خدایا چنان کن سرانجام کار ،تو خشنود باشیو ما رستگااااار
![]()
![]()
وظیفه منم تدارکات و غذا پختن بود،عجب غذای بودا ،کم مونده بود همه انگشتاشونم بخورن ،مامان بزرگ و عمومم رفته بودن مکه،ما هم مجبور بودیم بریم اونجا .اون موقعی که اومدن غذا دادن،یه بار دیگه هم توی تالار ولیمه دادن،
به نظرم همون بار اول کافی بود و بقیش اسرافه ،میتونستن این پولو به نیازمندا کمک کنن...
یه چیز دیگه اینکه برا داداشمون خواستگار اومده
البته پارسال هم یکی از دخترای فامیلمون خودش به داداشم زنگ زد و گفت من دوستت دارم
من خودم با این کار مخالفم،مخصوصا اگه فامیل درجه یک باشه ،یکی نیست بگه آخه دخترجان اون پسر تورو میبینه اگه بهت علاقه داشته باشه خودش مییاد خواستگاریت و...
لطفا ادامه مطلب
*نمیدونم از پشت این صفحه مشخصه یا نه ،اما الان شما دارید نوشته های یک ورزشکاری که یه جلسه رفته ایروبیک رو می خونید،نمیدونم چرا حس آرنولد بودن بهم دست داده
تو خونه هم کسی به احساسات من توجه نمیکنه ،هی بهشون میگم دست بزنید به بازوهام ببینید سفت شده،اما توجهی نمیکنن و میگن برو جوجه پنبه ای
خلاصه اینکه بنده تصمیممو گرفتم و قراره برا المپیک آماده بشم
.ترجیح میدم با کسی هم صحبت نشم این طوری راحتترم،کلا ورزش شادیه هرکسی شرایطشو داره بره .
*من از دست کسی ناراحت نمیشم،اما نظرم در موردشون عوض میشه و وقتی نظرم عوض بشه دیگه برام اهمیت ندارن.
*گاهی وقتا دلم هوس شیطنت میکنه،از این شیطنتای که وقتی یکی میبینتت بگه خرس گنده خجالت نمیکشه!! مثلا با دوستم برم توی آب و تا میتونیم همدیگرو خیس کنیم و کلی هم بخندیم ،هرکی هم رد شد اگه احساس کردیم خوشش اومده اونم خیس کنیم،خیلی خوبه،حیف نه کسی پایست نه رودخونه ای که بشه رفت توش ...
*پروفایلمو فعال کردم برا دوستانی که سوال میپرسیدن
*این روزا دارم به طور فجیح کتاب می خونم چون دچار فقر ادبی شدم
چندتا کتاب نصفه و نیمه داشتم که کاملشون کردم مثل کتاب عقاید یک دلقک .همیشه کتابای که میخرم رو کسی بهم پیشنهاد میده و خودم آدمی نیستم که ریسک کنم و کتاب بخرم.توی نمایشگاه کتاب یه فروشنده کتاب یک روز دیگر میچ آلبوم رو بهم پیشنهاد داد و منم خریدمش اما تا چند روز قبل احساس میکردم کتابو بهم انداخته و کلی ناراحت بودم
اما خوندمش و نظرم کاملا عوض شد.میچ آلبوم یکی از نویسنده های مورد علاقه منه و این کتابش هم عالی بود .یه قسمت هایی از این کتاب عنوانش این بود ومواقعی که من از مادرم حمایت نکردم ومواقعی که مادرم از من حمایت کرد.نمونه های بارز زندگی ما آدماست که چه راحت دل مادرمونو شکستیم و چه راحت از آرزوهاشون به خاطر ماها گذشتن.این کتاب برام حکم یه تلنگررو داشت.
*این چند روز هم هوا تقریبا خوبه و منم همش بیرونم
خو پوسیدم تو خونه والا.یه سری کارارو باید انجام بدم که اینجا نمیشه درموردشون نوشت،خصوصیه![]()
*دفه قبل یه نفر اومد وبم و به طور خصوصی نوشت خوشبحالتون ،مشکلات ندارید ،از خوشی میشینید روزانه هاتونو مینویسید و...عرض بنده اینه که نمیدونم چرا دوست داریم بگیم ما از همه بیشتر مشکل داریم و هیچ کس بدبختر از ماها نیست،من خودم خیلی وقتا خداروشکر میکنم به خاطر موقعیتم.شماها تا حدودی از مشکلات من خبر دارید اما خیلیا هستن همین بیماری منو دارن و علاوه بر این خانواده ای ازشون حمایت نمیکنه همین داشتن یه خانواده خوب خودش یه نعمته بزرگه ،یا بعضیا حتی نمیتونن مخارج یه بیمارستان دولتی رو بدن.نه اینکه بگم در رفاه کاملم نه،پدر منم با هزار زحمت پول خرج عمله منو میده اما همین که دستمون پیش کسی دراز نمیکنیم کلی ارزش داره و یا خیلی چیزای کوچیک تو زندگیمون هست که میتونیم با داشتنشون احساس خوشبختی کنیم،کافیه یه کم نگاهمونو عوض کنیم.(آیکون فاطمه بالا منبر)
*یکی از دوستان این وبلاگ یعنی آقا سجاد ازدواج کردن و بنده از همین تریبون بهشون تبریک میگم و براشون زندگی پر از آرامش ،عشق و عاقبت بخیری آرزو میکنم و امیدوارم دعای خیر بنده بدرقه راه زندگی آیندشون باشه و خوشبخت بشن.
چند روزی هست یه کاموا خریدم که شالگردن ببافم هر سری یه مدل میبافم خوشم نمییاد وبازش میکنم، فک کنم واسه سال بعد آماده بشه :دی البته اگه اون مخاطب خاصه بود دو روزه براش میبافتم، نیست دیگه، اصن به نظرم لیاقت نداره کار دست منو بندازه گردنش، والاا همون بهتر بره کلی پول بده تازه ماشینیشو بخره...
هر سری که میرم مطب دکتر افرادی که مثل خودم هستن و میبینمشون کاملا تعجب میکنم، مثلا دیروز، خانومه تقریبا هم سن و سال مامانم بود داشت گریه میکرد، البته این جور مواقع بنده وارد عمل میشم و بهشون دلداری میدم و باهاشون صحبت میکنم، گاهی وقتا هم دروغ میگم، مثلا ازم پرسید خوب شدی و من به دروغ گفتم آره ، یا خیلی چیزای دیگه.تابحال برا این موضوع کسی گریه منو ندیده شایدم به خاطر کمی مغرور بودنم باشه، نمیدونم، شاید هم کار اونا درسته ...به نظرم توی مشکلات دو کلمه تکرارش خوبه، به درک، هرچه باداباد.
سیم کیبورد سیستمم بعضی وقتا قطع میشد، احساس کردم اگه بازش کنم میتونم درسش کنم، هیچی داغونش کردم رفت، فک کنم باید یه سیستم جدید بخرم، هر روز یه جاشو داغون میکنم.اینو گفتم تا بدونید اگه قالب عوض نمیشه به این دلیله و با این وسیله هم نمیدونم میشه یا نه .
یه چیزی می خواستم بنویسم یادم نیست،
*همیشه از فصل زمستون خوشم نمییومده فقط به خاطر سردی هوا و یه سری اتفاقات بد که همش توی این فصل رخ داده..امسال تصمیم گرفتم با این فصل آشتی کنم :) 4هفتست به جز دکتر اصلا از خونه بیرون نرفتم ......
*این روزا مامان کمی کسالت داره که خداکنه زود خوب بشه ، من اصلا طاقت دیدن مریضی مامانمو ندارم.....
*بعضی وقتا یه سری از کارارو انجام میدیم اما اصلا توجهی بهش نداریم، بعد از چند وقت وقتی نمازتو از حالت نشسته تغییرش میدی و ایستاده میخونی یه حس خیلی خوبی داری ، حسی که اصلا نمی تونی توصیفش کنی و اصلا دوست نداری سجادرو ترک کنی، امروز این حسو تجربه کردم:)
وقتی بعد از یه مدت نمینویسی ، نوشتن سخت میشه و نمیدونی در مورد چی بنویسی.
*شرایط جسمانیم که خوبه خداروشکر ، منتظر یه اتفاق بودم که بیام و اینجا بنویسمش اما اون طور که فکر میکردم نشد بیخیال نوشتنش شدم.نمیدونم چرا این طوری شدم بعضی وقتا میزنه به سرم که اینجارو حذف کنم اما بعدش پشیمون میشم، وقتی مییام و اینجارو دوباره میخونم یادم مییاد این روزای که الان دارم یه زمانی جزو آرزوهام بودن و.....فعلا هست و حذفش نمیکنم.
*این وقت خالی که دارم یه کم اذیتم میکنه یعنی دچار یه دوگانگی یا چندگانگی شدم نمیدونم چیکار کنم، یکی میگه اینقدر به خودت استرس نده و برا کنکور خودتو اذیت نکن و پیام نور شرکت کن و خیلی شرایط پیام نور خوبه و ال و بل، یکی میگه کنکور سال بعد، بعصی وقتا هم میزنه به سرم که کلا ادامه تحصیلو بیخیالش بشم و برم عکاسی اما میترسم بعدا پشیمون بشم که چرا ادامه ندادم، البته میدونم خودم باید تصمیم بگیرم ....
*از دیروز دخترخاله هام خونه ما بودن ، خوش گذشت ، آدمای پرانرزی هستن و انرژیشونو منتقل میکنن، دوسشون دارم.
*تعداد دوستای صمیمی حقیقی که دارم کمن اما با معرفت ترین دوستا هستن دوستای که برات آش یا کشک بادمجون یا صلوات نذر میکنن ، نوشتم تا خوبیاشون یه وقت یادم نره
*شب یلدا هم خانواده پدری مییان خونه ما ، چون بابا از همشون بزرگتره و هر سال ما خونه اقوام مادری بودیم اما ترجیح دادیم امسال با عموها باشیم، یلداتون قشنگ
ب.ن برا بعضی وبلاگا اسمم شده فاطمه گل گلاب برا تنوع این کارو کردم، البته بعضی وبلاگا :دی
+اینکه میگن بادمجون بم آفت نداره قضیه بندست.
می دونم دوری از من براتون سخت بود ولی یه اتفاقی بود که باید میافتاد(مدیونید اگه فک کنید خودشیفتم)
+تصمیم گرفتم برا ارشد آزاد بخونم وقت دارم ،دولتی رو بی خیال شدم اصلا از دانشگاهای دولتی خوشم نمییاد(قضیه گربه دستش به گوشت نمیرسیده ،بعله)فعلا باید کتاب بخرم و از اول زمستون شروع میکنم ،فعلا می کسالت هست.توکل بر خدا
+تصمیم گرفتم تا حدودی عوض بشم ،گاهی وقتا کودک درونم زیادی فعاله باید کمی کنترلش کنم ،این بخاطر برخورد بعضی از دوستانه،
+ممنون که این مدت تنهام نذاشتید ،روزای سختی بود اما با وجود دوستام راحتتر گذشت.ممنون بابت کامنتای صفحه قبل ،برا خودم نگهشون میدارم .بهترینارو براتون آرزو می کنم
+اگه کسی رمزو فراموش کرده بگه تا تقدیم کنم