5 شنبه ظهر لوبیاپلویی که قرارشو گذاشته بودیم با بچه ها رو درست کردم و جمع و جور کردیم. ساعت 6:30 تا 7 همگی سرجمع شدیم و 3 ماشینه رفتیم سمت روستای مورد نظر. قرار بود زودتر بریم ولی تا همه کاراشون تموم شد دیر شد. موقع افطار رسیدیم و سریع چای درست کردیم و سفره رو پهن کردیم. افطار خیلی مختصر بود. من و یه خانوم دیگه عهده دار سحری و 2 تا خانوم دیگه افطار بودیم. ولی دور هم خوب و باصفا بود همه چی.
مشکل این بود که آب لوله کشی قطع بود و مجبور بودیم از پایین آب بیاریم. شستن دست و ظروف و میوه ها خیلی سخت بود.
تا سحر بیدار موندیم. اولش ما.فیا.. بعد پانتومیم.. جرات یا حقیقت.. و بعدشم 2.1.. خیلی خوش گذشت مخصوصا زمان بازیهاش!
بعضیها اهل قلیون بودن و همش دنبال تدارکش.. یه دختر ناز کوچولو هم تو جمعمون بود که خیلی آروم و بی آزار بود! یه ذره نق نزد این بچه. مامانش میگفت با هر شرایطی کنار میاد.
سحری رو که میخوردیم یکی از خانوما گیییر داده بود که چقد غذات تنده!! چندین بار سر سفره تکرار کرد درحدی که ناراحتم کرد ولی با تمام وجود سعی کردم احساسمو نشون ندم. حالا جالبیش اینجاست که بقیه هممه تشکر کردن که اتفاقا خییلی هم خوب و خوشمزه شده! مخصوصا آقایون! آخه چرا ما خانوما با بولدوزر از رو هم رد میشیم؟! بعد از غداهای ما که تعریف میکردن اون 2 نفری که افطاری آورده بودن و شب قبل پیراشکی و سالاد ماکارونی میگفتن یعنی غذاهای ما بد بوده؟؟ آخه چه ربطی داره خواهر من!
ناگفته نماند همونی که ایراد میگرفت از تندی غذام غذاهاش تو روغن شنا میکنه. یعنی شب قبلش یه دونه پیراشکی رو نتونستم بخورم. دست میزدی روغن میچکید از دستت!
با اینهمه صب به مامانش زنگ زدم و گفتم نگران نشه ما با همیم و داریم برمیگردیم. آخه هنوز مجرده و با بی افش اومده بود. البته مامانش میدونست با دوستشه ولی بازم به تایید ما نیاز داشت. حرفشم رو حساب بچگیش گذاشتم.
دیگه بعد سحری دوباره یکمی بازی و بعدم پتو انداختیم رو زمین و چند نفریمون خوابیدیم. بقیه یه عده قلیون و بقیه هم منتظر که هوا روشن بشه برگردن چون صب کار داشتن. فک نمیکردم خوابم ببره ولی از 5 تا 10:20 خوابیدم!
جمع و جور کردیم خونه رو طوری که از اولشم تمیزتر شد. بقیه هندونه رو تو یه ظرف گذاشتم دادم به همسایه روبرویی که یه خانوم مسن و دوست داشتنیه. کلی خوشحال شده بود که ما اونجا بودیم. شب قبل خیلی سروصدا کرده بودیم نگران بودم اذیت نشده باشه.
خدافظی کردیم با بچه ها و برگشتیم. 2 تا دوستای همسرو رسوندیم و اومدیم خونه. همسر روزه بود ولی من یه شکلات داغ خوردم با حلوا و زولبیا! جمع و جور کردیم وسایل و یه ماشین لباس شستیم و پهن کردیم. بعدم دوش و لالا تاااا 6:30. برا همسر افطاری آماده کردم با کمک خودش. برنج و مرغ داشتیم تو یخچال اونارو ته چین کردم تو ماهیتابه. عااالی شد! خلاصه افطار کردیم و بعدش طبق قرار قبلی رفتیم خونه م ش تا برادرشوهر با مامانش اینا صحبت کنه. ولی اینترنت درست کانکت نمیشد و ایراد از تلفن بود که نویز داشت. خلاصه نشد که بشه. رفتار بابا مامان پارسا و پریسا گرم و مهربون بود. مامنش صحبت انگشتر پریسا که شد گفت یکی دیگه هم براش میخرن برا نامزدیش. با خودم گفتم چه جالب آدم موقع دختر خودش رسومو خوب به یاد میاره! من که نشون و عقد و عروسی و نامزدیم فقط همین حلقه سادم بود. شاید یه روز به رو بیارم.
یکی از بچه ها زنگ زد تشکر بابت دیشب. بعد رفتیم خونه مامانم. 11:30 رسیدیم. بساط پذیرایی به پا بود تا ساعت 1.
خواهری یالنشو تحویل داده بود و با خواهرزاده 2 آخرین کارای تصویه حساب رو انجام داده بودن و کلییی اذیت شده بودن از بخل و بدجنسی صاحبخونه. اتقد غر زد که آخر پارسا گفت توروخدا بیخیال شین دیگه از اونا نگین حالمون بد شد! ولی خیالش راحت شد دیگه.
مامان گلم طبق حرفی که زده بود که قراره برام یه هدیه به مناسبت گرفتن حق امضا بگیره یکی از انگشترهای خودشو برام آورد و یه دنیا بغضی و شرمندم کرد.. ولی من نتونستم قبول کنم و وقتی تو آشپزخونه بود رفتم گذاشتم تو اتاقش. موقع خدافظی بهش گفتم دیدم ناراحت شد. برا اینکه از ناراحتی دربیاد و خودمم حالم بد نشه دوباره با شوخی و خنده گفتم حالا میام میگم چرا اینکارو کردم و.. قضیه انگشترم برا این گفتم که تو ذهنم مقایسه کردم. واقعا که خونواده خود آدم یه چیز دیگه ست. خدا حفظشون کنه.
دیگه ساعت 1 برگشتیم خونه و تا الان بیداریم هنوز. فردا باز شنبه خوابالو در پیش داریم ظاهرا!