...
خدایه خوبم
عشق من
دوست من
میخوام سرمو رو پات بزارم یه دل سیر گریه کنم
میخوام حس کنم دست نوازشی رو که به سرم میکشی
مخوام امشب با نوازش تو بخوام
میای تو خوابم؟
خدایه خوبم
عشق من
دوست من
میخوام سرمو رو پات بزارم یه دل سیر گریه کنم
میخوام حس کنم دست نوازشی رو که به سرم میکشی
مخوام امشب با نوازش تو بخوام
میای تو خوابم؟
سبکه سبکم
اصلا گریه نکردم
امروز یه اتفاق خوب برام افتاد![]()
امروز خدا به من نگاه کرد
یه نگاه مهربون ولی یه کوچولو تنبیه هم توش بود![]()
البته حقم بود هان
همش تقصیره خودم بود.
وای امروز فهمیدم که خدا چقدر منو دوست داره.
خداجونم دوووووووووووووووووووووست دارم ![]()
عاشقتم با تمام وجود عاشقتم![]()
میدونی الان دوست دارم با تمام وجود بغلت کنم و بوست کنم![]()
خداجونم شکرت هزاران بار شکرت![]()
![]()
امشب حتما نماز شکر میخونم.
دوست دارم
چشام آماده باریدنه...
دلم داره میترکه...
ولی دارم مقاومت میکنم(ولی بی فایده اس)
اشکام خودشون دارن میان
دست من که نیست
هست؟!!!
دلم میخواد زار بزنم
داد بزنم
ولی ...
خدایا بهم نگاه کن![]()
خدایا منو صدا کن![]()
دلم خیلی برات تنگ شده
میترسم میترسم
از این میترسم که دیگه بهم نگاه نکنی
که دیگه نوازشم نکنی
که دیگه منو تو آغوشت نگیری
دارم خفه میشم
کمکم کن...
دیدمت باز در گذرگاهی
از پی سال ها جدایی ها.
کودکی باز زنده شد در من :
آن صفاها و بی ریایی ها...
زنده شد بوسه های پنهانی
که شب اندر خیال ما می ریخت
روز،اما کنار یکدیگر
همه از چشم ما حیا می ریخت
آه از آن گفته های عشق آمیز
که به دل بود و در نهان ما را
لیک جز درس و جز کتاب،سخن
خود نمی رفت بر زبان ما را
دیدمت، دیدمت ولی افسوس
که تو دیگر نه آن چنان بودی
من خزان دیده باغ درد انگیز،
تو خزان دیده باغبان بودی!
پنجه غول سرکش ایام
زده بر چهره تو شیاری چند؛
مخمل گیسوی سیاه مرا
دوخته با سپیدی تاری چند.
رفته ایام و،دیده ی من و تو
هم چنان سوی مقصدی نگران...
وه، چه مقصد،که کس نجسته ورا
زین تکاپو-نه ما و نی دگران.
ما که بودیم؟- رهنوردی کور
در گذرگاه،راه گم کرده،
یا به زندان عمر،محبوسی
گردش سال و ماه گم کرده.
ما که بودیم؟ -رود پر جوشی
پی دریا به جست وجو رفته،
لیک در کام ریگزاری خشک
نیمه ره ناگهان فرو رفته.
ما که بودیم؟ -شمع پر نوری
شعله افکن به جان خاموشی،
شب به پایان نرفته،سوخته پاک
خفته در ظلمت فراموشی.
سال ها رفت و سال های دگر
باز،چون از کنار هم گذریم،
همچنان خسته از طلب،شاید
سوی مقصود خویش ره نبریم!
سیمین بهبهانی
باورم نمیشه این همه دلتنگی
بعد از مدتها اومدم فسقلیا و فهمیدم چقدر دلتنگ بودم...
میشه گفت دلتنگ خودم بودم
فسقلیا خونه منه
دله منه
و من خودمو فراموش کرده بودم....
وقتی به مهسا اس ام اس دادم گفتم میاد دوباره فسقلیا رو راه بندازیم خودم باورم نمیشد انقد دلتنگش شده باشم
چقدر حرف برایه گفتن دارم و چقدر اشک برایه ریختن...
و باز برگشتم
با تمام دلتنگیها و قول میدم شادیها
خدا جونم دلم برات تنگ شده
نگاهم کن
محتاج نگاهت هستم
حس میکنم خیلی وقته از ته دل صدات نکردم...
به اندازه تمام دلتنگیهای دنیا دلم برات تنگ شده
میخوام با تمام وجود صدات کنم
تا نگاهم کنی
همون نگاه مهربون همیشگی رو ازت میخوام
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
راستی یه خبر جدید و البته داغ
اگه گفتین؟؟؟؟؟
آره فسقلیا برگشتن..
هورااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است.
خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمیگیرد.
و اگر میتونید این مطلب و به بقیه هم انتقال بدید!
۱- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3- این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای
4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.
5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
۷- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.
13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.
15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
دلم گرفته...
چرا ؟
نمیدونم!
یدفه ایی پیش اومد
یاد شعر نیما افتادم
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان......
الان دقیقا حال همون آدم در حال غرق شدن رو دارم که هیچکس اونو نمیبینه ولی
اصلا دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم یا کسی منو ببینه
دوست دارم تنها باشم
فقط باتو
حرف بزنم
با تو گریه کنم
و .........
دلتنگتم خداجون باهام حرف بزن
این روزا فقط یه چیز ازت میخوام! اینکه مثل همیشه کنارم باشی و کمکم کنی.
خدایا....
این چیز زیادیه؟؟
میخوام باهات حرف بزنم.... نمیخوای نگام کنی؟!

سلام![]()
سلام![]()
سلام![]()
سلام به همه دوستای خوبم![]()
یه خبر خوب امروز فسقلیا یه ساله شد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
اول از همه به مهسا جونم تبریک میگم ![]()
بعد به خودم ![]()
وبعد به شما دوستای عزیز![]()
امیدوارم تو این یه سال دوستای خوبی براتون بوده باشیم![]()
تولد
تولد
تولدمون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز برف های پشت بام خونه رو داشتن پارو میکردن،یکی داشت رد می شد،
تمام برفها ریخت رو سرش، گفت چه خوب!
گفتن چرا؟ گفت آخه لب پشت بوم یه سنگ هم بود خوب شد اون نیفتاد.
یه چند قدم راه رفت،یه ماشین زد بهش پاش شکست، گفت چه خوب!
گفتن چرا؟ گفت آخه امکان داشت گردنم بشکنه یا ضربه مغزی بشم.
دکتر اشتباه دستشو گچ گرفت دستش کج شد، گفت چه خوب!
گفتن چرا؟ گفت خب امکان داشت دستم قطع بشه.
یکی حرصش گرفت با تبر زد کله اش رو برید.دیدن باز گفت چه خوب!
گفتن دیگه چرا؟ گفت تبرش تیز بود آخه!!!
اینم جریان ماست!
بازگشتمو به همتون تبریک میگم!! ![]()
اینم یه عکس که دلتون آب بشه! ![]()
