افكار چندگانه من

احساسي كه دارم تركيبي هستش از هيجان و ذوق زدگي سفر پيش رو، و هزارتا كاري كه قبلش بايد انجام بشه. اين اولين سفر بعد از مهاجرتمون هستش (غير از سفر ايران چند ماه پيش البته). اميدوارم خستگي اينهمه دوندگي اين مدت با يه استراحت و تفريح حسابي از تنمون دربياد. يه سفر تقريبا دوهفته اي به سه كشوري كه ديدنشون جزو تاپ ليست ارزوهامون بوده! اونم با همراهي يه زوج مهربون كه بهترين دوستامون هستن.

نصف ذهنم هم درگير قرارداد كاري هستش كه سه شنبه امضا كردم و از دوشنبه اين هفته شروع ميشه.. مدتها منتظر اينروز بودم و براش لحظه شماري ميكردم.. و حالا منم و كوهي از ندانسته ها و جنگ و جدال يادگيري ناشناخته ها! 

اولين استخدام رسمي تو زمينه تحصيلي خودم تو كشوري كه دو سال بيشتر نيست كه بهش مهاجرت كردم يك قدم بزرگ محسوب ميشه. بايد راه سختي رو ادامه بدم.. اما هميشه سختكوشي جواب ميده. صبر و تلاش هيچوقت بي نتيجه نميمونه.. اين ديگه بارها بهم ثابت شده. اميدوارم تو اين راه كم نيارم و شرمنده خودم و رييس عزيزم كه به من اينهمه محبت و اطمينان داره نشم 😃😊

سلامی از آنسوی آبها!

سلام پس از چندین ماه ننوشتن..

بالاخره همت کردم بیام و این خونه رو آب و جارو کنم :))

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد و چیزای زیادی رو تجربه کردم.. کم کم با پیش اومدن زمینه در موردشون مینویسم.

خوشحالم که هنوز اینجا هست.. و هنوز میشه خاطراتمو اینجا به یادگار بذارم.

میام و به دوستای قدیدمیم سر میزنم ببینم کیا هنوز مینویسن.

امیدوارم دوباره درگیر دغدغه های روزانتون بشم!

دریافت پاســـــــــپورتها!


ادامه نوشته

دوست جون + پ ن

 

ادامه نوشته

باباجونم


ادامه نوشته

ذوقانه!


ادامه نوشته

خبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر داغ!!

سلام به دوست جونای خودم!

یه خبر خیلی توپ دارم براتوووووووووووووون!!

خدایا شکرت..

انگار همه صبری که کردیم و زحمتایی که کشیدیم بالاخره داره به ثمر میرسه!

خیلی هیجان زده ام! خوشحالیم!

 

 

 

 

 

 

ما پاس رکوئســـــــــــــت شدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!

 

 

 

 

هووووووووووووووووووووورااااااااااااا!

پی گیریهای زیاد همسر نتیجه داد!

بعد ۱۱ ماه که از مدیکالمون گذشته بود.. یه زمانی که قرار بود حداکثر ۶ ماه باشه!

ولی بدم نشد! با آغاز فصل بهار و گرمی تدریجی هوا راهی میشیم به سرزمین سررررررررد کانادا!

با امید به شروع یه زندگی جدید.. یه عالمه اولیـــــن ها در انتظارمونه! اولینها همیشه به ما روح زندگی میده!

خدایا شکرت.. گاهی فکر میکردم اگه یک سال دیگه هم معطل بشیم چی؟؟ الانم پروسمون کوتاه نبوده ولی آدم باید همیشه مثبت ببینه.

بیشتر موندن ما مساوی بود با بیشتر بودن در کنار خونواده هامون. شاید زمانهایی که واقعا به ما نیاز داشتن..

الانم حتما حکمت خدا این بوده که با دستای گرم و مهربونش ما رو راهی اونسر دنیا کنه و با همون دستای معجزه گرش پشت و پناه و نگهدار خونواده هامون و عزیزانمون باشه.

هرچی از هیجان اینروزا بگم کمه..

ایشالا تو یه پست دیگه میام با توضیحات!

ماجراهای ما و ماشینمون!


ادامه نوشته

مهمونی × 2

ادامه نوشته

تدارکات مهمونی همکارانه! + برنامه ریزی سفــــــــــر!

ادامه نوشته

فتـــــانه!

ادامه نوشته

این یکماه!


ادامه نوشته

ادامه نوشته

گیجمونی!!


ادامه نوشته

یه شب خاطره انگیز!


ادامه نوشته

از همممممممه جاااا!


ادامه نوشته

:))

به اندازه صدسال حرف برا گفتن دارم ولی انگار فرصت نمیشه بیام بنویسم..

دلم برای وبلاگ نوشتن و خوندن تنگ شده!

دلم برا همتون تنگ شده..

برمیگردم به زودی و مینویسم.. یه عالمه حرف برا گفتن دارم.

گرچه خیلی از اتفاقات وقتی از زمان وقوعشون میگذره به نظر گفتنی نمیان!

عروسی بی مزه.. دوستان.. دفتر جدید


ادامه نوشته

پس از مدتهااااا


ادامه نوشته

مریییییضی.. سفر کاری


ادامه نوشته

تولد خ ش.. باغ.. تدارکات سفر


ادامه نوشته

اتمام ترافیک کاری.. تولد همسر.. دیدار دوستان دبیرستان و راهنمایی!!


ادامه نوشته

ترافیک کاریییییی!


ادامه نوشته

آبگوشت


ادامه نوشته

تولد


ادامه نوشته

پس از مدتهاااا


ادامه نوشته

خونه مامان

دیروز صبح هوا ابری و خنک بود. تمیییز.. راننده تاکسی میگفت اطراف شهر بارون اومده دیشب. خنکیش به اینجا رسیده. البته ظهر یکمی دم کرد ولی باز شب خیلی خوب شد. 

دیروز از سرکار که میام خونه خواهری و همسر که تازه رسیده نشستن رو کاناپه. خواهری منتظر مونده با من ناهار بخوره. همسر نتونسته طاقت بیاره تنهاخوری کرده! به قول خودش یک وعده غذای گررررم داشتیم امروز! 

شوید باقالی پلو و کباب تابه ای عااالی شده! در حد خفقان میخورم! بعدم میشینیم برا سفرمون نقشه میریزیم. دیگه خواب و تنبلی نمیزاره! میریم رو تخت دونفره با خواهری میخوابیم..

همسر با صدای بلند داره یه برنامه از شخص جدید مم لکت نگاه میکنه. صداش برا خواهری زیاده! من که عادت کردم! در اتاقو میبنده..پنکه رو روشن میکنه و دیگه از باد کولر خبری نیست.. تا 6:45 میخوابیم ولی نه راحت.. خواهری هی بیدارم میکنه که خواهر 2 از فیزیو برگشته و از 6 خونه مامانه. بریییییم.. با حال خوبی بیدار نمیشم! میگم رو اعصابمی عزیزم بیدار شدم دیگه!! سریییع حاضر میشیم و میپریم تو ماشین بابا. خواهری نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه و منتظر بوده من ببرمش! میگیم اگه شد امشب بریم استخر..

اول میریم صافکاری ماشین خواهریو تحویل میگیریم. خییییلی تمیز شده! یه تصادف کوچیک داشته..

بعد میریم سمت قنادی. اونجا همو پیدا میکنیم! کلی میخندیم و سرخوشانه باقلوا و کیک هویج میخریم.. به یاد باقلوا ترکیها.. 

میریم خونه. بساط چایی و شیرینی و میوه با چاشنی نخودچی خورون! آی حال میده!! دوباره حرف سفر میشه. خواهر 2 تاکید داره که حتما برین سفر کشور همسایه رو. دوبار تجربش کرده و میگه برا روحیتون لازمه. 

از آشهایی که آوردم و کتلتهای مامان پز گرم میکنیم و میخوریم. خواهر 3 ریشه و ابروی خواهر 2 رو رنگ میکنه. رو سرش پلاستیک میکشه و کلاه و با همون اوضاع راهیش میکنه خونه! خواهر 2 دیگه نمیتونه خودشو تو اون وضع تحمل کنه! 

ابروهای منم روشن میشه. خواهر 2 مثل همیشه منو میرسونه خونم و دم در تو ماشین کلی حرف میزنیم. امشب پیشنهادهایی به مامان دادیم برا فروش باغ و زمینش. زمینی که هرگز سند نداشته.. ولی باغ.. بهتره تبدیل به یک گزینه مفیدتر بشه.

امشب از داداشی کارت بیمه جدیدو میگیرم. طفلکیو از خواب بیدار کردم! از فردا بیمه جدید شروع میشه.

از مامان هم دفترچه بیمه ش.  که همسر بره هزینه فیزیو رو از بیمه بگیره.

خواهر 2 هم باید بره فیزیوتراپی. عصب سیاتیکش میگیره.. پای چپش درد میکنه و کمرش.. از استخر فراریه شدیدا! از کثیفیش!! مایو رو از رو لباس پرو میکنه و میبینه اندازه ست. یکیشو انتخاب میکنه و میبره. 

تو راه برگشت کلی به سر و قیافه هم میخندیم! به یاد روز قبل مهمونی که قابلمه بزرگ شله زردو میبردیم و ریسه میرفتیم از خنده!! 

میام خونه میبینم پارسا نشسته پای چت. کاری که بد رو اعصابمه این روزا! ظرفها تو سینک تلنبار شده و نامرتبه. نشسته فوتبال نگاه کرده! مامانش 12:30 زنگ میزنه خونه. تا برمیدارم قطع میشه ( یا میکنه !!). زنگ میزنه گوشی همسر. حدسم درست بود. از برادرشوهر میپرسید! امروووز حالشون خوب بوده آیا؟؟!

یویو

امروز بعد دفتر رءیسو رسوندم و مستقیم با همون تاکسی رفتم خونه مامانم. یکمی از غذاهای پدرپز خوردم و با مامان رفتیم فیزیوتراپی. خواهر 1 بیشتر مامانو میبرد اینروزا. خواهر 2 هم شنبه برده بودش ولی خیلی کمردرد شده بود. روزایی که پیش مامان اینام خیلی حالم خوبه. کلی خندوندمش.. بعدش شله خریدیم از یه جای خوب و شلوغ نزدیک خونه مامان و رفتیم خونه. خواهر 3 دمنوش آورد خوردیم و بعدم شله با قیمه فراواان. یکمی دراز کشیدیم و ف ب و صحبت با مامان اینا. خونه رو جارو کردم و با خواهری رفتیم مایویی که برام خریده بودو عوض کنیم. روش نمیشد بیاد چون یه بار دیگه هم یکیشو تو خونه پرو کرده بود و تعویض کرده بود! خانوم فروشنده ولی خیلی خوش برخورد و ناز بود. خلاصه بعد 1 ساعت بررسی و پرو یه دونه سرمه ای طرحدار برداشتم با کلاه. برا مامان و خواهر 2 هم انتخاب کردیم به شرط تعویض.

موقع پارک کردن یه جای کوچیک پیدا کردیم ولی من پارک دوبلم بگیر نگیر داره! خواهری گفت بزار من ردیفش میکنم! آقا چنان گازی میداد به این حیوون که تا سر خیابون فک کنم صداش میرفت! بعد نمیتونست رانندگی کنه با ماشین بابا. میگفت دستم نیست زیر پاش! خلاصه کللللی خندیدیم به این جریانات آخرشم گفتم بیاد خونه ما بمونه شب. همسر با دوستش رفتن پارک پیاده روی. زنگ زد خبر داد. خلاصه ماهم نشستیم دمنوش آرامبخش مخلوط خوردیم و بستنی. خواهری هم از غذاهای دیروز. الانم نشسته پای ف ب.

در مورد قضیه ایمیل وکیلمون.. منشی دفترش همون ایمیل رو فوروارد کرده برامون با تاریخ 31 جولای!! یعنی وکیله تاریخ ایمیل فورواردی رو عوض کرده و برا ما فرستاده! یعنی دفعه دوم که بهش گفتیم تازه به صرافت افتا ه که یه کاری انجام بده و این که گفته قبلا پی گیری کردم دروغ بوده! آدم انقد غیر حرفه ای؟! خب نزدی مثل مرررد بگو نزدم! والا..

خواهری حالش خیلی بهتره. مامانم همین طور. خبرای خوب داره میرسه انشالا. فعلا که منتظریم..

احساس چاقی و پرخوری اینروزا  کلافم کرده باز! مثل یویو وزنم بالا پایین میره که البته رابطه مستقیمی با روحیم داره.

رئیس هم اینروزا خیلی مهربون شده. زیاد پیش میاد که با همکارم حرف میزنیم و میخندیم یا با موبایلم درگیرم ولی اصلا به رومون نمیاره و چیزی هم نمیگه.

همکارم از طریق محل کار قبلیش یه بسته زعفرون پودری و یه بسته سرگل برام آورد امروز. البته خریدم ازش ولی میدونم که مطمئنه. سرگلو دادم به مامان عوض بسته ای که ازش گرفته بودم. به سختی قبول کرد.

کار جدید.. زبان جدید!

همسر از شنبه نصف روز میره مغازه پیش برادرشوهر کوچیکه. ازین قضیه خوشحالم گرچه هیچ کدوممون دلمون نمیخواست اینکارو انجام بده ولی خب میدونیم که موقته و برا همین چند ماه. فعلا که اوضاع زیاد روبراه نیست ناه رمضونی و طول میکشه تا جا بیفته ولی درکل خوبه.

دیروز بعدازظهر به علت خستگی فراوان بیهووووش شدیم از ساعت 7 تا 11 شب! بیدار شدیم چایی درست کردیم خوردیم و خورش کدو با آب نارنج. ساعت 1:30 شام خوردیم و تا خود صبح مگه من خوابم می برد؟! ازین پهلو به اون پهلو.. خوابهای منقطع و آشفته! قرار نبود انقد بخوابیم. میخواستیم بریم بیرون تازه..

صبحم با حال زار و کسل رفتم دفتر. معده درد شدیییید تا وقتی رسیدم خونه. قرصم خوردم ولی کامل خوب نشد. آخری از پله های خونه که میرفتم بالا تهوع داشتم دیگه.. 

زود دست به کار شدم. سالاد ماکارونی درست کردم. حبوبات آش بلغور که از دیشب خیس کرده بودمو گذاشتم بپزه. تا همسر اومد نشستیم باهم سالاد خوردیم و کلی شیطنت و تو سروکله هم زدیم و نخوابیدیم. به این امید که امشب عین آدم خوابمون ببره! البته من تو دفتر ناهار خورده بودم! همکار عزیز ماکارونی آورده بود. البته زیاااد نخورده بودم ولی خب..

راستی امروز ظهر خواهر 3 رفت برا من و خودش لباس ز و مایو خرید. قراره برنامه استخر بزاریم بعد مدتها. مامانم تو برنامه‌ هست انشالا.

غذا رو که خاموش کردم دوش گرفتم. ساعتای 9:30 آماده شدیم که بریم خونه مامان همسر تا با پسر و عروسشون صحبت کنن بعدم بریم خونه مامانم که یهو همسر یادش اومد ماشین تعمیرگاهه! حتی آش کشیده بودم براشون ببرم که دیگه نشد. ازونورم مامانم گوشیو جواب نمیداد. خلاصه کنسل شد دیگه. پ ش سفر بود و م ش با پریسا تنها. شام خوردیم و دستورات طبخ غذاهای ماکروفرو توضیح دادم. این وسطام با برادرشوهر و سیما صحبت کردن. کلی منتظر موندیم تا از خواب بیدار شدن! 

موقع رفتن چشممون افتاد به بوفه دیدیم شاخ نبات من نیست و مال سیما اون بالاهاست! خلاصه پرسیدیم و پیداش کردیم.. بعد مامانش در مورد مراسم دخترش گفت.. و مراسم سیما که براش چی برده بودن. گفتم برا من که نیاورده بودین!! گفت خب اون مامانش اینا گفته بودن! آخر جواب یعنی.. گفتم البته کلا خیلی تبعیض قایل شدین شما..  لی خب عیبی نداره حالا.. سکوووووت.. و در ادامه بحث به موضوعات دیگه کشیده شد و سوووت! بعدم همسر دلخور پاشد که بریم دیگه.. منم خونسرررد.. پیاده رفتیم خونه. گفتم مگه خودت نمیگی حرفاتو بزن و به من نگو.. خب گفتم! میگه چرا خودتو انقدددر میاری پایین! درکم نمیتونه بکنه. الانم تو باده مثلا! 

با سیما چت کردم و میخوام کم کم بخوابم.. 

پیک نیک

5 شنبه ظهر لوبیاپلویی که قرارشو گذاشته بودیم با بچه ها رو درست کردم و جمع و جور کردیم. ساعت 6:30 تا 7 همگی سرجمع شدیم و 3 ماشینه رفتیم سمت روستای مورد نظر. قرار بود زودتر بریم ولی تا همه کاراشون تموم شد دیر شد. موقع افطار رسیدیم و سریع چای درست کردیم و سفره رو پهن کردیم. افطار خیلی مختصر بود. من و یه خانوم دیگه عهده دار سحری و 2 تا خانوم دیگه افطار بودیم. ولی دور هم خوب و باصفا بود همه چی. 

مشکل این بود که آب لوله کشی قطع بود و مجبور بودیم از پایین آب بیاریم. شستن دست و ظروف و میوه ها خیلی سخت بود.

تا سحر بیدار موندیم. اولش ما.فیا.. بعد پانتومیم.. جرات یا حقیقت.. و بعدشم 2.1.. خیلی خوش گذشت مخصوصا زمان بازیهاش! 

بعضیها اهل قلیون بودن و همش دنبال تدارکش.. یه دختر ناز کوچولو هم تو جمعمون بود که خیلی آروم و بی آزار بود! یه ذره نق نزد این بچه. مامانش میگفت با هر شرایطی کنار میاد.

سحری رو که میخوردیم یکی از خانوما گیییر داده بود که چقد غذات تنده!! چندین بار سر سفره تکرار کرد درحدی که ناراحتم کرد ولی با تمام وجود سعی کردم احساسمو نشون ندم. حالا جالبیش اینجاست که بقیه هممه تشکر کردن که اتفاقا خییلی هم خوب و خوشمزه شده! مخصوصا آقایون! آخه چرا ما خانوما با بولدوزر از رو هم رد میشیم؟! بعد از غداهای ما که تعریف میکردن اون 2 نفری که افطاری آورده بودن و شب قبل پیراشکی و سالاد ماکارونی میگفتن یعنی غذاهای ما بد بوده؟؟ آخه چه ربطی داره خواهر من!

ناگفته نماند همونی که ایراد میگرفت از تندی غذام غذاهاش تو روغن شنا میکنه. یعنی شب قبلش یه دونه پیراشکی رو نتونستم بخورم. دست میزدی روغن میچکید از دستت! 

با اینهمه صب به مامانش زنگ زدم و گفتم نگران نشه ما با همیم و داریم برمیگردیم. آخه هنوز مجرده و با بی افش اومده بود. البته مامانش میدونست با دوستشه ولی بازم به تایید ما نیاز داشت. حرفشم رو حساب بچگیش گذاشتم. 

دیگه بعد سحری دوباره یکمی بازی و بعدم پتو انداختیم رو زمین و چند نفریمون خوابیدیم. بقیه یه عده قلیون و بقیه هم منتظر که هوا روشن بشه برگردن چون صب کار داشتن. فک نمیکردم خوابم ببره ولی از 5 تا 10:20 خوابیدم! 

جمع و جور کردیم خونه رو طوری که از اولشم تمیزتر شد. بقیه هندونه رو تو یه ظرف گذاشتم دادم به همسایه روبرویی که یه خانوم مسن و دوست داشتنیه. کلی خوشحال شده بود که ما اونجا بودیم. شب قبل خیلی سروصدا کرده بودیم نگران بودم اذیت نشده باشه. 

خدافظی کردیم با بچه ها و برگشتیم. 2 تا دوستای همسرو رسوندیم و اومدیم خونه. همسر روزه بود ولی من یه شکلات داغ خوردم با حلوا و زولبیا! جمع و جور کردیم وسایل و یه ماشین لباس شستیم و پهن کردیم. بعدم دوش و لالا تاااا 6:30. برا همسر افطاری آماده کردم با کمک خودش. برنج و مرغ داشتیم تو یخچال اونارو ته چین کردم تو ماهیتابه. عااالی شد! خلاصه افطار کردیم و بعدش طبق قرار قبلی رفتیم خونه م ش تا برادرشوهر با مامانش اینا صحبت کنه. ولی اینترنت درست کانکت نمیشد و ایراد از تلفن بود که نویز داشت. خلاصه نشد که بشه. رفتار بابا مامان پارسا و پریسا گرم و مهربون بود. مامنش صحبت انگشتر پریسا که شد گفت یکی دیگه هم براش میخرن برا نامزدیش. با خودم گفتم چه جالب آدم موقع دختر خودش رسومو خوب به یاد میاره! من که نشون و عقد و عروسی و نامزدیم فقط همین حلقه سادم بود. شاید یه روز به رو بیارم.

یکی از بچه ها زنگ زد تشکر بابت دیشب. بعد رفتیم خونه مامانم. 11:30 رسیدیم. بساط پذیرایی به پا بود تا ساعت 1.

خواهری یالنشو تحویل داده بود و با خواهرزاده 2 آخرین کارای تصویه حساب رو انجام داده بودن و کلییی اذیت شده بودن از بخل و بدجنسی صاحبخونه. اتقد غر زد که آخر پارسا گفت توروخدا بیخیال شین دیگه از اونا نگین حالمون بد شد! ولی خیالش راحت شد دیگه.

مامان گلم طبق حرفی که زده بود که قراره برام یه هدیه به مناسبت گرفتن حق امضا بگیره یکی از انگشترهای خودشو برام آورد و یه دنیا بغضی و شرمندم کرد.. ولی من نتونستم قبول کنم و وقتی تو آشپزخونه بود رفتم گذاشتم تو اتاقش. موقع خدافظی بهش گفتم دیدم ناراحت شد. برا اینکه از ناراحتی دربیاد و خودمم حالم بد نشه دوباره با شوخی و خنده گفتم حالا میام میگم چرا اینکارو کردم و.. قضیه انگشترم برا این  گفتم که تو ذهنم مقایسه کردم. واقعا که خونواده خود آدم یه چیز دیگه ست. خدا حفظشون کنه.

دیگه ساعت 1 برگشتیم خونه و تا الان بیداریم هنوز. فردا باز شنبه خوابالو در پیش داریم ظاهرا!