انتهای همه‌ی چیزها

امشب بعد از ماجرایی که خونه‌ی دریایی‌ها پیش اومد، با ح بیشتر از یک ساعت حرف زدم، اما این بار برخلاف معمول، بدون صدای بلند و داد و بیداد، بدون گریه و بدون فحش و نفرین!
حرفام رو زدم و خط و نشون‌هام رو کشیدم و اتمام حجت کردم، با یک بغض سمج توی گلو که گاهی صدام رو می‌لرزوند اما هی قورتش میدادم و نمی‌ذاشتم تبدیل به اشک بشه! با صدای آرومی که دیگه از خشم نمی‌لرزید بلکه از شدت ناامیدی خسته و شکسته بود! با قاطعیتی که فقط یک آدمِ به ته خط رسیده حسش می‌کنه! با احترامی که به جای ادب، از روی بی‌حوصلگی برای شروعِ یک بحث و درگیری بود!
من امشب همه‌ی حرفام رو زدم اما به جای اینکه سبک بشم، تمامِ حس‌های درونم انقدر سنگین شدن که حتی نمیتونم گریه کنم! در واقع اگر تنهایی، مظلومیت، خودخواهی، آوارگی، عجز، ناامیدی، حسادت، خشم، تنفر، عشق، و هر حسِ دیگه‌ای که آدم توی زندگی تجربه میکنه، ته و عمق داشته باشه، من الان دقیقا تهِ تهِ اون احساس هستم! جوری که هیچ کس از من تنهاتر روی زمین کسی نیست، یا بدتر، یا خوب‌تر، یا حسودتر، یا ناامیدتر، یا ...
حالا درحالی که شب از نیمه گذشته، با همون بغض سمجی که نه اشک میشه و نه از گلو پایین میره، با پاهای یخ زده، تک و تنها روی تختِ دونفره‌ی اتاق دراز کشیدم و لیست همه‌ی آدم‌هایِ انگشت شماری که میتونم باهاشون حرف بزنم طوری که اجازه بدم حین حرف زدن جلوشون به هق هق بیوفتم، یا بتونم ماجراهارو بدون دروغ یا کم و کاست و ترس از قضاوت براشون تعریف کنم، رو مرور کردم و فهمیدم من انقدر خسته‌ام که حتی حوصله ندارم برای کسی توضیح بدم چی شده و مردم انقدر غریبه‌ان که حتی نمیشه جلوشون یک قطره اشک ریخت...

عوارضِ بعد از سی‌سالگی

نشستم روی صندلی‌های پارک بانوان، خورشید طوری میتابه که انگار میخواد هدف خاصی رو روی زمین ذوب کنه، اما بادِ خنکی که هر چند دقیقه یک بار لای موهام میپیچه حالم رو جا میاره...

نمی‌دونم این روزها چطور به نظر می‌رسم که وقتی کیفم رو برای بازرسی جلوی خانمِ مسئولی که با وسواس وسایلِ دخترهای نوجوان ۱۸ یا ۱۹ ساله رو چک میکرد، روی میز گذاشتم، با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: "شما نیازی نیست، بفرمایید داخل"

نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم؟ به این فکر کردم که شاید زیادی پیر شدم در حدی که طرف با خودش گفته از این زن دیگه آبی گرم نمیشه؟ یا اونقدر متین و خانم شدم که چهره‌ام مظلوم و قابل اعتماد جلوه میکنه؟ هر چی که بود حس جالبی نبود!

یک گروه دختر شاد و سرخوش از جلوم رد میشن، با یکیشون چشم تو چشم میشم، موهای مشکی بلند و مجعدش رو روی شونه‌هاش ریخته، لباس آستین کوتاه قشنگی پوشیده و آرایش غلیظی داره، بهم لبخند میزنه با لبخند جوابش رو میدم و چشم میچرخونم روی زن‌های مسنی که لباس های گل گلی پوشیدن و آهسته و سنگین میدون یا سلانه سلانه پیاده روی میکنن، یا مثل من روی یک صندلی لم دادن! از اینکه خودم رو دقیقا جایی بین این دو گروه میبینم وحشت به دلم چنگ می‌زنه... انگار گذشته‌ام از جلوی چشمام رد می‌شد و آینده‌ام با یک شکمِ جلو اومده، هیکلِ ناموزون، پوست چروک، موهای کم پشت و صورتِ پیرِ بدون آرایش درست روبروی صورتم رژه می‌رفت!

شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۵

بهائی که میپردازیم

آقای دکتر هنوز نیومده و من بیشتر از یک ساعته که نشستم روی صندلی‌های نقره‌ای انتظار... پنج، شش قدم اون طرف‌تر درب کشوییِ دو لنگه‌ی ساختمان، هر بار که کسی از جلوش رد میشه باز و بسته میشه. گاهی به محضِ باز شدنش نور خورشیدی که حریصانه می‌دوه داخل چشمم رو میزنه و گاهی نسیمِ سردی که از بین درها می‌خزه تو لرز به تنم میندازه! و بعد وقتی درها بسته میشن، فضای انتظارِ ساختمون، در سایه‌ای تاریک و دلهره‌آور غرق میشه!

هر بار که ساعت رو چک میکنم، از کند بودنِ گذشتِ زمان کلافه میشم! گاهی سرم رو تکیه میدم به ستونِ سرد و سنگیِ کنارم، گاهی پا روی پا میندازم، گاهی به صفحه‌ی گوشیم نگاه میکنم، گاهی به دربِ کشویی و آدم‌هایی که باعث باز و بسته شدنش میشن... و تقریبا هر وقت سرم رو بالا میارم با نگهبانِ سبیلوای که یونیفورمِ خاکستری و شلوار مشکی پوشیده و موهای سفید شقیقه‌هاش نشون میده که سن و سالی ازش گذشته، چشم تو چشم میشم! نمی‌دونم نگاهش از روی کنجکاویه یا دلسوزی؟ چون به هرحال با توجه به اسمِ مرکز، شاید هرکسی که اینجاست، دردی مشابه به من داره...

ح اونقدر بابت تفسیرِ ازمایشش نگرانه که دیروز حتی وسطِ هیاهوی بازار، تو هوای خوبِ بارونی و بهاری، فکرش جای دیگه‌ای بود! چرا که نتیجه‌ی آزمایشش چنگی به دل نمیزنه و گویا بعد از این همه قرص و دارویی که خوردیم باز هم مشکلی هست... به پوشه‌ی قرمزِ روی پام که نگاه میکنم، ناامیدی چنگ می‌زنه به دلم! هر بار آزمایش‌های جدیدمون رو بهش اضافه میکنم، قطورتر و سنگین‌تر میشه... به این فکر میکنم که برای هرکدوم از این‌ها چقدر استرس کشیدیم، و چقدر هزینه کردیم!

منشی صدام میزنه، وقتی میگم فقط می‌خوام نتیجه آزمایش رو به دکتر نشون بدم، میگه باید برای ح پرونده تشکیل بده... بعد از اینکه مشخصات ح و اسم و سن من رو توی فرمِ زیرِ دستش یادداشت می‌کنه، ازم می‌پرسه: "چند وقته ازدواج کردین؟" میگم:"دو سال و نیم" نگهبانِ کنجکاو یکی دوتا صندلی اون طرف نشسته، به این فکر میکنم که حتما صدامو می‌شنوه و خیالم راحت میشه که لابد بعد از این که می‌فهمه متأهلم و مطمئن میشه که چرا اینجام شاید دیگه نگاهم نکنه... منشی میگه:"چند وقته تلاش میکنین؟" میگم:"چهار ماه" و بعد به جای اینکه دیگه نگرانِ نگهبان باشم، به این چهار ماهی فکر میکنم که تقریباً تمام زندگیمون رو تحت تأثیر قرار داده و نه تنها آرامش رو ازمون گرفته، بلکه حتی رابطه‌‌ی جسمیِ خاصمون رو هم زهرمارمون کرده!

از خودم می‌پرسم اگر چند ماه پیش، موقع چکاپ‌های سالانه‌ام، دکتر بهم نمی‌گفت که کم کم دارم پیر میشم و دیگه از این به بعد برای خیلی چیزها دیره و شاید بدنم دیگه باهام همکاری نکنه، باز هم اینطور برای داشتنِ چیزی که می‌دونم نه براش زمان خوبیه و نه توانش ذهنی و جسمیش رو دارم، پافشاری میکردم؟ باز هم خودم رو مثل موشِ آزمایشگاهی زیر دست این دکتر و اون دکتر می‌انداختم و مضطرب و نگران روزی بیشتر از ده‌ها قرص میخوردم؟

شاید اگر اصرار و علاقه‌ی ح نبود، هیچ وقت این حسِ نیاز و کمبودی که دائماً قلقلکم میده، توی دلم شکل نمیگرفت... و حالا اینجا ننشسته بودم و حس نمی‌کردم که چیزی شبیه به یک کویرِ خشکِ بی‌حاصل، یک گیاهِ هرزِ بدون گل یا یک تخم مرغِ شانسیِ پوچ هستم!

یک ساعتِ دیگه هم میگذره ولی نه تنها دکتر نیومده بلکه هنوز وقتی سرم رو بالا میارم، نگاه‌های نگهبان غافلگیرم میکنه... تلاشش برای نگاه کردن به من، اون هم بعد از چیزهایی که شنیده، حالا برام معذب کننده شده! و خب این بار وقتی بهش نگاه میکنم، توی صورتش به جای کنجکاوی یا دلسوزی، رد پایی از وقاحت میبینم...

چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۵

موازیِ نزدیک

دونه‌های ریز برف به محض برخورد با شیشه‌ی ماشین آب می‌شد، گاهی به چهره‌ی مردی که کنارم نشسته بود نگاه میکردم و گاهی به قطره‌هایی که آهسته روی شیشه سُر میخوردن و پشت سرشون یک رد محو باقی میذاشتن...

وقتی که آهنگِ آرومِ صداش فضای ماشین رو پر می‌کرد، من به آخرین باری که دیدمش فکر میکردم، هرچی بیشتر توی صورتش دنبال ردپایِ آشنایی از گذشته میگشتم، بیشتر ناامید می‌شدم... هرچند که چهره‌اش نسبت به چهار سالِ پیش تغییری نکرده بود، نه خبری از موی سفید بود، نه چاق شده بود، نه کچل و نه عینکی... اما انگار دیگه اون پسرِ جذاب و آشنای سابق نبود! یک جورهایی تک تک اجزای صورتش برام آشنا بود اما به زور میشناختمش! می‌گفت با وجود اینکه چند سالِ گذشته زندگی باهاش بد تا کرده، اما حالا خودش رو جمع و جور کرده و حالش خوبه... ولی خب چشم‌های غمگین، شونه‌های خمیده، صدای بی‌روح و غمی که روی صورتش سایه انداخته بود، حکایتِ دیگه‌ای داشت...

زنبور تنها کسی بود که سال‌ها پیش وقتی برای اولین بار دیدمش حس کردم چیزی شبیه به یک زنجیرِ محکم بهم وصلمون کرده. شبیهِ یک همزاد بود. کسی که نه تنها ماه تولدش با من یکی بود، بلکه سلایق، علایق و حتی وضعیت روحیش هم به من نزدیک بود... هروقت حرف میزدیم اونقدر درکم می‌کرد که میترسیدم از اینکه نکنه بتونه ذهنم رو بخونه؟! ولی خب حیف که وقتی باهم آشنا شدیم، من درگیرِ عشق به گربه بودم... با وجود گربه، رابطه‌ی من و زنبور هیچ وقت شکلِ منسجمی پیدا نکرد... جوری که انگار هر دو فکر میکردیم برای هم خلق شدیم اما اونقدر بینمون مانع بود که فقط سایه‌‌ای از همدیگه نصیبمون می‌شد! من حتی نفهمیدم چطور راهمون از هم جدا شد؟ یعنی اون روزی که تو فودکورتِ بالای مجتمع روبروی هم نشسته بودیم هیچ کدوم نمیدونستیم اون آخرین ملاقاتمونه... حتی مطمئن نیستم اون روز خداحافظی کردیم یا نه؟

اما امروز، بعد از سال‌ها، من و زنبور به طرز عجیبی دوباره سرراهِ هم قرار گرفته بودیم، نشسته بودیم توی ماشین، زیر برفِ ریزی که از پشت شیشه دستش بهمون نمی‌رسید، و با کنجکاوی اثر گذشت زمان رو تو چهره‌ی هم بررسی می‌کردیم! اون هم درحالیکه هر دوی ما زندگیِ جدیدی رو کنارِ آدم‌هایی غیر از هم، شروع کرده بودیم...

تو فرصت کوتاهی که داشتیم، مثل ورق زدنِ سریعِ یک کتاب، یا فیلمی که روی دورِ تند پخش میشه، در کمتر از یک ساعت نه تنها خاطرات گذشته رو مرور کردیم، بلکه جسته و گریخته درباره‌ی زندگی‌های حال و همسرهامون و حتی چشم‌اندازمون به آینده و اتفاقاتی که داره میوفته هم حرف زدیم...

وسطِ نبشِ قبرِ گذشته، زنبور اعتراف کرد اون روزها نفرِ سومی بوده که باعث می‌شده رابطه‌اش با من، هیچ وقت اونجوری که باید پیش نره، وقتی گفت:"هنوز گاهی حسرت میخورم از اینکه بخاطر یک آدمِ غلط تو رو از دست دادم..." من بهت زده با لبخند کج و کوله‌ای که به زور گوشه‌ی لبم نگه داشته بودم، به خودم و گربه که آدمِ غلطِ اون روزهام بود فکر میکردم... نمی‌دونستم از اینکه بعد از این همه سال میفهمیدم من تنها کسی نبودم که تو بندِ یک نفرِ سومِ اشتباه گیر کرده بودم، چه حسی باید داشته باشم؟ بنابراین بهش گفتم: "دیگه مهم نیست... به هرحال قسمت همین بوده..." و بعد با خودم فکر کردم اگر به جای این حرف، من هم الان مثل زنبور به رازِ چند سال پیشم اعتراف میکردم سبک‌تر می‌شدم یا نه؟

وقتی رسیدم خونه زنبور پیام داده بود که فکر می‌کنه این ملاقات حتما دلیل و حکمتی داشته، وگرنه به سرنوشت هزار رابطه‌ی دیگه‌ای که الان اثری ازش نمونده دچار می‌شد... اما من به ح فکر کردم... به اینکه با وجودِ دیدن زنبور بعد از این همه سال و یادآوریِ همه‌ی حس‌های قوی و عجیبی که بهم داشتیم، و با وجودِ همه‌ی مشکلاتی که تو زندگیِ مشترکم دارم، هنوز دلم میخواد سرنوشت جوری پیش بره که ح تا ابد بعنوان همسر کنارم باشه!

چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۵

بی خوابیِ مقدس!

ازش پرسیدم: "به نظرت باید حتما رو به قبله بشینم؟" خندید گفت: "برای خدا چه فرقی داره؟ هرجور راحتی بشین..." راست می‌گفت برای خدای ح فرقی نداشت که چه جوری بشینه، سرسری وضو بگیره یا جوری که مطمئن باشه آب به همه جا رسیده، نمازش رو تند تند بخونه یا با تمرکز، دعاهای شب قدر رو حتما بخونه یا نه... برای خدایی که به من معرفی کرده بودن اما همه چیز مهم بود! نماز باید شمرده خونده میشد، وضو باید با وسواس گرفته میشد، شب قدر خوابیدن گناه بود و...

چهار زانو نشستم روی مبل رو به تلویزیون، برق‌هارو خاموش کردم که موقع زمزمه‌ی بندهای جوشن کبیر، از ح خجالت نکشم و لازم نباشه هی اشک‌هام رو از صورتم پاک کنم... چند دقیقه بعد، وقتی به خودم میام میفهمم صدای خروپف ح که یکی دو قدم اون طرف تر وسط پذیرایی طاق باز روی زمین خوابیده لا به لای صدای دعایی که از تلویزیون پخش میشه گم شده!

یادم میاد سال‌ها قبل، شاید وقتی نوجوون بودم، درست تو همچین شب‌هایی، بابا اجازه نمی‌داد زود بخوابم. نباید تخمه میخوردیم، نباید فیلم میدیدیم، نباید می‌خندیدیم... بلکه باید حتما می‌رفتیم اون سر شهر تو مهدیه به زور جا برای نشستن پیدا میکردیم و جوشن میخوندیم و قرآن سر می‌گرفتیم... هروقت هم من نمی‌خواستم باهاشون برم بابا حسابی عصبانی می‌شد، بهم سرکوفت میزد، فحش میداد و طبق معمول برای مامان بخاطر طرز تربیتم اظهار تأسف می‌کرد... بعد من درحالی که برخلاف میلم مجبور بودم ساعت‌ها مچاله وسط جمعیت بشینم و هی به زور جابجا بشم که بتونم گز گز پاهای خواب رفته‌ام رو تحمل کنم، با چشم‌های خواب‌آلود بندهای جوشن کبیر رو می‌خوندم و به خدا التماس میکردم از شر بابا خلاصم کنه! وقتی هم مراسم تموم میشد، مامان مجبورم می‌کرد از خرماهای توی دست بابا که باهام قهر بود بردارم و بهش بگم: "قبول باشه!" و یادش بخیر با چه کراهتی این کارو میکردم...

بعدها هرچی بزرگتر شدم، دعاهام هم عوض شد، دغدغه‌ها و خواسته‌ها و مشکلاتم مثل گلوله‌ی برفی که از دامنه‌ی یک کوه بلند به پایین میغلطه، هی بزرگتر و بزرگتر میشد... به جایی رسیده بودم که شب‌های عادی نمی‌تونستم بخوابم چه برسه به شب قدر... دیگه اونقدر عاجز شده بودم که دعا می‌کردم به جای مرگِ بابا، خودم بمیرم. وقتی دیدم انگار دعاهایی که برای مرگ میکنم به عرش نمیرسه، تغییر مسیر دادم و از خدا میخواستم حداقل یک شوهر مهربون نصیبم بشه که علاوه بر رهایی از خونه‌ی بابا، همه‌ی بداخلاقی‌هایی‌ که ازش دیدم، برام جبران بشه... چند سال بعد که دیگه قید ازدواج رو هم زده بودم و گرفتار روابط بی هدف با آدم‌های رندوم شده بودم، وسط الغوث گفتن‌هام از غلط‌هایی که کل سال کرده بودم توبه و استغفار میکردم... تا اینکه این اواخر، با گذشت زمان بابا دیگه حساسیتی برای شرکت در مراسم نداشت و من می‌تونستم خونه بمونم... نه خبری از دعا بود نه استغفار... با خودم فکر میکردم خدا اگر این همه سال صدای من رو می‌شنید حتما یه کاری می‌کرد یا شاید واقعا مشکل از من بود که هیچ جوره خواسته‌هام مستجاب نمیشد پس پافشاری دلیلی نداشت... به هرحال نمی‌تونستم با خدایی حرف بزنم که خالقِ آدمی مثل بابا بود! دقیق نمی‌دونم یواش یواش بود یا ناگهانی اما نماز، چادر و اعتقادات رو بوسیدم و گذاشتم کنار... دیگه هم برام مهم نبود بابا چقدر بابت این موضوع سرزنش یا تحقیرم کنه یا مامان چقدر نصیحتم کنه...

اما امشب، نه به زور بابا یا مچاله شده وسط جمعیتِ مهدیه، بلکه تو تنهایی خودم، جلوی تلویزیون، دور از خونه‌ی بابا، کنار همین شوهر مهربونی که یک روز موضوعِ دعاهام بود، من با هر بندی از جوشن که با استیصال و عجز زمزمه میکنم، تو اشک‌های خودم غرق میشم... ملتمسانه دعا میکنم و شرمگینانه استغفار... و دلم اونقدر شکسته که با هر اسمی که از خدا میارم اشکِ شوری سر میخوره بین لب‌هام...

وقتی به ح که راحت و سبک خوابیده نگاه میکنم به حالش حسرت میخورم که چقدر با خدای خودش راحته و همون قدر که برای هیچ چیز سخت نمیگیره، خدا هم براش سخت نمیگیره...

در نهایت من امشب به خدای خودم، به خدای ح، و به هر بندی از زیباترین دعایی که تو عمرم خوندم، التماس کردم که یک جوونه توی دلم بکاره...

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۵

پناه روزهای قعطی

این مدت که بخاطر قطع اینترنت دستم از اینجا کوتاه بود، پناه برده بودم به بلاگیکس... حالا پست‌های اون روزهارو اینجا می‌ذارم که آرشیو کامل باشه...

fdaall .blogix .ir

تقلا در باتلاق!

من این روزها حالم دست کمی از حالِ یک آدمِ منتظر و نگران پشت درهای شیشه‌ای آی سی یو نداره! گریه‌هام رو کردم، حسرت‌ها و غصه‌هام رو خوردم، نذرهامو کردم، گاهی به خدا و هر معصومی که میشناسم التماس کردم و گاهی گله و شکایت، در به در این دکتر و اون دکتر بودم و حالا جز اینکه آشفته و دلواپس با یه بغضِ گنده تو گلو، کلافه و خسته، منتظرِ یک خبر خوش پشت درهای بسته‌ بشینم، دیگه کاری از دستم برنمیاد!

نمی‌دونم این درها کی قراره باز بشه؟ چند روز دیگه، چند ماه دیگه، یا هیچ وقت؟! مشکل اینجاست که این دری که من عاجزانه چند ماهه منتظر باز شدنش نشستم و هی مشت بهش میکوبم، نه قفلی روش هست که با دیدنش ازش ناامید بشم و دست از تلاش و انتظار بکشم، نه قراره کسی ازش بیرون بیاد و آب پاکی رو بریزه روی دستم و بگه: "متأسفیم، کاری از دست ما برنمیاد!" بنابراین باید همینجور بلاتکلیف و لنگ در هوا، منتظر بمونم و آخ که چقدر بیزارم از انتظار...

من این روزها، صبح که چشم باز میکنم یک هاله‌ی سیاه از جنس بیزاری دور دست و پام پیچیده! هاله‌ای که مثل یک بیماری مُسری یا مثل یک هوای مسمومِ و سمی، بزرگ و بزرگتر میشه و فضای اطرافم رو پر میکنه، طوری که وسط روز به هرچی و هرجا که نگاه میکنم، ازش بیزارم!

از آفتابی که گوشه‌ی پذیرایی میوفته و خونه رو مثل یک کوره‌ی آجرپزی داغ و گرم میکنه بیزارم، از رومبلی‌های همیشه نامرتب بیزارم، از پشه‌ها و حشرات مرده‌ای که جسدهاشون کنار دیوار ردیف شده و روی سرامیک‌های سفید، یک رد سیاهِ نامنظم انداخته، بیزارم! از ظرف‌های نشسته‌ی توی سینک، لکه‌های روغن یا پودرهای زرد و سفید و سیاهِ ادویه‌ای که روی شیشه‌ی سیاهِ گاز رومیزی بهم دهن کجی میکنن! از لکه‌های آبِ روی یخچالِ سیلور، از خاکی که روی چای ساز نشسته، از لوازم آرایشی که جلوی آینه‌ی دراور رها شدن... و از خودم که نه با آرایش، نه با یک دوش گرم، نه با چُرت‌های طولانی و نه با نماز و دعا و هیچ چیز دیگه‌ای آروم نمیگیرم‌، بیزارم!...

من این روزها از همه چیز بیزارم!

فصل سوم : عقد ۲ !

ثبتِ محضری بر خلاف تصورم، زیاد طول نکشید، فضای دفتر، ساده، ساکت و آرام بود. از اونجا که مراسم اصلی ما عصر و در تالار برگزار می‌شد، اون لحظه هیچ‌ مهمانی نداشتیم، من و ح از چند پله بالا رفتیم و داخلِ اتاقک کوچیک و تنگی جلوی میزی که مشخص بود متعلق به حاج آقاست، نشستیم روی دوتا صندلی ساده، عاقدی کت شلواری، پر حرف، شوخ و البته بی‌نمک، در حضور بابا، شاه ماهی و دو مردِ شاهدی که از اقوام ما بودن، مجدد خطبه‌ی عقد رو برامون خوند. و بعد من لرزان و نامطمئن، و ح با هیجان و راحت، صفحه‌های ناتمومی که رو که سندِ این وصلت بود، امضا کردیم. حالا رسماً و شرعاً من و ح زن و شوهر بودیم. عناوینی که دیگه نمی‌تونستم با هیچ بهانه‌ای ازش در برم!

وقتی همه برای خداحافظی جمع شدیم جلوی در محضر، ظهر شده بود! یکی دو ساعت بعد، من وقتِ آرایشگاه داشتم و ح باید از محضر مدارک رو می‌گرفت، ماشین رو آماده می‌کرد و خودش هم می‌رفت آرایشگاه و بعد میومد دنبال من.

دو مردِ شاهدی که همسرِ خاله، و همسرِ دخترخاله‌ی من بودن، کنار بابا ایستادن و بهم تبریک گفتن و برام آرزوی موفقیت کردن، و بعد هر خانواده باید با ماشین خودش می‌رفت. ح پرسید: "با من نمیای؟" وقتِ کمی داشتم، باید می‌رفتم خونه، هول هولکی ناهار میخوردم و خودم رو می‌رسوندم به آرایشگاه. گفتم: "نه، عصر میبینمت" وقتی ح می‌رفت سمت ماشینش، یکی از مردها به شوخی گفت: "ف، باهاش نمیری؟ داره می‌ره ها، رفت ها" برگشتم و به ح نگاه کردم، که چند قدم اون طرف تر در ماشین رو باز می‌کرد و نگاهش روی من بود. درست همون لحظه چیزی توی دلم تکون خورد و احساس کردم یک جوانه‌ی سبزِ خیلی کوچیک جایی تو اعماق قلبم، سر از خاک بیرون آورد! بعد ناباورانه به این فکر کردم که واقعا چند آیه‌ی خطبه‌ی عقد مهرِ آدم ها رو به دل هم می‌اندازه؟

تو راهِ خونه، وقتی صندلیِ عقبِ ماشینِ بابا نشسته بودم، من غریب‌ترین و بی‌پناه‌ترین آدمِ دنیا بودم! حس‌هایی رو تجربه میکردم که حتی نمی‌دونستم منشأش از کجاست؟ حس میکردم یک رشته از دلم، گیر کرده به نگاهِ آخر ح و داره نخ کِش میشه! دلتنگ بودم، بغض داشتم، پشیمون بودم، ناامید بودم و در عین حال امیدوار! به این فکر میکردم که آیا ح مثل من گذشته‌ای با آدم‌های دیگه داشته؟ و اگر اینطور که پیداست و به قول خودش هیچ گذشته‌ای نداشته، آیا من لایقِ همسری همچین آدمی هستم؟ و در نهایت از فکر اینکه باید تا آخر عمر با ترسِ لو رفتنِ دوستی‌هایِ گذشته‌ام زندگی می‌کردم، وحشت کرده بودم...

ناهار نداشتیم، به زور برای اینکه ضعف نکنم چند لقمه از املتِ نه چندان خوشمزه‌ای که مامان با عجله درست کرده بود، خوردم. بابا من رو رسوند آرایشگاه، و مامان حسابی سفارش کرده بود که: "ف، حواست باشه خیلی آرایش غلیظی نکنه که سنت بره بالا و زشت بشی ها!!!" این زن همیشه اصرار داشت عزت نفس رو از من بگیره و من رو تو استرس غرق کنه، حتی روزِ عقدم!

آرایشگاه شلوغ بود و من مضطرب! هیچ وقت برای هیچ مراسمی، میکاپ نشده بودم و نمی‌دونستم چی بهم میاد و چی نه! تو سالن همه صدام میزدن "عروس" و من با این واژه غریبی میکردم. وقتی به اتاق میکاپ هدایت شدم، یک نگاه به چهره‌ی جدی ولی زیبای آرایشگر، و یک نگاه به صندلی‌ای که پشت به آینه قرار گرفته بود کردم. گویا نباید خودم رو تا پایانِ کارش می‌دیدم و ناچار بودم بهش اعتماد کنم. و در نهایت وقتی پایان کار، خودم رو توی آینه دیدم، از اون اعتماد، و از نتیجه راضی بودم. بعد از میکاپ، نوبتِ شنیون بود. اما قبلش باید لباسم رو می‌پوشیدم. لباس سفید، با دامنِ ژپون دار و کار شده‌ای انتخاب کرده بودم که در عین سادگی و پوشیدگی، زیبا و مناسبِ فضای تالار بود. با کمک یکی از پرسنل، لباسم رو پوشیدم، و چون مراسم عقد بود و تور نداشتم، به پیشنهاد شنیون‌کارِ سالن، از کمد اکسسوری‌ها یک ریسه‌ی نقره‌ای برای موهام انتخاب کردم.

همه چیز که تموم شد، انقدر تغییر کرده بودم که نه تنها خودم چهره‌ی توی آینه‌ام رو نمیشناختم، بلکه هر کدوم از پرسنل یا مشتری‌ها که چشمشون بهم میوفتاد با ذوق میگفتن: "وای! چقدر تغییر کردی! چه خوب شدی! چه لباس قشنگی!" اما من منتظرِ تاییدِ مامان بودم که هنوز نیومده بود. می‌ترسیدم از میکاپ یا مدلِ موهام ایراد بگیره و بگه: "چرا انقدر پشت چشمت رو تیره کرده؟ چرا رژت انقدر پررنگه؟ این مدل مو به صورتت نمیاد و..." وقتی مامان رسید و چشمش بهم افتاد، برای چند ثانیه با تردید و لبخندی که ناخودآگاه کج شده بود، به صورتم نگاه کرد و بعد با رضایت و ملایمت گفت: "خیلی خوب شده!" نمی‌دونم از دیدنم هیجان و ذوق داشت یا نه. اما راضی به نظر می‌رسید و همین برای من کافی بود!

ح درست سر ساعت رسید. رفتارش محترمانه، مملو از علاقه و محبت اما هیجان زده و دستپاچه بود! حالا که اون روز رو یادم میاد نمیتونم بگم لحظات یا حرف‌های عاشقانه‌‌ای داشتیم، چون برای بهم رسیدن اونقدرها سختی یا دوری نکشیده بودیم. شاید خوشحال بودیم اما نه از جنسِ خوشحالیِ یک آدمِ تشنه با دیدن چشمه توی کویر! بلکه چیزی شبیه به خوردن یک لیوان آب بعد از یک روز روزه داری، دمِ افطار... تشنگی رو رفع می‌کنه اما نمیچسبه، حتی شاید معده‌ات رو هم اذیت کنه!

فضای تالار و‌ چیدمانِ سکوی عروس و داماد رو من برای اولین بار همون شب دیدم، و خب هیچ چیز مطابق میلم نبود!

عاقدی که تو محضر دیده بودیمش، در حضور مهمان‌ها، درحالی که بالای سرمون قند میسابیدن و ما سعی میکردیم قرآنی که جلومون باز بودن رو بخونیم، مجدد خطبه رو خوند. یه جورایی میگن تا سه نشه بازی نشه... و ما برای سومین بار بهم بله گفتیم... انگار دیگه حسابی محکم کاری شده بود!

برعکس خانواده‌ی چهار نفره‌ی ما که هیچ کدوم نه تنها رقص بلد نبودیم بلکه حتی یک قر ریز هم نمی‌تونستیم بدیم، خانواده‌ی دریایی‌ها رقاص و پر شور بودن! ح زیبا و مردانه می‌رقصید اما من بعنوان عروسی که سر سوزنی رقص بلد نیست، اون شب مدیونِ دامنِ پفی و ژپون دارِ لباسم بودم که کمک می‌کرد بدونِ ضایع شدن، تکونی به خودم بدم...

اولین باری که ما افرادِ فامیلِ همدیگه رو دیدیم همون شب بود. یک ملاقاتِ سر سری در حد سلام و احوال‌پرسی. من به چهره‌هاشون نگاه می‌کردم اما نمی‌دونستم کی چه نسبتی با ح داره و احتمالا ح هم همین حس رو درباره خانواده و فامیل من داشت. اکثر اقوامِ ح هزاران کیلومتر دورتر از ما زندگی میکردن، چندتایی شون برای عقدمون اومده بودن و بقیه قرار بود برای عروسی بیان. در هر صورت تا اون لحظه هنوز مشکلات ناشی از اختلافِ فرهنگ و زبانِ بین دو خانواده و اینکه چقدر می‌تونه مشکل ساز باشه، خودش رو نشون نداده بود!

قبل از شام وقتی می‌خواستیم عکس بگیریم، یکی از دوست‌هام زیر گوشم گفت: "دختر تو ناسلامتی عروسی یکم بخند! نه به داماد که نمیتونه لبخندش رو جمع کنه نه به تو که به زور یه لبخند هم نمیزنی!" و اونجا بود که من فهمیدم نه تنها ته دلم اونقدرها که باید شاد نیستم، بلکه تو حفظ ظاهر هم چندان موفق نبودم! ح اما ذوقی کودکانه داشت، نه بخاطر بدست آوردن یا ازدواج با من، شاید بخاطر اینکه اون شب داماد بود!

بعد از پایانِ مراسم، مامان، بابا و کبریت، رفتن خونه‌ی دیگه ای که پایین شهر داشتیم، تا من و ح تو خونه‌ی بابا راحت و تنها باشیم.

آخر شب تو راهِ خونه، از یک سوپر مارکت سرراه، یک نخ سیگار گرفتیم. خونه‌ی بابا جاییه که تهِ خیابونش میرسه به بامِ شهر. بنابراین می‌خواستیم قبل از خونه، سیگارمون رو بالای بام بکشیم. وقتی از سربالاییِ ورودیِ پارک بالا می‌رفتیم، ح چیزی گفت (که یادم نیست چی) اما یادمه حرفش باعث شد با خنده و ذوق بگم: "واااای ح..." اما فاجعه‌ اونجا بود که به جای اسم ح، بر حسب عادت، اسم گربه رو گفتم... و خب بدشانسی اینکه هرچند اسم‌هاشون هردو با حرفِ ح شروع میشه ولی به هیچ عنوان این دو اسم هم وزن یا شبیه به هم نبودن...

ح اسم گربه رو آورد و پرسید: "فلانی کیه؟" خنده روی لبم ماسیده بود و امیدوار بودم تاریکیِ شب کمی از حالتِ عجیبِ چهره‌ام رو پنهان کنه، جوری که انگار فقط یه اشتباه لفظی بوده، با خونسردی و لبخندی که از سر استیصال و گیجی بود، جواب دادم: "نمیدونم"...

مغزم یخ زده بود! حتی تو خواب هم نمی‌دیدم مهم‌ترین شبِ زندگیم همچین اشتباه وحشتناک و جبران ناپذیری مرتکب بشم... همزمان که فکر میکردم اگر ح شک کرده باشه و مکالمه رو ادامه بده، باید چه بهانه‌ای برای به زبون آوردن اون اسم لعنتی بیارم و تو ذهنم مقدمه چینی میکردم، به این فکر کردم که شاید خدا خواسته حِ پاک و بی شیله پیله همون اول زندگی از گذشته‌ی سیاهِ من باخبر بشه و نجات پیدا کنه... اما خب ح نه تنها دیگه کلمه‌ای درباره اون موضوع حرف نزد، بلکه حتی رفتارش هم تغییر نکرد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.

فصل سوم : عقد ۱ !

بعد از بله‌برون، من بین زمین و هوا معلق بودم! نه میوه‌ی کالِ روی درخت بودم، نه تفاله‌ی گندیده‌ی روی زمین! ح دستش رو دراز کرده بود و من رو چیده بود. اما تنها حسی که نداشتم، حسِ رهایی بود. در واقع حلقه‌ی نشونِ زردِ طلایی با یک نگینِ درشت، که دریایی‌ها برام هدیه آورده بودن، مثل افساری بود که دور گردنم انداخته باشن‌. افساری که حتی به سلیقه‌ی خودم انتخاب نشده بود و حالا من دیگه مجرد نبودم، متاهل هم نبودم، شیرینی خورده بودم! یک برچسبِ حقیرانه... بعد از اون برای دیگران، مسیر مثل روز روشن بود. برای من اما طوری همه جا غرقِ مه شده بود که جلوی پام رو هم نمی‌دیدم.

مثل کسی که میخواد همه چیز رو ماست‌مالی کنه، یا مجرمِ فراری‌ای که از حاضر شدن توی جمع می‌ترسه، برای عقد، من فقط یه محضر شیک، دورهمی یکی دو ساعته و صرف شام تو رستوران رو درنظر داشتم! طوری دل‌مُرده و بی‌ذوق بودم انگار برای بار دوم ازدواج میکردم! یا مثلاً زنِ سالخورده‌ای بودم که می‌خواست یواشکی و بی سر و صدا قائله رو ختم کنه... شاید هم همه‌ی این‌ها از ترس بود. می‌ترسیدم مردم با نگاه کردن به چشم‌های تیره‌ام، به سیاهیِ توی دلم پی ببرن! می‌ترسیدم همه بفهمن عروس هنوز بلاتکلیف، بهت زده و مردده!

برخلاف من که هنوز بین مغز و قلبم جنگ بود، دریایی‌ها سرخوش و شاد، طالبِ بزن و بکوب و مراسم مفصل بودن! میخواستن عقدکنونِ تک پسرشون رو تو بوق و کرنا کنن و شادیشون رو همه جا جار بزنن... مامان و بابا جوری که انگار جنسِ بنجولِ روی دستشون رو فروخته باشن و یک زحمت رو از سر باز کرده باشن، براشون مهم نبود چه مراسمی برگزار بشه و هیچ برنامه‌ی خاصی نداشتن! بنابراین به درخواستِ خانواده‌ی دریایی، برنامه‌ی کوتاهِ مدِنظرم تبدیل شد به یک روز طولانی، شلوغ و پر از مراسم شاملِ: عقد در جوارِ حضرت، عقد محضری، جشنِ تالار و شام و... حتی اگر سازِ مخالف و ناسازگاری‌های من نبود حنابندون و هزار جور نمایشِ دیگه هم برگزار می‌شد!

صبحی که کنار ح، قرآن به دست روی سجاده‌های خوش‌رنگ، جلوی یک آینه‌ی کوچیک در یک مکانِ مقدس با دیوارهای آینه‌کاری شده نشسته بودیم و عاقد خطبه رو میخوند، هنوز مطمئن نبودم ته دلم حسی بهش دارم یا نه؟ حتی وقتی برای اولین بار با دست‌های بزرگش، دستِ چپم رو گرفته بود برای انداختن حلقه، یا وقتی من با نوک انگشت‌هام دستش رو نگه‌داشته بودم و با لرزشی که نمیتونستم پنهانش کنم، حلقه رو به دستش می‌انداختم، باز چیزی توی دلم تکون نخورده بود... اردک ماهی (خواهرِ ح) دائم عکس و فیلم می‌گرفت و لرزش محسوسِ من باعثِ خنده‌ی سفره ماهی (مادرِ ح) شده بود...

یکی دو ساعت بعد از خطبه‌ی حرم، برای ثبتِ دفتری و شناسنامه‌ای ازدواجمون تو یکی از محضرهای نزدیکِ خونه‌ی بابا، قرار داشتیم. بنابراین من و ح از خانواده‌ها جدا شدیم تا اول زیارت کنیم و بعد باهم بریم محضر و بقیه رو اونجا ببینیم. با اینکه بعد از خطبه‌ و عقدی که هیچ جا ثبت نشده بود، بابا گفته بود حالا دیگه بهم محرم شدین، و ازم خواست تا با شاه ماهی (که حالا پدر شوهرم شده بود) دست بدم و روبوسی کنم، باز من جوری که انگار اون عقد رو قبول نداشته باشم، از اینکه ح جلوی بقیه دستم رو بگیره، حس خوبی نداشتم. به همین خاطر مسیرِ رسیدن تا ماشین رو مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش راه میوفته، دنبالش راه افتادم.

درست یادم نیست چه جوری زیارت کردیم و نماز خوندیم یا نه؟ اما یادمه به پیشنهاد ح، اشترودل خوردیم!

ح مشتاقانه دوست داشت دستم رو بگیره و من مردد و محافظه کارانه میگفتم: "تا قبل از عقد محضری فکر نمیکنم جدی جدی بهم محرم باشیم!" اون می‌خندید و با شیطنت دستم رو میگرفت، و من ته دلم به این فکر میکردم که با وجود روابطی که قبلاً داشتم، چرا اون لحظه به شکل احمقانه‌ای ادای مریم مقدس رو درمیاوردم؟ شاید تو ذهنِ من محرمیت یه جور پیوند بین دل‌ها بود، پیوندی که هنوز بین من و ح شکل نگرفته بود.

دادگاهِ کتبی!

خوب نیستم. دردهای مزمنی که با وجود سه روز دارو خوردن هنوز ادامه داره، وحشت به جونم انداخته! می‌ترسم خوب نشم، و بعد دیگه نمی‌دونم قدم بعدی چیه؟

بیشتر از ۶ ماهه که درگیرم، یک پام تو‌مطب دکترها، یک پام تو داروخونه‌ها، یک چشمم اشک، یک چشمم خشک از انتظار... و حالا بعد از ۶ ماه نه تنها وضعیت سلامت جسمیم همچنان نامشخصه بلکه سلامت روحیم به طور کامل از بین رفته!

همه چیز از کنترلم خارج شده و تقریباً هیچ چیز سر جای خودش نیست، ولی نمی‌دونم چرا ته ذهنم، هنوز اصرار به نوشتنِ ادامه‌ی فصل‌های زندگیم دارم... اما طبق عادت، مثل همه‌ی کارهای سختی که فکر میکنم از پسشون برنمیام، این کار رو هم هی عقب می‌ندازم...

نوشتن از روزهایی که گذشته، مثل یک کارِ نیمه تموم، یک پرونده‌ی باز، یک پروژه‌ی رها شده، یک ساختمون نیمه کاره یا یک سفرِ به مقصد نرسیده، روی دوشم سنگینی می‌کنه و همش عذابم میده... شدم مثل بیماری‌ که از نوشتن وصیت‌نامه‌اش فرار می‌کنه چون نمی‌خواد کور سوی امیدی که برای بهبود داره رو از دست بده...

نوشتن برام سخته، خصوصاً تو این شرایطی که به هر ضرب و زوری شده روزهارو به شب می‌رسونم و از رمق افتادم! زندگی کردن برام شده مثل بالا رفتن از یک کوهِ بلند تو شبِ تاریک و سرد، وسط باد و بوران، انگار می‌دونم بالای قله مرگ منتظرمه ولی باز مصرانه به هر جون کندنی شده می‌خوام خودم رو برسونم اون بالا!

نوشتن از ح، که بی خبر از همه جا، شده قهرمان قصه‌ی این زندگی، و هر خواننده‌ای با بی‌ ملاحظگی ازش طرفداری میکنه، برای من کار آسونی نیست! حس میکنم هر کلمه‌ای که درباره‌اش میگم، انگشت اتهام همه به سمتم دراز میشه، حس میکنم اینجا، وسط این نوشته‌ها، تو دادگاهی حاضر شدم که ناعادلانه و بی‌رحمانه قضاوت میشم! اما خب باید بنویسم... بلکه بتونم از خودم دفاع کنم...

جایِ من

اوضاع خونه صبحِ بعد از مهمونی، مثل حالِ سربازِ زخمی بعد از تمام شدن جنگه! زخمی اما آروم...

چراغ‌ها خاموشه، نورِ بی‌جون و سردی از پرده‌ی کنار زده شده‌ی پذیرایی خودش رو داخل خونه انداخته. خونه انگار لُخت و غریبه‌ست! مبل های بدون رومبلی، فرشِ بدون روفرشی، عسلی‌های رها شده وسط پذیرایی و کوهِ ظرف‌های شسته شده و قطار شده روی میز... همه با هم چشم دوختن به من!

من اما مثل همیشه سنگین‌تر از اونم که بخوام به چیزی دست بزنم... رها شدم روی مبلِ بدونِ رومبلی و معلقم! تو دلم انگار هزار پیله‌ی پروانه باز شده و هر پروانه خودش رو به جایی میکوبه بلکه رها شه! تو سرم انگار هزار گلوله‌ی کاموا باز شده و بهم گره خورده...

بیرونِ خونه هوا هنوز انقدر بوی خون میده که وقتی نفس میکشی طعم آهن رو تو دهنت حس می‌کنی! با اینکه روزه ولی انگار خورشید غروب کرده و رنگ سرخش رو پاشیده روی شهر! بعضی خیابون‌ها مثل بغض فرو خورده، فریاد خفه شده در گلو، یا آتیش زیر خاکسترن! خیابان‌هایی با ساختمون‌های نصفه نیمه سوخته با پنجره‌های شکسته و دیوارنوشت‌هایی که بی‌ملاحظه با رنگ‌های تند خط خطی شدن...

دیدنِ مردمی که مثل موجودات مسخ شده‌ی کور و کَر، غرقِ روزمرگی‌هاشون هستن، مثل یک خنجر تو قلب آدم فرو می‌ره... مردمی که هنوز با کمرهای راست و قامت استوار راه میرن اگرچه به دست و پاشون هزار هزار زنجیر نامرئی بسته‌ست، و روی دوششون بارهای سنگین و کمرشکن!

ح در خونه رو باز میکنه، می‌ایسته تو چارچوب در، بهم لبخند میزنه و گرم و صمیمی میگه: "سلاااام" بعد انگار خونه روشن میشه، آفتاب طلوع میکنه، هوا سبک میشه و مبل‌ها و ظرف‌هایی که محاصره‌ام کردن، عقب نشینی میکنن! خودم رو میسپرم به آغوشش که گرما از سر انگشت‌های دستش بلغزه روی پوستم، غرق بوسه میشم و بعد پروانه‌های گیر افتادن توی دلم آزاد میشن، اما گره‌های مغزم هنوز سفت و محکم بهم پیچیده...

حس میکنم هیچ کجا، جای من نیست! نه توی این خونه و وسط ظرف‌ها و مبل‌ها و دیوارها، نه اون بیرون وسط مردمی که هیچ وقت درکشون نکردم... من که حجم هر حسی برام سنگین‌تر از حد تحمله، من که هر اتفاق کوچیک و بزرگی مثل یک موج سهمگین، حالم رو زیر و رو میکنه... برای این دنیا، برای این کشور، برای این شهر، برای این پدر و مادر و برای این همسر، برای هیچ کدوم مناسب نیستم...

زنده به گور

کاش اینکه هنوز میتونم بنویسم، از خوش‌شانسیم بود و باعث افتخارم... کاش خطر از بیخ گوشم گذشته بود یا سر بزنگاه از مهلکه فرار کرده بودم... نه اینکه مثل حالا زنده بودنم رو مدیون عوارض آمپول‌ها و توهم بارداری باشم و شرمنده از اینکه توی خونه زیر لحاف چپیده بودم و با امید اینکه یک موجود توی رحمم رشد میکنه، درد می‌کشیدم و صدای رگبار رو میشنیدم...

البته بهانه چرا؟ از کسی که نتونسته جلوی ظلم خانواده‌ی کوچیک خودش بایسته یا شکایتی بکنه، آدم ترسویی که نتونسته طی ۳۰ سال حق ناچیزِ خودش رو از زندگی بگیره که مبادا کسی ناراحت بشه، انتظاری نیست که برای حقوق خودش در جامعه شجاعتی به خرج بده...

وصل؟

وبلاگ ها براتون باز میشه؟ چرا من فقط میتونم بنویسم نمیتونم بخونم؟!

برای کبریتِ عزیزم

وقتی کبریت، برادر کوچیکم، بصورت اتفاقی فهمید که برای نوشته‌هام کانال دارم، و بعد با اعتراف خودم مطلع شد که یک وبلاگ هم دارم، اصرار کرد که آدرس کانال رو براش بفرستم. و تشویقم کرد که داستان بنویسم... بخاطر همین ناچارا مجبور شدم نوشته‌های کانال رو حذف کنم و اسمش رو هم تغییر بدم که مبادا بتونه آدرس وبلاگ رو پیدا کنه... هرچند که با هوشی که از این نسلِ زدِ دهه هشتادی سراغ دارم، بعید می‌دونم تا الان این وبلاگ رو پیدا نکرده باشه!

به هرحال کبریت جان اگر یک روز اینجارو خوندی و به این نوشته رسیدی (یا شاید هم الان می‌خونی!) بدون گاهی دو نفر تو یک خانواده به دنیا میان ولی دنیاشون مثل هم نیست... من اولین موجودِ زنده‌ای بودم که اسمِ مامان و بابا رو به والدینم هدیه دادم، اما وقتی اونها باهام میجنگیدن، هیچ‌کس رو نداشتم که بهش پناه ببرم! ولی تو من رو داشتی، می‌تونستی درباره‌ی گیرهای عجیب‌ و غریب بابا یا رفتارهای رو مخِ مامان باهام حرف بزنی، و من می‌تونستم درکت کنم! اگر دنیا همیشه بر علیه من بود، انگار با تو مهربون‌تر بوده داداش کوچولو... پس قضاوتم نکن!

یادت باشه خونه اگر برای تو پناه بود، برای من میدونِ جنگ بود... تو اگر بچه‌ی عزیزِ خانواده بودی، من موشِ آزمایشگاهی بودم که پدر و مادر درست و غلطِ بچه‌داری رو باهاش یاد می‌گرفتن...

هرچند که وقتی درد و دل میکنیم، میفهمم توأم کم زخم نخوردی اما بابا اگر الان برای بحث با تو پیر و بی‌حوصله شده، اون روزها برایِ شکست دادنِ من جوون و پرانرژی بود! خلاصه اینکه بابا اگر سیل بود، من تو مسیرِ سیلاب و تو بالای تپه بودی، بابا اگر جنگ بود، من سرباز پیاده نظامِ خط مقدمِ جبهه بودم که خودش رو فدا می‌کنه و تو سرباز سواره نظامِ درجه‌دار، بابا اگر زلزله بود، من خونه‌ی کاهگلیِ روستایی و تو آپارتمان امروزیِ شهری بودی، بابا اگر طوفان بود، من قاصدکِ بی‌جون و تو درختِ ریشه دار بودی، بابا اگر اقیانوسِ متلاطم بود، من قایقِ زهوار دررفته و تو کِشتیِ مجلل بودی... و از همه مهم‌تر من دختر و تو پسر بودی!

فصل دوم : بله برون!

متاسفانه باید اعتراف کنم اون روزها اصلا قصد نداشتم بخاطر ازدواجم رابطه‌ام رو با گربه تموم کنم، چرا که ح به چشمِ من فقط یک پُل بود، نه مقصد! رابطه با گربه برای من یک جور دوستیِ عریان بود! یعنی اون تنها کسی بود که کنارش می‌تونستم خودِ واقعیم باشم! نیاز نبود بترسم از اینکه قضاوتم کنه، یا بعدها بهم سرکوفتی بزنه، چون موقعیتِ خودش در واقع یک رسوایی بزرگ بود و البته که هیچ آینده‌ای هم مد نظرمون نبود جز یک دوستی بدونِ ترس و قضاوت...

ولی به مرور هرچه حضور ح پررنگ‌تر و قطعی‌تر میشد، گربه کم‌رنگ‌تر و بعیدتر... از رابطمه‌مون فقط یک مشت خاکستر مونده بود که هروقت به امید شعله‌ور شدن بهش می‌دمیدم، دودش فقط به چشم خودم می‌رفت! یادمه قبل از آشنایی با ح، یک بار درباره‌ی ادامه رابطمون بعد از ازدواج، با گربه حرف زده بودم و هرچند با تردید اما بهم گفته بود: "تا هروقت من بخوام، کنارم میمونه!" اما حالا گربه شده بود سایه و من آفتاب! و هروقت ازش می‌پرسیدم چرا ازم فاصله میگیره، بهانه می‌آورد که میخواد بهم فضا بده تا راحت‌تر و بهتر درباره‌ی ح تصمیم بگیرم... اما من فهمیده بودم که در یک قمارِ ناعادلانه، یک سال و اندی از روزهام رو به پای خواستنِ مردِ نصفه و نیمه‌ای باخته بودم که هیچ‌وقت یک زنِ نصفه و نیمه رو نمیخواست و حریصانه فقط همون دخترِ کاملِ تنها رو دوست داشت! جای تعجبی هم نداشت، تقسیم کردن حسِ سنگینی مثل "دوست داشتن" با رقیب، حماقتِ آسونی نبود که هرکسی حاضر به انجامش باشه...

روندِ آشناییِ من و ح، بخاطر شغلِ ح که ناچارا فقط آخر هفته‌ها به شهر میومد، به کندی پیش می‌رفت! هفته‌ای یک بار می‌دیدمش و باقی روزهارو فقط با پیام یا هر از گاهی با تماس‌های خیلی کوتاه و رسمی، در ارتباط بودیم... دلتنگش نمی‌شدم، اما هربار که می‌دیدمش، مثل کسی که وسطِ بیابون، سراب دیده باشه، برای لحظه‌ای کوتاه به زندگی امیدوار می‌شدم و یک رشته از دل‌بستگی‌هام به گربه پاره می‌شد...

حالا که فکر میکنم میبینم، شاید این کندیِ آشنایی با ح، و یا فاصله گرفتن‌هایِ گربه فقط فرصتی بود برای من که بتونم زودتر و راحت‌تر از عشق اشتباه و احمقانه‌ای که به گربه داشتم دل بِکَنم... انگار به شکلِ عجیب و معجزه‌آسایی تمام دنیا میخواست کاری کنه که بین من و ح پیوندی برقرار بشه و من درست مثل تخته پاره‌ای وسط اقیانوس دست از هر نوع تلاشی برداشته بودم. ولی خب حضور ح انگار ابرهای سیاهی که جلوی دیدم رو گرفته بود، کنار می‌زد و حقیقتِ زشت و تلخی که همیشه از خودم پنهان می‌کردم، نمایان شده بود! ته مونده‌ی رشته‌هایی که هنوز من رو گربه وصل می‌کرد، پاره کردم. پولی که بهش قرض داده بودم رو به هزار زحمت و با تهدید اینکه به همسرش اطلاع میدم، ازش پس گرفتم و اونجا بود که رابطمون برای همیشه تموم شد...

ح چشم‌هاش شبیهِ آرامشِ دریا و صورتِ آفتاب سوخته‌اش مثلِ گرمای یک ساحلِ آفتابی بود، مثل پدری بود که صبورانه و بی‌قید و شرط بهم محبت و توجه می‌کرد و من کویرِ تشنه‌ی محبت! سه چهار ماه از اولین باری که ح رو دیدم گذشته بود، شاید در مجموع توی این مدت، بیست ساعت دیده بودمش و باهم وقت گذرونده بودیم، گرچه کنارش همه‌ی حس‌هایی که هیچ وقت خانواده بهم نداده بود رو تجربه می‌کردم اما هنوز دوستش نداشتم، و بابت این دوست نداشتن، شرم‌زده و پر از عذابِ وجدان بودم... بعد از هر ملاقاتمون، جلوی آینه‌ی اتاقم، به خودم نگاه میکردم و میگفتم:"دختر تو واقعا بی‌لیاقتی! دیگه چی میخوای؟" ولی باز تمام سلول‌های تنم فریاد می‌زد که ازدواج با ح فقط یک راه برای فراره، و عشقی درکار نیست...

آینده‌ی من روشن بود، بابا همیشه وقتی می‌خواست تحقیرم کنه می‌گفت:"امروز بری خونه شوهر، فردا برمیگردی" و من نرفته، فکرِ برگشت بودم... چاره‌ای نداشتم جز اینکه از دلدادگی ح استفاده کنم و راضیش کنم که حق طلاق رو بهم بده، تا حداقل مسیر رو برای خودم آسون‌تر کنم، لحظه‌ای که درخواستم رو مطرح کردم موافق بود و همه چیز به چشم من روشن و برنامه‌ریزی شده میومد... اما انگار وقتی به حرفام خوب فکر کرده بود، یا شاید با مشورت کسی، پشیمون شده بود! تیرم به سنگ خورد، نزدیک بود بابت پافشاری روی حق طلاق همه چیز بهم بخوره، بابا قهر کرده بود که "این چه درخواستیه!" مامان چپ و راست آه می‌کشید و می‌گفت: "داری بخاطر چیزی که به دردت نمیخوره، یک مرد خوب رو از دست میدی!" رویای آزادی که فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم، دور و مبهم می‌شد، بنابراین ناچارا کوتاه اومدم‌ و با خودم فکر کردم بعد از عقد سعی میکنم اعتماد ح رو جلب کنم و حق طلاق رو بگیرم...

با عقب نشینیِ من از خواسته‌ای که هیچ کس جز خودم، دلیلش رو نمیدونست، زندگیم تو سراشیبی افتاد و مراحلِ مشاوره و آزمایش و... به سرعت طی شد. من مثل ماشینی که ترمز بریده یا شبیه سنگی که از دامنه‌ی یک کوهِ بلند به پایین غلط میخوره، به جایی رسیده بودم که حتی اگر پشیمون می‌شدم، نمی‌تونستم جریان رو متوقف کنم.

روز بله برون همه خوشحال بودن! صورتِ همیشه سرخ و کبودِ بابا گل‌انداخته بود و شفاف شده بود! مامان که ترس جزء جدانشدنیِ وجودش بود، اون روز حتی ذره‌ای تردید و نگرانی نداشت... کبریت برادرِ کوچیکم شوخی می‌کرد و بی‌تفاوت بود و من به زورِ قرص تونسته بودم به حالت تهوع و استرسی که داشتم مسلط بشم! نقشه‌هام رو کشیده بودم، غصه‌هام رو خورده بودم و دیگه وقتش رسیده بود که دل به دریا بزنم و بزرگ‌ترین ریسکِ عمرم رو برای رها شدن از خونه‌ی بابا عملی کنم!

کنار ح، روی مبل نشسته بودم و به امضای کوچیک و ساده‌ای که پای دفتر بله‌برون می‌کشید یا به نیم‌رخ مردانه و غریبه‌اش نگاه میکردم، با خودم فکر کردم آیا من اونقدر خودخواهم که ح بیگناه رو بازیچه‌ی دست خودم کنم؟ یا اونقدر خوش‌بین که به آینده‌ی روشن کنار مردی که هنوز جایی توی قلبم نداشت، امیدوار باشم؟ یا اونقدر قوی که بتونم باقی عمرم رو بعنوان یک زن مطلقه تنهای تنها و دور از خونه‌ی همیشه پرتنشِ بابا سپری کنم؟

وقتی برای امضای دفتر، یا بهتر بگم قراردادِ معامله‌ی محترمانه‌ی بین دو خانواده، خودکار رو روی صفحه کشیدم، رنگ نداد! یک نفر گفت: "این خودکارهای تزئینی و فانتزیِ بله‌برون کلا برای دو سه خط جوهر داره، حتما جوهرش تموم شده!" یک نفر دنبال خودکار می‌گشت، یک نفر می‌خندید و من با هر تلاش به خوش یمن بودنِ این وصلت بیشتر شک می‌کردم... بارِ سوم درست وقتی دهنم رو پر کرده بودم که بگم: "حتما صلاح نیست!" رنگِ آبی خطوطی که روی صفحه پخش شد و امضایی که موفقیت آمیز پایینِ دست‌خطِ بابا نقش بست، بهم دهن‌کجی کرد! اونجا بود که فهمیدم من نه خودخواه، نه خوش‌بین و نه قوی‌... بلکه اونقدر خام و ساده‌لوح بودم که نمی‌دونستم سرنوشت چه خوابی برام دیده...