دارم میرم...
دارم میرم نگو نرو , هوا هوای رفتنه ...
هر چی بوده تموم شده , چاره ی ما گذشتنه ...
دارم میرم تا سرنوشت , مارو به بازی نگیره ...
خوب میدونم این عاشقی , از یاد هر دومون میره !
دارم میرم نگو نرو , دارم میرم نگو بمون ...
وقت خداحافظیه , قصه ی عاشقی نخون ...
تورو خدا گریه نکن , غصه ی رفتنو نخور ...
بهتره که تموم کنیم , تو هم دلو ازم ببر !
یادم میاد روزی رو که , ما دوتا دل داده بودیم ...
اما حالا میخندمو , میگم چقدر ساده بودیم ...
یادم میاد روزی رو که , پر میکشیدیم واسه هم ...
اما حالا نشسته جاش , یه عالمه غصه و غم !
شاید دیگه نبینمت , شاید نگاه آخره ...
چشمای بی گناه تو , آتیش به جونم میزنه ...
سادگی اشتباه ما , گناه ما دل بستنه ...
جدایی سرنوشت تو , تنهایی تقدیر منه !
دو روز مونده..........
سلام بچه ها..................
دو روز دیگه قراره یه اتفاق مهم بیفته.........دهم اذر من اپم حتما باید بیاین.![]()
زندگی............
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يك زمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت
با نگاهي ميگفت
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد
روزي از راه رسيد-
كه چنان روز مباد
روز ويرانگر سخت
روز طوفاني تلخ
كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما-
در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فرو ريخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائي دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت
كه از اين بندگران عزم رهائي دارد
***
مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-
پيش چشمم افسرد
باغ سر سبز اميدم پژمرد
اشك نه، هستي من-
گشت در جانم و از ديده برخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم
آفتابم زلب بام پريد.
***
زندگي دفتري ازخاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد
لحظه يي ميايد-
لحظه يي صبر شكن-
كه يتيمي سر راهي گريد
پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد
مادري نيست كه درمانده يتيم-
جاي در دامن مادر گيرد
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
بارها ديده ام و مي بينم-
مادري اشك آلود
با نگاهي پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناكامي اندوخته است
پشت سر مي بيند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مينگرد-
كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني
من بجز سكه اشك-
چه توانم كه بپايش ريزم؟
نه مرا دستي هست-
كه غمي از دل او بردارم
نه دلي سخت كزو بگريزم
***
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته براه
مقصدش سوي خدا آمدهايم-
باز هم رهسپر كوي خدائيم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر-
غم و شادي بهم است
ساعتي در ره اين دشت غريب-
ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي
لحظه يي در دل اين وادي پير-
ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
يكنفر در شب كام-
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست-
يكنفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم-
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد-
پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته براه-
مادر بخت سياه-
سوواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقاني كه زهم دور شدند-
دختراني كه چو گل پژمردند-
كودكاني كه به غربت زدگي-
خفته در گور شدند-
همگي همسفريم
***
تا ببينيم كجا، باز كجا،
چشممان باردگر-
سوي هم بازشود؟
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-
زندگي باهمه معني خويش-
ازنو آغاز شود
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
*****
این شعرو توی یه وبلاگ که شرمنده اسمش یادم نیست دیدم راستش یه خورده نفهمیدم چی گفت
ولی به نظرم قشنگه!!!نه بچه ها؟![]()
تولدت مبارک....
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز…
روز ميلاد…
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
فاطمه جون تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
خداوندا...
پریشانم...
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
علی شریعتی
واسه دلم.........
یه ضرب المثل رشتی میگه:رسیدی خونه بزن توی گوش زنت!!!تو نمیدونی چرا زدی....ولی اون میدونه چرا خورده ![]()
رشتیه به زنش میگه : خانم جان دوست داشتی مرد بودی؟؟ زنش میگه: نه دوست داشتم تو مرد بودی.......![]()
دو تا ترک تصمیم میگیرن فارسی صحبت کنن.اولی:پاشو.دومی: نمی پاشم . اولی: نمی پاشم چیه احمق پاشیده نمیشم درسته.![]()
اینا رو گفتم روحیه خودم عوض بشه.![]()
بچه ها از پشت خنجر خوردم
اصلا دلم گرفته...نمیدونم چرا
دلم برای دوستم فاطمه تنگ شده![]()
این شعرو برای فاطمه گذاشتم...![]()
من دلم می خواهد
خانه ای
داشته باشم پر دوست...
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟
توجه....توجه..!!!!!
انتظار...
انتظارش انتظارم سیر کرد................
انکه می خواهد بیاید دیر کرد...........................
تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن............................
امدن....
رفتن...
ندیدن....
سوختن...
نظرت چیه...؟
توی یه وبلاگ سخنی از گوته ی بزرگ خوندم باید بگم واقعا در مقابل این حرف کم اوردم گفته بود:![]()
![]()
(من تو را دوست دارم.این به تو چه ربطی دارد...؟؟؟)
نظرشما چیه؟؟؟![]()
خدا را...
خدایم را یافتم ،
نه بر سر نمازی که اجباری است برای دل خسته ام
و نه در صفحات قرآنی که می گویند نورانی است ،
خدایم را یافتم نه در پیشانی داغ شده از مهر جانمازم
و نه در نماز های نیمه شب با گریه هایی از سر درد روزمرگی ...
خدایم را یافتم زمانی که نشانم داد تنها تر از من است ،
زمانی که دست محبت بر سرم کشید و گفت کودک زیبای من ، به یادت هستم حتی اگر دل کوچکت زیر بار غم،تپش از یادش می رود گاهی ،
من به یادت هستم که غصه هایی به دلت می دهم تا یاد بیاوریم ،
که من این بالا روی تخت سلطنتم تنهایم و و تنهایی سخت است حتی برای چون منی...!![]()
![]()
![]()
همینه که هست...