آغاز سخن یاد خدا باید کرد
خود را به امید او رها باید کرد
ای با تو شروع کارها زیباتر
آغاز سخن تو را صدا باید کرد............
گاهی دلت برای کسی تنگ میشه که به شدت ازش متنفری
اما دلتنگی دست خودت نیست خاطره ها مجبورت می کنند دلتنگ بشی
مرور خاطرات، گشت و گذار و هزاران فکر دیگه نهایتش بارها تکرار میکنی من دوسش ندارم ولی خب دلم برای بودن هاش تنگ شده
مثل دل تنگ بودن برای ماهی قرمز عیدم که بعد از سه سال چند روز پیش از دستش دادم و هنوز وقتی میرم سمت تنگش دلم میگیره
**********
رفتم تو کانال دانشگاه دیدم مدیر خودمون به تک تک واحدهای خودش سر زده و به مناسبت روز کارمند بهشون گلهدیه داده و عکس گرفته...
سریع عکس را فوروارد کردم برای همکارم و نوشتم من و تو سر راهی هستیم از جوب برمون داشتن؟
چرا همه جا رفته جز اتاق ما دو تا...
برام استیکر خنده فرستاد...
و جواب من= 🤔😐😐😐😐
یهو دلم غزل خواست اونم از اقای عسگری
این قشنگه به نظرم ، بخونیمش؟👇👇👇
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام، ناگهانیام
این بیتهای تلخ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم، اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم، اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار، چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکسته نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
حامد عسگری
و این از شاعری تقریبا گمنام از استان خودم(سمنان)👇👇👇
اّبرویت از رنگ تار شب زغالی تر شده
خنده ات از شعر سعدی موزیکالی تر شده
مصرعی گفتم برایت: " جان شود قربان تو؟"
خنده ای کردی که : امشب شعرت عالی تر شده
دور و اطراف درختان را مه ای پوشانده است
چهره ات در هاله ی اینمه خیالی تر شده
شال سبز انداختی بر شانه ، زیبا چشم من
پرتره ات از جنگل گیسوم شمالی تر شده
از توپرسیدمکه میخواهی مرا ؟ خندیدی و...
پاسخ تو از سوال من سوالی تر شده
رفته ای حالا ومیدانی که حال دل بد است
خانه همبا رفتنت از عشق خالی تر شده
در فراق روی ماهت روز و شب میسوخت دل
تازگی ها جنس دل هم اشتعالی تر شده
بو بکش! اینبوی ریحان، بوی گیسوی تونیست؟
صبح دمباران زده انگار ، شالی تر شده
آمدی ؟ تو آمدی ؟ رفتی نشستی توی باغ؟
صبح من از صبح فومن پرتقالی تر شده!
#حمیدرضا_سعیدی
زل میزنم به آسمون...
چرا همیشه حس تلپاتی دارم؟؟؟
حس میکنم یکی داره صدام میکنه
حتی نمیدونم واقعیه یا توهم؟..
خوب یا بد ارشد هم داره تموم میشه حالا من موندم و یک پایان نامه پروپزالم تایید شد 5 ماه وقت دارم که رو پایان نامه کار کنم و ارائه بدم
نمره ها را دارند میزنند دو تا استادی که از اساتید علوم پزشکی بودند گند زدند به کارنامه بچه ها یکیش هم من
به شدت معدلم پایین اومد
باورم نمیشه تو نمره هام 16 دارم..
اعتراض زدم خدا کنه درستش کنه
دارم کتاب گوژ پشت نتردام را میخونم کلی ذوق داشتمک که امتحاناتم تمام شه میرم سراغ رمانهام ولی متاسفانه اول خونه تکونی و بعدشم ماه رمضون و بعدشم عید یک کم کرم را سخت میکنه
ولی نمیدونید چه لذت عمیقی داره وقتی همراه شخصیت ها دارم تو فرانسه زندگی میکنم رمان بعدیم را یمخوام ایرانی بردارم بین انتخاب کتاب های ایرانی و خارجی اولویتم با رمانهای خارجی هست ولی اینکه یکی در میون از رمانهای ایرانی استفاده میکنم چند تا حسن داره اول اینکه از ادبیات ایران نمیخوام غافل شم به هر حال تو نوشتن کمکم میکنه بعدش با توجه به تخیل هنگام خوندن کتاب باید بین سفرهام تعادل باشه دوست دارم حس بودن تو فرانسه تا مدت ها تو ذهنم باشه ولی وقتی کتاب بعدی را شروع مینم ناخوداگاه میرم جای دیگه و فرانسه کمرنگ میشه
کتاب بعدی بادبادک باز و بعد یکی از کتابهای دانیل استیل را میخونم نقد این کتابها را داخل وبلاگ دیگم میزارم دوست داشتید بیاین بخونید
https://cheknevisham.blogfa.com/
دوباره بی خوابی هام برگشته
خیلی برای تنظیم خوابم زحمت کشیده بودم
اما با وجود آدم های اطرافم دوباره روز از نو و روزی از نو
نبودن های حسین هم مزید بر علت میشه
گاهی واقعا می مونم مامانش ظلم میکنه یا حقشه؟؟؟؟
همسر جدیدا همش ازم ایراد میگیره
چرا این را پوشیدی
چرا این طوری راه میری
چرا فلان جا رفتی
چرا فلانی نیومد و تو رفتی
چرا، چرا، چرا و ...
ازش خسته شدم
برای اولین بار دلم میخواد ازش دور باشم
نه از این دوری های یکی دو روزه
دلم میخواد برم جایی که هیشکی نباشه
مشکل جسمی که دارم و اخیرا بدتر شده هم مزید بر دوری ایشون از من شده
هر چند اونم دوری نمیکرد خودم حوصله اش را ندارم ولی خب دلم میشکنه وقتی میبینم اینقدر بی معرفته.
💔❤️🩹
زینت باغ ماه خرداد است
گر به باده گرایی از دادست
بت نو شاد گشت گلبن و باغ
گویی از حسن و زیب نو شادست
بلبلان را که خطبه خوان شده اند
منبر از شاخ سرو آزادست
با نشاط است و رامش و شادی
هر چه بنده ست و هر چه آزادست
ملک عالی و عدل ازو عالی
شاه شادست و خلق ازو شادست
شه ملک ارسلان بن مسعود
که ازو دین و دولت آبادست
جاه او ملک باد تا ملک است
کار او داد باد تا دادست
مسعود سعد سلمان
سمنان طوری گرم شده فکر میکنی وسط مرداد ماه نشستی و باید بساط هندونه و پنکه و چرت نیمروزی حتما به پا باشه
فکر کن پاهات را بزاری تو جوی آبی که از جلو در باغ رد میشه و قاچ شتری هندونه تو دستات و با دوستات صدای خنده هاتون گوش فلک را کر کنه
دلم بچگی و تکرار این خاطرات را میخواد
گاهی حرف ها خنجری میشه به قلبها...
به پسر بزرگم یاد دادم با همسرش طوری برخورد نکنه که من مادر شرمنده تربیت کردنم بشم
گاهی یک بی حرمتی تمام عشق را نابود میکنه
واقعا درک نمیکنم چرا باید بچه ها همش باهم دعوا کنند
هفته پیش دو تا داداش ها دعواشون شد بزرگه باعث شد کوچیکه افتاد و چشمش ورم کرد و کبود شد
حال بد و استرس و نگرانی بماند یک هفته است چشم بچه کبود شده هر جا میبرمش همه میپرسند چی شده
حالا تازه رفته بود یک کم بهتر بشه دوباره امروز تو دعوا زده بین ابروهاش زخم شده و ورم کرده
به خدا نه نصیحت حالیشون میشه نه دعوا نه هیچی
یکسره دعوا دارند
یعنی همه برادرها نمیتونند باهم بسازند؟
زحمت یک روز کاری را اشتباهی زده از فلش پاک کرده
خودشم باورش نمیشه به این زودی کار را یاد گرفته باشم
امروز طوری کار کردم یک جاهایی حس می کردم من مسئولش هستم
ناخودآگاه لحنم دستوری میشد
کارات را بیار
نامه را تایید کن
فلش را بده
رای ها را بزن
دارم فکر میکنم درسته تو واحد قبلی من مدیر نبودم اما به جز مدیر به بقیه همیشه کارها را دیکته می کردم و عملا مدیریت کارها با من بود
انصافا هم همیشه کارمون عالی بود
نه شاکی داشتیم نه کار عقب افتاده
خدا را شکر تعداد جلسات را زیاد کردند و کار داره به روز میشه
اگه واقعا تا آخر ماه درخواست ها به روز روز بشه کارها طوری نظم میگیره که منم از این حالت سردرگمی درمیام
همیشه انباشتگی کار برام آشفتگی ذهنی به همراه داره
بعضی ها بهش میگن نوعی وسواس ولی خوب حس خوبی از این وسواس میگیرم
غروب داشتم با عجله آماده میشدم برم مهمونی مدیر بهم زنگ زد
جواب دادم بعد احوالپرسی گرم یک کار اداری داشت بهم گفت و قطع کرد
من این همه سال تو دانشگاه کار کردم دوبار بازم همین مدیر مجبوری بهم زنگ زد ولی هنوز یک ماهه اینجا نیومده دوبار ساعت غیر اداری مجبور شدم پاسخگو باشم
واقعا دوست ندارم ساعت غیر اداری کار کنم
امشب موقع فال یکی یکی از جلو چشمام اومدن و رد شدن.
اقوام، دوستام، همکارا حتی مزاحم تلفنی دوران مجردیم، حتی خیلی ها که دیگه نه می بینمشون نه ازشون خبری دارم
نیت کردم برای خودم
نگفتم چی میشه خواستم بدونم عاقبتم خیره یا شر؟
بعد قبل فال اومد تو ذهنم
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد...
دوباره اون جمعیت اومد تو ذهنم با یک لبخند
همین جمع نهایتا ۱۰۰ ساله دیگه تو دنیای بعدی دوباره هستیم
و جسممون خدا کنه خاک گل کوزه گر بشه نه خوراک حیوون یا ...
یلدای همه دوستای عزیزم مبارک باشه
الهی هزاران یلدا کنار عزیزانتان به خوشی و شادی🥰🥰🥰
از وقتی جابجا شدم زیاد روبراه نبودم
ولی جدیدا با این چند تا کتابی که خوندم خیلی بهترم
بعد از دور روز غیبت امروز به حدی کار ریخته رو سرم از صبح تا حالا هنوز حتی یک لیوان چای هم نخوردم
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
حامد عسگری
چند سال پیش یک دوستی می گفت: یک خانم و اقای نامحرم نمی تونند با هم دوست معمولی باشند
کم کم کارشون به جاهای باریک میکشه
در مورد اقایون شاید (من نمیدونم، برای همین از لفظ شاید استفاده می کنم) بشه تایید کرد ولی در مورد خانم ها واقعیت اینه تو دوستی ها معمولا ادمها بیشتر بهم توجه میکنند و خانم ها هم عاشق توجه هستند
خانمها عاشق سینه چاک اون مرد نشدند و شیفته شخصیتش هم نیستند فقط درگیر توجه اون فرد شدند
برداشت بد نکنید و سریعا پای غرایض را وسط نکشید
متاسفانه خیلی از خانم ها خودشون هم متوجه این امر نمی شن و به اشتباه حسشون را عشق تعبیر می کنند و بعدها در زندگی مشترک متوجه میشن اون فرد اصلا با معیارهاشون همخونی نداره
*************
امروز خواب بهناز مزه داد
تا نه و نیم خوابیدم
همسرم که خونه مامانش بود و از دستور خبری نبود
خدا را شکر این هفته خونه کار چندانی نداره نهایتا یک ساعتی ازم وقت بگیره نظافتش
برا ناهار آبگوشت گذاشتم
تکالیف علی را بهش بگم میرم سراغ درسهام
هفته آینده امتحان دارم اونم از نوع پایان ترمی
حافظه حفظیم به شدت ضعیفه
باید فکری برای ابن موضوع کنم
یو کتاب نیمه کاره هم دارم که اگه بشه امروز تمامش کنم
با یک نفر، از ظلم های سیستمی که داخلش کار میکنم گفتم
کاشف به عمل اومد داداش خودش یکی از ظالمهاست در رده های بالاتر...
هیچی دیگه یا منتقل میکنه و خشم اونها را بیشتر میکنه نسبت به من
یا سکوت میکنه
در حالت بعید هم میره برادر ظالمش را هدایت میکنه![]()
![]()
امروز رفتارم را با همکار جدید عوض کردم
قبل از اینکه بیام اینواحد صمیمی بودیم
متوجه شدم جز در مواقع توهین دیگه خبری از صمیمیت نیست
منم تصمیم گرفتم من بعد فقط همکار باشم
جدی و پرتلاش و ساکت
به وضوح دیدم جا خورد ولی امروز دیگه خبری از توهین نیست
به بهانه شوخی هر چی دوست داشت تو جمع می گفت ولی تو کار خبری از دوستی قذیمی یا صمیمیت قبل پیدا نمیشد
چقدر ادمها زود رنگ عوض می کنند
اینکه سابقه بالاتری تو این واحد داره و تجربه کاری بیشتر و مهارت بالاتر دلیلی بر رفتار بی ادبانه نمیتونه باشه
من نیروی صفر کیلومتر این واحدم
و ایشون باید بهم اموزش بده الان درک نمیکنم چرا بابت این اموزش ها این همه منت میزاره و غر میزنه و الفاظ نامناسبی مثل گیج و خنگ و ... را استفاده میکنه.
اوایل با حالت شوخی به خودم میگفت منم جواب میدادم خودت خواستی بیام مجبورت نکردم
و به شوخی تمام می شد ولی جدیدا از بقیه همکارا دارم میشنوم ایشون نظرشون را دارند تو کل مجموعه پخش می کنند و سکوت و جدیت امروزم شاید بهش بفهونه از رفتارش ناراحت شدم
اگه بازم دستن از این حرفها برنداره قطعا مجبور میشم به دعوای لفظی
پ ن :
اینکه می نویسم تو وبم برای تخلیه درونم از این همه فشار روانی و روحی هست که روم قرار داره
پس خواهشا این همه انرژی منفی بهم ندید چرا غر میزنم
من اومدم اینجا غر بزنم تا غرهام را تو زندگی شخصیم نزنم و خانوادم را اذیت نکنم
ممنون که درکم میکنید
امضا: یک خانم کارمند چاق افسرده
به حدی تنهام کافیه داخل کلیپی که دارم تماشا میکنم یک کم غم باشه یا احساسی باشه
با صدای بلند میزنم زیر گریه
....
چقدر حق الناس را رد کردن سخت و دشواره
باید حساب تک تک لحظاتی که حالش را بد کردی پس بدی.
کاش یادمون باشه هیچی ابدی نیست و همه میریم
ظلم نکنیم
#ظالم#ظلم#مظلوم
نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه میکشد
...
از روزی که بهم ظلم شد تو محل کارم
روزی نیست بغض نکنم و اشک نریزم
امشب حافظ را باز کردم
ازش مشورت خواستم
حالا مثلا موضوع مشورت درباره یک چیز بود حافظ همش چیز دیگه ای میگفت
صبور باشید نتیجه خوبی در انتظار شماست و ..
یهو عصبانی شدم و گفتم اصلا هیچی بلد نیستی
بعد چند دقیقه دوباره فال گرفتم
ببین حافظ چی گفت:
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان من ز سنگ دلی
دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج
من دیگه حرفی ندارم
بازم ایمانم به ایشون بیشتر شد
همین
این روزها بیشتر وقت صرف علی می کنم
گاهی خسته میشم گاهی امیدوار
دلم میخواد یک روز کامل بخوابم
سجاد و استرس دانشگاهش، علی و آینده تحصیلیش، کار خودم و زندگیمون
همه و همه باعث شده یک موجود به شدت شکننده بشم
شدیدا روانپزشک لازم هستم ولی فعلا نمیشه
گاهی میگم ببندم این وب را ولی بازدید های وب مانع میشه
شاید یک روز دوباره به اینجا کوچ کردم
....
رفتنم دلیل داشت، دور از جون همه کسی تو وب بود که نباید این مطالب را می خوند
....
دو تا وبم، حکم بچه را برام دارتد، نمیشه ازشون دل کند
.::. مطالب قدیمیتر