غرض رفتن است نه رسیدن

زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با اینکه می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم؛ مردیم به درک....*

خیلی وقت بود که مونده بودم اینجا رو ادامه بدم یا نه؟ اما انگار نمیشه ایستاد ...پدر و پسر رو شاید از این به بعد تو کانال تلگرام  یا اینستاگرام پدر و پسر یا چیز تازه ای که منتظرشم بیاد و یا ...دنبال کنید...سعی می کنم به زودی خبر بدم.

*از نامه های صمد بهرنگی

آدمها چگونه می میرند؟

روز پنج شنبه بیست و نهم بهمن نود و چهار، حین رانندگی ازم می پرسه: آدمها چطوری می میرن؟

همزمان که داشتم به سوالش فکر می کردم سکوت کردم جوابی نداشتم تا اینکه دوباره گفت:

آدمها وقتی پیر میشن خودشون رو خفه می کنند مگه نه؟

رامان موقعیت کمیکی رو تو ذهنم ایجاد کرده بود که منجر شد به راهها و روشهای مردن فکر کنم که نتیجه تحقیقاتم شد یه ایده ی بسیار خوب برای انیمیشن و که میشه روی گیم اش هم کار کرد...امیدوارم بتونم روش کار بکنم و عملی اش کنم...دیروز تو دانشگاه ایده ام رو برا یکی از اساتید و بچه ها مطرح کردم...خیلی خوششون اومد.

مرسی رامان عزیز...ایده ی خوبی بهم دادی امیدوارم که انیمیشن خوبی ازش در بیاد و لذت ببری.

خلاقیت(؟)**

دیروز جمعه 29 آبان 1394 رامان بر میگرده بهم میگه که: بهار: شادیه...تابستان: عصبانیه...پاییز: ترسه...زمستان: چندشه و باران غمه*

*فکر کنم از تاثیرات دیدن انیمیشن inside - out باشه که دو هفته پیش با هم دیدیم هر چی که باشه برام جالب بود خلاقیتش...

** ؟:چون آرشیو سال 93 نمونده نمی دونم این چندمین پست خلاقیته؟

آیلان*

انگار باید دردمان بگیرد تا کاری کنیم یا یکی بمیرد تا کمک کردن را بفهمیم یا اتفاقی بیافتد که به خودمان بیاییم یا باید چند نفرمان بمیرد که انقلابی رخ دهد یا باید چند نفرمان شهید شود تا خاک مان مصون بماند...بهتر بگویم برای هر تغییری باید چیزی یا کسی را از دست بدهیم انگار اینگونه نباشد نمی شود...کاش یاد بگیریم قبل از مرگ آیلان ها به فکر هم باشیم*.

* آیلان همان کودک کرد سوری بود که جسدش را در ساحل دریا یافتند.

* این پست بر اساس تیتر خبری که امروز خواندم و دیدم نوشته شده است« استقبال گرم مردم آلمان از پناهجویان»

خدا نمی خوابد

ازم می پرسه: وقتی ما می خوابیم خدا هم می خوابه؟

میگم عزیزم با کارایی که ما آدما می کنیم مگه می زاریم خواب به چشم خدا بیاد.

این آدمها(4)*

خانم ک.ق: چهل و چند ساله و با تیپ و ظاهری زیبا و جذاب. سالهاست که به همراه خانواده ی چهار نفرشان در یکی از بزرگترین شهرهای ایران زندگی می کند. اگر اشتباه نکنم تحصیلاتش تا مقطع کاردانی است. چند شب پیش به اتفاق خانواده و ایشان و ...در پارک قدم می زدیم و بعد از خوردن کلوچه شورمزه(کلوچه ای سنتی با نخود و فلفل و ...و همراهی یک لیوان دوغ) متوجه ی انداختن کاغذ دورپیچ کلوچه و نایلون فریزری که کلوچه در آن بود به پشت صندلی سیمانی ای که رویش نشسته بود شدم. تصویر در ذهنم ماند که بپرسم چرا؟ سطل آشغال با ما فاصله ی چندانی نداشت اما انگار چنین فرهنگی سالهاست که از ما فاصله دارد و درونی نمی شود.

*این آدمها پست جدیدی است در مورد تحلیل رفتار،کردار،گفتار و .. آدمهایی که دور و برم زندگی می کنند و می شناسمشان و واقعی اند،قضاوت نیست ،خوب دیدن آدمهاست برای اینکه رفتارها و گفتارها و کردارهایشان تذکری باشد برای خود من،به نوعی مرور و تلاشی است برای کامل شدن اخلاق و رفتار،آموزش است و یادگرفتن زندگی و مدیریت آن و نکات ظریفی که دوستش دارم.

شش سالگی ات مبارک. (البته با کمی تاخیر)

پسرم تولدت مبارک

 * این عکس مربوط به پنج سالگی رامان است .

** یازده مرداد روز تولد رامان است.

چیزهای زرد

صرفاً جهت یادآوری

سه چیز را با احتیاط بردار: قدم، قلم، قسم

سه چیز را پاک نگه دار: جسم، لباس، خیال

سه چیز را بکار گیر: عقل، همت، صبر

سه چیز را برحذر دار: افسوس، فریاد، نفرین

سه چیز را آلوده نکن: قلب، زبان، چشم

سه چیز را فراموش نکن: خدا، مرگ، دوست

 

از پدر به پسر(20)

علاقه ات را که بشناسی، زندگی برایت معنا پیدا می کند و جهت دار می شود و هر لحظه و هر نفست ارزشمند و مهم، پس آنها را جدی بگیر و در راه رسیدن به آنها و برای آنکه حرفی برای گفتن داشته باشی همه ی همت، تلاش، فکر و اندیشه ات را به کار بگیر و هیچگاه نا امید مشو و جوانمردانه جلو برو، در این جلو رفتن ها، پشت پا نزن و اگر پشت پا خوردی ببخش و بگذر و هوشیاریت را بیشتر کن و تلاشت را دو چندان تا بتوانی خوب را از بد به راحتی تشخیص دهی و در این راه خودت و خدایت را گم  و فراموش نکن، و اگر روزی توانستی چند چیز را همزمان و با هم در خودت پرورش بدهی آن وقت مطمئن باش که تو برای خودت کسی شده ای ولو اینکه هیچکس اسمی از تو نشینده باشد و مطرح نشده باشی. آن وقت با عزت نفس سرت را بلند کن و نفس بکش و از زندگیت لذت ببر.

پسرم رامان،

این حرف های زیبا را عملی کن. 

معرفی کتاب(19)

وقتی دبیرستان بودم دانش آموزان دنبال انشایی می گشتند که به درد هر موضوعی بخورد. جمله معروف «البته واضح و مبرهن است که اگر قدری درباره این موضوع پرفایده فکر کنیم» و ...یادگار همان دوران است. آن روزها از این ماجرا خنده ام می گرفت اما حالا مثل اینکه خودم هم در این رساله می خواهم همین کار را بکنم. دستورهایی صادر کنم برای نوشتن هر مقاله. مگر می شود برای مقاله ای که پهلو به اثر هنری می زند و مقاله تحقیقی و علمی دستورهای واحدی داد؟

کتاب البته واضح و مبرهن است که...رساله ای در مقاله نویسی نویسنده ضیا موحد -نشر نیلوفر