عشق تو...
که تو در آن متولد می شوی
و من میان بازیِ بچه های محله به عشق تو پیر می شوم…
که تو در آن متولد می شوی
و من میان بازیِ بچه های محله به عشق تو پیر می شوم…

بی تو
برای خودم مردی شده ام
مردی که هنوز برای خودش گریه میکند …

کسی بیاید پادرمیانی کند و
بگوید
جز خودم
پای کسی درمیان نیست …

جسارت میخواهد
نزدیک شدن به
افکار دختری که روزها مردانه
با زندگی می جنگد
اما شب ها…
بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است

گاهی خراب کردن پل ها چیز بدی نسیت
چون باعث میشه نتونی به جایی برگردی
که از همون اول هرگز نباید قدم میگذاشتی…….

خاطرات خیلی عجیبن
گاهی اوقات می خندیم
به روزایی که گریه می کردیم
گاهی گریه می کنیم به
یاد روز هایی که می خندیدیم…
زیر آوار کسی بمانی
که
قرار بود
تکیه گاهت باشد…

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد
! من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

دلتنگی های من به تو رفته اند…
آرام می آیند در سینه می نشینند..
دیگر نمیروند…

نگی که ما گداییم…
نگی که بی وفاییم..
ما اهل هر کجاییم..
مخلص بعضیاییم…

آنقدر پیش این و آن از خوبی هایت تعریف کرده بودم
که وقتی سراغت را می گیرند …
شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت…
http://maziyarfallahifans.blogfa.com/

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.

به ادامه مطلب مراجعه بفرماییییییییید
*روز دختر مبارک*

میمانم در کنار خاطراتت..
با سکوتی مه آلود در شبی آرام..
در برکه ای خاموش..
هنوز هم صدای جیر جیر با رقص ستاره ها مرا به خواب میبرند…
راستی سقف روئیایت چه رنگیست..؟؟

خودم هستم
با چشمانی باز بنگر
همان دیروزی ام
امروزی شده ام
مثل تمام رسم ها…

آرامشی ملیح در گوشه چشمانم..
مانند بارانی بروی شیروانی..
اما…
ناودان ندارد..!!
غصه هایم درون سینه ام به چاه میروند.

تنهـ ــ ــــــایــــﮯ
را בوستـــــــــ בارمــــ
بــﮯ בعوتـــــــ مــــﮯ آیـــב
بـــﮯ منتــــــ مــــﮯ مانــــב
بـــﮯ خبـــــر نمــﮯ روב

هربار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدام …..
ترس من ازگم شدن نیست …..
ازگرفتن دستیست که بی بهانه رهایم کند…

می سپارمت به خدا …
کاش خدا هم روزی تو را به من بسـپارد !!

ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺗﻮﻣﺤﮑﻮﻣﻢ ﺑﻪ ﺣﺒﺲ ﺍﺑﺪ!!
ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ ……
ﻭﻗﺘﯽ…
ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺎﻥ ﺑﺮﺳﺮﻡ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﻫﯽ..
ﺗﻮ …
ﺁﺯﺍﺩﯼ!
ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺎﻣﻬﺎﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻠﻮﻝ من می آمد…

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن…
چندشم می شود از لکه انگشت دروغ…

چه بر سر ما آمد..؟
که «سلام»ساده ترین واژه میان آدم ها…
برایمان تبدیل به دشوارترین واژه شد…
چنان که برای بیانش..
باید به دنبال بهانه بگردیم…

حتی جغدها هم این چنین چشم به چیزی ندوخته اند..!!
مردم راه می روند ومی آیند ومی روند وانگار نه انگار …
دوست داشتنت چشم هایم را از من گرفته است.