چشم به راه

 

 هنوزم فرصتی مونده

 هنوزم میشه برگردی

 اگه مثل من تنها

 تو این شبها رو سر کردی

 تمام لحظه های من

 تو رویای تو سر میشه

 هنوزم با خیال تو

 شبای من سحر میشه

 بیا برگرد تا چشمات

 حریم عشقمون باشه

 بذار این بغض بی وقفه

 تو آغوش خودت وا شه

 اگه دیروز برگرده

 تو بازم رد شی از پیشم

 به چشمات خیره می مونم

 دوباره عاشقت می شم

 نباشی من نمی تونم

 به اوج قصه برگردم

 منی که پا به پای شب

 سکوتو زندگی کردم

 نذار احساس دلتنگی

 واسم مثل یه عادت شه

 دعا کردم که برگردی

 یه کاری کن اجابت شه

                                              

                                                                                              توسط نیلوفر

این پست تقدیم به دوستم  دویل که عشق را به تلخی تجربه کرده است:

 

 اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

این از این عکس خیلی خوشم اومد گفتم واسه شما هم بذارم....

در ضمن خودم ۹تاش رو پیدا کردم اگه تصویر نصفه بود تصویر رو واسه خودتون کپی کنید بعد نگاه کنید....

این جوری راحت تر ۹تا رو پیدا میکنید....

بعدا بیاین بگین که هر کی چندتا پیدا کرده....

مرسی....

بای.....

ادامه نوشته

اطلاعیه

سلام به همه ی دوستای خوبم.....

زودی اومدم یه چیزی  بگم و برم.....

دوستی به اسم devil این طور که خودشون گفتن برای همه ی ما

پیامی رو گذاشتن که میتونید تو قسمت نظرات مطلب قبل اون رو بخونید......

برای ایشون من جواب مناسبی پیدا نکردم.....

مخصوصا که این دوست جرات این رو نداشته که حداقل واسه

 شنیدن جوابش آدرسی بذاره....

ولی ظاهرا مطالب این وب توسط ایشون دنبال میشه پس این بار از

 شما دوستان میخوام که نظرات یا جواب هاتون رو واسه این

 دوست تو همین وب بذارین جون فکر میکنم آدمی که به خودش

 اجازه ی گستاخی میده باید تحمل شنیدن جواب حرفاش رو هم داشته باشه!

از لطف و دوستتون بی نهایت ممنونم.....

به امید بهترین ها......

تو به من خندیدی.....


تو به من خندیدی

و نمیدانستی

آنچه را که به تو من می گویم

هم از روی دل است

همه از حس عمیقی حکایت دارد ،که نسبت به تو در دل دارم

تو به من خندیدی

شاید این خنده ی تو

از آن سو باشد

که در آن حین ، که از عشق ، به تو میگفتم

لرزش دست و صدایم را نکردی احساس

اشک چشمم را ندیدی هرگز

عشق سرشار درونم را بنامیدی هوس

و مرا بد ذاتی ... شاید

آری ، تو به من خندیدی

کاش نمیگفتم و کاش ،

نمی خندیدی

تولد

سلام سلام سلام.......Hello

خوبین....؟؟؟خوشین.....؟؟؟

الهی همیشه شاد و سرزنده باشین.....

من زود زود اومد یه خبر داغ بهتون بدم تا یخ نکرده......

اونم اینه که تولد داریم!!!حالا چندتا؟؟؟؟!!!!!

۱۳ بهمن که امشب شبش باشه تولد دوست عزیز و خوبم زهراس 

زهرا جونم از همین جا تولدت مبارک......

۱۵ بهمن تولد خودم.....تولد تولد تولدم مبارک.....

۱۶ بهمن تولد دوست عزیز و همیشگی خودم نیلو جون که از همین الآن

تولدت مبارک

بچه ها از همین الآن امیدوارم تولد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سالگیمون رو در کنار هم جشن بگیریم......

بیاین دور همی جشن بگیریم.....

امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست

 

احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست

 

گوئئ که بهار آمده و غنچه دمیده است

 

کز قلب همه پیر و جوان ولوله برخاست

 

عشق است و سرور است و گل و روشنی و نور

 

اسباب نشاط دل و جان هر دو مهیاست

 

گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی

 

کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست

 

میلاد تو ای چشمه ی خورشید، مبارک

 

امیّدی و جایت به درون همه دلهاست

 

با رقص و طرب گویمت، این جشن مبارک

 

برخیز، که مجلس، ز تو زیبا و دلاراست

بیاین عکس یادگاری بگیریم.......Photographer بیاین کیک رو فوت کنیم......

بفرمایین کیک...... اینم از کادو ها......

خوب بسه دیگه تا نیومدن جممون کنن برین خون هاتون....بای بای....

                            

رفتی

 

گویا صدای من به صدایت نمی رسید

دستم دراز بود ، قبایت نمی رسید

آهوی ردپای تو از خانه می گذشت

هرچند گرد کوچه به پایت نمی رسید

پاهای تو به قلبِ مِه جاده می زد و

چشمان من به فاصله هایت نمی رسید

رفتی و من روان پی تو کاسه کاسه آب

چیزی جز این به ذهن  روایت نمی رسید

با هر نسیم، پشت سرت نامه می شدم

هی نامه پشت نامه برایت نمی رسید؟

من بارها تو را ز خدا خواستم ولی

زورِ خدای من به خدايت نمی رسید...!


خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

قربون برم خدا رو...

قربون برم خدا رو دنيا چقدركوچيكه

مرزديروزوامروزقدريه مو باريكه

چه خنده دار حالت دلم برات مي سوزه

برگشتي كه چي بشه فكر كردي كه ديروزه

اون روزي كه مي رفتي اشكام چه ريزه ريزه

ببين حالا چه جوري اشكات داره مي ريزه

بي تفاوت مي رفتي پيش تو مي شكستم

حالا تو مي شكنيوبي تفاوت نشستم

اون روزي كه روزت بودروزام بد گرفتي

حرفات تو گوش من موند يادت ميادچي گفتي

صداي تق توق استوخونام شنيدي

اما با طعنه گفتي شتر ديدي نديدي

يادت مياد مي گفتي هر چي كه بود بازي بود

طفلي دلم كه حتي به بازيم راضي بود

ياد مياد ميگفتي پير شديوبريدي

حالا من اينو مي گم كه خيلي ديررسيدي

من از تو ياد گرفتم ساده گذشتنارو

يا آخرين كلامونامه نوشتنارو

من از تو ياد گرفتم برم به يك بهانه

اونم بشه سكانس آخر عاشقانه

حالا برو از اينجا بروهرجا تونستي

دور شدي از خيالم تو خودت اينو خواستي

يه روزبهم مي گفتي عشقم خيال وروياست

نوبتيم كه باشه اين دفعه نوبت ماست

مرگ

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها

 زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

 

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من

درد می آید تبسّم می کند این روزها

 

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض

سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

 

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی

مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

 

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام

جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

 

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور

کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها

شب یلدا

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 

راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

شبي غمگين، شبي باروني و سرد


مرا در غربت فردا رها كرد


دلم در حسرت ديدار او ماند


مرا چشم انتظار كوچه ها كرد


به من مي گفت تنهايي غريب است


ببين با غربتش با من چه ها كرد


تمام هستيم بود و ندونست


كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد


و او هرگز شكستم را نفهميد


اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

از آغاز عالم تو را دوست دارم

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم .

                                                                  تقدیم به خواهر گلم...

دستی بلند می‌شود این نوحه‌ها کم است
ای عشق شیعه باش که ماه محرم است

در عاشقانه‌های خودش شاعری نوشت
حتی تمام سال برای عزا، کم است

سوگند می‌خورم به فراوانی شما
این سایه شمر نیست ،نه این ابن‌ملجم است

سهم شما همیشه تاریخ از فدک
یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

هیأت سکوت می‌کند و ناله کسی
در حلقه‌های ممتد زنجیر مبهم است

محکم بکوب و جام بلا را نگاهدار
پیمان مشک تشنه و عباس محکم است

 

ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد...

الو؟

 منزل خداست؟
                                  

  این منم مزاحمی که آشناست
                             

 هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
                           

 ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
                               

 شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
                     

 به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
                                                    

 الو ....
                               

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                     

 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
                             

 چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
                    

 صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                            

 اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
                          

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
                          

 پناهگاه  این دل شکسته خانه ی شماست
                            

 الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                         

  دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

به خیلیا قول داده بودم که نیلوفر رو حسابی بهتون معرفی کنم و الآن وقتش رسیده. ولی قبلش میخوام از همه ی دوستای خوبی که اینجا میان و نظرات خوبشون باعث دلگرمیه تشکر کنم.

حالا میریم سر معرفی نیلو جونم.

نام:نیلوفر

نام خانوادگی:ش.ا

محل تولد:پاریس

نسبتش با من: یه دوست خوب به صمیمیت یه خواهر(چی از این مهم تر؟؟؟)

سن:سن خانوما رو نمی پرسن!!!!

خصوصیات اخلاقی:شیطون،بانمک،جسور،نترس،مثل خودم کله خراب،تخس،گریه او(آخه امروز نمیدونین چی شد که!!! جفتمون ریاضی رو خراب کردیم با این حال نیلو ۲۵/۰ از من بیشتر شد. همچین گریه می کرد که بیا و ببین) دیگه این که خصوصیات دیگه ای هم داره که هرکی خواست بیاد خواستگاری بگه که من از بقیه ی محاسنش هم بگم

آخر از همه هم بگم که نیلو جون خیلی دوست دارم

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟

خدا جون میگن تو خوبی مثه مادرا می مونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست می دونی؟

خدا جون می شه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟                                                           

خدا جون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته

زنده موندن یا مردنم واسه اون فرقی نداره

اون می خواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت!

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟

یادت اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر

آدمک برفی نسازم ....

   پیش از اینها   فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

                    مثل قصر پادشاه قصه ها

                    خشتي از الماس و خشتي از طلا

        پايه ها ي برجش از عاج و بلور

        برسر تختي نشسته با غرور

    ماه، برق كوچكي از تاج او

    هر ستاره، پولكي از تاج او

        اطلس پيراهن او، آسمان

        نقش روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش

سيل و توفان، نعره توفنده اش

                دكمه پيراهن او، آفتاب

                برق تيغ و خنجر او، ماهتاب


پيش از اينها خاطرم دلگير بود

    از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

        آن خدا بي رحم بود و خشمگين

        خانه اش در آسمان، دور از زمين

                        بود، اما در ميان ما نبود

    مهربان و ساده و زيبا نبود

    در دل او دوستي جايي نداشت

            مهرباني هيج معنايي نداشت

            هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا

        از زمين، از آسمان، از ابرها

        زود مي گفتند: اين كار خداست

            پرس و جو از كار او كاري خطاست

            هر چه مي پرسي، جوابش آتش است

     آب اگر خوردي، عذابش آتش است

     تا ببندي چشم، كورت مي كند

            تا شدي نزديك، دورت مي كند

            كج گشودي دست، سنگت مي كند

            كج نهادي پاي، لنگت مي كند

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

        خوابهايم، خواب ديو و غول بود

    خواب مي ديدم كه غرق آتشم

    در دهان شعله هاي سركشم

    در دهان اژدهايي خشمگين

            برسرم باران گُرزِ آتشين

            محو مي شد نعره هايم، بي صدا

                            در طنين خنده خشم خدا...

                                نيت من، در نماز و در دعا

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه مي كردم، همه از ترس بود

            مثل از بركردن يك درس بود

            مثل تمرين حساب و هندسه

            مثل تنبيه مدير مدرسه

                تلخ، مثل خنده اي بي حوصله

                سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                    مثل تكليف رياضي سخت بود

                    مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

تا كه يك شب دست در دست پدر

        راه افتادم به قصد يك سفر

                در ميان راه، در يك روستا

                خانه اي ديديم، خوب و آشنا

            زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟

                گفت: اينجا خانة خوب خداست !

                گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند

                گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

                باوضويي، دست و رويي تازه كرد

                با دل خود، گفتگويي تازه كرد

 

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

    خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟

        گفت: آري، خانه او بي رياست

        فرشهايش از گليم و بورياست

        مهربان و ساده و بي كينه است

        مثل نوري در دل آيينه است

                عادت او نيست خشم و دشمني

                نام او نور و نشانش روشني

                قهر او از آشتي، شيرين تر است

                مثل قهر مهربانِِ مادر است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

        قهر هم با دوست، معني مي دهد

                هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

                قهري او هم نشان دوستي است ...

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

        اين خداي مهربان و آشناست

            دوستي، از من به من نزديكتر

            از رگ گردن به من نزديكتر


آن خداي پيش از اين را باد برد

            نام او را هم دلم از ياد برد

                آن خدا مثل خيال و خواب بود

                چون حبابي، نقش روي آب بود

                    مي توانم بعد از اين، با اين خدا

                        دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

        سفره دل را برايش باز كرد

            مي توان در باره گل حرف زد

            صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                چكه چكه مثل باران راز گفت

                با دو قطره، صدهزاران راز گفت

        مي توان با او صميمي حرف زد

        مثل ياران قديمي حرف زد

            مي توان تصنيفي از پرواز خواند

            با الفباي سكوت آواز خواند

    مي توان مثل علف ها حرف زد

    بازباني بي الفبا حرف زد

                مي توان در باره هر چيز گفت

                مي توان شعري خيال انگيز گفت

                                مثل اين شعر روان و آشنا

                                                                      قیصر امین پور

من و تو

به حقیقت من و تو آگاهیم

هر دومون گمشده ی یک راهیم

هردو زخمی شده ی یک شلاق

هردو نفرین شده ی یک آهیم

من و تو عاشق بی تدبیریم

بی خبر از گذر تقدیریم

تقدیم به نگاه و دستای سردت ...

ادامه نوشته

سلام دوستای عزیز.خوبین؟

ببخشید اگه یه مدت نبودم.اما حالا اومدم که یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی مهم بهتون بدم. من برگشتم ولی با یه تازه وارد ! با یه عشق جدید! اومدم تا کنار هم باشیم.

ما باهام اومدیم تا وقت بارون من چتر اون بشم تا خیس نشه و آغوش اون حفظی باشه در برابر سرما! امیر عزیزم این مطلب تقدیم به تو که بهترین بهترینایی!

داشتم تو کوچه ی خلوت خاطرات قدم میزدم که از دور یه سایه دیدم... اومدم جلو... بوی عطر نفس هاش منو غرق خودش میکرد... رسیدم بهش... دستم رو گرفت... بهم لبخند زد...بهش لبخند زدم... باهاش حرف زدم..ولی بی صدا...آخه نمیخواستم حسودا صدامون رو بشنون...! بهش گفتم دوست دارم...اونم گفت دوست دارم...بهش قول دادم که هیچوقت تنهاش نمیزارم!اونم به من اطمینان داد... خیلی دوستش دارم...تو وجودش صداقتی وجود داره که قبلا ندیده بودم... حالا میخوام کتبا بنویسم که عشق من :

مهم نيست فردا چي ميشه مهم اينه که امروز دوستت دارم
مهم نيست فردا کجايي مهم اينه که هر جا باشي دوستت دارم

مهم نيست تا ابد با هم باشيم مهم اينه که تا ابد دوستت دارم
مهم نيست قسمت چيه مهم اينه که قسمت شد دوستت داشته باشم

میدونم خیلی کم نوشتم ولی برای بیان احساس عمیقی که به تو دارم تمام دوستت دارم ها و ابراز محبت ها ی دنیا کم میاد... امیر دوستت دارم

 

                                                                                                         شکیبا

سلام دوستای خوبم...تابستون امسال هم اومد و من فرا رسیدن فصل شیطنت و خنده و آزادی رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم امسال هم مثل تابستون های قبل بتونید بترکونید...

دوستان یه جشن تولد بزرگ هم روز 16 تیر ماه در پیش داریم که منتظر تک تکتون هستم تا بیاین و خوش حالم کنین

اینم از دلنوشته ی این دفعه. دوباره به غمگینیه دفعات قبل تا شما بخونین و حسابی حالتون گرفته شه

 

 

قلم را روی کاغذ می گذارم..........برایت چند خطی می نگارم

به نام خالق وصل و جدایی.............به نام نامی پروردگــــــــارم

سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم

اگر چه بینهایت دوری ازمن................تو را تا بینهایت دوست دارم

نمی دانم کجا و در چه کاری...............نمی دانی کجا و در چه کارم

فقط امید وارم شاد باشی...............نه چون من که هزاران غصه دارم

اگر از حال من خواهی غمین..................از آن روزی که رفتی بی قرارم

دگر خشکیده اشک دید گانم.......................برای گریه اشکی هم ندارم

از آن روزی که رفتی تیره گشته.......................تمام لحظه های روزگارم

لباس تیره بر تن می کنم چون..................برای مرگ عشقم سوگوارم

پس از تو روی لب لبخند مرده............چو مجنون اسب ماتم را سوارم

تو را در خواب می بینم دمادم.............که با تو در کنار چشمه سارم

ولی از خواب برخیزم چو بی تو..................تصور می کنم بر تل خارم

برایت می نویسم تا بدانی.....................حکایت های چشم اشکبارم

تمام اهل عالم را خبر کن..........................که من دیوانهء چشمان یارم

خبر کن تا همه حالم ببینند..........................مگر سنگم که تاب غصه آرم

تو احوال مرا از قاصدک پرس.................................که او آگه بود از حال زارم

پس از تو روزن نوری ندیدم....................................میان دخمهء تاریک و تارم

غمت همچون طنابی گشته عشقم.................................مرا آویخته بر چوب دارم

در آخر آرزویم شادی توست..............................تو را دست خدایم می سپارم

چرا اصلا برایت می نویسم...............................منی که پیش تو ارزش ندارم 

چو می دانم نخوانی نامه ام را..........................من آن را لای دفتر میگذارم

 

حتما براتون عجیبه که منی که ماه به ماه به زور آپ میکردم حالا چند روز یه بار مینویسم...!گاهی وقتا آدم مجبور میشه فریادی از سر سکوت بزنه ...امیدوارم منظورم رو درست رسونده باشم...تصمیم نداشتم مدت ها آپ کنم حتی تصمیم نداشتم دیگه برگردم و دوباره از رفتن براتون بنویسم اما...این مطلب هم یه هدیه س !!! به اونی که رفت از پیشم و از دلم نرفت...به یه بنده ی خدا....آره خدای تنهایی ها...!!! تقدیم به تو که به من درس معرفت آموختی...ن اسمت مرا به یاد نوازش دستان مهربانت می آورد و ...ر اسمت تنها رفتن را به خاطرم میاندازد...

لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم

ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...

آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم

به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...

از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و

به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...

حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غريب مرداب ،

حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،

تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،

پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...

تو خواستي که من با تو باشم !

اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟

لحظه اي ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟

که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،

تو نمي فهمي اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...
قلبم به پاي تو نشست ،

اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟

قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!

اين جهان براي تو پر است از او

و براي من خالي از تو ...

تنها مانده به تو بگويم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگيم خنديدي ... !

به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!

                                                     شکیبا-تمام

 

ن ی ل و ف ر

این دفعه خیلی حرف نمیزنم...فقط...

آیا به معجزه در زندگی اعتقاد دارین؟نیلوفر معجزه ی زندگیم بود که منو از یه گرداب نجات داد...نیلوفرم دوستت دارم...

تو همیشگی ترینی

من یه تکرار دوباره

تو همیشه چاره سازی

من به دنبال یه چاره

تو سپیدی مث خنده

میدرخشی مث مهتاب

من سیاهم مث گریه

یه غزل نشین بی تاب

تو یه نیلوفر عاشق

من یه عاشق تر خسته

توغریب و دل سپرده

من غریب و دلشکسته

تو اجازه داره چشات

منو از خودم بگیره

من اجازه داره چشمام

توی حسرتت بمیره

تو یه احساس قشنگی

روی لبای سرد و خیسم

من یه دلتنگ حقیرم

من یه بسته پا و دستم

تو هجوم بی قراری

تو برات چقدر قشنگه

که به رو خودت نیاری

که به رو خودت نیاری

یکی آرزوتو داره

که تموم زندگیشو

پای قلب تو میزاره

که به رو خودت نیاری

یه دلی گیر نگاته

یه ترانه مات چشمات

یه ترانه پا به پاته...

                                      تقدیم به نیلوفرم

رویای بهاری

شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظاراست.

حرف قلب من این بوده وهست، آن زمان که بیایی بهاریست.

قوی دل لحظه ها را شمرده تا تو ازشهرغربت بیایی.

 نبض آلاله ها را گرفتم تا که شایدبدانم کجایی.

 شهرلب،باغ دل،مرزاحساس حسرت لحظه ای با توبودن با نگاهت سخن گفتن وبعد شعری از جنس دریا سرودن.

 عکس رویاییت را نهادم توی یک قاب عکس طلایی با کمی لاله رویش نوشتم لعنت عشق برتو جدایی.

می تپد قلب درشهر غوغا.

 بازدر آرزوی رسیدن، باز هم حسرت روی یک شمع،حسرت دسته ای پونه چیدن،حسرت سرخ فردای غربت،بی امان لحظه ها را شمردن، آرزو کردنی بی سرانجام دل به امواج عشقی سپردن.

 سال رفت و من وپونه و تو حبس در بندهای جدایی.

 یک جهان حسرت مهربانی عالمی آرزوی رهایی. من نگاه تورا اولین بارروی یک

شعرنمناک دیدم.

 قصه سبززیباییت رااززبان غزل ها شنیدم.

 باورم نیست آمد بهار و ماه چشم تو، بردل نتابید.

 دل به یاد تو یکسال رنجید.

چشم درآرزویت نخوابید.

 یادگار تویک عشق پاک است توی گلدانی از آرزویم.

خوب شد ماند این یادگاری تا که گه گاه آن را ببویم.

 چشم تو نقطه ی عطف دلهاست.

سرزمین تبسم خنده های توبه رنگ شقایق، تا بیایی.

به روی دل خود عکس یک یاس تنها کشیدم.

 توی یک نقاشی، چشمهایت انتظاری شکوفا کشیدم.

هیچ کس با دل من نیامد تا لب جاده های رهایی.

منتظرمانده ام روی یک پل تا که شاید از آن سو بیایی.

 آسمان تا نگاهی به من کرد دیدگانش پر از اشک غم شد، نقره هایش هم ازغصه تب کرد.

برکه ای که مرا دید قلبش مثل یک نرگس منتظر شد.

 قصه ام را به آلاله گفتم برلبش حسرتی منتشر شد.

 هر کسی که برایم دلش سوخت عاشقانه شکست و دعا کرد.

 باز هم تو در آنجایی و من منتظر مانده ام تا بیایی.

 درس من، رمز زیبا شکفتن، قلب من دفتر آشنایی.

 گفته بودی اگرقاصدک ها از سفرهای رویا بیایند، گفته بودی اگر شاپرک ها شهرمان را

گلستان نمایند، گفته بودی اگر صد شکوفه در میان گلستان بروید، گفته بودی اگر یک پرستو

برگ آلاله ای را ببوید، گفته بودی اگر توی قلبم باغی از یاس خوشبو بکارم، گفته بودی اگر

مثل باران روی دل های عاشق ببارم، باز می گردی و در کنارم قصه عشق را می نگاری.

پس چه شد؟

نسترن ها شکفتند بازگردای نسیم بهاری!

چه تلخ...

 

چه تلخ است پرده های عشق را کنار زدن و از پشت پنجره ی سنگدل به رفتنن تنها امیدت نگریستن...

چه تلخ است که در روز های آتشین تیر ماه که در تکاپوی تهیه ی هدیه تولد هستی و می خواهی با شادی روز تولد تک ستاره ی آسمان دلت را در کوچه های این شهر غم زده فریاد بزنی خبر رفتن عشق را بدهند...

چه تلخ است پشت پنجره ی غبار گرفته بنشینی و به رفتن تنها کست نگاه کنی ...و به آرزوی دوباره دیدن آن چشم های پاک و آتشین که با دیدنش تمام وجودت را خاکستر میکند بیندیشی که ای کاش مال تو بود...

آن روز ها از طلوع آفتاب تا غروب، خورشید هم به حال من خون می گریست ...تا سر انجام جای خود را به ماه مهربان می داد تا شب های بیخوابی را تنها نگذرانم...

وای که چقدر دقایق چشم انتظاری و دلتنگی دیر می گذرد و چه تلخ است که بخواهی او را با بند بند وجودت گره بزنی تا همیشه مال تو باشد ، اما او تنها حرف رفتن میزند.رفتن و رفتن... رفتن بدون بازگشت...

به راحتی می گوید من میروم و جواب چشم های پر اشک مرا که تنها نگاه میکند ولی با آن نگاه التماس می کند که نرو من بی تو میمیرم را تنها با لبخندی پاسخ میدهد...

روز ها میروند و حالا نوبت پاییز است که هم پای من گریه کند...

و ماه هاست که پنجره باز نشده...

نوبت روز های سرما شده و برف می بارد و چه تلخ است از پشت پنجره ی بخار گرفته به روز های با هم بودن فکر کنی به روزهای سرد گذشته که در آغوشت میگرفت و با آن نگاه آتشین سرما را از تنت دور میکرد و می دانی که باید زمستان امسال را بدون آتش امید سپری کنی و بدانی که او دیگر به این کوچه هایی که اکنون پر از خاطره است باز نمی گردد...

چه تلخ است...

                                                                                                           شکیبا

                                                                                    ۱۰/۲۰

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم... 

 خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...

 می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم... 

 من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق 

 آخرین باران اشک بریزم...

 تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...

 تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...

 تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند... 

 زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...

 اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...

 افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...

 افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...

سلام دوستای پاییزی خودم. حال و احوالتون خوبه؟؟؟

خب معلومه ۴ یاشایدم ۵ روز تعطیلی!!!! کیه که خوب نباش.

باید ازتون معذرت خواهی کنم برای این غیبت سه ماهه که البته آپ نکردم ولی هر روز وب چک میشد و من هر روز خوش حال از دیدن کامنت های فوق العاده تون!!! صادقانه بهتون بگم نه دل و دماغ آپ کردن داشتم و نه مطلبی واسه نو.شتن!!!پس به بزرگیه خودتون ببخشید! امروز شاهد اولین برف پاییزی رو به همراه دوست و بقل دستی عزیزم مشاهده کردم! جاتون خالی هات چاکلت زیر برف خیلی حال میده!!! باهم گفتیم و خندیدیم و هر دو جای دوستای گذشته رو خالی کردیم! گفتم حالا که میخوام آپ کنم نامردیه اگه به پریسا( همین دوست دیدم) اشاره نکنم آخه بیچاره قرار بود امروز ظهر بعد از مدرسه تو جاده ی شمال باشه اما سق سیاه من اونو موندگار خونه کرد و من هم صد البته کلی بهش خندیدم!!!

الآن که دارم براتون مینویسم جای یه نفر این جا خیلی خیلی خیلی خالیه ! کسی که سال پیش با اومدن اولین برف به پشت پنجره اومد و با لبخند جادویش دلم رو گرم میکرد و حالا باید به یک پنجره و جای خالی اون زل بزنم!

                                 

يه شعر تازه ميگم با باوراي تازه

ديگه تمومه دردا با قلب من ميسازه

 

تو عاشقم نبودي ولي منو سوزوندي

قصه مون خوب و بد داشت، اونم به گل نشوندي

 

ديگه هواي گريه از سر من  پريده

بذار كه باور كنم دلم ازت بريده

 

بال و پري كه دادي حالا  ديگه شكسته

هنوز دل شكستم دل به كسي نبسته

 

ديگه تموم دنيا از عاشقي بريدن

تو بين راهشون باز به مانعي  رسيدن

 

باز آدماي بي رحم عشقو بهونه كردن

اين آدمان كه غم رو برام نشونه كردن

 

تازه دونستم عشقم دوسم داشت و به زور رفت

با دشمن حسودم ديگه يه جاي دور رفت

 

اين باور جديد و از آدما شنيدم

گفتن يه جاي دوري ولي تورو نديدن

 

ديگه توي خيالم فقط تويي و دستت

از عاشقي با من بگو چي بوده قصدت

 

خواستي نموني اما، چرا اينجا كشونديم

دلم برات تنگ شده، به خاك غم نشونديم

 

به هر حال نمی خوام حالتون رو بگیرم و به همین خاطر برای تک تکتون دعا میکنم که به قشنگ ترین آؤزو ها برسین. در ضمن دوستای با معرفتی که هر از چند گاهی به وب من سر میزنین اگر بدونین که من رو با کامنت هاتون چقدر خوش حال میکنین دیگه دست خالی نمیاین!

 دوستتون دارم از ته ته ته قلب .به خدا می سپارمتون!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد

کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد

سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا در زمین باشد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

سلام دوستان.یه سلام به گرمای آخرین زور تابستون برای حرارت،شادی، تفریح ،بیخیالی،بازی حالا از هر نوعش بازی با کامپیوتر ، بازی با یه توپ توی کوچه و پس کوچه ها و یا بازی با دل ما آدم های فریب خورده و....

بیخیال قرار جشن بگیریم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comgood bye party تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

آخه برای چی؟؟؟ حالا بهتون میگم.

این یه جشن پر حرارته ! اینجا به جای برف شادی برگ های زرد نارنجی رو سرتون میریزه!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حالا با ذوق و شوق به استقبال مهمونا از جمله مهمون محترم جناب پاییز میریم و با اندوه و غم به جناب تابستون به امید دیدار میگیم.

بابا چرا ناراحتین؟؟؟!!!! من میگم جشنه!!!! شما چه بخواین و چه نخواین به این جشن دعوت شدین و باید هم شاد باشین!!!!

خوب امروز اینجا ما با کیف و کفش و دفتر و کتاب و خودکار و.... از شما پذیرایی میکنیم فقط بی زحمت تعارف نکنین و هرچی میخواین بردارین!

                                      

آخه یه ساااااااااااااااااااااااااال باید ازش استفاده کنین!

این جا سرود علم و دانش پخش میشه سرود ریاضی ، فیزیک،ادبیات و....... پس آهنگ های درخواستی رو به اطلاع ما برسونید حتما پخش میشه!!!! حالا میخوایم مهمونای عزیز رو بهتون معرفی کنیم!

این جا شما بدون شنیدن غر و دعوای ناظم ها میتونین گچ کش برین!

این جا به شما یه مجوزتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com هم میدین که در غیاب معلم و یا اولیای مدرسه با خیال راحت شیطنت کنید!

این جا به شما دروس فوق تخصیص رو هم یادآوری میکنیم از جمله

سر فصل اول :پرتاب نامه از این سر کلاس به اون سر کلاس.

ایشون مدرسه ی شیطنت هستن!

دیدین چه جشن باحالیه؟؟!! پس دیگه اخماتون رو باز کنید !!!

این جا فقط درسه درس و درس ودرس این جا باید فقط درس بخونی و تلاش کنیم این جا جای بچه زرنگاس  مدرسه ی بچه زرنگا نه مدرسه ی موش ها!!!

این حا حرفی از تقلب و جیم شدن سر جلسه ی امتحان نیست!!! ایشون مدرسه ی بچه زرنگا هستن!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اینجا جشن !بخند تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com!راحت باش ! این جا کسی به ناخون بلند و خوردن آب با دست گیر نمیده ! این جا مدرسه ی بیخیالیه !

همه با هم دور تا دور روی زمین نشستیم و از اتفاقات شب قبل حرف میزنیم این جا دل کسی رو نمیشکونیم ! با احساسات کسی بازی نمیکنیم! از هم دفاع میکنیم گاهی اوقات هم با هم فقط بحث میکنیم ولی در کل با هم اتحاد داریم صادقیم و اهل خالی بندی هم نیستیم!اینجا همه دنبال هم هستیم!

اسم شریف ایشون  دوستیه!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اینجا اگه یه سال پایینی زمین بخوره هر هر بهش نمیخندیم ، میریم جلو و دستمون رو دراز میکنیم و کمک میکنیم از روی زمین بلند شه!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

و ایشون هم محبت هستن!

آره میبینین همه اومدن همه اومدن تو جشن ما! اومدن جلو و سلام و روبوسی میکنن !

پس چرا وایسادی ؟!برو به استقبالش ولی نه اینجوری!!! با روی خندون!

پاییز بهتون خوش بگذره!

                                                       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

سلام بچه ها!خوبین؟خوشین؟سلامتین؟من؟من هم خوبم!در واقع باید از یک دوست عزیز که نمیدونم بردن نامش صحیح هست یا نه تشکر کنم.ممنونم ازت!این دفعه با یک داستان اومدم یه داستان کوتاه اما ............................................!!!!!

این داستان متفاوته! باید خوند!

در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلتها و تباهی ها در همه جا بودن .یه روز كه همه دور هم بودن و از بیكاری خسته و كسل شده بودن،ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت كه بیاین یه بازی كنیم مثل قایم موشك.همه از این پیشنهاد استقبال كردن كه دیوونگی پرید وسط و گفت:من چشم میذارم.واز اونجایی كه هیچكس دوست نداشت كه دنبال دیوونگی بگرده،همه قبول كردن.

دیوونگی رفت جلوی یه درخت و چشماشو بست و شروع كرد به شمردن:یك...دو...سه...

هركی یه جا قایم شد.لطافت خودشو به ماه آویزون كرد،خیانت رفت و میون انبوهی از زباله پنهون شد،اصالت رفت و تو ابرها مخفی شد،هوس به مركز زمین رفت،دروغ داد زد كه من زیر یه سنگ قایم می شم ولی به ته دریا رفت. و دیوونگی همین طور می شمرد:72...73...74...

همه پنهون شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی تونست تصمیم بگیره،پنهون كردن عشق خیلی مشكل بود چون عشق بالاخره خودشو نشون می داد.

در همین هنگام دیوونگی شمردن رو تموم كرد:99 ...100

هنگامی كه دیوونگی به صد رسید،عشق پرید و میون یك بوته گل رز پنهون شد.

دیوونگی فریاد میزد كه دارم میام،دارم میام.اولین كسی رو كه پیدا كرد تنبلی بود چون تنبلی نرفته بود جایی پنهون بشه.بعد از اون لطافت رو پیدا كرد.دروغ رو ته دریاچه،هوس رو توی مركز زمین،یكی یكی همه رو پیدا كرد،به جز عشق.

از پیدا كردن عشق ناامید شده بود كه ناگهان حسادت در گوشش زمزمه كرد كه عشق پشت بوته گل رزه.

دیوونگی یه شاخه رو از درخت كند و با شدت و هیجان به درون بوته گل فرو كرد.این كار رو چند بار كرد كه با شنیدن ناله ای دیگه ادامه نداد.

عشق از پشت بوته اومد بیرون در حالی كه با دستش صورتش رو كه پوشیده از خون بود گرفته بود.شاخه ها به چشمهای عشق فرو رفته بود و او جایی رو نمی دید. او كور شده بود ،در حالی كه این فقط یه بازی بود.

دیوونگی گفت:من چی كار كردم؟!چه طور می تونم درمونت كنم؟!

عشق گفت: تو نمی تونی منو درمون كنی اما اگه می خوای كاری كنی،راهنمای من باش.

و اینگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.

                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com               

رادیو غم

 

                                                    

سلام نه از روی عادت و نه از روی نیرنگ.

سلام و سکوت و دوباره سلام.

تا این تکرار بی پایان لبخند انسانی بشکند و کبوتری بال بزند تا انتهای اوج.

سلام بی آنکه انتظار پاسخی را بکشی.بی آنکه خواب کسی را برهم بزنی.

سلام اینجا ابتدای ویرانی ست. انتهای لذت زندگی است. کوچه ای که از هر دو سو بن بست است.

سلام از رادیو غم با شما هستیم.....

اینجا اوجشه.....اوج غم،اوج غصه......اوج دلتنگی.....،اوج تنهایی....اوج گریه ، اوج فریاد.....اوج عشق،اوج نفرت.

اینجا شما میفهمین وقتی غم داری باید تا اوج بخندی....

وقتی تنها و دلتنگی باید تا اوج سفر کنی.....

وقتی گریه می خوای باید تا اوج شاد باشی....

وقتی عاشقی باید تا اوج مجنون باشی.....

وقتی نفرت داری از عشق باید تا اوج مرگ پیش بری......

مسافران این موج سوار بشین.......

من از دور میآیم.از لحظه های خشکیده.از کوچه های به غم آلوده.از دور.از صدای زوزه های سگ ها ی ترسیده.از نگاه ماهیان لب آب مرده.از خونی که از گلوی کسی روی صورتش می جهد. از باور های پوسیده ی شکست و عذاب.

از حرف های تلخ تکرار و فرار.از میان گریه های کودکان گرسنه لخت.از غربت تنهایی .

از دور می آیم . آنجا که شاید نه صدایش به گوشتان رسیده و نه حتی سایه ای از آن بر راه زندگی تان افتاده.از کوچه ی تبداری می آیم که مادرانشان برای کودکان به جای لالایی از غم می خوانند و به جای شیر خون به آنها می نوشانند.

من از دور میآیم.از خیلی دور.از خیلی دور....که درهمین نزدیکی ست.در همین نزدیکی.

                                            

سلام.بابت این غیبت طولانی ازتون عذر خواهی میکنم.میدونین گاهی اوقات یکی برای این که حرف دلش رو بزنه یک ساعت صغری کبری به هم میبافه و مقدمه چینی میکنه یا این که رک و پوس کنده حرفشو میزنه اما گاهی اوقات طرف مقابل منظور رو نمیگیره حالا من بدون مقدمه  و رک و پوس کنده حرفمو میزنم ولی سر بسته ! برای این که حرفمو بزنم یک سری واسطه فرستادم جلو.واسطه های من اشعارن اشعاری که امیدوارم منظور من رو برسونن امیدوارم مفهوم برسه به اونی که باید برسه.......

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

باز می گردند با دست تهی

نه پرستویی با من نه خدایی نو

نه سبویی آواز

دست هایم خالی ست

هیچ صحرایی این گونه سترون آیا

خواب دیده ست کسی؟

گاه می گویم

غم این نیست که دستانم خالی ست

کاسه ی چشم لبریز رهایی هاست

(از شفیعی کدکنی)

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

(فروغ فرخ زاد)

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بگذار خود را گم کنم.........

بگذار از این ره بگذرم با دوست...

با دوست...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عزیزمن!

      گهگاه ، درلحظه های پریشان حالی ، می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه ، دوست داشتن را به بیزاری و محبت را به نفرت تبدیل کند....

     راستش اگر پای شخصیتهای داستانهایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید – گرچه هنوز ، هیچ یک از آنها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم - ....

    اما، زمانی که این پرسش ، مستقیماً ، در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید ، اطمینان خدشه ناپذیری دارم به اینکه هرگز چنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد . هرگز. بارها و بارها اندیشیده ام : چه چیز ممکن است محبت مرا به تو حتی ، مختصری تقلیل بدهد ؟ چه چیز ممکن است؟

    نه ... به همه آن مسائلی که شاید به فکر تو هم رسیده باشد ، فکر کرده ام ؛ ولی واقعا قابل قبول نیست .

    اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش ؛ چرا که اردات من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان است .

قول می دهم :

     در جهان ، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند ؛ و این نشان می دهد که جهان ، با همه ی عظمتش ، در برابر قدرت عشق ، چقدر حقیر است  و نا توان .

ای عزیز !

         من نیز همچون تو در باب انهدام عشق ، داستانهای بسیار خوانده ام و شنیده ام ؛ اما گمان می کنم - یعنی اعتقاد دارم – که علت همه ی این ویرانی ها ی تأسف بار ، صرفاً سست بودن اساسِ بنا بوده است ، و بیش از این ، حتی حقیقی نبودن بنا ...

عزیزمن!

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ازدرون قلب من مرغی پرمیکشد وآسمانها راپشت سر میگذارد

پرنده بالا وبالاتر می رود با این وجود بزرگ وبزرگتر می شود

به هنگام پرگشودن پرستویی بیش نبود، سپس به چکاوک ، بعد به عقاب و بعد به ابربهار مبدل شد و در نهایت آسمان پرستاره را از وجود خود سرشارساخت

از برون قلب من مرغی پر میکشد و با پرواز خود بزرگ وبزرگتر می گردد

اما هنوز قلب مرا رها نکرده و به فضای کوچک آن وابسته است

                                       جبران خلیل جبران

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  در دوستي و عشق دو انسان، دست به كارِ يافتن

 چيزي مي شوند كه  خود به تنهايي نمي توانند

 

 به دست آورند .    

  

                                        جبران خلیل جبران

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

زندگی خالی نیست :

 

مهربانی هست، سیب هست ،ایمان هست

 

آری

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اوست

نمیبینم به غیر از دوست اینجا

خدایا این منم یا اوست اینجا؟

                                      فریدون مشیری

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

وآدمي را ديدم براي پوشاندن بزدلي اش جامه بردباري به تن كرده بود

 

و سستي را شكيبايي

 

 و ترس را فروتني مي ناميد .

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com