقول معروف آهن پرستن همشون جز مادره آدم غیر قابل اعتماد هستن این رو خیلی خوب یاد گرفتم خداکنه هیچ وقت این رو یادم نره ولی در کل زندگی همچنان ادامه داره.


بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
                      انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
                       زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
                       من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
                       ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:29  توسط farzad  | 

 تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاد اولیش اینکه چند وقت پیش یکی از مشتریای من که خانومه منم خیلی باهاش کار میکنم اونم خانواده مارو خیلی میشناسه با شوهرش رفته بود دفتر که تو دفتر مامان رو میبینه و باهم کلی حرف زده بودن دو هفته پیش که من باز برای ویزت رفته بودم پیشه این خانوم به من گفت آقا فرزاد میشه تلفن مامانتو بدی یک کاری باهاشون دارم منم گفتم باشه شمارشو دادم دیگه خبر نداشتم چه برنامه برا من داره خلاصه به مامان زنگ میزنن و باهم حرف میزننو اینا منم از همه جا بیخبر نگو این خانوم کلی از من تعریف کرده که پسرت خیلی آقاس و تو این زمونه کمه و...برا یکی از آشناهاش برا من قرار میزارن مامان هم بدون اینکه به من بگه میرن خونه دختره خانواده دخترم خیلی از مامان  خوششون میاد فقط خدارو شکر دختره چند ماه از من بزرگتر بوده ظاهرن که مامان در لحظه آخردختر کوچکه رو میبینه و می پسنده شب که ارفتم خونه من از رفتاراشون فهمیدم خبرایی به خنده ماجرارا رو تعریف کردن که منم اون رو سگم بالا امد و کلی دادو بیداد کردمو خلاصه گفتم بار اخرتون باشه حالا این زنه هی زنگ میزنه که اینا از شما خوششون آمده هفته پیشم من یک مشتری دارم تو بهشهر خیلی مرده خوبیه من خیلی باهاش صمیمی هستم خانومشم بعضی مواقع منو میدید مادر  مشتریم که وفوت کرد بابا مامان رفته بودن برا مراسمش خانومه به مامانم از من تعریف میکنه بعدشم میگه کم کم باید براش استین بالا بزنین مامانم میگه شما بفکر باشین حالا این برا من تیکه میندازه نمیدونم چرا تازگی همه به فکر منن. تو این چند وقته من همچنان به کارهای قبلم ادامه میدم به مامان هم اتمام حجت کردم فکر زن گرفتن برا منو بندازه دور از سرش تو اداره دیروز به متاحلین شکالات و مرغ میدادن منم دیروز سر نماز کلی سرهنگ و درجه دار نشسته بودن برگشتم گفتم مگه مجردا آدم نیستن حداقل شکلات بهشون میدادین خوب؟ یکی از سرهنگ ها گفت خوب شمام برین زن بگیرین من گفتم آزادیمونو به مرغ بفروشیم هرگز  همه خندیدن بعد روحانیه مسجد گفت پیامبر گفته بدترین امت من مجردین هستن منم گفتم ای بابا جهنم و ضرر باشه میریم میگیریم پس تا واستادیم برا نماز من گفتم ای بابا ای هیف که صیغه نامه برا مرغ قبول نمیکنن همه میخندیدن بعد امام جماعت نماز چهار رکتی رو داشت پنج رکت میخوند همه الله اکبر الله اکبر کردن خیلی بعد نماز خندیدیم خلاصه من همچنان شیطونی میکنم بعضی وقتا.

در کل زند گی هم چنان ادامه دارد و من  این آهنگ جدید معین رو خیلی دوست دارم خیلی خوبه اینم متنشه



آیندمون آینده ای روشن

حرف جدایی رو نزن با من

فردای خوبی پیش رومونه، دنیا به رفتار تو مدیونه

حالا که خوبیت عاشقم کرده

این عاشق دوره تو میگرده

از هرکس و هرچیز بهتر باش

با من از این هم مهربون تر باش

ترکم نکن

من بی تو بیمارم،دیونه وار دوست دارم

من پیشتم، تنهات نمیزارم

تا با منی هیچکی نمی تونه،قلب تورو از غم به لرزونه

تا با منی پشت سرت کوهه،روزای تو بی درد و اندوهه

هرچی که تو دستامه می بخشم

دنیای من شعرامه می بخشم

می بخشم از عمرم به تو حتی

وقتی نباشی میرم از دنیا

ترکم نکن

من بی تو بیمارم،دیونه وار دوست دارم

من پیشتم، تنهات نمیزارم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:24  توسط farzad  | 
6ماه شدکه من امدم خدمت . تو این مدت که سری به وبلاگ نزده بودم هروز صبح رفتم اداره بعدظهرام رفتم سره کار خیلی چیزی عوض نشده فقط چند دفعه باز من مسخره بازی دراوردم از خودم چند روز پیش مامان به خاطره سند ماشین می خواست بره راهنمایی و رانندگی منم تازه از اداره رسیده بودم خونه بابا گفت تو با مامان میری گفتم باشه رفتیم اداره کل راهنمایی رانندگی منم لباس ستاد تنم بود تا رفتیم تو سربازا از جاشون بلند شدن برا من احترام گذاشتن مامانم تعجب کرد میخواستیم بریم داخل اونجا سربازا همه مردا رو میگشتن تاسربازه خواست منو بگرده من اخم کردم سربازه بیچاره با ترس گفت شرمنده جناب سروان ببخشید ولی قانونه منم با عصبانیت گفتم باشه یالا زود باش کارتو تموم کن وقتی رفتیم داخل مامانم خندید گفت چرا اذیت میکنی مردمو رفتیم داخل من سربازرو صدا کردم گفتم این کاره مارو راه بنداز گفت چشم جناب سروان کارمون تموم شد امدیم بیرون مامانم گفت چه مارمولکی هستی تو من خبر نداشتم چندروز بعدشم تو اداره جلو میزه دژبانی ایستاده بودم داشتم با هومن حرف میزدم یک پسره با یک بسته امد تو به هومن گفت ببخشید بایگانی کجاست هومن گفت مسئول بایگانی نیست ولی میتونین بسته رو بدین به افسر منظورش من بودم گفت اجازه بدین بپرسم با تلفن زنگ زد به ادارشو گفت مسئول بایگانی نیست بدم سرباز تلفون رو قطع کرد گفت نه گفتن بدین دفتر مدیر کل من گفتم ببین عزیز دفتر مدیر طبقه بالاست ولی برای اطلاع عرض میکنم نه این جناب سروان که پشت میز نشستن سربازه نه بنده حالا بفرمایید طبقه بالا بنده خدا پسره صدبار از هومن ومن معذرت خواهی کرد رفت بالا هومن که همش میخندید گفت فرزاد دهنت سرویس چه جونوری هستی تو وقتیم از بالا میومد پسره بره بیرون باز کلی عذرخواهی کرد خلاصه وقتی حوصلم سر میره اذیت میکنم دیگه بچه همش میگن شانس آوردیم تو سرهنگ نشدی. از نظر روحی هم بدک نیستم فقط هنوز با خودم درگیرم  چون هنوز یاد نگرفتم که یک چیزایی یا یک سری آدمایی رو از تو ذهنم پاک کنم ولی بلاخره یک روزی یادمیگیرم .


                                     نمیدونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

                               دارم میمیرم از اینکه تو رفتی و نمیمیرم



نمیدونی تو این روزا چقدر یاد ِ تو میفتم

ته ِ دنیام نزدیک ِنگاه کن کی بهت گفتم



کجا باید برم بی تو؟! تویی که قد ِ دنیامی

که هرجایی رو میبینم نبینم پیش ِ چشمامی



برم هرجای ِ این دنیا شبم با بغض دم سازه

آخه هرجا یه چیزی هست منو یاد ِ تو بندازه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 21:32  توسط farzad  | 
الان من 5 ماه که دارم خدمت میکنم با اینکه دارم جایی خدمت میکنم که همه آرزوشونه ولی اگه ناشکری نباشه خدا خدا میکنم زودتر خدمتم تموم شه تا تکلیف زندگیم مشخص شه هفته پیش ایمان امدشمال باهم رفتیم یک ویلا تو بابلسر اجاره کردیم خیلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت جایه مهرداد خیلی خالی بود واقعا دلم برا ایمان تنگ شده بود واقعا آدمیه که میشه روش حساب کرد مثل برادر میمونه برام نه یک دوست خلاصه آخر هفته باحالی و خوبی بود این هفتم با چندتا از بچه های پادگان رفتیم تو خونه روستایی که تو دل جنگل بود خیلی فضای خوشگلی بود واقعا زیبا بود این آخر هفتم خیلی خوب بود شکر خدا ولی این چندروزه یکم باز اعصابم خورده ولی میدونم اینم میگذره و درست میشه آدم باید یاد بگیره همیشه به هرچیزی که دلش میخواد نمیرسه و بعضی چیزها شاید تا آخر عمرم آدم تودلش و ذهنش به مونه ولی باید یاد بگیره باهاش کنار بیاد تا عذابش کم شه به لطف خدااین هم میگذرد.



تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

                   انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده‌ی مهرند و من آزرده‌ی قهر

              خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
 
                    به جگرسوختگان داغ برابر برسان

مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود

                    شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند

                      مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:58  توسط farzad  | 
یک ماه دیگه هم از خدمت گذشت الان من ۴ماه سربازم خیلی زود دارم پیر میشم. تو این اداره دیگه با همه سربازا رفیق شدم خدایی فکر نمیکردم جایه به این خوبی بیفتم هرروز خداروشکرمیکنم. لباسی که من میپوشم لباسه افسرای کادر ارتشه هیچ کسی نمیفهمه من سربازم همه فکرمیکنن من افسر کادری ارتشم چندروز پیش یک نامه بهم دادن که باید مبردم پیش مدیرکل یک اداره منم رفتم اداره پیش مدیرکل نامه رو خوند گفت ببرین پیش مهندس فلانی منم رفتم اتاقه اون مهندسه خودش نبود یک مهندس دیگه بود نامه رو خوند گفت بزار تماس بگیرم با مهندس زنگ زد به مهندس پایه تلفن گفت آقای مهندس یک سرباز این نامه رو آورده منم یک اخمی به مهندسه کردم تلفنش که تموم شد گفتم آقای مهندس یک لحظه تشریف بیار اینجا ببینم امد گفت بله گفتم پایه تلفن چی گفتین گفت چی گفتم؟منم گفتم نه تکرارکنین گفت گفتم یک سرباز نامه آورده منم با ناراحتی گفتم سرباز؟؟؟گفت مگه سرباز نیستین گفتم به کدوم سربازه ارتش لباس کادر میدن؟به تته پته افتاد گفت شرمنده جناب سروان من گفتم شمابه افسر ارتش توهین کردین گفت ببخشید جناب سروان گفتم من به مدیریت گزارش میدم گفت جناب سروان شماکارمندی منم کارمند برامن بد میشه شرمنده منم گفتم باشه امدم بیرون عنقدخندیدم باز اون روح بدجنسیم گل کرده بود دیروز رفته بودم بانک پول نو بگیرم برا عید غدیر رفتم بانک دیدم دارن اسم مینویسن تا وقتی پول امد به ترتیب نوبت پولو تقسیم کنن منم رفتم اسممو نوشتم یک ساعت بعد پول آمد ولی ملت بی فرهنگ حمله کردن سمت باجه زن ومرد قاطی زنا جیغ میزدن مردا هول میدادن من رفتم بالا صندلی داد زدم چه خبره؟ به رئیس بانک گفتم آقا پولو نده این چه وضعی رئیس بانک به کارمندش گفت نده گفتم خانوما اینور آقایون اینور یک ۵دقیقه همه مرتب شدن ولی دوباره شد عین قبل قاطی منم لجم در آمد رفتم جلو برا خودم پول گرفتم امدم کنار یه پیر زن صدام کرد گفت دستم به دامنت پسرم کرولاله اون جلو گیر کرده حقشم دارن میخورن من باز راهو باز کردم رفتم جلو دسته پسره رو گرفتم براش پولم گرفتم براخودمم یکی دیگه گرفتم آوردمش بیرون بچه ها میگن فرزاد تو خوبه سرهنگ نشدیخلاصه زندگی همچنان ادامه دارد

 این آهنگ جدید محسن چاوشی رو تاحالا۱۰۰بار گوش کردم عاشقش شدم خیلی خوبه خیلی خاطراتو برام زنده میکنه مخصوصا که محسن چاووشی هم میخونش

تو این فکر بودم که با هر بهانه

               یه بار آسمون و بیارم تو خونه

حواسم نبود که به تو فکر کردن

               خود آسمونه خود آسمونه

تو دنیای سردم به تو فکر کردم

               که عطرت بیاد و بپیچه تو باغچه

بیای و بخندی تا باز خنده هاتو

              مثل شمعدونی بذارم رو طاقچه

به تو فکر کردم به تو آره آره

                به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردم دوباره دوباره

               به تو فکر کردن عجب حالی داره

تو و خاک گلدون با هم قوم و خویشین

               من و باد و بارون رفیق صمیمی

از این برکه باید یه دریا بسازیم

              یه دریا به عمق یه عشق قدیمی

دوست داشتم با تمام وجودم

              عزیزم هنوزم تو رو دوست دارم

الهی همیشه کنار تو باشم

               الهی همیشه بمونی کنارم

به تو فکر کردم به تو آره آره

               به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردم دوباره دوباره

               به تو فکر کردن عجب حالی داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:36  توسط farzad  | 
شکر خدا خدمت افتادم ساری تو یک اداره صبح 7 میرم تا 2 بعدظهر هفته ای یک شب نگهبانم خداوکیلی خدا یک باره دیگه در حقم لطفش رو نشان داد من خودم تا شبه قبله تقسیم بهم میگفتن میفتی احتمالا شیراز ولی حالا کجام تو یک اداره تو شهره خودم که شب راحت میام رو تخت خودم میخوابم اینش به دنیا می ارزه صبح میرم اداره میریم با بقیه یک صبحانه تو آشپزخانه اداره میزنیم تا ظهرم کاری نداریم انصافا یک درس بزرگ تو زندگیم گرفتم چون من قبل خدمت هی پیش اینو اون میرفتم تا یک پارتی پیدا کنم بیفتم سپاه ساری هرکی هر کاری کرد نشد چون به غیر خدا متوسل شدم ولی خدا کاری کرد افتادم ارتش ساری جایی که ازهمه جا بهتره یاد گرفتم دیگه نباید به غیره خوده خدا از کسی چیزی بخوام واقعا ممنونه خدا هستم همیشه. خلاصه صبح تاظهر ادارم بعدظهر سرکار وزندگی همچنان ادامه دارد

حلالم کن دارم میرم ...چقدراین لحظه دلگیره  

گناهی گردن مانیست ...همش تقصیر تقدیره

نگام کن لحظه ی رفتن ...چه تلخه این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن ...چقدر سخته فراموشی

پرازبغضم پرازگریه ...پرازتلخی وشیرینی

حلالم کن دارم میرم ...منوهرگز نمی بینی

حلالم کن اگه دستام ...به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش ...به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو ...چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق ...جدایی دورازانصافه

تمام سهم من از تو ...یه حلقه س که توو دستامه

تمام سهم تو ازمن ...یه عشق بی سرانجامه

تو بارونی ترین ابری ...من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری ...چه مظلومانه می ریزم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:33  توسط farzad  | 
آموزشی هم تموم شد اگه بگم یکی از بهترین دوران زندگیم بوده دروغ نگفتم خیلی خوش گذش کلی خندیدیم کلی دوست خوبم پیدا کردم  من تو این آموزشی هر آتیشی بلد بودم سوزوندم چند روز مونده بود به آخر دوره ساعت ۵:۳۰خواب بودم دیدم افسر آموزش داره سره من داد میزنه هنوز خوابی پاشو ببینم منم با همون حالت خواب پاشودم گفتم جناب سروان ما خیلی بدبختیم میدونی چرا گفت پاشو ببینم گفتم نه میدونی چرا ؟گفت چرا گفتم سربازای آمریکایی و سربازای روسی از حواب که بلند میشن چشمشون به این دختر داف باحالای هم خدمتیشون میفته ما بیدار میشم باید تو شکلاتی رنگ رو ببینیم با این صدای قشنگت(آخه بنده خدا رنگ پوستش سیاه بود)پچه ها هم زدن زیر خنده افسر آموزشم اون روز حاله منو گرفت ولی تا بعدظهر با بچه ها میخندیدیم بعد منم خیلی حرفه ای تقلید صدای همین افسر آموزشو بلد بودم صداشو در میاوردم بچه رو اذیت میکردم شب آخر دیگه ما ترکوندیم بزن برخص بود خدا بخیر کنه فیلماش فکر کنم چند روز دیگه بیاد بازار  فردا صبحش که قرار بود برگه های تقسیم رو بدن همه دل تو دلشون نبود من که داشتم از استرس میمردم برگه امریه بچه ها یکی یکی می آمد بعضی ذوق میکردن بعضی تو سرشون میزدن من که داشتم سکته میکردم یکی میفتاد خواش(زاهدان مرز)یکی سوسنگرد یکی تبریز یکی بوشهر یه عده هم جاهای خوب اسم من آخرین نفر بود جایی که خیلی ها آرزوشو داشتن ستاد تو تهران منم خوشحال گفتن ۱۰روز دیگه خودتونو معرفی کنید اینجا که امریه دارین منم برگشتم ساری فردا صبحشم با بابا اینا رفتیم مشهد بری عروسی بهزاد خیلی خوش گذشت فقط زدحال این کله کچل بود با کت شلوار کروات واقعا بد بودخلاصه ۱۰ روز تمو شد و من رفتم ستاد تو تهران دو روزی الاف بودیم تا باز اونجا تقسیم شیم بگن چه قسمتی باید بریم منم درجه گرفته بودم شده بودم ستوان خیلی تو ستاد تحویل میگرفتن هی جناب سروان صدام میزدن باحال بود خلاصه اونجا هم تقسیم شدیم بهم امریه دادن بنیاد باز رفتم بنیاد خودمو معرفی کردم اونجا هم در کمال ناباوری منو منتقل کردن ساری همه بچه ها بخش شده بودن من افتادم شهر خودم خیلی جاش خوبه الان چندروزه دارم میرم میام بزرگترین مزیت اینجا اینه شب رو تخت خودم میخوابم غذای خونه خودمونم میخورم چون صبح تا ظهره خدا یک بار دیگه خیلی شرمندم کرد بازم بهم حال داد خیلی ممنونم خدا ایشالله که بنده خوبی برات باشمتو این ۲ماه که تهران بودم خیلی زحمت کشیدن عمو علیرضا و زن عمو و عمه ایشالله زحمت های اون رو هم یک روز بتونم جبران کنم  

 

من پذیرفتم که عشق افسانه نیست

               این دل درداشنا دیوانه نیست

میروم شاید فراموشت کنم

                با فراموشی هم اغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

                از عذاب دیدنم ازاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما میروی

                ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را 

                تلخی برخوردهای سرد را 

میرسد روزی که بی من

                لحظه ها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:55  توسط farzad  | 
عین چشم بهم زدن دوماه آموزشی تمام شد کلی دوست باحال پیدا کردم اونقدری که تصور میکردم سخت نبود کلی خاطره دارم از اونجا ولی یکیش که خیلی خندیدیم رو هیچ وقت یادم نمیره تو آسایشگاه ساعت9:30شب خاموشی بود باید برق رو خاموش میکردن همه میخوابیدن یک شب من داشتم تخت یکی از بچه ها رو درست میکردم یکی از بچه های آسایشگاه هی میومد برق رو خواموش میکرد ساعت 9:30بود آخه من اعصابم خورد شده بود هی میگتم روشن کن کار دارم اون هی روشن میکرد باز 2دیقه بعد میومد خاموش میکرد دفعه چهارم که برق خاموش شد من اعصابم خورد شد داد زدم کی گفت برق رو خاموش کنی ها؟ کوری نمیبینی کار دارم دیدیم یه صدای لرزان تو تاریکی گفت آقا مگه خاموشی نیست؟؟؟ برق که روشن شد دیدم افسر گردان بود خاموش کره برق رو تو تاریکی با این دادی که من زدم فکر کرده بو د سرهنگ داخل آسایشگاهه برق رو که خاموش کرد من گفتم اااا جناب سروان بابا کار دارم وقتی دید منم گفت خاموشیه آقا رفت تا نیم ساعت با بچه ها میخندیدیم یکی دیگی از خاطراتم هم این بود که هرکسی وظیفه تمیز کردن یه قسمت از گدان رو داشت من آسان ترین قسمت یعنی شیشه های آسایشگاه رو بهم دادن ولی من تو 45 روز اول یک بارم تمیز نمیکردم چون همه قسمت هارو میرفتن بازدید جز شیشه ها یکی دوبار افسر بهم گفت آقا تمیز کن من انجام نمی دادم 10 روز آخر چون تمیز نکرده بودن نظافت دسشویی بهم دادن منم در کمال خونسردی به افسره گفتم اینجا بدترین قسمته دیگه نه؟ گفت آره گفتم خوب من اگه اینجارم تمیز نکنم دیگه کجا رو میخوای بهم بدی ؟ یکم فکر کرد گفت تمیز کن دیگه افرین منم خندیدم فقص چند روز آخر اب میریختم دستشویی میومدم هیچ کس به اندازه من این افسره آموزشی عذاب نداد دیگه اخرا باهام ریفیق شده بود حتی شمارشو داد گفت باهام در تماس باش خلاصه آموزشی با کلی خاطره خوب و بد تمام شد شب قبل ترخیص من استرس که قراره بیه خدمتمو کجا بگذرونم اونایی که پارتی داشتن میگفتن من تهرانم اون یکی من فلان جام من خدا خدا میکردم جایه دی نیوفتم خلاصه دیروز که برگه ها رو میدادن یکی افتاده بود زاهدان یکی تبریز یکی اصفهان یکی خاش یکی شیراز اونی که پارتی داش مثلا سلماس افتاده بود شوکه بود من دیگه داشتم سکته میکردم که افسره گفت فرزاده دهنت سرویس کجا افتادی یه ستاد تو تهران قسمت اداری که همه آرزوشون بود اونجا بیفتن خدا یکبار دیگه بزرگیشو نشونم داد ازش ممنونم فقط خداکنه بنده خوبی براش بتونم باشم خدایا شکرت

 عشق یعنی...!


عشق یعنی مستی و دیوانگی

              عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

              عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

              عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

              عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

              عشق یعنی زندگی را باختن

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:51  توسط farzad  | 
6 هفته از خدمت گذشت خداوکیلی به اون سختی که فکر میکردم نبود آخر هفته هام اگه نگهبانبی نخوره بهم میرم بیرون یا خونه علیرضا یا خونه خاله اعظم این روزا تو پادگان فقط میخندیم منم که فقط دنباله سوژه میگردم دیگه کارم به جایی رسیده تقلید صدای افسر آموزشم در میارم شبها که خاموشی میزنن من تو تاریکی صدای افس گشتو در میارم بچه ها همه خودشومو میزنن به خواب خیلی باحاله از همه بدتر شبایی که نگهبان میشم خیلی مزخرفه همه خوابن من بیدار بعد از یک ماه 3 روز مرخصی دادم امدم خونه دلم برای ساری و خونه و خانواده خیلی تنگ شده بود

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 3:21  توسط farzad  | 
امروز20روز از خدمت سربازی گذشته و من 24ساعت مرخصی گرفتم که بیام بیرون حال و هوام عوض شه روز اول که ساعت 6 صبح رفته بودم که با اتوبوس بیام تهران نزدیک2000نفر از کل استان مازندران برا پادگان های مختلف جمع شده بودن اکثرا با خانوادهاشون امده بودن ولی من به مامانم گفته بودم نیاد فقط با بابا آمده بودم اونجا مادرا گریه میکردن باباها ناراحت بودن خلاصه جو خیلی غمناک بود ولی نه من گریه کردم نه تو قیافه بابام اثری از ناراحتی دیدم خلاصه وقتی دیدم یه عده افتادن عجب شیر اردبیل یه عده افتادن پدافنده هوایی کرمان یه عده افتادن 04بیرجند خداروشکرکردم افتادم تهران خلاصه راه افتادیم من فکر میکردم دیگه همه غمناکن ولی برعکس میزدن میخوندن خلاصه ساعت 12رسیدیم تهران مستقیم رفتیم پادگان همون اول دژبان شروع کرد دادو بیداد آقا برو تو صف چرا کلا سرته و..... تا ساع 2 یگان ها رو مشخص کردن و لباسامونو دادن گفتن برین سه شنبه 5 صبح اینجا باشین منم رفتم خونه خاله عظم مامان بابامم فردا به خاطر کاره بابا امدن تهران من سه شنبه ساعت 4با بابا رفتم پادگان بابا منو گذاشت خودش رفت همون اول افسر آموزش یگان کلی بشین پاشو داد مارو بعدش تختهامونو مشخص کردنو تا بعدظهر قوانین رو به ما گفتن من تو یگان خودمون اسماعیل رو دیدم یکی از دوستای قدیم دوران هنرستانم خیالم راحت شد که تنها نیستم من چون آدم اجتماعی هستم همون شب زود با چند نفر دوست شدم ولی از شانس بد من من شب اول نگهبان شدم باید 2/5ساعت دوره ساختمان دور میزدمو کشیک میدادم منم که شب قبلش 3ساعت خوابیده بودم تاساعت 12شب کشیک بودم  موقع کشیک پاسبخش چند بار امد بهم سرزد کمه خوابم نبرده باشه یا نشسته باشم یه نیم ساعت از اخرین باری که بهم سر زده بود گذشته بود که من دیدم بوته ها تکون میخوره فکر کردم پاسبخش میخواد منو بترسونه رفتم تو بوته ها گفتم بیا بیرون بابا دیدمت که یه سگ گنده امد بیرون من داشتم سکته میکردم بدبخت سگه به من کاری نداشت رفت چند دقیقه بعد هس کردم یه چیزی کناره پاهامه سرمو خم کردم یه گربه بود اونشب من تا مرز سکته رفتم تا ساعت 12 شد پست من تموم شد رفتم خوابیدم خواب که نه بیهوش شدم ولی4صبح با صدای داد یکی که میگفت پاشو یالا از خواب پریدم خلاصه یه هفته اول هروز مارو می بردن تو افتاب تا ظهر به ما رژه یاد میدادن منم هی سره بچه ها داد میزدم که درست انجام بدین تموم شه بریم سایه دیگه بچه ها بهم میگن سرهنگ وقتی میخوان صدام کنن نمیگن فرزاد اکثرا میگن سرهنگ همه سختی ماله هفته اول بود دیگه الان زیاد کاری باهامون ندارن از وقتی هم ماه رمضان شده ساعت 8 تا 1 کلاس داریم بقیه روز بهمون کاری ندارن هیچ وقت عنقد عاشق ماه رمضان نبودم  خداروشکر بچه های خوابگاه بچه های خوبین میگیم میخوندیم نه اینکه خیلی پادگان خوب باشه ولی به اون بدی که من تصور میکردمم نیست منم که مثل همیشه سعی میکنم بگم و بخندم یک روزنه هایی از امید روشن شده که شاید کثری خدمتم سرجاش باشه خداکنه که کثری خدمتم رو قبول کنن خداکنه این 2ماه زودتر تموم شه

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

          سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

          تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

 به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

          بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

 شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

         به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

         اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

 لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

         تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:40  توسط farzad  | 
بالاخره مشخص شد که کجا باید خدمت کنم ارتش جمهوری اسلامی کلی این در اون در زدم بیافتم سپاه ولی گاهی یک چیزایی واقعا قسمت آدمه کلی اینو ببین اونو ببین که پارتی بازی کنن بیافتم سپاه خلاصه دیروز تقریبا قضیه حل شده بود که بیافتم سپاه لحظه آخر به خدا گفتم خدایا اگه صلاح نیست بیفتم سپاه خودت یک گره تو کار بنداز داشتم با این بنده خدا کارامو برا انتقال انجام میدیدم که گفتن چون ۵شنبه ها نظام وظیفه تعطیله امکان جابه جایی نیست خلاصه منم حالم گرفته شد برگشتم خونه ۱۵ دقیقه بعد اسماعیل یکی از هم دانشگاهی هام زنگ زد که فرزاد کجا افتادی گفتم ارتش تهران گفت منم که افتادم همونجا چندتا از بچه های دیگم همونجا افتادن پس باهمیم دیگه خلاصه یکم خیالم راحت شد تنها نیستم دیروزم رفتم کچل کردم تو خونه شدم سوژه خنده ولی الان شدم مثل بچه ای که فردا روزه اول مدرسشه خیلی استرس دارم فردا ۶ صبح باید خودمو معرفی کنم ایشالله که هرچی خیره اتفاق بیفته ولی یکی از مهمترین اتفاق هایی که تو خدمت امیدوارم انجام شه اینه که چیزی که خیلی آزارم میده رو شاید فراموش کنم یعنی خداکنه فراموشش کنم امیدوارم کسی این اتفاق براش نیفته که کسی که کنارت نشسته و برای خداحافظی رفتی پیشش بهت بگه اگه دانشگاه تهران قبولشم ازدواج میکنم دعاکن برام تو چشات نگاه کنه بگه الانم یه خواستگار ازتهران دارم نمیدونم اون لحظه به چی فکرکردم فقط ازخدامیخوام هیچ مردی اینو تجربه نکنه ایشالله منم از این مرحله از زندگیمم با موفقیت بگذرم نمیدونم دفعه دیگه که میام خاطراتمو مینویسم چند وقت بعد باشه ولی خداکنه که خوب باشه.

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

           تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

           گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

           گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

           من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

           برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

         که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:49  توسط farzad  | 

خیلی وقت بود سرنزده بودم به وبلاگم  البته 21روز تو خونه افتاده بودم آخه ابلی مرغان شدید گرفتم به اندازه شدیدبودکه وفتی رفتم دکتر گفت من 2سال بود آبلی مرغان به این شدیدی ندیده بودم اینقدر صورتم داغون شده بوذه که وقتی میخواستم برم بیمارستان میخوابیدم رو صندلی عقب که کسی منو نبینه خیلی مریضیم سخت بود 2بار رفتم بیمارستان زیره سرم 15روز اولش که همش تب ولرز داشتم همش به مامانم میگفتم من از این مریضی زنده بیرون نمیام خدا خیلی بهم رحم کرد ولی تو مدت مریضیم همش به این فکر میکردم که خدابه اون آدما که صورتشون سوخه یا اسید ریخته صبر بده که چی میکشن؟ ایشالله حدا به هیچ بنده درد و رنج نده مامانم هم تو این مدت مرضیم خیلی بنده خدا زحمت کشید خدا کنه بتونم جبران کنم. 15روز دیگم بیشتر تا ازام به خدمت نمونده دیگه مثل قبل دلشوره ندارم چون فهمیدم هرچی بیشتر سخت بگیرم به خودم بیشتر سخت میگذره واگذار کردم به خدا هرچی خیره صلاح اتفاق بیفته. هیچ وقت فکرنمیکردم دلم برا رفتن به دانشگاه تنگ شه دلم برا ایمان تنگ شده مهردادو که چند روز یک بار میرم میبینم درکل زندگی همچنان با همه سختیاش ادامه دارد.

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:12  توسط farzad  | 
عید امسال خیلی خوب شروع شد ۲۹ راه افتادیم رفتیم مشهدخیلی خوب بود همه چیز خوب پیش میرفت خیلی خوش میگذشت بابا ۵ فروردین کار داشت برگشت ساری روزه ۳ فروردین مامان داشت با زنمو منصوره ظرف میشتن من رفتم گفتم زنمو چرا به من تبریک نگفتین گفت تبریک چی؟ گفتم مهندس مملکت شدم مثلا گفت به سلامتی مبارک باشه منم تشکر کردم امدم اینور ولی زنمو منصوره به مامان گفته دختر عموم دختره خوبیه من خیلی وقته با اجازتون برا فرزاد در نظر گرفتمش مامان به من گفت منم گفتم مامان خول شدی؟ چخبره؟ ولی دیگه هر روز به منصوره میگفتم دخترعمو حانومم به مهدی میگفتم شوهر دختر عمو خانومم تا ۸  فروردین همه چیز خوب بود ولی یهو از ۸ عیدمون جهنم شد ما شب رفتیم بیرون تا ساعت ۳ صبح وقتی رفتیم خونه خاله ناهید دیگه حال نداشتیم چمدون هارو از پشت ماشین خالی کنیم فرشاد ماشین رو قفل فرمان زد درای ماشینم قفل کرد همه رفتیم داخل خونه ساعت۴ هم همه خوابیدن ساعت ۱۲ظهر بود مامان امد گفت فرزاد ماشینو صبح کجا بردین پارک کردین منم تو حالت خواب بیدار بودم گفتم من که خوابم کجا بردم آخه حرفا میزنیا؟ یهو داد زد پس پاشین که ماشینو بردن یهو فرشاد از خواب پرید دوید بیرون مامان پرید بیرون خاله امد مامان گریه میکرد فرشاد تو سرش میزد آخه همه وسایلمون لباسای نو که یکبار پوشیده بودیم لب تاپ من ساعت فرشاد هرچی داشتیم پشت ماشین بود بابامم که نبود مسئولیت خانواده با من بود دیگه من از ۸ تا ۱۱فروردین هرروز صبح تا شب یا آگاهی بودم یا کلانتری دیگه بابام روز ۱۰فروردین زنگ زد به من که بابا ماشین بعیده پیدا شه برو بلیط قطار بگیر با مامان اینا برگردین صبح ۱۱ فروردین من با مامان رفته بودم آگاهی داشتیم برمیگشتیم که بابا به من زنگ زد که فرزاد با این شماره همین الان زنگ بزن زنگ زدم به اون شماره که بابام داده بود گفت آقا من چندتا دفترچه خدمات درمانی پیدا کردم زنگ زدم به شماره داحل دفترچه تلفن پدره شمارو دادن به پدرتون زنگ زدم که آقا دفترچه شمارو من پیدا کردم باباتون گفته آقا ماشین منو دزدیدن دروبره خونمو نگاه کردم دیدم اون پلاکی که پدرتون میگه پشتم دره خونه ما پارک شده درشم بازه من تا شندم خودمو رسوندم به ماشین دیدم آره ماشین ماست خداروشکر خوده ماشین پیدا شده بود ولی خبری از وسایل نبود تو این ۴روز که ماشین گم شده بود بدترین روزای عمرم بود چون هر روز مامانو خواهر برادرم گریه میکردنو کاری از من بر نمیومد داشتم خفه میشدم خلاصه هرچی بود گذشت دیروزم فرشاد داشته با وانت از چالوس برمیگشته ساعت ۱۱شب یه ماشین با۱۴۰تا سرعت زده به ماشین فرشاد ماشین چپ شده بود کلی نگران اون شدیم باز خداروشکر خودش چیزیش نشده فقط شوکه شده یکم. نمیدونم چیکار کردیم که امسال برا ما اینجوری شروع شدخدا تا آخرسال بخیر بگذرونه دفترچه خدمتم گرفتم ولی نمیدونم چرا هی پست کردنشو عقب میندازم آخه دلم نمیخواد برم  

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

                  زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

                    آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

                    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

                     عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

                     دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:31  توسط farzad  | 

تو این چند وقته گذشته خیلی اتفاقات خوب بد برام افتاد اتفاق خوبش این بود که بعد از گذشتن از هفت خان رستم تونستم پایان نامه رو تحویل بدم و فارق التحصیل شم و واقعا بشم آقای مهندس فرزاد ولی فکرشم نمیکردم اینجوری و با این نمره تموم شه پایان نامم آخه من چون ترم آخر بودم و انتخاب های زیادی برای استاد راهنما نداشتم با کسی مجبور شدم بگیرم که اسمش دکتر وحدت ولی تو دانشگاه بهش میگن وحشت هر روز یه ایراد از ترجمه میگرفت ترجمه رو درست میکردیم از جمله بندی ایراد میگرفت دیگه این آخره کاری عنقدر اعصابم بهم ریخته بود میخواستم بیخیال پایان نامه و مدرک شم ولی باز تسلیم نشدیم تا در نهایت تایید کرد تازه اون اول بدبختی بود چون ارائه دادن پروژه بدتر از خوده پروژه بود ولی وقتی رفتیم پیش استاد که تاریخ ارائه رو تعیین کنه من شروع کردم روضه خوندن که استاد بخدا گرفتاریم هوای مارو داشته باشین میخوایم بریم خدمت... گفت 30 دقیقه وقت دارین برین بخونین بیاین برام آزمایشی ارائه بدین تا جلو استاد داور خراب نکنین منو ایمانم رفتیم شروع کردیم با کلی استرس به خوندن پروزه رفتیم برای ارائه زنگ زد به استاد داور تا بیاد برا کنفرانس استاد داور گفت یکاره واجب براش پیش امده مجبور شده بره من به استاد گفتم استاد ما دیگه نمیتونیم بیایم گفت عیب نداره چون مهندس پروژه شما خیلی عالیه همین ارائه آزمایشی شمارو قبول میکنم شاید اون لحظه بهترین حرفی بود که بهم زده شد نمرمونم داد 19.25 منو ایمانم سریع رفتیم برای کارای تسویه حساب دانشگاه حالا ما رفتیم برا کارای تسویه حساب مسئول آموزش میگه من فرم تسویه حساب نمیدم چون میدونم همه مسئول های مربوطه نیستن پس برین بعد عید بیاین با کلی کل کل ازش گرفتیم هی میرفتیم این ساختمان به اون ساختمان ساعت 10 ما فرم گرفتیم ساعت 4 بعدظهر کارمون تموم شد وقتی فرم تسویه حساب رو با همه امضاهای لازم گذاشتم رو میز مسئول اموزش با اون خنده های موزیانه خودم حالش گرفته شد خلاصه دانشگاه تمومه تموم شد ولی همه این خوشی ها با یه خبر خیلی بد حالم گرفته شد دیروز برا کارای خدمتم رفتم نظام وظیفه با خوشحالی نامه 13 ماه کسری خدمتم رو نشونش مسئولش دادم گفت آقا یک ماه پیش قانون عوض شده شرمنده باید 21 ماه خدمت بری من که اون لحظه شوکه شدم نزدیک بود بزنم زیر گریه خیلی حالم گرفته بود امده خونه حالا بابا عوض دلداری برگشت گفت این برات تجربه شد که دفعه دیگه اگه یک فرصت خوب گیرت امد سریع استفاده کنی اگه رفتی خواستگاری از دختره خوشت امد دیگه وقت حدر ندی منم گفتم چشم مامان یادت باشه رفتم خواستگاری زیره شلوارم شلوار خونگی بپوشم که شب بمونم دیگه.خلاصه هم خوشحالم هم ناراحت به خاطره این اتفاقات

عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان
         

       سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب
    

      خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان

مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیست
    

     هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان...

گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من
      

      زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان

اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت
     

     بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان

گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند
     

    بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان

هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟
      

     عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان

عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان
    

      سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:58  توسط farzad  | 

این چندوقته خیلی درگیر کارم برا همین اصلا وقت نکردم خاطراتمو بنویسم برا تعطیلات ۲۲بهمن که دفعه رفتم برم تهران خونه عیلرضا تا ساعتت۶ بابل بودم تصمیمی هم برا رفتن نداشتم ولی یک دفعه تصمیم گرفتم برم برا همین سریع برگشتم ساری وسایلمو جمع کردم رفتم میدان امام سوار اتوبوس شدم رفتم تهران ساعت ۱۲ شب هم رسیدم رفتم خونه علیرضا دیدم با جناقش هم با خانومش اونجان یک سریال خوناشمی باحالم گذاشتن نشستیم تا ساعت ۵ صبح دیدیم تو این سه روز من کارم شده بود ساعت ۱۲ ظهر بیدار میشدیم میرفتیم بازار میومدیم این سریال خوناشامی رو تا صبح نگاه میکردیم تو این سه روز خیلی بهم خوش گذشت کلیم خندیدیم بلاخره کارای پایان نامم به مراحل اخرش رسیده اگه ایشالله استاد راهنما تایید کنه میریم برا ارائه این روزام زندگی من شده کار و کار و بازهم کار خیلی خسته شدم خدا خدا میکنم زودتر عید شه  چند روز پیش ساعت ۹شب بود داشتم از سره کار میرفتم خونه رفتم از عابر بانک شارژ بخرم یعدفه حس کردم یک نفر پشت من تو صف ایستاده یک لحظه برگشتم دیدم زهرا هست ولی به روی خودم نیاوردم نمیدونم اونم منو دید یا اصلا شناخت یا نه؟ هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره یک روز ببینمش همیشه فکر میکردم اگر یک روزی دیدمش برم ازش بپرسم چرا این کارو کردی؟ ولی نمیدونم چرا اون شب به روی خودمم نیاوردم تو اون ۲ دقیقه انگار همه خاطراتم از جلو چشمام مثل فیلم با سرعت گذشت نمیدونم اون چون منو دیده بود عنقدر اخم کرده بود یا کلا عصبانی بود ولی تازه فهمیدم میگن دنیا کوچیکه واقعا درسته خداکنه این پایان نامه منم بخیرو خوشی تموم شه تکلیفم معلوم شه

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز 
                     مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز      

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
                     شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز
 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:17  توسط farzad  | 
چند روز پیش اخرین امتحان رو دادم دیگه فقط مونده پایان نامه رو تحویل بدم تا کارشناسی تموم شه این روزا بیشتر وقت رو سره کار میگذرونم چند روز پیش امیدآمده بود شمال فرشاد شب امده خونه گفت یه ماساژور پیدا کردم اهل سوریه است میگن کارش خیلی دسته ازش وقت گرفتم گفت فقط جاش خارج شهره گفتم بیخال بابا ما طرف رو نمیشناسیم اگه کلاهبردار باشه چی گفت نه بابا دوستام رفتن پیشش خلاصه قرار شد بریم مسیره راه برا من خیلی ازخاطراتم رو که این روزا خیلی دارم باخودم کلنجار میرم تا فراموش کنم رو برام زنده کرد وقتی رسیدیم سره قرار به طرف زنگ زدیم آقا شما کجایی گفت من جلو قبرستان واستادم رفیم دیدم از تو تاریکی امد بیرون سوار ماشین شد مارو برد تو یک کوچه تنگ و تاریک پشت قبرستان من که تو دلم میگفتم الان میریزن سرمون هم ماشین این پسره رو میبرن هم یه بلایی سر ما میارن ته کوچه یه اتاق داغونی بود هی میگفت آقا بفرمایین تعارف نکنید من که حسابی ترسیده بودم خدایی رفتیم تو اتاقه دیدم همه جا ریخته پاشیده نامرتب یک چاقو میوه خوری رو زمین افتاده بود من به فرشاد اشاره کردم قایمش کن اگه ریختن سرمون بتونیم یه کاری کنیم اسمه ماساژوره احمد بود لهجه عربی داشت گفت اول کی میخواد ماساژش بدم فرشاد دراز کشید احمدم ماساژ دادش خیلی تعریف کرد بعد امید امتحان کرد اونم خیلی تعریف کرد منم گفتم بزار امتحان کنم کلیم گفتیمو خندیدیم احمد هم کلی خاطره تعریف کرد بنده خدا خلاصه هرنفر مونو یک ساعت ماساژ داد ولی خداوکیلی مکانش خیلی ترسناک بود مخصوصا که شب هم بود

یک جمله چند وقت پیش خوندم باحال بود نوشته بود:

اگر ندار باشی حتی عروسک هم باتو نمیماند اما دارا که باشی سارا خودش می آید

به نظر من که تو این دوره زمونه درسته واقعا

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
                           بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
                           چه
آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
                            که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای
دوست
                           چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
                           که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
                           حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

                           چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای
عشق می گردی ؟

                           که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:57  توسط farzad  | 
این هفته یاد گرفتم ادم گاهی لازمه به بعضی درخواستها نه بگه این هفته ساعت۱۴:۳۰امتحان داشتم ساعت۱۲:۳۰از خونه رفتم بیرون که سره راه یک سر به کافی نتی که کارای پروژه پایان نامم رو انجام میده سر بزنم ببینم کار به کجا رسیده ساعت۱۳ کارم تموم شد از ساری تا دانشگاه یک ساعت و نیم طول میکشه دوستم گفت داری میری میدان امام میشه منم باهات بیام گفتم باشه تو راه گفت یک لحظه نگه میداری من یک پاکت سیمان بخرم منم گفتم باشه من ساعت۱۳:۳۰رسیدم میدان امام دیگه خدا میدونه من چجوری با چه سرعتی رفتم سمت آمل خدا خودش کمک کرد اتفاقی نیفتاد ساعت۱۴:۴۰رسیدم دانشگاه از دره دانشگاه تا سالن امتحانات شروع کردم دویدن دیگه جلو پله ها که رسیدم نفسم بالا نمیومد به بدبختی رسیدم جلو سالن دیدم سه نفر دیگه هم مثل من دیر رسیدن طبق قانون امتحانات فقط درصورتی وقتی کسی دیر برسه راه میدن سره جلسه که کسی امتحان نداده باشه امده باشه بیرون از شانس ما چند نفر امده بودن بیرون جلو درم یک خانوم واستاده بود راه نمیداد مارو منم نفسم بالا نمیومد بوریده بوریده حرف میزدم هی میگفتم خخخخاااانووم جججججون بچت بزا ببییام تو منننن ترم آخرمممم گفت شرمنده من هی نفس میزدم نمیدونم چرا نفسم بالا نمیومد الان که دارم بهش فکر میکردم چجوری حرف میزدم خندم میگرهخلاصه چند نفر دیگم امدن بیرون گفتن نمیشه مسئول سالن امد بیرون گفت نمیشه راهی نیست باز من با همون صدا گفتم جون بچت من ترمه آحرم دلش سوخت گفت بیاین برین تو خلاصه رفتم سره جلسه امتحان تستی بود ۱۰دقیقه دادم امدم بیرون خلاصه خدا بازم به من رحم کرد دیروزم که نمره اون درسی که روز تصادف داده بودم وخیلی خراب کرده بودم امد شدم۱۱ بخیر گذشت الحمدلله دیگه خدا بخواد کارشناسی رسیده به آخرشدیروز یکی از دوستام که رفته خدمت رو دیدم خیلی داغون شده بود میگفت برو که خدا بهت رحم کنه تو دلمو خالی کرد عوضی

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

              چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

                  حرفي از يك روز باراني نداشت 

كاش مي شد راه سخت عشق را

                   بي خطر پيمود و قرباني نداشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:5  توسط farzad  | 

یک روزایی تو زندگی هست که آدم فقط پشت هم بدمیاره خیلی وقتا نمیفهمه از کجا خورده یا چرا این اتفاقا براش میفته من دقیقا تو این مرحله از زندگیمم من که تو این ۵سالی که گواهینامه دارم شاید دوسه بار تصادف کردبودم تو این هفته برا باره دوم تصادف کردم ولی این دفعه هم من مقصر بودم هم ماشینه من داغون شد ولی بازم خدارو شکر ماشین کسی که بهش تصادف کردم چیزیش نشد از شانس بد من دقیقا تو شبی اتفاق افتاد که من فرداش دوتا امتحان تو یک روز داشتم یعنی امروز عنقدر از نطر روحی داغونم که فکرکنم امتحان رو گند زدم حداقل یکیشو مطمئنم گند زدم خنده داره آدم ۵واحد داشته باشه و یک درسشو گند بزنه میدونم الان باید خداروشکرکنم که به یک آدم نزدم یا اتفاق بدتری نیافتاد یا خیلی چیزا آره منم خدارو شاکرم ولی خیلی از نظر روحی اوضا احوالم خرابه این روزا اصلا حواسم به خودم وکارام نیست نمیدونم چرا؟واقعا نمیدونم چرا؟خیلی دلایل به ذهنم میاد که شاید باید به خاطر اونا خدا داره منو تنبیه میکنه ولی نمیدونم تا کی میخواد ادامه پیدا کنه میدونم که الان یک بحران تو زندگیم ایجاد شده که من باید ازش عبور کنم ولی نمیدونم چجوری من همیشه سعی میکنم ناراحتیمو پشت خنده هام مخفی کنم  نمیدونم شاید درست نیست ولی دلم نمیخواد کسی بفهمه درونم چخبره دیروز وقتی تصادف کردم وقتی از ماشین امدم پایین جوری دودستی زدم تو سرم که راننده اون یکی ماشین بیچاره دلش سوخت چیزی نگفت رفت اولین باربود توزندگیم برا یک وسیله عنقدر ناراحت میشدم بیچاره نه مامانم نه بابام حتی بروم نیاوردن فکرنمیکردم مامانم اینجوری باهام برخورد کنه بیشتر نگران من بود برا همینه بیشتر ناراحتم چون باید حواسمو جمع میکردم ولی مثل همیشه گند زدم. تو این چند وقته خیلی حاله روحیم خراب بود بدتر شد با این اوضاع ولی به قول معروف بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بگذرد این روزارم میگذرونم میدونم که میتونم

 کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد
                                   
تا که هر بی سر و پائی نشود یار کسی

 دگرحس شقایق رانداری 

                     هوای قلب عاشق رانداری

 ازچشمان خونسردتوپیداست

                     که مثل سابق دوستم نداری

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 22:44  توسط farzad  | 
این روزا عنقدر دارم خودمو مشغول و درگیر کار میکنم که چهارشنبه هفته پیش ساعت ۸شب تازه یادم امد من هنوز ناهار نخوردم ساعت ۸شب تازه رفتم ناهار خوردم .من همیشه سعی کردم با همه خوب باشم احترام بزرگتر از خودمو همیشه نگاه دارم ولی پنج شنبه تصادف کردم مقصر من نبودم ماشینی کسی که باهاش تصادف کردم چیزیش نشد ولی ماشین من خراب شد راننده ماشین مقصرم یک پیرمرد بود بهش گفتم مقصری گفت نه تو مقصری گفتم حاجاقا شما مقصری شما خلاف کردی پاشو کرده بود تو یک کفش که نه تو مقصری تو ماشینشم یک زن جون بود با یک دختر بچه من فکر کردم نوه و دخترشن. دختر جونه گفت ماشین ما که چیزی نشده بیا بریم پیره مرده پرو گفت نه من باید از بیمه ماشینه این پول بگیرم منم حرصم در امد گفتم تا جایی که من میدونم مقصر باید پول بده که الانم شما مقصرین مگه حالیش میشد خلاصه افسر امد گفت حاجاقا شما مقصری پیره مرد گفت من راهنما زدم افسره گفت بزنی ولی شما مقصری بعدم ۱۰۰۰۰تومان منو ۴۰۰۰۰تومان اونو جریمه کرد گفتم بابا این اقا قبول نمیکرد مقصره اگه من صحنه رو خراب میکردم که زیر بار نمیرفت گفت مشکل شماس راه رو بند آوردین باید جریمه شین منم حرصم درآمد یه دعوا با پیرمرده کردم واقعا کارم اشتباه بود در شخصیت من نبود بعد افسره که داشت جریمه مینوشت دختر بچه امد گفت بابا دیر شد مدرسم بریم دیگه یهو منو افسره جفتمون با تعجب پیره مرد رو نگاه کردیم گفت بچمه عیبی داره؟خلاصه افسره کارت ماشین وبیمه منو گرفت داد به اون ماله اونو داد به من تا ماشینمو پیرمرده بره درست کنه بعد کارت رو پس بدیم از شانس بده من بیمه ماشین پیرمرده رو من دیروز حواسم نبود روش آب ریختم خیس شد از دیروز اعصابم خورد بود که با این پیرمرده چیکار کنم دیگه امروز که ماشین درست شده کارت و بیمه رو دادم به بابا گفتم بده بهش من روم نمیشد بهش بدم خلاصه بابا رفته بهش داده یارو یکم غرغر کرده رفته خداروشکر بخیر گذشت نمیدونم چرا این روزا عنقدر بی اعصاب شدم    

من امشب یک جهان غمناک هستم
                    گریبان در گریبان چاک هستم
گلویم پر زبغض آتشین است
                     اسیر دیده ی نمناک هستم
کنون سرشارم از تشویش مفرط
                     که خواهان تلی از خاک هستم
نه حس زندگی دارم نه بودن
                      نه در ارضم نه در افلاک هستم
وجودم شد سراسر غرق پوچی
                      تهی از فکر و از ادراک هستم
گمانم از کتاب زندگانی
                      زوالم می رسد من پاک هستم
تمام حال من این یک کلام است
                      من امشب یک جهان غمناک هستم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 21:26  توسط farzad  | 
این ترمم تموم شد از هشت روز دیگم امتحانام شروع میشه هم ناراحتم که دیگه شاید ایمان رو نبینم آخه  ایمان رو مثل داداشم دوست دارم شاید دانشگاه تموشه دیگه نبینمش زندگی همینه دیگه باید با ادمای مختلف آشناشی هم خوشحال که دانشگاه داره تموم میشه. هفته پیش امتحان میان ترم داشتم ۶نمرم داشت من ۳۵ سوال داشتم ولی باید ۸۰سوال رو میخوندم از بین اون ۸۰ تا استاد شانسی به هر نفر۶ تا سوال میداد من رفتم سر کلاس امید به من گفت فرزاد من هیچی نخوندم به من برسونیا من گفتم منم زیاد نخوندم خلاصه استاد امدم به هر ردیف یک سوال داد حواسش نبود به من و بغلیم  سوال عین هم داد من دیدمم این ۶ سوال من از همون سوالی هایی که من نخوندم گفتم هیچی صفر شدم دیدم برگه امید اون سوال هایی که من خوندم گفت فرزاد بلدی اینارو گفتم اره خوشبحالت بعد به استاد گفتم استاد این سوالای من با ایشون یکیه عیب نداره خدا خدا میکردم یه سرس سوال دیگه بهم بده شاید بلد باشم استاد یهو برگه امید رو گرفت داد به من برگه منو داد به امید منو میگه از خنده میخواستم جیغ بزنم شروع کردم با خوشحالی سوالا رو نوشتن یهو از ۰ شدم ۶ خیلی باحال بود بعدم یواشکی جزوه باز کردم به امیدم رسوندم خلاصه خیلی باحال بود با حالتر از اون این بود که هفته پیش سره کلاس همین استادمون که دکترا داره همیشه با یک کت وشلوار پره لکه کفش پره خاک می پوشید منم ردیف جلو نشسته بودم به دوستم یواش گفتم این چرا همیشه تیپش عنقدر بده فکر کنم شنیده بود این هفته که امده بود لباسش نو بود کفش و هم عوض کرده بود منم زیر چشمی نگاه میکرد کلی خندیدم سره کلاسش مخصوصا که صداشم خروسک گرفته بود خیلی باحال شده بود. این روزا سرم رو همش با کار یا دانشگاه بند میکنم تا روزا زودتر بگذره چون دیگه حوصله ناراحتی و غصه خوردن ندارم که چرا رفت چرا اینجوری کرد و این چیزا چون میدونم زندگی همینه میگذره.

ای که خود سایه بالای سرم میباشی

                مایه برکت چشمان ترم میباشی

کمکم کن که دوباره به تو محتاج شدم

               باز در معرکه چشم تو تاراج شدم

چند وقت است مرا عاشق خود ساخته ای

              آتش عشق به این غمکده انداخته ای

چند سالست که از چشم تو محروم شدم

              باز قربانی این سنت مرسوم شدم

من به چشمان اهوراییت ایمان دارم

            با که گویم که ترا دوست تر از جان دارم

همه دار و ندارم همه چیزم  هستی

            و بقول دل غمدیده عزیزم هستی

شیوه چشم تو آموخت که عاشق باشم

     پای چشمان نجیب تو شقایق باشم


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 23:4  توسط farzad  | 

این روزا نمیدونم چرا عنقدرگذرزمان روحس میکنم روزها عنقدر برام زود میگذره شاید به قول استاد انقلاب که گفت چون ترم آخری باخودت فکر میکنی خوب حالا لیسانس گرفتم بعدش چی؟برم خدمت اونم مثل برق میگذره بعدش همه ازت یه انتظاردیگه دارن این توقعه ادم رو میترسونه راست میگه ولی تاحالاش که خدا بهم لطف کرده و همه چیز درست شده ایشالله از این به بعدشم میگذره. ولی همه ناراحتیم به خاطر این چیزا نیست همیشه فکر میکردم چرا میگن حقیقت تلخه مگه میشه حقیقتم تلخ باشه؟حالا واقعا تلخی حقیقت رو درک کردم عنقدراین واقعیت برام درد ناکه که حتی نمیخوام اینجا بنویسم که وقتی چند سال دیگه میشینم خاطراتم رو میخونم یادم بیفته که چه اتفاقی برام افتاده نمیدونم چرا من که همیشه به همه اعتماد میکنم؟ نمیدونم چرا من همیشه همه چیز رو مثبت میبینم؟نمیدونم چرا من همیشه همه رو وفادارمیدونم؟من خودم هیچ وقت به اعتماد کسی خیانت نکردم ولی نمیدونم چرا دیگران با من اینجوری رفتارنمیکنن شاید مقصر بابامه که همیشه به من گفته اگه همه دنیا بد هستن توخوب باش اگه همه نامردن تو مرد باش برا همین همیشه این حرفای بابام تو گوشمه سعی میکنم آدم باشم نمیدونم چقدر تونستم باشم ولی سعیمو میکنم . 5شنبه دعوتم کردم برای همایش پس ازعمره دانشجویی منم رفتم وقتی همه بچه ها رو دیدم عوامل کاروان رو دیدم دوباره تو همون جو مکه قرار گرفتم از خودم و خدا شرمنده شدم چون به قول هایی که داده بودم عمل نکردم ولی باید عمل کنم خداکنه که باز این حال و هوا یادم نره. 5شنبه شب هم قرار شد که باز منو ایمان بریم خونه مهرداد ولی من قبلش برم داروخانه قرص خواب بگیرم منم رفتم داروخونه اونجا چشمام رو خسته کردم با یک صدایه داغون گفتم آقا شرمنده دیاسپام داری گفت برا چی میخوای گفتم فکرم مشغوله چند شبه درست درمون نخوابیدم خلاصه قرص رو خریدم رفتم خونه مهرداد شب موقع شام من رفت تو اتاق یکی از قرص هارو خورد کردم ریختم تو دستمال دادم دسته ایمان اونم یواشکی ریخت تو ماست مهرداد شام رو که خوردیم مهرداد نیم ساعت بعد شام هی خمیازه میکشید چشماشو میالید منم میگفتم داداش خوابت میاد برو بخواب میگفت نه ایمانم میخندید یواشکی خلاصه بیچاره یک ساعتی طاقت آورد چشماش قرمزشده بود بعدش خوابید من و ایمانم تا ساعت 3 خندیدم و حرف زدیم صبح مهرداد ساعت 9 بیدار شده بود ولی به ما کار نداشت منم تا ساعت 10:30 خوابیدم بلاخره یک بار ما خونه مهرداد درست حسابی خوابیدیم.

سخت حرفام رسیده وقت رفتن

                      بیاد اون روزا که در یک سطر دفتر

نقش میبست چشم با اشک خیره است

                      به فردایی که تو زندگیم یک بخش دیگست

نخواستی بفهمی که من عاشقتم

                      فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند

واقعا که حق داری بخندی

                      که با اون نگاهت منو به رگباری ببندی

که بدتر از صدتا گلوله سرب داغه

                      با تو فکر میکردم طلوع صبحه آخه

تاوقتی بودی تو زندگیم من غم نداشتم

                      واست تاجایی که تونستم من کم نزاشتم

البته خودم میخواستم اینا منت نیست

                     ولی باتو بودن واسه من منبعد ریسکه

دیگه با خاطرات تو خوشم

                     چون فکر بی تو بودن واسیه من کشندس

پس بزاربگم تا آخرین سطرم رو بخونی 

                      من میرم تا شاید تو قدرم رو بدونی

حس میکردم اخیرن حرفات با خراشه

                      اونجا بود فهمیدم این قصه آخراشه

وقت رفتن او وقت دفن قلبمه

                      خودت میدونی تمومه الکی جو نده

حرفای تلختم که نمک زخممه

                       وتنها دلخوشیم به قلمه دستمه

میدونی چند دفعه گفتم تو مال من باش

                  بگذریم دیگه زدستم در رفته شماره درداش

توکه میدونستی من تکیه گاه محکمتم

                      بگو دیگه با من چرا آخه نوکرتم

من که هر دقیقم وابسته به دقیفه تو بود

                       من که حتی لباس تنم به سلیقه تو بود

رسیده وقت رفتن

                      هرچند من از دلت خیلی وقت رفتم

باشه توبردی و اینا برات افتخاره

                      تو ختم عالم و من عند خامم

فکرنکنی اهل جبران یا انتقامم

                      خودم باید دقت میکردم تو انتخابم

                       



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:21  توسط farzad  | 
تو این چند وقت گذشته خیلی اتفاقات مختلفی برام افتاد دوهفته پیش من رفته بودم آمل شب با ایمان رفتیم خیابون هراز (خیابان هراز یکی از خیابان های باحالو معروف آمله شبها کلی دختر پسر میرن اونجا) منم یک کاری داشتم باید میرفتم اونجا با یکی از مشتری هام که مغازش اونجا بود کار داشتم من همیشه فکر میکردم چون 8 ساله تو بازارم خیلی بچه زرنگم ولی اونشب فهمیدم از این خبرا نیست تو خیابون هراز دوتا دختر داشتن محصولات شرکت کاله رو تبلیغ میکردن من به ایمان گفتم ایمان بیا بریم این دوتا رو اوسکول کنیم بخندیم تازه یکمم دسر مجانی میخوریم رفتیم جلو دخترا از هر کدوم از دسرا یکم دادن ما خوردیم ایمانم داشت با یکی از دخترا صحبت میکرد اون یکی دختره به من گفت اقا خوشمزس؟ گفتم بله گفت پس یک لحظه تشریف میارین منم رفتم دنبالش دیدم یکی از اون دسرا رو کرد تو پلاستیک داد به من گفت قابل نداره 2000من دیگه ضایع بود بگم نمیخوام گرفتم اومدم پیش ایمان دیدم با دختره گرم گرفته در حد تیم ملی یک نگاش کردم گفتم بریم گفت بریم دختره گفت از اون دسرم بدم خدمتون گفتم نه تشکر با ایمان راه افتادیم فقط میخندیدم ما امدیم زرنگی کنیم دیدیم اونا از ما زرنگترن رفتیم من کارم رو انجام دادم وقتی داشتیم برمیگشتیم باز دخترا رو دیدم  بعد اون یکی دختره داشت چایی میخورد به ایمان اشاره کرد بفرمایین ایمانم دستشو گذاشت رو سینش گفت نوکرتم گفتم برو دیگه پا میده گفت جون داداش ضایعه بیخیال ما هم رفتیم خونه قرار گذاشتیم فرداشب بریم خونه مهرداد ولی ما هر وقتی شب خونه مهرداد میخوابیم مهرداد فرداش ساعت 7صبح بیدار میشه شروع میکنه لباس شستن و آشپزخونه تمیز کردن عنقدرم سر صدا میکنه که ماهم بیدارشیم اوشب با ایمان تصمیم گرفتیم شب تو غذا قرص خواب بریزیم تا بیشتر بخوابه من صبح رفتم خونه هرچی گشتم قرص خواب پیدا نکردم یک مسکن قوی پیدا کردم رفتم خونه مهرداد سه تا بسته نسکافه هم خریدم تا تو نسکافش بریزم بدم بخوره رفتم خونه مهرداد ایمانم امد بهم اشاره کرد اوردی گفتم اره شام خوردیدم کلی هم خندیدیم من رفتم نسکافه درست کنم کبسول مسکنو باز کردم ریختم تو نسکافش داشتم از خنده منفجر میشدم خودمو کنترل کردم نسکافه رو دادم بهش به ایمانم دادم مهرداد هی میگفت چقدر تلخه هی من براش قند میریختم تا اخرش بخوره ایمانم خندش گرفته بود هی خودشو کنترل میکرد نخنده خلاصه شب شد ساعت 3مهراد خوابید منو ایمانم میخندیدم که فردا راحت میخوابیم ساعت 4خوابیدیم ولی اون عوضی ساعت 7:30بیدار شد مگه گذاشت ما بخوابیم ایمانم هی فوشش میداد به منم میگفت این چرا نخوابیده گفت چون این ادم نیست بهش اثر نمیکنه خلاصه بلندشودیمو من تا ظهر انجا موندم بعدظهر برگشتم خونه هفته پیشم من دانشگاه بودم کلاس نداشتم ایمان با رابعه جون کلاس داشت گفت بیا بریم سر کلاس من بشین شاید به خاطره تو منم نمره گرفتم تا رفتم سرکلاس گفت شما اینجا چیکار میکنین حاجاقا منم تسبیح دستم بود گفتم به خاطر دوستم امدم استاد اخه میخوام بعد کلاس باهم بریم جایی نشستم سره کلاس اونم شروع کرد به درس دادن بچه ها سرصدا میکردن من بلند گفتم چخبره خیلی خوب استادم همون جوری که داشت رو تخته مینوشت میخندید گفتم استاد کلاس ما بهتر بود یا اینا گفت کلاس شما که افتضاح بود گفتم خیلی ممنون گفت شما رفتی مکه امدی خوب شدی خلاصه کلی خندیدم با استاد اون روز.. عاشورا تاسوعا هم که رفتم مشهد خیلی خوب بود تو این چند سال اخیر بهترین عاشورا تاسوعا بود برام و زندگی همچنان ادامه دارد

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

                از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

                ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

                شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

                 جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

                 جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

                 بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:36  توسط farzad  | 
ایندفعه واقعا خیلی وقت شد که چیزی ننوشتم این ترم مجبورم کردن هرجورشده دوباره یک ترم برم دانشگاه شاید یک خیریتی تو این اتفاق بوده دو روز در هفته کلاس دارم یک شبم میرم خونه ایمان بازم مثل همیشه کلی سوژه برا خندیدن پیدا میکنیم هفته پیش تو دانشگاه به هم گفتن یک واحد دیگم که باید میگرفتمو نگرفتم منم که به اندازه کافی از دستشون حالم گرفته بود گفتم این که تو سیلابیس نیست گفتن آره نیست ولی باید میگرفتی منم رفتم پیش خانم حسینی مدیره گروه گفتم استاد قضیه چیه گفت تو که ۶واحد داری چرا معرفی به استاد نگرفتی چرا این ترم امدی دانشگاه؟ این حرفش منو آتیش زد با اعصبانیت تو چشماش نگاه کردم دلم میخواست خفش کنم گفت چیه؟گفتم من چندفعه نیومدم پیش شما التماس کردم استاد به من معرفی به استاد بدین گفتین نمیشه گفت اها اره نمیشه این یک واحدم باید بگیری منم با عصبانیت امدم بیرون که فقط چیزی بهش نگم کارم خرابتر شه چقدر تو دلم فوش دادم بهش امدم بیرون اون خنده ایمانو که دیدم شروع کردم به فوش دادن اونم میخندید دیروزم که داشتم با ماشین میرفتم دانشگاه ساعت ۷صبح بود یه پراید که توش ۴تا دختر نشسته بودن از کنارم رد شد شاید در عرض ۳دقیقه دیدم تصادف کرد با یه پراید که توش دوتا سرباز بود دوتا ماشین داغون شدن من فقط دیدم راننده که یه دختره بود صورتش پره خون از ماشین امده پایین امده کنار جاده منم ماشینو نگه داشتم گفتم خانوم خوبین گفت چاقو داری گفتم نه میخواست کمربنده ایمنی دوستشو ببره که گیر کرده بود تو ماشین دوتا دخترا که عقب ماشین نشسته بودن پیاده شده بودن اونام صورتشون پوره خون بود ولی دختره که بغل راننده نشسته بود تو ماشین گیر کرده بود اونم حسابی داغون شده بود از جلو ماشین داشت دود بلند میشد میترسید منفجرشه فقط کمک میخواست منم با دونفر دیگه داشتیم زور میزدیم دره ماشینو بکنیم تا بتونه بیاد بیرون بلاخره به بدبختی امد بیرون حالا تو این وسط سربازی که تو اون ماشین بود چیزیش نشده بود فقط رودماغش یه زخم کوچیک شده بود هی میگفت دادش داماغم جر خورده؟؟؟من فقط نگاش کردم بعد گفتم برو بشین همون گوشه عموجان برو دیوانه دخترای مردمو داغون کرده بعد فکر دماغشه.خلاصه داستان شده زندگی من. الانم که حالم گرفتس از دسته خودم اخه کسی رو که از همون اول فقط به خاطره یک دوستی معمولی وارده زندگی من شد شایدم مقصر منم که عنقد احساساتیم وبه ادما زود حس پیدا میکنم اونم مقصر نیست چون همیشه به من به چشم یک دوست موقت نگاه میکرده ولی الان نمیدونم چرا من که همیشه ادمه مغروری بودم نمیتونم غرورمو حفظ کنم الان که باید مغرور باشمو فراموشش کنم بازم مثل احمق ها نمیتونم ولی الان چند روزه دارم با خودم میجنگم چون به قول مهرداد به جنس موئنث تا زمانی که اسمش نیومده تو شناسنامت اعتماد نکن تازه اون موقع هم نباید خیلی اعتماد کنی واقعا راست میگه

جوابم نکن مردم از نا امیدی

                   شاید عاشقم شی خدارا چه دیدی

خیال کن جواب منو دادی اما

                   عزیزم جواب خدارا چه میدی

همینجوری اشکام سرازیر میشن

                   دیگه ازخودم اختیاری ندارم

من از عشق چیزی نمیخوام بجز تو

                  ولی از توهیچ انتظاری ندارم

صبوریم کمه بیقراریم زیاده 

                  چقدر بیقرارم منه صاف و ساده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط farzad  | 
امروز خیلی ناراحتم عصبانیم درحد انفجارم به خاطر ۵ واحد مجبورم کردن یک ترم دیگه بمونم میگن چون یک واحدت عملی نمیشه معرفی به استاد بگیری  هرچی میگم بابا من نمیتونم برا ۵ واحد یک ترم دیگه بیام مگه میفهمن عصابمو خورد کردن حالا هم وقتم کلی تلف میشه هم کلی پول باید بدم نمیدونم دیگه چیکار کنم شاید خیریتی تواین کار باشه نمیدونم به اندازه کافی اعصابم خورد بود این روزا بدتر شد حالا امروز تو دانشگاه دارم حرص میخورم ایمان بیشور همش میخنده میگه کجا میخوای بری این ترمم باهمیم دلم میخواست خفش کنم داستان دارم باز این ترم با این دوتا

و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

               و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

                ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

                 و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

                  هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

                   تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

                   كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:33  توسط farzad  | 

ما آدما بعضی وقتها خیلی بیمعرفت میشیم چند روزپیش داشتم باخودم فکرمیکردم من چراعنقدر به خاطر چیزهای که از دست میدم یا رفتار آدمها عنقدر ناراحت میشم مثلا هرسال که باکلی امید برا عمره اسم مینوشتمو اسمم درنمیومد خیلی ناراحت میشدم الان متوجه شدم چرا اسمم درنمیومد شاید چون خدامیدونست اگه اسمم هم دربیاد من شاید نتونم از پس هزینه هاش بربیام پس گذاشت تا من بتونم از نظر مالی مستقل شم زمانی اسمم درامد که یکم مستقل شدمو تونستم هزینشو بدم الان میفهمم اونی که اون بالاست خیلی حواسش بهم هست ومن نباید خودمو به خاطر اتفاقاتی که برام میفته ناراحت کنم  چون شاید صلاحی در این اتفاق هست برای همین باید بدونم هیچ کسی و هیچ چیزی ارزش اینو نداره که بخواهم  به خاطرش خودم و خدارو ناراحت کنم آدما خودشون یک روزی به خاطره رفتارشون باهم پشیمون میشن دیر یا زود. خدا بخواهد شاید کم کم داره این گره پروژه هم باز میشه یعنی میشه این پروژه مسخره هم تموم شه؟

می روم خسته و افسرده و زار

                      سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

                      دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

                      شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

                        زينهمه خواهش بيجا و تباه

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:33  توسط farzad  | 
خدا پدرمادر بچه های خاله بابامو بیامرزه که نذاشتن عروسی علیرضا خراب بشه برا عروسی رفتیم مشهد چون عروسی رو تو باغه خصوصی گرفته بودن یک روز قبل عروسی و یک روز بعد عروسی بیچاره شدم صندلی ببرو بیار میزهارو بچین میوه بچین تو ظرف .... بیچاره شدیم روزه عروسیم که رفتم آرایشگاه کلی وجه رایج مملکت رو خرج سرم کردمو کت وشلوارو کفشم که خریده بودم خلاصه ترکوندم دیگه همون اول مراسمم عمه دستم منو گرفته یالا بیا تو خانوما هی میگم عمه ول کن بابا من روم نمیشه بیخیال مگه ول کن بود علیرضا با عروس و خواهرهای عروس میرقصیدن حالا هی میگن برقص برقص عروس یه دوست داشت خیلی بچه پرو بود علیرضا رفت صداش کرد گفت فلانی امشب با فرزاد ما باشی دیگه بچه پرو امد گفت نمیرقصی منم زدم تو پرش گفتم شرمنده ابجی من اهلش نیستم اونم رفت با فرشاد رقصید عمه ماهم اونشب ول کن ما نبود مارو برده به کل فامیل معرفی کرده منم خیس عرق شده بودم از خجالت برعکس من فرشاد ذوق کرده بود خلاصه من رفتم قسمت آقایون آخره شبم همه جوانها رفتن یه باغ دیگه تا سحر بزنو برقص منم اکثرا نشسته بودم نگاه میکردم دیگه آخره عروسی عمه و زنمو مامانو اینا هی برا خودشون میگفتن دختر فلانی رو دیدی بد نبودا اون یکی میگفت نه دختره اونیکی بهتر بود خلاصه حسابی خندیدمو سرگرم شدیم خداروشکر من یک هفته مشهد بودم از همه بیشتر دختر مهدی فاطمه جیگرشو بخرم بهتر بود بزرگتر شده بود ماشالله بانمک شده بود عاشقشم بعدم حرم و شهربازی هم خیلی خوش گذشت خداشکر به خوبی و خوشی گذشت احتیاج به این سفر داشتم وافعا

آنکه از یاد مرا برده خودش میدانــد

                     تا ابد اوست که مدیون دلم می مانــد

دل ویران و پریشان و جفا دیده ی مــن

                  باز در گوشه تنهایی خود می خوانـد

که چرا او که برایم همه هستی بــود

                  این چنین ساده مرا از دل خود می رانــد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:30  توسط farzad  | 
این همه من منتظر عروسی علیرضا بودم تا بریم خوش بگذرونیم شانسه ما خاله بابام زد حالا مردنش گرفت بنده خدا خوب یه هفته دیگه میمردی دیگه حسابی حاله مارو گرفت این چند وقته خیلیم روم فشار بود چون همش سره کارو اینورو اونور داشتم لحظه شماری میکردیم برا عروسی که اینجوری شد بعده عمری بابای ما رفت یه سفره خارجی برا منم یه گوشی باحال اورد هم روز اول گوشی ضربه خورد صفحش داغون شد گوشیم حاله منو گرفت پروژه هم که احمدلله تموم شدنی نیست کلا این روزا اعصاب برا من نمونده خلاصه داستان شده این روزا زندگی من بازم خداروشکر

 جوابم نکن مردم از نا امیدی
                شاید عاشقم شی خدا روچی دیدی
خیال کن جواب منودادی اما 
               عزیزم جواب خدا رو چی می دی
همین جوری اشکام سرازیر میشن
                دیگه از خودم اختیاری ندارم
من از عشق چیزی نمی خوام به جزتو
              ولی از تو هیچ انتظاری ندارم                 

صبوریم کمه بی قراریم زیاده 
             چقدر بی قرارم من صاف وساده
عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو
            عزیزم چقدر تلخه کام من از تو 

نزار زندگیم راحت از هم بپاشه
            جوابم نکن مردم از بی جوابی
یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم 
            به خوابم بیا پیش از اینکه بخوابی

شب از نیمه های زمستون گذشته
           به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم
اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم
          یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:36  توسط farzad  | 
این روزا فکرم خیلی درگیره از این پروژه پایان نامه خیلی ذهنمو دگیر کرده خستگی کارم از یک طرف روزه هم که میگرم طاقتم کم شده به قول بچه ها عصابم تنگ شده بچه ها رو هم کم میبینم سوژه برای خندیدنم کم شده از طرفه دیگم نمیدونم چراهرکی منو میشناسه دایه مهربان تر از مادر میشه برای منو میگه من صلاحه تورو میخوام تو درک نمیکنی من میفهمم فرقم نمیکنه طرف چندسالشه پسره یا دختر همه برا من عقل کل میشن چقدر من حرصم درمیاد تو این مواقع. داشتم چند روز پیش به این فکر میکردم که اول ترم قبل باخودم فکرمیکردم اگه این ترم به خیروخوشی تموم شه دیگه تمومه بعد به خدامیگفتم خدایا این ترمم کمکم کن دیگه بقیشو خودم یه خاکی توسرم میکنم حالا که ترم تموم شده نمره هامم امده باز سره پروژه گیر کردم باز دست به دامن خداشدم خدا هم فکرکنم ازدست من شاکیه ولی مقصر خوده خداست که گفته فقط منو بپرستین و فقط از من بخوایین منم بچه پرو شدم براش همش ازش میخوام

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را 

                      به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی ما را 

از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم 

                     چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط farzad  | 
ادماچقدر میتونن خودخواه باشند تا چه حدی نمیدونم این وسط تازه من بدهکار شدم خیلی خنده داره تو یاهو امده به من میگه چرا رفتی به بابام گفتی چرا منو اذیت میکنی من کسیو اذیت میکنم؟من؟کی پس به من فکر میکنه که دوسال ازعمرم روبا احساس گناه و افکار مسخره مثل احمق ها گذروندم  این منم که باید شاکی باشم که به این راحتی ازم گذشت منم که ابروم تو خانوادم رفت من اذیت نشدم گناه نداشتم؟خدا خودش شاهده من نرفتم به باباش بگم که اون یا خانوادشو اذیت کنم فقط میخواستم واقعیت برا خودم روشن شه همین کارش به جایی رسیده که منو تحدید میکنه یک آدم چقدرمیتونه بی چشمو رو و پرو باشه من ازدست خودم عصبانیم که چقدر خربودمو ذات واقعیه این دخترو نشناخته بودم در حده انفجار از دست خودم عصبانیم ولی دیگه ذره ای برام مهم نیست فعلا باید تمام حواسم به کارم وپروژه دانشگاه باشه تا زودتر تموم شه بره پی کارش.

روز مرگم هر که شیون کند دور و برم دورکنید؛

                        همه را مست وخراب از می انگور کنید؛

مزد غسال مرا سیرشرابش بدهید؛

                        مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید ؛

برمزارم نگذارید بیاید واعظ؛

                        پیر میخانه بخواند غزلی ازحافظ؛

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید؛

                       شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید؛

روزمرگم وسط سینه من چاک زنید؛

                      اندرون دل من یک قلم تاک زنید؛

روی قبرم بنویسید و فادار برفت؛

                      آن جگرسوخته خسته ازاین داربرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:29  توسط farzad  | 
توزندگیم هیچ وقت اینقدر استرس نداشتم هیچ وقت اینجوری دستام نلرزیده بود هیچ وقت صدام عنقدر نلرزید که امروز لرزید شاید هرکسی که منو میشناسه وقتی بهش میگفتم زهرا جدا شده میگفت دیدی دختره دروغ گفته بود حالا میخواد برگرده پیش تو یا تو میری بازسراغش ولی اصلا اینجوری نیست چون کسی که منو به این راحتی ول کرد رفت دیگه قابل اعتماد نیست ولی همیشه فکر میکردم که اون دروغ گفته و منو پیچونده یعنی همه بهم اینو میگفتن برا همین هیچ وقت نبخشیدمش  همیشه تو ذهن این سوالا بود که یهو چیشد منو ول کرد رفت من بابای زهرا رو خیلی تو خیابون میبینم تو این۲سال ۲۰۰۰۰بار خواستم ازش بپرسم که چیشد دخترش با من این کارو کرد حرفاش راست بوده یا دروغ ولی نمیتونستم ولی من هیچ وقت دلم نمیخواد تو دلم ازکسی کینه داشتم باشم براهمین امروز تو بازار کار داشتم که صدای اذان امد گفتم خدایا من باید واقعیتو بدونم تا از این دختره کینه نداشته باشم پس یه کاری کن من باباشو امروز ببینم هنوز ۵دقیقه نگذشته بود دیدم باباش از جلوم رد شد رفت اونطرف واستاد منم رفتم تابپورسم ازش واقعیتو ولی وقتی رسیدم بهش دستو پام شروع کرد لرزیدن آخه من بچه پرو نیستم که اینجوری راحت برم حرف بزنم چندبار رفتم جلو عقب عنقدر تابلو بودم که باباشم داشت نگام میکرد دلو زدم به دریا رفتم نشستم تو ماشینش خودمو معرفی کردم صدام میلرید قلبم داشت وامیستاد کل ماجرارو بهش توضیح دادم گفتم فقط میخوام بدونم من کاری کردم که اون گذاشت رفت یا واقعا شما مجبورش کردی بنده خدا سرشو انداخت پایین گفت نه دروغ بهت نگفته گفتم من هیچوقت نیت بدی نداشتمو تصمیمم جدی بوده ۲ساله میخواستم بیام پیشتون ولی روم نشده گفتم واقعا جداشده روشو کرد اونور گفت اره گفتم میدونم شما مردین وغیرت دارین مثل من اگه فکرمیکنین الان باید منو بزنین یا بدوبیراه بارم کنین انجام بدین من صدامم درنمیاد درک میکنم اونم گفتنه نیازی نیست منم خداحافظی کردم پیاده شدم الان ناراحتم که این اتفاق براش افتاده ولی حداقل دیگه من دربارش بد فکرنمیکنم و کینه ازش ندارم براش بهترین ارزوها رو دارم و امیدوارم خوشبخت شه فقط تو این ۲سال همینو میخواستم بدونم همین.ماه رمضان هم که شروع شده منم که خدا بهم تا اینجاقدرت داده روزه هامو گرفتم ایشالله بقیه رو هم بتونم بگیرم ولی واقعا سخته هم سرکار میرم هم روزه چندساعت آخرکه مونده به افطار دیگه از تشنگی صدامم درنمیاد ولی چاره نیست باید روزه هامو بگیرم.این هفته من با ماشین رفتم دانشگاه شبم رفتم خونه ایمان ساعت ۱۲شب خوابمون نیومد گفتم ایمان بریم دریا گفت پایم بریم رفتیم محمودآباد کناردریانشستیم تو تاریکی خیلی باهم حرفزدیم بهم میگفت به عاطی فک میکنی گفتم اگه بگم نه دروغه داد زد خاک توسررتتتتتتتتتت تو سرمم زد نمیدنم شاید حق با اونه ولی من زندگی خودمو دارم پس باید بچسبم به زندگیم مثل همیشه ولی محکمتر چون الان تو یکی از سن های تاثیر گذاره زندگیمم تو دانشگاهم که هرکی مارو دید گفت تو واقعا ۱۹شدی یعنی امتخان به این سختی تو یه سوال جواب ندادی بیچاره کردن منو حالا اینقدمیگن تا بگوشه استاد برسه دهنه مارو آسفالت کنه یه ۱۹به مانمیبینن. از این جمله خیلی خوشم امد

همیشه منتظر کسی باش که تو رو با همه دیوونگیت قبول
داشته باشه و تو رو به همه نشون بده و بگه :

این دیـــــــوونه … عشق منه.

 

   

دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است
                      کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابی‌ست کباب
                      دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
                      حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند
                     حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ
                     بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:38  توسط farzad  |