مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیــــــــــشه ..........


                                                                                          (ریتا استریکلند)

؟؟!؟

 ظهر شيطان را ديدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برميداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟ بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند...

 شيطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟

 گفت: من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام ميدادم، روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند. اينان را به شيطان چه نياز است؟

تلفن!

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون!

   .مثل اينکه صداي يه فرشتس !بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
   .بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
   .هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
                                         فرشته ساکت بود .

بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
                               بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

  .بگو زيبا بگو! هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو...

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

 .چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
 خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

 

 

 

این متن رو یه دوست خوب برام فرستاده.من خیلی لذت بردم.یه کم طولانی هست ولی ارزششو داره که بخونیش.

ممنون از متنت رفیق

باحاله،نه!؟

گوته:

   فاصله گرفتن از آنهایی که دوستشان داریم بی فایده است و زمان به ما

نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.......

 جداً جانشینی برات پیدا نمی کنم اما این حرف رو هرگز بهت نمی زنم. به

قول خودت ضرورتی نداره هر حرفی به زبون بیاد!

 

مجنون لیلی!

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد.

 مرد نمازش را قطع کرد و داد :زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت :من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم.تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟!!

 

سهراب ، گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی ......

گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی .........

گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی .........

.

.

.

ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را دید ، نه نگاه دیگرم را .فقط طعنه ای زد و خندید و گفت : دیوانه ی باران زده!!!

 

*این جمله رو یه دوست برام فرستاده.دیدم مضمون جالبی داره گذاشتم تا شمام بخونین

سلام رفقا

عیدتون مبارک.

حتما بهتون خوش گذشته.من اومدم،اما با یه خورده تغییر!از سال جدید تصمیم دارم که کلی خودمو عوض کنم.آخه میدونی!من یه سال از لحظ روحی درجا زدم.تصمیم دارم که با اخلاقای بدم به شدت مبارزه کنم!دیگه بسه!بالاخره باید از یه جا شروع کرد یا نه!؟!

راستی قالبمو عوض کردم.همون رنگه؛اما طرحشو متفاوت کردم.خدا کنه که خستتون نکنه!

راستی برام ایده بذارینا،خوشحال میشم.

پس تا بعد  

سلام به همه

دوستان من دارم میرم مسافرت.یعنی تا یه مدت پست جدید نمیذارم.اما قول میدم برگشتم حتما تلافی

کنم.امیدوارم همتون سال خوبی رو شروع کنید.عیدتون مبارک

بگذار

بگذار غم و غصه هایم را برایت در چشمهایم ترسیم کنم و اشکهایم را قطره

قطره به پایت بریزم.

بگذار شب پرده سیاهش را بر روی چشمان خیسم بکشد.

بگذار تمام آینه ها را بشکنم که جز تو کسی شاهد دردهایم نباشد.

بگذار...

 

ماه من

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز...

 

 

*ممنون از متن قشنگت رفیق

آرزومندم

برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

دمت گرم، حافظ!!!

 گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود

                                          گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

 گفتم که بسی خطٍ خطا بر تو کشیدند

                                          گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود

 گفتم که قرین بدت افکند بدین روز

                                         گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود

 گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش

                                        گفتا  که شفا در قدح باز پسین بود

                            

                                                                                                         ( حافظ )

 

*داشتم حافظ رو میخوندم، خوشم اومد، گفتم بذارم شمام بخونین

شهر شيشه اي...!

«راست می‌گفتی، هر چند دروغ پنداشته بودم! تقصیر من نبود؛ نیست. اما شواهد همه برعلیه من‌اند و نمی‌دانم کی، کجا و چه کسی این سیاهه شواهد را پابه‌پای ساعات و لحظه‌هایم رقم‌زده تا امروز مهر زبانم شوند و ....بار دلم! بازی را شروع کرده‌ام، چند سالی است، اما باخته‌ام. بد کردم با تو... اما دیر فهمیدم که راست می‌گفتی...»

دست‌نوشته را تا کرد و در جیب پالتوش گذاشت. نگاهی به تاریکی خیابان کرد و سیگاری گیراند. دم از دم برنیاورده بود که بغض دودآلود گلویش، چشمانش را تر کرد. نفهمید دود سیگاراست یا آتش دل. قبول کرده بود تمام این سال‌ها در کنار بودن و نبودن را! خوش نبودن و خوش نمودن را! نگاه کردن و ندیدن را...«منتظر بودن» را...!

لبخند ترکیب خطوط چهره‌اش را از غم‌آلودگی رهاند، اما سوزش چشمانش شدیدتر شد و ناخواسته تمام حجم تنهایی‌اش قوس برداشت و در هم شکست.

تا حد امکان سرش را به میانه شانه‌ها فروداده بود؛ گویی در فرار از سرما و در یقه پشمین پالتو، اما می‌خواست بگریزد. هرچند شبیه همه بود در آن جمع کثیر؛ غمگین، مبهوت و کنجکاو، اما رمزی داشت بیش از دیگران و دیده بود، چیزهایی بیش‌تر.

تنه‌اش به تنه‌های سرمازده می‌کشید. خود را به کنار جدول کشاند. سیگاری دیگر و سرفه‌ای شدیدتر و اشکی...

غروب نشده، موبایلش را تازه روشن کرده بود. پیامک؛«بیا پای برج... برا خدافظی!». بعد از 5 سال !!؟ نفهمید چگونه رسید، چگونه دید و شنید آنچه را فرصت نکرد باور کند! حرف‌های آخر را، فقط او شنیده بود و ای‌کاش نمی‌شنید. نمی‌شنید:«من باید تقاص بدم... همین امروز، تو هم شاهد!»

تیغ رقص نورهای قرمز و آبی، پای برج را چون بزمی شبانه منور کرده بود. از بهتِ‌ آلوده به کنجکاوی جمعیت، استفاده کرد و آرام نگاهی دوباره به دل‌نوشته‌های حالا دیگر مچاله شده انداخت، خواند؛ در دلش:«راست می‌گفتی...»

صدای آژیرها کم‌کم، تنهایی‌اش را شکست. سیگار نیم‌سوخته در میان انگشتانی که به‌لرز سرما و غم، نگهدار دل‌نوشته‌ها بود، به تکانی پودر شد و به زمین ریخت. جمعیت دیگر تا لب جدول؛ حریم تنهایی او، فاصله‌ای نداشت...

***

موبایل‌ها خاموش شد. تیغ رقص نورها فروخفت. صدای آژیرها آرام گرفت. جمعیت از هم پاشید. ایستاده‌ها تک‌تک رفتند همه و او که از ابتدا تنها و نفس‌زنان به میانه آمده بود، در کناره آرام نشسته ماند.

رد نامفهوم خون بر فرورفتگی‌های بی‌تناسب آسفالت خیابان پای برج، حک شده‌بود. خیره به رد، در دل مرور می‌کرد، غمی را که فرصت نکرد بازگویدش، استدلالش کند، فریادش زند: «باور کن دروغ ‌گفتم! تمام این سال‌ها رو...!»

 

دنیا، ارزش داره یا نداره؟

سلام.امروز روی مود نیستم اصلاً.اومدم یه خورده دلمو خالی کنم..

یادته چند وقت پیش از مهین گفتم که توی برلین تصادف کرده و توی کماست.امروز(سه شنبه) رفتم ختمش.مهین از پیشمون رفت.دیگه نمیاد.فقط ازش مونده یه جسم بی جون که اونم بردن اهواز، نزدیک پدر و مادرش.امروز وقتی با مائده وارد مسجد شدیم، هوای سنگینی گلومونو فشار میداد.بدتر از اون این بود که مهین یه خواهر داره، کپ خودش.یعنی مو نمیزد با مهین!اگه یه خورده از خود بی خود میشدما، فکر میکردم خودشه!امروز دلمون گرفت.همش یادش بودیم.مهین خیلی دستمونو گرفت.جون تازه بهمون داد.ما دنبال یه نفس عمیق میگشتیم که مهین بهمون داد.اون بود که مارو برد توی روزنامه.اون بود که گزارش نویسیو  یاد داد.اون بود که واسم وقت میذاشت.اوّلا همه ی گزارشامو میخوندو ایراداشو میگرفت تا بهتر بنویسم.اون بود که...

اون بود که خیلی کارا کرد برام.اما الان، تنها کاری که ازم بر میاد، دعا کردنو فاتحه خوندنه..

بابا این دنیا چیه که دودستی چسبیدیم بهش.مهین همش۴۱سالش بود. هنوز خیلی زود بود که پر بکشه.اما تقدیرش اینجوری بود دیگه.اون که توش حرفی نیست.خدا بیامرزتش.

البته خدا همه ی مارو بیامرزه.یعنی اگه مهین و ما،یعنی همه ی آدما، اگه میدونستن که قراره کی و کجا بمیرن، کارایی که نباید میکردنو انجام میدادن؟چی قراره که به سرمون بیاد؟!؟

 

عشق

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از يک ماه پسرک مرد...

 وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

 ميدوني چرا گريه ميکرد؟

چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک میداد

 

 

ممنون از متن قشنگت دوست من..

 

افتخار دنیا..

تا کور شه هرکی که نمیتونه پیشرفت این ملت رو ببینه...

چی بگم؟؟

شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خا کستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

؟؟


 پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:...حالا که کنار ساحل هستیم بیا یک ارزوی قشنگ بکنیم...دختر با بی میلی قبول کرد.پسر چشاشو بست و گفت:کاشکی تا اخر دنیا عاشق هم بمونیم .بعد به دختر گفت :حالا تو ارزوت رو بگو.دختر چشاشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:کاشکی همین الان دنیا تموم بشه.وقتی چشاشو باز کرد پسرو ندید فقط چند تا حباب رو اب دید..............

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

 

ممنون از متنت رفیق

"چه خوشبختي بزرگي است، بدبختي‌هاي کوچک! روح‌هاي اندکي که از رنج‌هاي حقير به ناله مي‌آيند، دردهاي روزمره گرفتارشان مي‌کند و قدر سعادت بزرگي را که خدا نصيبشان کرده است را، نمي‌دانند. اينها از لذت‌هاي روزمره و نعمت‌هاي ريخت‌وپاش هم غرق شور و شعف مي‌شوند، اين دنيا براي اين دل‌ها بهشت است، کامي که با آب نبات شيرين مي‌شود مي‌تواند خوشبخت باشد!"