زائر


از سر پيچ جاده راه افتاد

با صفا صاف و ساده راه افتاد

پا برهنه پياده راه افتاد

پدر خانواده راه افتاد

              از اهالي ده به رسم وفا

              باخودش داشت التماس دعا

راه دور و پر از مشقت بود

كوله بارش پراز ارادت بود

گرچه هر گام او عبادت بود

آرزويش فقط زيارت بود

              چقدر قطره رو به دريايند

              همگي پا برهنه مي آيند

راه بسيار رفته كم مانده

گريه شوق جاي غم مانده

روي دوشش فقط علم مانده

دوقدم تا دم حرم مانده

             فلكه آب روبروي حرم

             بر مشامش رسيد بوي حرم

ناگهان ايستاد مي گردد

چشم او مثل باد مي گردد

با همه اعتقاد مي گردد

پي باب الجواد مي گردد

              عشق شان نزول آن در بود

              اشك اذن دخول آن در بود

دم در گفت يا امام رضا

من مريضم شفا امام رضا

سرطان مرا... امام رضا

نه فقط كربلا امام رضا

              دم در بود كه مسافر شد

              ساك خود وا نكرده زائر شد

چند شب بعدِ پنجره فولاد

كربلا خسته از مسير زياد

كفش خود را به كفشداري داد

پاي شش گوشه تا رسيد... افتاد

               گرد و خاك حرم كه پاكش كرد

               خادمي كنج صحن خاكش كرد

یه مدینه...یه بقیعه...

این حرف ها حرف دل یک یا کریم است

غصه نخور ای دل خدای ما کریم است

 ازسفره خالی خود بیمی ندارد

هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است

 هرگز دری رادرپی روزی نکوبیم

روزی ما از روز اول با کریم است

 آن که خدا ما را گدای او نوشته

یک چشمه یک دریا نه یک دنیا کریم است

 امشب شب تغییر در ضرب المثل هاست

هر چه گدا کاهل بود، آقا کریم است

آنها که رزق عشق من را می نویسند

بر سینه ام نام حسن را می نویسند

جز نیمه ماه خدا آن هم سحرها

هرگز نمیبینی ازاینگونه قمرها

 گفتند که کوه نمک آمد؛خوش آمد

شیرین تر از قند است اینگونه خبرها

 پور پیمبر هم شود فرزند حیدر

پس خوش به حال این پسر با این پدرها

 کوری چشم شور آن بیوه زنی که

می ترسد از فردای سبز این پسرها

 باید عقیقه کرد باید حرز انداخت

باید بپوشانیش ازچشم ونظرها

 دورسرش اسپند می سوزاند مادر

هرشب برایش چار قل می خواند مادر

تا حس کنی حیّ علی خیرالعمل را

آغاز کن با یا حسن بیت الغزل را

پیش کریمان کمتر از شاهی نخواهی

در خاطرت بسپار این ضرب المثل را

امسال هم درنیمه ی ماه مبارک

برداشت عطر نذری مادر محل را

از شوق حُسن خَلق و حُسن خُلقش امشب

سجده برآور خالق عزّوجل را

ارث شجاعت را به او داده پیمبر

میدان نبیند بعد از او اینگونه یل را

روزی که پرچم رابه دوش اونهادند

یکباره پایان داد غوغای جمل را

با صلح او اسلام تا امروز مانده

کافر مشو این حرف های مستدل را

گرچه از او مظلوم تر عالم ندارد

هرکس که او را دارد اصلاً غم ندارد

جز شوق رفتن در سرت داری، نداری

جز اشک در چشم ترت داری، نداری

تنهاترین سردار، غیر ازخانواده

یاری میان لشگرت داری، نداری

ای مهربان حتی پس از نوشیدن زهر

در سینه بغض از همسرت داری، نداری

آقای من، بعد از گذشت چارده قرن

یک زائری دور و برت داری، نداری

چشمان من شمع عزای توست اما

یک شمع بالای سرت داری، نداری

بین تمام روضه ها گریه دارت

تو روضه ای جز مادرت داری، نداری

دیدی که رد شد دستی از روی سر تو

دیدی به دیواراست نقش مادر تو

آخرین خورشید

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می كند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

 منم كه كاسه به دستم منم كه تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

 اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنی ام چون بُراده ی خورشید

چنین نوشته خدا درشناسنامه ی دل

 منم غلام مه وبنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریك

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس

بگو كه حضرت خورشید كِی رسم پابوس

 كبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

كلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

 بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

 عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه كرده بود به او این چنین ثمر دادند

 هزار شكر خدا را كه باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حاء و میم و دال  

 هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم كس نَبُوَد باز تاب دیدارت

 به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

 به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری كلاف حُسن به كف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

كنار سفره ی ما باز كردی افطارت

برو سفر به سلامت كه هر كجا هستی

امام  آخر دنیا خدا نگهدارت

 برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است كه در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

 روایت است كه بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

كسی كه كار ندارد به كار آمدنت

روایت است كه با ذوالفقار می آیی

چه با شكوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی كه سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنت

مقام رهبری  سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

 نشانه های ظهورت هنوز كامل نیست

دلی كه منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

به هر کجا که سخن از تو در میان آید

به جسم مردهٔ نطقم دوباره جان آید

من آمدم که نباشم فقط تو باشی تو

فنای ذات تو گشتن به این گدا ناید آید؟

که مثل توست که بعد از هزار و اندی سال

زمان آمدنش باز هم جوان آید

که مثل توست چنین و که چون رقیه چُنان؟

که طفل باشد و چون پیر قد کمان آید

 که دیده است که سجده کند لب طفلی

بر آن لبی که از آن بوی خیزران آید

 خرابه بود و سحر بود و دختر بابا

بدون همسفرش رفت با سرِ بابا


لیلی

به کسی کار ندارم که بهشتم لیلی است
بت بتخانه ورهبان کنشتم لیلی است
خاک من خاک جنون است وسرشتم لیلی است
هرچه درمکتب استاد نوشتم لیلی است
         جز به این حرف ندارد قلم من میلی
         دفترم پرشده ازلیلی لیلی لیلی
می نویسم لیلی تا که بخوانیم حسین
تا جنون رابه نهایت برسانیم حسین
آنکه بی او نفسی هم نتوانیم حسین
وقت یک ذکرهمه هم ضربانیم :حسین
         اوهمان است که هروقت از او می خوانم
         ازدل عرش خدافاطمه گوید جانم
گر چه در عشق فقط لاف زدن را بلدیم
گر چه چندیست که بی روح تر از هر جسدیم
گر چه در خوب ترین حالت مان نیز بدیم
جز در خانه ی ارباب دری را نزدیم
         از ازل حلقه به گوش در این خانه شدیم
         سجده ی شکر بر اریم که دیوانه شدیم
از همان روز که حُسنش ز تجلّی دم زد
از همان دم که دمش طعنه به جام جم زد
از همان لحظه که مهرش به دلم پرچم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
         گفت من عشقم ومجنون حسین بن علی
         در رگم نیست به جز خون حسین بن علی
آسمان با تپش ماه تماشا دارد
قطره دریا که شود جلوه ی زیبا دارد
خاک یک دشت فقط تربت اعلا دارد
عشق با نام حسین است که معنی دارد
         تا خدا هست وجهان هست وزمان هست وزمین
         نمک  سفره ایجاد حسین است  همین
لبم ازهرچه به جزنام امامم خاموش
آتش عشق نشدیک دم از این دم خاموش
گرچه یک لحظه نبوداست به عالم خاموش
ازقدومش شده یک روز جهنم خاموش
         درامالی خودش شیخ صدوق آورده است
         روز میلادحسین اتش دوزخ سرداست
شب شور است که شیرین و غزل خوان شده ام
خیس از بارش احسان فراوان شده ام
جان رها کرده و دل بسته ی جانان شده ام
مست جام رجب و تشنه ی شعبان شده ام
         که شب سوم این ماه حبیب آمده است
         باز از باغ خدا نفحه ی سیب آمده است
او همان است که احسان قدیمش خوانند
صاحب جام بلایای عظیمش خوانند
در مدینه همه قرآن کریمش خوانند
پنجمین دشمن شیطان رجیمش خوانند
        از ازل تا به ابد خلق خدا می دانند
        ما همه بنده و این قوم خداوندانند
درپناهش همه هستندمهیمن هاهم 
متوسل به نگاهش شده ضامن هاهم
نه فقط عالم ربانی کاهن هاهم
وقت آن است که گویند موذن هاهم
       وقت شرعی اذان برسرگلدسته  ماه
       اشهدان حسین بن علی ثارالله
غم عشق است که آتش زده بر بنیادم
تا که در راه محبت بدهد بر بادم
من ملک بودم و فردوس... نه آمد یادم
که من از روز ازل اهل حسین آبادم
       منم آن رود که جز جانب دریا نروم
       بر دری غیر در خانه ی مولا نروم
ما که بر ساحت این عشق ارادت داریم
ما که انگیزه ی بر گشت به فطرت داریم
یک نفس تا به خدا بُعد مسافت داریم
باز هم در سرمان شور زیارت داریم
       هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله
       هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله
کربلا گفتم و دیدم جگرم می سوزد
آسمان دود زمین در نظرم می سوزد
گوییا معجر بانوی حرم می سوزد
دختری داد زد ای عمه سرم می سوزد
        جان خورشیدازاین واقعه برلب برسد
        هیچ کس نیست به داد دل زینب برسد  

فاطمیه هم آمد

خبری می رسد ازراه خبرنزدیک است
آب وآیینه بیارید سحرنزدیک است
طبق آیات وروایات رسیده ای قوم
جمعه آمدن اوبه نظر نزدیک است
عاقبت فصل زمستان به سرآید روزی
باز هم گل دهد این باغ ثمر نزدیک است
قطره چون رود شود راه به جایی ببرد
به دعای فرج جمع اثرنزدیک است
باظهورش حرم فاطمه را می سازیم
بار بربند برادرکه سفر نزدیک است
راه دوردل ما تا به درخیمه او
ازدرخانه زهرا چقدر نزدیک است
آه گفتم که در خانه ویادم آمد
غربت مادر واندوه پدر نزدیک است
گرچه ازآتش درسوخته جانم اما
بیشتر روضه کوچه به جگر نزدیک است
باز کابوس سراغ پسری آمده است
باز می لرزد وانگارکه شرنزدیک است
مادرت را ببراز رهگذر نامردان
کوچه بند آمده ازکینه خطر نزدیک است
تا که افتاد زمین زلزله درعرش افتاد
هاتفی گفت:قیامت به نظر نزدیک است
دو قدم رفته نرفته نفسش بند آمد
پسرش گفت بیا ،خانه دگر نزدیک است
*****
داغ مادر به جگر میرسد اما انگار
اثرداغ برادربه کمر نزدیک است

مهتاب درحجاب

آنانکه مشق اشک مرتب نوشته اند

باخط عشق این همه مطلب نوشته اند

آنانکه بال گریه درآورده اند را

هم دوش انبیاء مقرب نوشته اند

این چندخط مختصراما مفید را

هر روز خوانده اند که هرشب نوشته اند

تقدیردوپیاله ما را هزارسال

پیش ازشروع گریه لبالب نوشته اند

تکلیف چشم های مرا ازهمان نخست

از روی اشک حضرت زینب نوشته اند

                  یعنی که تشنگی ام ازاین مشرب است وبس

                  یعنی امام گریه ما زینب است و بس 

ای دخترتجلی توحید آمدی

ای ماهروی دامن خورشید آمدی

ای لاله ای که قبل شکوفایی ات حسین

هرگزچنین شکفته نخندید آمدی

هر چند درحجاب ولایت نهفته ای

روشن تراز تمام موالید آمدی

درخانه زمینی زهره ازآسمان

ای ماه، ای ستاره ناهید آمدی

راهی دراز را به هوای برادرت

باصد هزار آرزو ،امید آمدی

                    ازنسل آفتابی ومهتاب درحجاب

                    پلکی بزن به روی برادرکمی بتاب

آیینه نیست اینکه نشسته برابرت

همشکل توست ،مثل پدر مثل مادرت

سیب بهشت ،سیب علی ،سیب فاطمه

یک نیمه اش تو هستی ونیمی برادرت

نور است ونور هرطرفی را نظرکنی

لذت ببر ازاین همه خورشید در برت

قلبت شبیه قبله نما دیده ی تو را

برده به سوی کعبه ابروی دلبرت

                 دخترشدی نه اینکه فقط خواهری کنی

                 باید برای اشک پدر مادری کنی

هرکس که ازمقام تو سر دربیاورد

باید به پیشگاه غمت سر بیاورد

روز ولادت تو روا بود جبرییل

یک سوره مثل سوره کوثر بیاورد

ای دختربزرگ دومعصوم مثل تو

دنیا نمی تواند دختربیاورد

تنها زمادرتوبیاید که دختری

باهیبت وجلالت حیدر بیاورد

این طبع شاعرانه حق بود تا تورا

زینت برای زیب پیمبربیاورد

                      مجموعه فضائل آل کسا تویی

                      گرهست معنی ششم انما ،تویی

ای کام عرش تشنه یک ربنای تو

مشتاق حال راز ونیازت خدای تو

خالق یکی وعشق یکی و  وفا یکی

نشنیده است گوش  فلک هم دو تای تو

وقتی که رو به قبله کنی جلوه می کند

در آسمان هفتم حق ردپای تو

ما نه که بوده وقت نماز شبانه ات

چشم امام ملتمس یک دعای تو

هرکس شهید عشق تو شد زنده می شود

باید بمیرد آنکه نمیرد برای تو

                     در قدرکس چنان تو جلیله نمی شود

                     هربانوی عشیره عقیله نمی شود

چه کوچک است وسعت دنیا به چشم تو

کوچکتر از ستاره از اینجا به چشم تو

تو از کدام پنجره دیدی که کربلا

هر<مارأیت>بود<جمیلا> به چشم تو

انگارفصل بارش چشم تو دائمی ست

آخرکه ریخت این همه دریا به چشم تو

درصورت سه ساله چه نقشی نشست که

شد زنده یاد صورت زهرا به چشم تو

                 مانند توکه طعم بلا راچشیده است؟

                 دوشت هزاربارمصیبت کشیده است

قلب قرارعرش خدا بیقرار توست

نبض نظام بخش جهان همجوار توست

تو حیدر میان حجاب و رقیه هم

چون قاب عکس کوچک زهرا کنار توست

با نیم اشاره ات نفس زنگ اشتران

در سینه حبس شد اگر،ازاقتدار توست

باخطبه کاخ ظلم وستم را به هم زدن

یا کار مادر تو بود یا که کار توست

با تیغه حجاب تو دشمن شکست خورد

این جنگ تو، حماسه تو، کارزار توست

                 یک گوشه از روایتت آیات مریم است

                 روز ولادت تو شروع محرم است

هرآیه ای زاشک تو یعقوب می شود

هر سوره ای زصبر تو ایوب می شود

یادطلوع غربتت افتاده ام اگر

 تنگ غروبها دلم آشوب می شود

برمصحف جبین تو با خط سنگها

 درشام عمق فاجعه مکتوب می شود

ازغصه مسیح سر نیزه روح تو

بر روی ناقه مریم مصلوب می شود

در مجلسی که سهم لبت خطبه خواندن است

سهم لب برادر تو چوب می شود

                    بانو دلم گرفته شبیه صدایتان

                    رخصت بده کمی بنویسم به جایتان

یا بر سر من از سر نی سایبان بده

.....................................

.............................

.....................

 

 

 

                                                یامن ارجوه رجب

 

بگذار کمی عرض ارادت بنویسم                       دور از تو و با نیت قربت بنویسم

 سجاده ی شب پهن شده، حی علی شعر      بگذار برایت دو سه رکعت بنویسم

بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر                یا هادی و یا هادیِ امت بنویسم

شاید که چنان رود سر راه بیایم                        بر صفحه ی صحرای جنون خط بنویسم

مقصود من از "یا من ارجوه رجب ها"                غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟

با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید        از نور تو، تا روز قیامت بنویسم

با این همه آلودگی، ای آیه تطهیر                      از سوره ی انفاق و کرامت بنویسم

برداشته باد از رخ تو پرده و من نیز                    بی پرده برای تو روایت بنویسم

شیر آمده از پرده برون با نفس تو                     تا من هم از این رتبه ی خلقت بنویسم

تو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست                حق دل من نیست که حسرت بنویسم

من شاعر چشم تو ام، المنّة لِلّه                        پس می شود از روی بصیرت بنویسم

هر لحظه چنان لاله بر افروختم از داغ،               هر آینه از درد به حیرت بنویسم

از غفلت ما بوده که شاهین شده کرکس            پس با قلم شرم ز غفلت بنویسم

از سنگ زدن بر دل آیینه بگویم                           از سوختن پرده ی حرمت بنویسم

دست و قلمم نه، دهنم بشکند امروز                  چیزی اگر از حد جسارت بنویسم

                                                                ××

من آمده ام نقطه سر خط بنویسم                       از جامعه، از شرح زیارت بنویسم

ای مهبط وحی، ای نفست معدن رحمت              بگذار که از چشمه ی حکمت بنویسم

وقتی که تویی راه رسیدن به خداوند                    این قافیه را نیز هدایت بنویسم

آه ای دهمین ذکر مجیبّ الدعواتم                        مضطرم و بگذار که حاجت بنویسم

حالا که نوشتند: و کنتم شفعایی                          بگذار ز اسباب شفاعت بنویسم

از خون گلویی که به قنداقه نشسته                     از دست قلم گشته ی غیرت بنویسم

                                                           ×××

                                                                

من آمده ام نقطه سر خط بنویسم                         از مردم نا مرد شکایت بنویسم

از زهر جگر سوز نوشتم که بسوزم                        از تشنگی ات وقت شهادت بنویسم

ازرفتن باپای پیاده پی مرکب                                  ازماندن درهرم حرارت بنویسم

شب... بزم شراب...آیه تطهیر...تعارف                     بایدچقدرذکرمصیبت بنویسم

                                                          ×××

من آمده ام نقطه سرخط بنویسم                           برمنتقمش نامه دعوت بنویسم

 

یاکریم


حس خوبی ست که امشب به زبان آمده است

در تن عاطفه ام، باز توان آمده است

چه مبارک سحری هست وچه فرخنده شبی 

که در آن عطر خوش خوش نفسان آمده است

چه نشستید  درِ میکده ها باز شده

آی مستان خدا! پیر مغان آمده است

حرف ازکوثر واز ساقی کوثر بزنید 

حال که صحبت مستی به میان آمده است

روزه دارانِ شبِ پانزدهم مژده دهید

نمکِ سفره ماه رمضان آمده است

سفره تکمیل شد و ماه خدا کامل شد 

سوره قدر شب پانزدهم نازل شذ

کوچه باغ ازنفس یاس معطرشده است

شب شهرازقدم ماه منورشده است

زودتر از همه مژده به پیمبر دادند

نوه ات آمده و فاطمه مادر شده است

نمک از روی تو می ریزد و خرمای لبت

رطب سفره افطار پیمبر شده است

طعم چشمان بهاری تو ای روح بهار

میوۀ نوبر هر روزۀ حیدر شده است

سفره ماه مبارک، برکت دارد، لیک

با قدم های شما با برکت تر شده است

چه اسیر و چه فقیر و چه یتیم آمده ایم

بر در خانۀ ارباب کریم آمده ایم  

پادشاهیِ تو و من نیز همان مسکینی

که به جز عشق تو در سینه ندارد دینی

قدمت بر سر چشمم اگر ای مرد کریم

سحری هم به کنار دل من بنشینی

مستجاب است دعای دل آلوده من

اگراز صحن لبانت برسدآمینی

به صف مشتریانت نظر اندازی، گر

ته صف یوسف دل باخته را می بینی

کوه کن می شوم از شوق شکر خندهٔ تو

آب افتاده دهانم چه قدَر شیرینی!

بیشترازهمه نام توحلاوت دارد

بازهم قاری توشوق تلاوت دارد

حسنی، چون که از احسان خدا بودی تو

میوۀ عرشیِ پیغمبر ما بودی تو

«کُلُکُم نورُواحد» ولی ای نورخدا                                 

روشنی بخش دل آل عبابودی تو

چند باری همه دارایی خود بخشیدی

از ازل در کرم، انگشت نما بودی تو

شبی افطار بیا خانه ی ما مهمان باش

ای که همسفرۀ بزم فقرا بودی تو

اهل این خاک نبودی و نگفتی آخر

مرد خاکی زمین اهل کجا بودی تو؟

ماورای همه افکار نگاهت بوده

آخر عرش خدا، اول راهت بوده

گاه سوگند خدا گشتی و انجیر شدی

گاه با آیۀکفلین تو تفسیر شدی

گاه با صلح زدی در دل دشمن، تنها

گاه در جنگ جمل دست به شمشیر شدی

زانو از غم به بغل داری و سر بر زانو

به گمانم دگر از زندگی ات سیر شدی

آه، آقای غریبم چه به روزت آمد

چه شد آخر که تو در کودکیت پیر شدی؟

...................................................

..................................................

 

حج کعبه

حالاکه شعرنیست همین هم غنیمت است

 

دنیای بی‌امام به پایان رسیده است
از قلب كعبه قبله ایمان رسیده است
از آسمان حقیقت قرآن رسیده است
شأن نزول سوره «انسان» رسیده است

وقتش رسیده تا به تن قبله جان دهند
در قاب كعبه وجه خدا را نشان دهند

روزی كه مكه بوی خدای احد گرفت
حتی صنم به سجده دم یا صمد گرفت
دست خدا ز دست خدا تا سند گرفت
خانه ز نام صاحب خانه مدد گرفت

از سمت مستجار، حرم سینه چاك كرد
كوری چشم هرچه صنم سینه چاك كرد

وقتی به عشق، قلب حرم اعتراف كرد
وقتی علی به خانه خود اعتكاف كرد
وقتی خدا جمال خودش را مطاف كرد
كعبه سه روز دور سر او طواف كرد

حاجی شده است كعبه و سنت شكسته است
با جامه‌ی سیاه خود احرام بسته است

از باغ عرش رایحه نوبر آمده‌ست
خورشید عدل از دل كعبه بر آمده‌ست
از بیشه‌زار شیر شجاعت در آمده‌ست
حسن خدای عزوجل حیدر آمده‌ست

جانِ جهان همین كه از آن جلوه جان گرفت
حسنش «به اتفاق ملاحت جهان گرفت»

ای منتهای آرزو، ای ابتدای ما!
ای منتهی به كوچه‌ی تو ردّ پای ما!
ای بانی دعای سریع ‌الرّضای ما!
پیر پیمبران، پدری كن برای ما!

لطف تو بوده شامل ما از قدیم‌ها
دستی بكش به روی سر ما یتیم‌ها

پشت تو جز مقابل یكتا دو تا نشد
تیر تو جز به جانب شیطان رها نشد
حق با تو بود و لحظه‌ای از تو جدا نشد
خاك تو هر كسی كه نشد توتیانشد

ای شاه حُسن!‌ با تو «گدا معتبر شود»
آری! «به یمن لطف شما خاك زر شود»

ای ذوق حسن مطلع و حسن ختام ما!
شیرینی اذان و اقامه به كام ما!
تا هست مُهر مِهر تو بر روی نام ما
«ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما»

این حرف‌های آخر شعر است و خواندنی است
 پای تو هر کسی که نماند نماندنی است


مادرآب

سلام...

شرمنده ازاین همه غیبت

ازهمه دوستانی که پیام تسلیت گذاشتن ممنونم

................................................................................

اگه بارونی اومد سلام من وبهش برسونید

                                  خیلی وقته این طرفهاقحطی اومده

 

آن که باخلقت توهرچه که بودآورده

جبرییلش به سجود تو سجودآورده

نه...غلط گفتم ازآغازخدابانورت

نه فقط آنچه که بودآنچه نبودآورده

سرسجاده شب ماه شب اول ماه

سرتعظیم به پیش تو فرود آورده

بادازخاک سرکوی توسوغات سفر

یک بغل رایحه عنبر و عود آورده

مادرآب تویی و پدرخاک علی

آب وخاکی که گلم رابه وجود آورده

چندقرنی ست که مضمون بلندعمرت

شاعران رابه سرگفت وشنودآورده

هیزم آورد درخانه توکینه ولی

آتش فاجعه راچشم حسودآورده

ای که همرنگ بلالت شده دیوارحرم

چه بلایی به سرت آتش ودود آورده

آه...خورشیدعلی بادمخالف چندیست

درحوالی رخت ابر کبود آورده

باعث سجده به دامان تودرعلقمه شد

آنکه برفرق علمدارعمودآورده

 

آخرین نفس

این چشم ها به راه توبیدارمانده است

چشم انتظارت ازدم افطارمانده است

برخیزوکوله بارمحبت به دوش گیر

سرهای بی نوازش بسیارمانده است

باتوچه کرده ضربه آن تیغ زهردار

مانندفاطمه تنت ازکارمانده است

آنقدرزخم ضربه دشمن عمیق هست

زینب برای بستن آن زارمانده است

آرام ترنفس بکش آرام تربگو

چندین نفس به لحظه دیدارمانده است

ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد

چشمت هنوزبردرودیوارمانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب

برروی دست وگردنت انگارمانده است

می دانی ای شکسته سرآل هاشمی

تاریخ زنده درپی تکرارمانده است

ازبغض دشمنان به تویک ضربه سهم توست

باقی آن برای علمدارمانده است

مادرمحرمم اومد

من و توکه هستیم یک جفت یکتا              دوابرودوباران دو رود و دودریا

من وتوکه هستیم یک روح  واحد               ولی دردوقالب دوجسم مجزا

من وتودوگنجیم معلوم ومستور                 نهانیم درفرش وازعرش پیدا

دوطرح شگفتیم دردست خالق                 دوانگیزه محض درخلق دنیا

دومضمون بکریم دردفترحسن                   دومصراع یک بیت یک بیت زیبا

دوشورآفرینیم دوخواب شیرین                  دوتا آرزوییم درقلب رویا

دولاله دویاس بهشتی که گشته               به دامان مان چارغنچه شکوفا

منم آنکه روحش دمیده به آدم                 تویی آنکه نورش رسیده به حوا

مراآسمانی ست بانور زهره                    مراسرزمینی ست بانام زهرا 

                                     *   *    *

منم زینت آسمان،آفرینش                      تویی زینت <مَن دَنی فَتَدلی>

من آرام جان منا ،کعبه ،زمزم                 توآرامشی سدرةالمنتهی را

منم ریشه ی شاخسارنبوت                  تویی باعث رشداین سرورعنا

به شأن من وتوست<ویُطعِمونَ               الطَعامَ عَلی حُبه ای... تا...اَسیرا>

من وتوکه درشأن مان <یؤثِرونَ>             سحرگاه نازل شدازعرش اعلی

من وتوکه آزارمان دردودنیاست               به حکم الهی <عذاباً مُهینا>

                                      *   *    *

من وتوکه دنیابرای نگاهی                    به ماداردعمری نگاه تمنا

من وتودودریای پاک وزلالیم                   که گوهربه دست آورندازدل ما

دوچشمه دوتاچشم خورشیدپرور           دوآیینه درروبروی هم امّا   

توراسنگ های مدینه شکستند            مراخردکرداست سنگ تماشا

ولی تواگرچه سراپاشکسته                شکستی غرورخیالی شان را

خودت رابه سختی کمی جمع کردی     به پاخاستی وزدی دل به دریا

<که هان این منم آینه گرچه خردم           ولی خم به ابرونمی آورم تا

نگویید مولای زهراغریب است               که من مثل کوه ایستادم سرپا

قفس جای شیرخدانیست هرگز            رهایش نماییدحالاو إلا

کشم ذوالفقارکلام وبه آهی                 کنم ریشه نسل تان رادراینجا>

 تودرپای حرفت چنان مردماندی            حمایت نمودی ازاین مردتنها

تورامی زدندوبه این قوم گفتی             علی هست حق وعلی هست مولا  

   

به رسول خوبي ها

 

اي محمد (ص)اي رسول بهترين کردارها

حسن خلقت شهره در اخلاقها ، رفتارها

در بيانت بند مي آيد زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حريمت را ندارد اين قلم

قاب قوسينت کجا و مرغک پندارها

اشهدان لا اله جزخدای دین تو

اشهدانت النبی ای احمد مختارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سيصد ساله ات

استوار مکتب ايثار تو عمارها

تا نفس داريم و تا خورشيد مي تابد به خاک

دل به عشق بي زوالت مي کند اقرارها

پاي بوسي تو عزت داده ما را اينچنين

گل نباشد کس نمي آيد سراغ خارها

کي رود از خاطرم يادت که در روز ازل

کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سينه ي ما هست چون خاک تواييم

لاله کي روييده در آغوش شوره زارها

هر که منسوب تو گردد رنگ و بويش مي دهند

شاهد حرفم گلاب و شيشه ي عطارها

وقت رزمت آنچناني که ميان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگي کرارها

اي که با خون دلت پرورده اي اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ مي خوردي و مي گفتي که ايمان آوريد

کس نديده از رسولي اينچنين ايثارها

بارهابال وپرت درهم شکست ازکینه تا

بال وپردادی به دست جعفرطیارها 

با عيادت از کسي که بارها آزرده ات

روح ايمان را دميدي بر دل بيمارها

خم به ابرويت نياوردي در اين بيست و سه سال

بر سرت گرچه بلا باريد چون رگبارها

رفتي و داغ تو پشت دين رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت شهرت - مدينه - بارها

تا که چشمت بسته شده اي قافله سالار عشق

رم نمودند عده اي و پاره شد افسارها

آنقدر گويم پس از تو ميخ در هم خون گريست

ناله ها برخواست بعدت از در و ديوارها

هشت مقدس

السلام عليک يا علي بن موسي الرضا

بايد به قد عرش خدا قابلم کنند                            

شايد به خاک پاي شما نازلم کنند

دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است

دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند

امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

ايمان راستين هزاران رسول را

آميخته اگر که در آب و گلم کنند-

-شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند

وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا

 

در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد

بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید

از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صداي اذان خدا رسيد

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد

از صلب سومين گل سرخ خدا حسين (عليه السلام)

ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد

از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم

يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد

توحيد ، حرف محوري دين انبياست

شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست

 

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم

باران نبود غير بيابان نداشتيم

سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي

بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم

اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم

اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا

ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم

ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم

        خون حسين دررگ ودرريشه ي من است

  علم رضا  معلم انديشه ي من است


بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست

يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست

گفتند پاره ي تن پيغمبر مني

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست

برگ درخت کاشته ي دستهاي تو

باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست

اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند

آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست

ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت

آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست

اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند

يادآوران نام تو در دشت مي شوند

 

آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي

درياي بيکرانه ي اميد مردمي

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

 اي آنکه رستخير عظيم تکلمي

هر بار نام مادرتان را مي آورم

گل مي کند کناره اشکت تبسمي

شاعر کنار حسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل اين سبز گندمي

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني

آهو چشم هاي مرا نيست ضامني

 

چشم اميد بر در لطف تو بسته است

هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است

 باراني است حال و هواي دو ديده ام

اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است

از باب جبرئيل به پا بوست آمدن

از آسمان رسيده و رسمي خجسته است

آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

با صد اميد حاجت اين بار خويش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

يعني که زائر حرم کربلا شده است


با ياد خاطرات سفر با عشيره ام

بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام

از بس دلم شکسته براي زيارتت

با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام

ياد غروب هاي زيارت هنوز هم

گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام

يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"

مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام

فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا

اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک ميان جزيره ام

ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما

هستم در انتظار ظهور نبيره ام

دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

 

 

چندخط گریه برایت مادر

ای جان من هرچنددیگرنیمه جانی

اما برای رفتنت خیلی جوانی

حالاکه من اینجا غریبم باربستی

حالانمی شدبیشتر پیشم بمانی

بابای خاکم ـ التماست می کنم که

بی من مشوای مادرآب ـ آسمانی

کمتر بگو بامن <امیرالمومنینم>

اشهد مگو بااین زبان بی زبانی

حالابرای اینکه من چیزی نفهمم

درکوچه خاک چادرت رامی تکانی

اندازه ی یک عمر پیرت کرده بانو

سنگینی آن ضربه دست ناگهانی

یک نیمه ازروی توصبح روشن من

 نیمی دگرمثل غروبی ارغوانی

روازعلی می گیری اما زیرچادر

پنهان نگرددمحرمم قدکمانی

                          .............................

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

مهمان نه بهارعلی پامکش زباغ

نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته آه توماراشکسته است

ای پرشکسته پرمکش ازآشیان بمان

دیگرمحل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

روی مرااگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

یاحضرت عشق یارقیه(س)

ازنیمه شب گذشته وخوابش نبرده بود              

                                                 طفل سه ساله ای که دگرسالخورده بود

درگوشه خرابه به جای ستاره ها

                                                 تا صبح زخم های تنش راشمرده بود

ازضعف نای پاشدن ازجای خودنداشت

                                                 آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

بادست های کوچکش آرام وبی صدا

                                                 از فرط درد بازوی خود را فشرده بود

این نیمه جان مانده هم ازلطف زینب است

                                                  ورنه  هزار مرتبه در راه مرده بود

                               ...........

پیش ازطلوع بانوی گوهرشناس شهر

                                                  آن گنج رابه دست خرابه سپرده بود

یاساقی العطاشا

عطش ازخشکی لبهای توسیراب شده

                                                   آب ازهرم ترکهای لبت آب شده

بعدازآن که تولب تشنه عطش راکشتی

                                                  تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده

 بعدافتادن عکس تو درآیینه ی آب

                                                   برکه ازشوق رخت خانه ی مهتاب شده

این فرات است که ازدردغمت ـ ای دریا ـ

                                                   بس که پیچیده به خودیکسره،گرداب شده

تب وتاب حرم ازتشنگی وگرما نیست

                                                    دل اهل حرم ازداغ توبی تاب شده

تیرهاروبه سوی چشم توخواندندنماز

                                                   همه گفتند که ابروی تومحراب شده

صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن

                                                   عکس تیریست که دردیده ی توقاب شده 

 

 

صدای آمدنت

دلم هوای توکرده هوای آمدنت

                               صدای پای تو آید صدای آمدنت

بهارباتو بیایدبه خانه ی دل ما    

                             سری به خانه مازن،صفای آمدنت

هنوزمانده به یادم که مادرم میخواند

                          زمان کودکی ام قصه های آمدنت

حساب کردم ودیدم که باحساب خودم

                              تمام عمرنشستم به پای آمدنت

چقدروعده ی وصل تورابه دل بدهم

                           چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت

نیامدی ودلم راشکستی ای مولا

                             چه نذرهاکه نکردم برای آمدنت

 

باورآینه

درقاب غریبی توتصویرشدم

                   ازآه جهانسوزتوتبخیرشدم

آیینه نمی شناسدم،حق دارد

                   باورنکندکه اینقدر پیر شدم 

آخرین کفن

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

                      کمی ازخون خشک بربدن ماند

کفن رادربغل بگرفت وبوکرد

                      همان طفلی که آخربی کفن ماند

چه می شود که بمانی

چه می شودکه به زانوی من توان بدهی

دوباره صورت خودرابه من نشان بدهی

چه می شود که زمان قنوت نیمه شبت

دوباره بازوی خودراکمی تکان بدهی

چه می شود که دگرمثل روزهای قدیم

کنارسفره خودت نان به دستمان بدهی

به جای آنکه شوی پرپر و به خاک افتی

وروح خسته خودرابه آسمان بدهی ـ

ـ گل شکسته ی من پابگیردراین باغ

که بازعطربهشتی به باغبان بدهی

تورابه جان عزیزت مخواه بنشینم

به چشم خویش ببینم چگونه جان بدهی

نفس تومی کشی وحال کودکان این است

چه می شود تواگرجان در این میان بدهی

آه آینه

همه گفتندکه بارانی وحزن انگیزی

                       بازبااین همه سرسبزترین پاییزی

آه ازدردمکش، آینه ام رامشکن

                      روبروی توبه جزشرم ندارم چیزی

آه،پروانه ی پرسوخته ام همچون شمع

                      پای من آب شدی بازنمی پرهیزی

توخودت بی خبری حلقه به حلقه اشکت

                      تاشودقاتل من ساخته حلق آویزی

من نه ماهم که به هررفتن وهرآمدنم

                     مثل دریایی،می افتی وبرمی خیزی

کوه امیدمراباپراین پلک کبود

                     گاه میسازی وناگاه به هم می ریزی

شعرحضرت زهرا(س)

فکیف أصبرعلی فراقک یازهرا

بعدتوگشته درپریشانی           آسمانم همیشه بارانی

ای ستون دل علی بی تو       رفته این خانه روبه ویرانی

باغ هجده بهارزندگی ات        چقدرزودشدزمستانی

تورسیدی به ساحلی آرام      من به این لحظه های طوفانی 

سوره کوثرم،سرقبرت           کارمن گشته فاتحه خوانی

ای رهایی دهنده ازآتش        دل من راچرابسوزانی؟

این همه می زنم صدات اما    تومرالحظه ای نمی خوانی

سخت سردرگمم بگو چه کنم  بین این کوچه های حیرانی

منم صدهزاردرددلم          توئی ویک مزارپنهانی

ادامه نوشته

شعرحضرت زهرا(س)

به آن دلی که برآن سجده نه فلک دارد        

                                دل من ودل تودردمشترک دارد

کسی که حرمت ماراشکست میدانست   

                                که حرمت دراین خانه راملک دارد

خداکندکه بسوزد سپس رود بر باد        

                                 کسی که ازدل خونت دل خنک دارد

محبت من وتو سنگ امتحان همه است      

                                 میان جنت ودوزخ خدامحک دارد

بگیرپرده زرو ماه آسمانی من                

                                 که این گرفتگی ات ریشه درفدک دارد 

فقط به آینه من نشسته گردغمت      

                                 ولی توآینه ات ازسه جاترک دارد

به جزتونیست گلی که نشان عشق مرا   

                                 به روی ساقه وگلبرگ وشاخه حک دارد

غذانمی خورد وگریه می کند زینب       

                                 دوباره سفره ی امروزمان نمک دارد

ادامه نوشته