فصل های تکراری...
فصل ها تکراری میشوند
امروز زمستان و فرداهم بهار
امروز باران , فردا آفتاب
امروز عید , فردا عزا
با من یا بی من
تاریخ تکرار میشود, هرسال
واین میان تو تنها اتفاق تکرار نشدنی من بودی...

فصل ها تکراری میشوند
امروز زمستان و فرداهم بهار
امروز باران , فردا آفتاب
امروز عید , فردا عزا
با من یا بی من
تاریخ تکرار میشود, هرسال
واین میان تو تنها اتفاق تکرار نشدنی من بودی...


و من شنیده ام روز ها کوتاه تر میشوند...
ولی...
نمیدانم چرا دارند این روز ها
هی بلند تر میشوند بی تو...

چه حس خوبیه بغض خفت کنه اما نتونی گریه کنی
چه حس خوبیه درد بکشی اما آخ نگی
. چه حس خوبیه از دلتنگی جون بدی اما نتونی ببینیش.
چه حس خوبیه گوشه اتاق بشینیو و تا صبح به عکسش نگاه کنی تا شاید خوابشو ببینی
چه حس خوبیه به خدا التماس کنی که بذاره یه امشب اون تو خوابت بیاد
و به این امید چشاتو رو هم بذاری.
چه حس خوبیه هر رو صبح که بیدار میشی عکسشو ببوسی و
بگی عزیزم مواظبه خودت باش من نفسم به تو بستس
چه حس خوبیه روزی صد دفه با عکسش حرف بزنی
درصورتی که اون صداتو نمیشنوه...

پاییز که باشد...
غروب جمعه هم که باشد...
دلتنگ هم که باشی...
و یک آه که تو را از درون میسوزاند...
چند لحظه سکووت...
به یاد تمام آرزو های بر باد رفته...

میخندم...
تظاهر به شادی میکنم...
حرف میزنم مثل همه...
اما خیلی وقت است مرده ام...
خیلی وقت است دلم میخواهد روزه ی سکوت بگیرم...
دلم میخواهد ببارم...
و کسی نپرسد چرا...
یک غریبه میخواهد...!
بیاید بنشیند...!
فقط سکوت کند...!
ومن هی حرف بزنم...!
و بزنم و بزنم...!
تا کمی کم شود...!
این همه بار...!
بعد بلند شود و برود...!
انگار نه انگار...!

دلم بهانه تو را دارد
تو میدانی بهانه چیست؟!
بهانه همان است که شب ها
خواب از چشم خیس من میدزدد
بهانه همان است که روز ها میان انبوهی از ادم ها
چشمانم را پی تو میگرداند
بهانه همان صبریست
که به لبانم سکوت میدهد
تا گلایه ای نکنم از نبودنت...!

هر قصه ئی ز عشق که خواندی به گوش او
در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد، ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه ی پر آتش خود می فشارمت!!!
فروغ فرخزاد.
بسلامتی اون لامصبی که از زندگیم رفت
اما از دل لعنتیم نرفت...
به سلامتی اشکام که تو خلوت میریزه
که هر بی لیاقتی نبینتشون...
به سلامتی اونی که رویا بود...
ارزو بود...
بغض شد...
کابوس شد...
اخرم رفت...
و در اخر به سلامتی خدا
که تموم ارزو هامو جلو چشمم پر پر کرد
تا بزرگیشو بهم ثابت کنه...
ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩکتر میشوی، ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ می ﺭﺳﺪ
ﻫﺮﭼﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ اش ﺑﯿﺸﺘﺮ می ﺷﻮﺩ، ﺑﺰﺭﮒ تر ﺑﻪ ﻧﻈﺮ می ﺭﺳﺪ
ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺑﻨﺪﯼ، می ﺑﯿﻨﯿَﺶ
ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﯾﺪﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ، ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﺑﮕﻮ !


دیوانگی شاخ و دم ندارد
همین که ساعتها و روزها
به فکرو خیال کسی هستی که به فکرت نیست
خود نوعی دیوانگیست
وقـتی از چـشمِ کـسی بیُــفتی ،
مثلِ یــک قـــطره اشک ..
دیگه فــرقـی نمیــکنه کجـــا بـــاشی !؟
گوشه ی چشم ..
رویِ گونه ..
و یا ..
رویِ خــاک !
تـــو دیـگه چــکیــدی…

گریه کار کمی است
برای توصیف نداشتنت . . .
دارم به رفتار پر شکوهی
شبیه به
مرگ
فکر می کنم. . . !
بیشــتر از هــر زمــانی
دوسـت دارم خــودم باشــم !!
دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم
و نه هـــراس از دســت دادن را . . .
هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد
دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت . . . ..

دلتنگم...
نه برای روز هایی که رفتی...
نه برای ارزو هایی که ورق ورق شعر کردم...
دلتنگم...
نه برای بودن هایش که با او باشد یا نباشد...
فقط دلتنگم...
برای دوستت دارم هایی که به او گفتم و او سکوت کرد...

عشق یعنی:
وقتی نیستش به یادش باشی و میخوای باهاش باشی
وقتی باهاشی همش میخوای نگاش کنی
وقتی نگاش میکنی دوس داری از ته قلب شاد باشه
و وقتی داری نگاش میکنی و میفهمی از ته قلب خوشحاله عاشق تر شی...

هـِــ ی
غریبـــﮧ!
قیــآفت خیلـے آشنـآست
من و تو قبلا جـآیـے همدیگرو ندیدیــ م ؟
آهـ ـآن… یـ ـآدم اومــد
یــﮧ روزآیـے یــﮧخاطره هـآیـے بـآ هم دآشتیم
یـآدمــﮧ اون موقع دم از عشق میزدے
هــﮧ … انقدر مــآت نگـ ـآم نکن
عشقت حسودیش میشــﮧ!
دســتات ارزونــی خودتــ..!
رآستــے قبل رفتنت : دیگــﮧ هیچ حسـ ے بهت ندآرم
دیگــﮧ وقتــے دیدمت دلم نلرزید
خوآستم بدونـی!

همیشه در حالی که…
یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!
یه عالمه اشک توی چشماته!
یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده…
باید بگی : خب دیگه… واسه همیشه خدافظ …!

روزگارا:
تو اگر سخت به من میگیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد
...!

زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش ...
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

می دانی..؟
آدم های ِ ساده ..
ساده هم عاشق می شوند ..
ساده صبوری می کنند ..
ساده عشق می وَرزَند ..
ساده می مانند ..
اما سَخت دِل می کنند ..
آن وقت که دل ِ می کنند ..
جان می دَهند ..
سخت میشکنند ..
سخت فراموش میکنند ..
آدم های ِ ساده …..


چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!

حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند …
گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!
دیگه دوستت ندارم …..
وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری …..
مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !
اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی
همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم … !

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،
زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی…..
