ترول...!





بقیه ادامه مطلب...

ادامه نوشته

خدایا

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری؟!!!!!!!

داستان طنز... ایرانی ها باهوش ترینن!!

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.


بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!



از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:


۱-ثروت، بدون زحمت


۲-لذت، بدون وجدان


۳-دانش، بدون شخصیت


۴-تجارت، بدون اخلاق


۵-علم، بدون انسانیت


۶-عبادت، بدون ایثار


۷-سیاست، بدون شرافت


این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.


خالق این عکس ها خیلی هنرمن بوده

 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



ادامه نوشته

کلیکش تو دلت بزن !!!


خدا ....



این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت :

این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت
 ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای
 ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد
و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد.... ::

Interview with god
گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered …
خدا پاسخ داد …

ادامه مطلب را از دست ندهید ...

ادامه نوشته

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اخیییییییییییییییییییییییییییی...!

عکس جالب / لبخند بزن عزیزم !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی بهت میگم این دختره که دوسش داری به درد زندگی نمیخوره..1
بیا اینم فیلمش

.
.
.
.

.

.

.

.
.

.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرورگرها


دستشویی پارک


 
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:

حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!

 دستشویی پارک !! (طنز) - www.taknaz.ir

انقراض نسل ایرانیها



www.parsnaz.ir - چگونگی انقراض نسل ایرانیها + طنز باحال

بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

۲) ۳ سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

۳ ) ۵ سال بعد از ۳ سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

جواد : چی ؟

ادامه نوشته

پـــــــــــــــــــــــــ نه پـــــــــــــــــــــ


اخر فداکاری- عشق به همسر

امیدوارم اقایون قدر بدونن!!!
ایا با این قدر فداکاری موافقید؟

عاقبت چت کردن

 
به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیدادبگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندشبگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباستندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم منز بس هرشب به او چت می نمودم همسر ... به او من کم کم عادت می نمودمدر او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد  و امید فردامبرای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودمبه خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیدهبه او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توستز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سختخلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیداررسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زودچو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویختبه جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجاندیدم من اثر ازقد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبامسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر منز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتمبه خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیستبه خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم با چت از بهر خود همسربگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنیدکه تا گیرند از آن درس عبرت ...

جملات مشهور در مورد آقایون + طنز

زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست.


خداوند مردان را نیرومندتر آفریده است'اما نه لزوما باهوشتر.او به زنان فراست و زنانگی داده است و اگر این دو با هم خوب بکار روند میتواند مغز هر مردی را که تا بحال دیده ام مختل کند.

زنان از مردان عاقلترند.چون که کمتر میدانند و بیشتر میفهمند.

مردها همه مانند هم هستند فقط چهره هایشان با هم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد

هیچ فكر كردی چرا خدا مرد را قبل از زن خلق كرد ؟ خب معلومه  قبل از خلق هر شاهكاری یك چركنویس هم لازمه

اگر زنان در مورد شخصیت مردان کمی نکته سنج باشند'هیچگاه تن به ازدواج نخواهند داد.

همه ی مردها بد نیستند.بدتر و بدترین هم دارند.

مامانم به من گفت:تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است


چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟
بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند.

دادگـاه آدم و حـوا :

دادگـاه آدم و حـوا :


نامـت چـه بـود؟
آدم

فرزنـد؟
مـن را نـه مـادری نـه پـدری، بنـویس اولیـن یتیـم خلقـت

محـل تولـد؟
بهشت پاك

اینـك محـل سكـونـت؟
زمیـن خـاك

قـدت؟
روزی چنـان بلنـد كـه همسـایـه خدا، اینـك بـه قـدر سـایـه بختـم بـه روی خـاك

اعضـاء خـانـواده؟
حـوای خـوب و پـاك، قابیـل خشمنـاك، هابیـل زیـر خـاك

روز تولـدت؟
روز جمعـه، بـه گمـانـم روز عشـق
رنگت؟
اینـك فقـط سیـاه، ز شـرم چنـان گنـاه

چشمـت؟
رنگـی بـه رنـگ بـارش بـاران، كـه ببـارد ز آسـمـان

وزنـت؟
نـه آنچنـان سبـك كـه پـرم در هـوای دوست... نـه آنچنـان وزیـن كه نشینـم بـر ایـن خـاك

جنسـت؟
نیمـی مـرا ز خـاك، نیمـی دگـر خـدا

شغلـت؟
در كـار كشـت امیـدم
شاكـی تـو؟
خــدا

نـام وكیـل؟
آن هـم خـدا

جـرمـت؟
یـك سیـب از درخـت وسـوسـه

تنهـا همیـن؟
همیـن

!!!!

حكمـت؟
تبعیـد در زمیـن

همـدسـت در گنـاه؟
حـوای آشنـا

تـرسیـده ای؟
كمـی

ز چـه؟
كـه شـوم اسیـر خـاك

آیـا كسـی بـه ملاقـاتـت آمـده؟
بلـی

كـه؟
گـاهـی فقـط خـدا

داری گلایـه ای؟
دیگـر گلایـه نـه، ولـی...

ولـی چـه؟
حكمـی چنیـن آن هـم یـك گنـاه!!؟؟؟

دلتنـگ گشتـه ای؟
زیـاد

بـرای كـه؟
تنهـا خـدا

آورده ای سنـد؟
بلـی

چـه؟
دو قطـره اشـك

داری تـو ضـامنـی؟
بلی

چـه كسـی؟
تنهـا كسـم خـدا

در آخـرین دفـاع؟

مـی خوانمـش كـه چنـان اجـابـت كنـد دعـا...


عجب دوره ای شده !!


 
واقعا که عجب دوره زمونه ای شده !!
 
عجب دوره ای شده !! (عکس) www.taknaz.ir
عجب دوره ای شده !! (عکس) www.taknaz.ir

تفاوت دیدنی رفت و آمد به مدرسه !


 
تفاوت دیدنی رفت و آمد به مدرسه ! (عکس طنز) www.taknaz.ir

داستان کوتاه: شماره ناشناس

ناشناس : سلام خوشگله ،دوست پسر داری ؟

-بله ،شما؟

-من داداشتم ،صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم .


شماره ناشناس بعدی :

-دوست پسر داری؟

-نه نه اصلا

-من دوست پسرتم ……واقعا که …

-عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!!

- خوب داداشتم دیگه ،صبر کن خونه برسم من میدونم و تو….

خوشبختی...


خوشبختی ما در سه جمله است:

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا...

ولی ما، با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم!

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا



خدایا...

دانشجويي به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهيد عبادتش مي کنم و تا وقتي خدا را نبينم او را عبادت نمي کنم.

  استاد به انتهاي کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آيا مرا مي بيني؟

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتي پشت من به شما باشد مسلما" شما را نمي بينم.

 استاد کنار او رفت و نگاهي به او کرد و گفت: تا وقتي به خدا پشت کرده باشي او را نخواهي ديد...

بــدها / خوب ها

      ما را از کودکی. . .به جدايي ها عادت داده اند!!!

               همــان جايي که روي تـختـه سيـــاهمـان نـوشتند:     بــد ها / خوب ها ...

این متن را جدی بگیریم"

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..

روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم

دسته گلی برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور...

یه سری جملات پشت کامیون


آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!

_____________________
آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!

_____________________
اتوبوس من غصه نخور،منم یه روز بزرگ میشم!(ژیان)

_____________________
اگر از عشقت نکنم گریه و زاری

به جهنم که مرا دوست نداری!

_____________________
اگه الله کند یاری

چه اف باشد چه سوسماری!

_____________________
اگر خواهی بمیری بی بهانه

بخور ماست و خیار و هندوانه!

_____________________
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم

تو عشق گل داری،من عشق گل اندامی!

_____________________
ای روزگار

با ما شدی ناسازگار!

_____________________
بپر بالا که گیر نمیاد!

_____________________
باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم

من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!

_____________________
بحث30یا30 ممنوع!

_____________________
بخور و بخواب کارمه

الله نگهدارمه!

_____________________
به مادرت رحم کن کوچولو!

_____________________
تا جام اجل نکرده ام نوش

هرگز نکنم تو را فراموش!

_____________________
تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی

تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!

_____________________
تاکسی نارنجی

از من نرنجی!

_____________________
تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم!

_____________________
جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی

چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!

_____________________
داداش مرگ من یواش

امان از دست گلگیر ساز و نقاش!

_____________________
درخت مکر زن صد ریشه دارد

فلک از دست زن اندیشه دارد!

_____________________
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای

سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!

_____________________
دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی

دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!

_____________________
دنبالم نیا آواره میشی!

_____________________
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!

_____________________
دودوتا هفتا کی به کیه!

_____________________
رود می رود اما ریگذارش می ماند!

_____________________
زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!

_____________________
زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست!

_____________________
«zoor nazan farsi neveshtam»

_____________________
ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود

ز شهر و خانه ام آواره بنمود!

_____________________
سر پایینی نوکرتم

سر بالایی شرمندتم(ژیان)

_____________________
شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است

از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!

_____________________
شو همره بلبل بلب هر مهوش!

(اینو برعکس هم که بخونی همین میشه)

_____________________
عشق میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و قلب را عاشق می کند!

_____________________
قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!

_____________________
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد

جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!

_____________________
گاز دادن نشد مردی

عشق آن است که بر گردی!

_____________________
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!

تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور می
خواهند!

_____________________

گلگیرم ولی گل نمیگیرم!

_____________________
نوکرتم ننه!

_____________________
یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

_____________________
گرگی که مرا شیر دهد میش من است

بیگانه اگر وفا کند خویش من است

کمی بخندید

رفتم از عابربانک پول بگیریم میگه : وجه نقد موجود نیست. بعد مینویسه درخواست
دیگری دارید؟!... آره 4 تا جوک بگو بخندیم!!!!!!!!!!!



بچه ها توي کلاس داشتند سر و صدا مي کردند که ناظم مياد تو با عصبانيت مي گه :
اينجا طويله است؟

يکي از بچه ها مي گه : نه آقا اشتباهي اومديد!



شكسپير ميگه: هر وقت زنت گريه ميكنه ميخواد خرت كنه و هر وقت ميخنده مطمئن باش
خرت كرده!؟



به يارو ميگن چرا سرت رو خيس نكرده شامپو ميزني؟ ميگه اگه سواد داشته باشي
نوشته مخصوص موهاي خشك!!‍!؟



دیشب یکی از فامیلامون اومده بودن خونمون یه دختر ۳ ساله با مزه داشتن.

دختره همش زل زده بود به من ول نمیکرد منم اومدم بخندونمش خودمو شکل موش
کردم…یهو گفت وااااا چرا خل و چل بازی در میاری؟؟؟؟

از اولشم گفتم مثل دیوونه ها هستیا واسه همین همش نگات میکردم . . .



یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت : یه سوالی ازت می پرسم اونجا تابلو
نکن ! فقط با اره یا نه جواب منو بده ! باشه ؟

گفتم : باشه

گفت: اوضاع اونجا چه جوریه ؟!!!!!!!!!





وقتی ﺷﻤﺎ ﺗﻠﻔﻨﺘﻮﻧﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﯾﻦ ﯾﺎ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ؟

%۵۰ ﺷﻤﺎ ﻣُﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ!

%۴۹٫۵ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﺪ!

%۰٫۵ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮕﺘﻮﻧﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮﯾﺪ ﯾﺎ ﺷﺎﺭﮊ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻩ


 
تو تهران حکومت نظامی بوده، فرمانده به سرباز میگه که تو اینجا کشیک بده، از
هفت شب به بعد هرکسی رو خیابون دیدی در جا بزنش. حرفش که تموم میشه، تا میاد
بره سوار ماشینش شه، میبینه صدای گلوله اومد. برمیگرده میبینه سربازهه زده یک
بدبختی رو کشته! داد میزنه: احمق! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه
میگه: قربان این یک آدرسی پرسید که عمراٌ تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکر
د!

چند جمله,چند لحظه تامل!

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!

یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .

خوبی بادبادک اینه که

می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده

ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی

یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .

انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛

بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد . . .

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .

خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید

پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

"دکتر علی شریعتی"

اگر گیاهان صدایی نداشته باشند

به معنای آن نیست که دردی ندارند . . .

اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد

باور محال بودنش را عوض کن . . .

آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند . . .

من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم

هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام . . .

"بیل گیتس"

تنها راه کشف ممکن ها ، رفتن به ورای غیر ممکن ها است . . .

(آرتور کلارک)

ژوبرت :

" برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ،

اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم " . . .

معبودا !

به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . .

تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را
(امام علی علیه السلام)

مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند . . .

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب . . .

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن . . .

آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم . . .

خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند

نه دینشان را برای دنیاشان

(دکتر علی شریعتی)

کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . .

واقعا جالبه ها



عکس های خنده دار از سوتی های ایرانی / www.pixnaz.ir  عکس های خنده دار از سوتی های ایرانی / www.pixnaz.ir  عکس های خنده دار از سوتی های ایرانی / www.pixnaz.ir  عکس های خنده دار از سوتی های ایرانی / www.pixnaz.ir  سوژهای خنده دار ایرانی www.taknaz.ir


پیشرفت علم

علـــم پیشرفــت کــــــــرده!

×××××

جدیدترین مدل جراحی در ایران
از سرنوشت بیمار هنوز اخباری یافت نشده است!
 
×××××
این بالرین ها رو تازه شستن، نیم ساعت دیگه خشک میشن!
 
×××××
 

ذکاوت حکیمی باهوش

ذکاوت حکیمی باهوش

 در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر می شود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم... پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟ پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند... از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود.. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند. حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند. همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند.. گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند.. شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد.. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود.. جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود. حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود. این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است

جک

به بچه شيرازي ميگن بزرگ شدي ميخواي چكاره شي؟
ميگه: "بازنشسته"

تفاوت را احساس کنید !!!
شاعر اصفهانی : بدنبالت میام هر جا که باشی
شاعر شیرازی: سر راهت نشینم تا بیایی

يه ضرب المثل شيرازي ميگه "مي اگر برخيزم، تو اگر برخيزي چه كسي بنشيند؟


بهانه های شیرازی:

حالو روز شنبه ای
حالو اول صبحی
حالو سر ظهری
حالو آخر شبی
حالو روز تعطیلی
حالو روز قتلی
حالو ماه رمضونی
حالو ماه محرمی
حالو تو ای گرموو
حالو تو ای سرموو
حالو ولش کن
حالو بیزو بری،بعد
حالو بیزو بییوی،بعد



مهمترین کلمه در دیکشنری شیرازی
WAIT :
صبرم بده
آمونم بده
دندون رو جیگر بِیذُو
... حالو وُیسو
عامو هولوم نَکو
حالو چه عجله ای هست

یه شیرازی فلج میشه،یک هفته بعد میفهمه

یه ضرب المثل قدیمی شیرازی میگه : چرا عاقل کند کاری

نارنگی میوه شیرازی هاست ..... نه نیاز به شستشو دارد و نه نیاز به چاقو !
خوشا به حال آن شیرازیهایی که بی‌هسته‌اش نصیبشان می‌شود