معرفی کتاب: چشمهایش، آخرین مدل زنده، نقاشی

سه کتاب، در باب نقاش‌ها و کشمکش ذهن و قلم‌مو

سالهای دور، تا همین چند سال قبل، به نقاش‌ها بسیار بدبین بودم؛ آخرین نفرات قابل‌اعتماد برایم بودند. در کتاب‌های آموزش نقاشی و طراحی از انسان یا حیوان صفحه با مداد سیاه تقسیم می‌شد و بر اساس تقسیمات هندسی، صورت و بدن در جای خود قرار می‌گرفتند. چشم‌ها و بینی و جمجمه و... هرچقدر تناسبات مدل موزون‌تر می‌بود، نقاشی و مدل زیباتر.

به نظرم همه نقاش‌ها با دیدن هر موجود جاندار یا بی‌جانی او را درون مشبک‌های هندسی می‌انداختند و اندازه می‌زدند و تمام بی‌تناسبی‌ها را در نگاه اول کشف می‌کردند و در ذهن خود نمره می‌دادند.

برعکسشان نویسنده‌ها بودند که از کتاب‌ها این‌طور شناخته بودم که اندازه‌ها برایشان عدد بود، و با ارقام و اعداد میانه خوبی نداشتند، و آخرین پارامتر برای ارزیابی بود، مثل هدایت که در معرفی خودش سال تولد و غیره را به سخره می‌گرفت.

و بعدها که خودم شروع کردم به نوشتن متوجه شدم، تناسبات – لااقل برای ما- تا آن اندازه به‌دردنخور است که نویسنده‌ها بیشتر درگیر بی‌تناسبی می‌شوند تا تناسب.

مثلاً در داستانی که برنده نوبل ادبیات 2019 اولگا توکارچوک نوشته بود و دوستم محبوبه شاکری ترجمه کرد، شخصیت محوری داستان انسان بسیار نامتناسب و عجیب‌وغریبی ازنظر ظاهر است و البته دوست‌داشتنی.

و درواقع جذابیت برای نویسنده‌ها درست جایی پنهان‌شده که هیچ جذابیتی برای بقیه وجود ندارد .

اما برگردیم به نقاش‌ها! این سه کتاب درباره نقاش‌ها و نقاشی و مدل آن‌هاست. مدل‌هایی که بیشتر رازآلودند تا دارای زیبایی به قول ساراماگو تجاری.

هر سه جایی درنگ کرده‌اند که فراتر از تناسبات بوده، نه مقابل آن چهره‌هایی که برای مدل شدن یا تبلیغات در تلویزیون مناسب‌اند- و اغلب همین مدل‌ها انتخاب‌شده‌اند - ،اما کتاب‌ها درباره مقطعی است که وادار شده‌اند به کشف.

"نقاشی" نام کتاب ژوزه ساراماگو است. او نقاش سفارشی است و در ازای مبلغی، پرتره می‌کشد.

این بار قرار است پرتره مردی به نام "اس" را بکشد که کارخانه‌دار است و به اصرار مادرش راضی به این کار شده؛ بیاید مقابل نقاش بنشیند و او پرتره‌اش را بکشد.

اولین نقاشی از "اس" خوب و ساده مثل همیشه پیش می‌رود اما نقاش، نقاشی موازی دیگری پنهان از مدل برای خودش می‌کشد که از نگاه واقعی خودش است، نگاهی به درون "اس". این نقاشی موازی موجب می‌شود نقاش به شخصیت اس بیندیشد و سعی کند او را بشناسد، و این مسیر ویران‌کننده است، سعی در ورود به درون دیگری! و اغلب منجر به شکست برای نقاش!

او نمی‌تواند نقاشی دوم را آن‌طور که دلش می‌خواهد بکشد، پس با رنگ سیاه می‌پوشاند و...

ما "اس" را نمی‌شناسیم. او حضور ندارد. فقط نقاش هست و نقاشی...

«اگر قرار است چیزی را کشف کنیم ،باید پوشش‌ها را برداریم. در اینجا پوشش‌ها چیزی جز سنگ‌ها یا ابرها نیستند. همان پدیده‌هایی که همه‌چیز را پنهان می‌کنند. عقیده من بر این است که اگر از روی تصادف یا با کار مداوم آنچه را دنبال می‌کنیم بیابیم ، بدون آنکه پوشش‌ها را برداریم ، سنگ‌ها جدا کنیم، و ایرها را بزداییم، هرگز ارزشی به‌عنوان هنرمند یا حتی انسان، نخواهیم داشت. » (از: نقاشی/ ژوزه ساراماگو»

کتاب "آخرین مدل زنده" نوشته فرانک موبر، درباره جاکومتی نقاش است که از مدل خود کارولین نقاشی می‌کرده اما هر بار به چشم‌هایش می‌رسیده ناموفق بوده... این کتاب دیدار یک هنردوست با کارولین است و کارولین از جاکومتی که زنده نیست می‌گوید.

«در طرح‌ها و نقاشی‌های جاکومتی شیوه کادر داخل کادر باعث می‌شود تا توجه معطوف شود به وسط تابلو به چشم مدل...چشم و نگاه مدل بیانگر شخصیت اوست. نقاش به‌درستی تنهایی و رنج مدل را دریافته است و این نشانه درک و دقت نظر هنرمندانه‌ی جاکومتی و نیز آمیختگی‌اش با مدل است ...بااین‌حال راز مکتوم هم دارد.» (از: آخرین مدل زنده)

جاکومتی حضور ندارد. نقاشی هست و یک علاقه‌مند تصادفی و مدل او.

کتاب " چشم‌هایش" نوشته بزرگ علوی ، درباره استاد ماکان نقاش است . استاد ماکان در تبعید دوران رضاخانی چشم‌های زنی را کشیده که بسیار متفاوت است، و ناظم مدرسه که مسئول نمایشگاه آثار استاد ماکان نیز هست، روزی متوجه ورود زنی به نمایشگاه می‌شود که صاحب همان چشم‌هاست و هرسال درست روز مرگ استاد ماکان برای بازدید از نمایشگاه می‌آید.

با آن مدل- فرنگیس- باب گفتگو را باز می‌کند و متوجه می‌شود زن عاشق ماکان بوده، به خاطرش بسیار ازخودگذشتگی کرده اما از عشق نقاش به خود هیچ‌وقت اطمینان خاطر نداشته و حتی اکنون نیز ندارد و اینکه چشم‌های نقاشی متعلق به خودش است را انکار می‌کند و باور ندارد.

در چشم‌هایش با عدم حضور نقاش مواجهیم. فقط نقاشی هست و یک علاقه‌مند تصادفی و مدل نقاشی.

«صورت مرا محکم در دو دست گرفت، چشم‌هایش را به نگاه ملتمس من دوخت و گفت: اگر می‌فهمیدم توی این نگاه تو چیست آن‌وقت امشب هم دیشب می‌شد و تصویر تو را هم می‌ساختم.» (از : چشم‌هایش/ بزرگ علوی)

هر سه کتاب درباره کشمکش درونی نقاش، مدل و طرح روی بوم است.

نگاهی به رمان قلم فروش/صادق عادلیان_نویسنده

 

فریبا منتظر ظهور از آن دسته نویسنده‌هایی است که سوژه‌اش را نه درگذشته، بلکه در حال شکار می‌کند.
قلم‌فروش داستانی امروزی و در دوره‌ی کرونا است، محور اپیدمی نیست، ذهن فروشی است، چیزی مانند تن‌فروشی، شخم زدن گذشته و زندگی دیگران به قلم نویسنده‌ی کلاشی (پیکارسک) که خودش معتقد است از سر اجبار لگدمال نظام سرمایه‌داری و چیدمان پلیدِ فرهنگی‌اش شده است. نیما شخصیت اول قلم‌فروش آدمی متفاوت از دنیای پیرامونی قربانی ساختار فاسدی شده است که به صورت غیرمستقیم او را جایی قرار داده که امثال او را هیولاوار می‌بلعند.
(وقتی که دو کتابش در سکوت خبری فروش نرفت، از سرزنش و تحقیر اطرافیانش خسته شد. یک سال بعد در سی‌و یک سالگی خانه را ترک کرد، رفت دنبال زندگی خودش، اندک پولش فوری تمام شد و فهمید فقر و گرسنگی چیست و شرم و تنهایی و خشم برایش باقی ماند. از خودش و کارش و از خانواده‌اش، از جامعه و ناشر و مردم متنفر شد. و روی آورد به این آدم‌های ناشناسی که در حسرت استعداد او بودند. استعدادش را به آن‌ها فروخت، کاری شبیه تن‌فروشی!) از متن کتاب.
واژه‌ی انگلیسی picarecgue از واژه‌ی اسپانیایی picareco یا picares گرفته شده که معادل سازی دقیقی برای آن دشوار است. پیکارسک از پیکارو مشتق شده که به سربازان اسپانیایی در قرن چهاردهم میلادی گفته می‌شد. با گذشت زمان پیکارو تغییر معنا داد و به معنی کلاش، رِند، حیله‌گر و به کار گرفته شد. رمان پیکارسک نوعی وقایع نامه به شکل شرح احوال و از زندگی آدمی شیاد از طبقات پایین جامعه است در شغل‌هایی مانند خدمت‌کار و نوکر روایت می‌شود که اموراتش را از راه حقه‌بازی و رندی می‌گذراند. اما قلم‌فروش یک نوکر به شکل مرسومش نیست، یا خدمتکاری مفلوک با رفتاری نخ‌نما شده و کلیشه، قلم فروش نویسنده‌ای شیک و خوش قلم است با ظاهری معقول و مقبول، نیما نویسنده‌ای است زیرک. گِرد آدم‌هایی می‌چرخد که موفق بوده‌اتد و اکنون به کسی نیاز دارند تا از راز موفقیتشان رونمایی کند و حاضر هستند بابت آن پول کلانی بدهند.... (دوستانه نزدیک می‌شوم و مانند روح ناپدید می‌شوم. قلم‌فروشم!) از متن.
صیدهای نیما ممکن است یک نویسنده‌ی پیر و بازنشسته باشد یا یک تاجر یا حتا بازیگر خوش سیمایی با آی‌کیوی بسیار پایین... روایت را نیما و نسترن همزمان و در کنار هم پیش می‌برند... در آغاز رمان صحنه‌ها  قوی‌تر از صفحات پایانی به تصویر کشیده شده‌اند، شاید نویسنده بی‌حوصله شده باشد اما جذابیت و چند صدایی در داستان و قلم روان نویسنده و آشنایی با امکانات داستانی او آن‌قدر قدرتمند است که خواننده را یک‌نفس تا آخر کتاب با خود همراه سازد. 

 

نگاهی بر رمان " قلم فروش"  / محبوبه میر قدیری

با سپاس از نویسنده گرامی خانم میرقدیری عزیز

محبوبه میرقدیری :

کتاب جدید خانم فریبا منتظر ظهور- نویسنده‌ی خوب و بی‌ادعای ساکن تهران-رمانی‌ست به نام قلم فروش. خانم نویسنده موضوع مطرحی را برای داستانش انتخاب کرده و آن نوشتن برای دیگری‌ست در ازای دریافت پول و این البته که نوشتن پایان‌نامه تحصیلی نیست که سالهاست رایج شده و بی‌هیچ شرم و ممانعت صورت می‌گیرد، نخیر ، این بار پای نوشتن زندگی‌نامه و رمان در میان است. شاید فکر کنید زندگی‌نامه خیلی هم ایرادی ندارد ، من هم می‌گویم ندارد به شرط آن که روی جلد کتاب نوشته شود این کتاب داستان زندگی فلانی‌ست به قلم فلان کس، یعنی که نویسنده و تازه، آیا می‌شود و صحیح است هر کس پول دارد شرح زندگی‌اش را بنویسد و بخاطر پرداخت پول خودش را بزرگتر و رنگین‌تر از آن چه هست بنمایاند؟ اما رمان. این را هم باورتان بشود. خانم منتظرظهور روی خوب موضوعی دست گذاشته. نوشتن رمان برای کسی که حسرت نویسندگی دارد ، می‌خواهد در محافل ادبی بگردد و بچرخد با ادعای داستان‌نویس بودن. کتابش هم که حی و حاضر. پول دارد و کتاب را می دهد به یک ناشر پر آوازه و چند عکس هنری و گفتگو و ، و شک نکنید پس از این مرحله می‌شود برگزاری جلسه‌ی نقد و معرفی و... را هم خرید.

گذشته از این،نویسنده به دنیای نسل جوان امروز-دختری دانشجو- و شکاف رفتاری و زبانی، نوع تفکر و علایق او با نسل قبل نیز پرداخته و این اشاره‌ی مختصر و مفید بر کشش داستان افزوده است. کوتاه بگویم،این رمان خانم فریبا منتظرظهور پرده از برنامه‌ی کریه و متعفنی برمی‌دارد که چندی‌ست متداول گشته و پیامد هایش چه خواهد بود؟ نگویم بهتر است.

ناشر این رمان خواندنی کتاب سرای تندیس است.

از کانال تلگرام ادبی و هنری ایشان: پولک سرخ http://t.me/polaksorkh

نگاهی به رمان قلم فروش / سهراب مظاهری

 

دیدارنیوز ـ سهراب مظاهری: رمان " قلم فروش " جدید‌ترین اثر فریبا منتظر ظهور که توسط نشر تندیس منتشر شده داستان بلندی است در ۱۲ فصل که توسط دو کاراکتر اصلی روایت می‌شود؛ نیما و نسرین هر دو به نوبت و درعین حال باتفاق، بیشترین حالات شخصی و مشترک و نیزانگیزه‌های فردی و اجتماعیشان را بیان می‌کنند واز این رهگذربه مرورهدف، خصایص شخصیت‌ها وگره هاو درپیرنگ و داستان کتاب نزد خوانندگان مکشوف می‌گردد و به نظر می‌رسد که همین راویان دوگانه ومکمل، از ویژگی‌های خوب رمان محسوب می‌شود زیرا هر یک به فراخور شرایط وگره‌های داستان به موقع ادامه روایت رادربیان حالات وتمایلات یکدیگر به عهده می‌گیرند.

داستان حال وهوای متفاوتی دارد چه به لحاظ تخیلات و واگویه‌های راویان و چه از نظر زمان روایت‌ها و رخداد‌ها؛ اما چندان از روند سنتی داستان نویسی فاصله نگرفته واینکه فهمیده می‌شود ماجرای کتاب در دوره اخیر اپیدمی کرونا اتفاق افتاده با اینکه به روز بودن نگارش را بازگو می‌کند، اما درتبیین بهتر محور موضوعی داستان چندان به کار نیامده و استنباط برای وجود مشکلات ناشی ازهمه گیری بر بازار نگارش و نشر به خواننده واگذار شده است.

بارزترین شاخص دراهمیت رمان قلم فروش ملاحظه‌ شرایط فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی موجوداست که هشدار می‌دهد اندیشه و سمت و سوی قلم هم گاه به شدت تابعی از برآیند فاکتور‌های صرفا مادی واقتصادی و به تبع آن متاثر از وانهادگی‌های روحی وشخصیتی است.

آبروی قلم و تقدس آن که طی چندین دهه اخیر با تبلیغات مکرر برعظمت قرآنی و رسالت انسانی آن تاکید شده و می‌شود، دراین رمان احوال متفاوتی را نمودار می‌کند که گرچه مشابهت‌های آشکاری با ساحت‌های فرهنگی نقاط دیگر جهان دارد، اما بار تاثیر و تاسف انگیزی آن بسیار محسوس و قابل اعتناست.

این نکته خود امتیاز دیگری است که نشان می‌دهد نویسنده با پشتوانه‌ای پژوهشی و هدفمند برای انتقال یک پیام مهم فرهنگی، قلم نویسای خود را به ملاحظه و حراست از کیان و اصالت قلم بکار برده و ضمن آن که ضریب احتمال انحرافات ادبی وفرهنگی رامتذکرمی‌شود زشتی و عوارض ناشی ازآن را نیز بازمی‌گوید.

باید دانست که اگر جامعه دچار بحران فرهنگی و ذهنی نشده پس حتما" آحاد و یا اکثریت مردمان هموطنمان هیچ مشکل روانی، ذهنی و رفتاری ندارند، زیرا جامعه دریکی از تعاریف مقبول جامعه شناختی عبارت است از مجموعه تعاملی آحاد مردم بعلاوه‌ فرهنگشان.

روشن است که اذهان سالم و روان‌های پاک و احوال مساعد مردم دریک فضای فرهنگی خوب و بالنده، تضمین محکمی برای یک جامعه سالم محسوب می‌گردد؛ و قطعا درهمین معبر است که نویسنده، نویسندگی، اندیشه ورزی و آثار قلمی هم، باید درگستره فرهنگی اصیل وشکوفا راه بپوید.

حال اگر قلم نویسنده به دلایل مختلف و از جمله نیاز‌های اقتصادی از بلندای تقدس و آبروی خود به حضیض نوشتن به نام و برای دیگری و تبلیغ شهرت کسانی دیگر که واجد و لایق نیستند، فرو افتد؛ طبعا" باید برای اندیشه ورز متعهد، دغدغه‌ای باشد که راهی برای طرح موضوع و بخصوص روشی نافذ برای عریان سازی اینگونه رخداد‌های ضد توسعه انسانی و فرهنگی بیآبد؛ و چه ممتاز و ستودنی خواهد بود اگر قلم صدق به افشای قلم کذب بکار آید؛ مانند نگارش همین رمان " قلم فروش.

رمانی که با بیانی صمیمی منعکس کننده مضیقه‌ها و انگیزه‌های انسان‌هایی است که باتفاق می‌خواهند تحولات و تعاملات انسانی و دگرگونی‌ها و تاثیرپذیری‌های متقابل متن و حاشیه را درحوزه‌ی فرهنگ و هویت اهالی قلم بازگوید.

در داستان کتاب، نیما به عنوان نویسنده‌ای منفعل از اقبالی که نسبت به کتاب هایش شده واینکه محصول زحمات فرهنگی‌اش نه برایش رضایتمندی معنوی فراهم کرده و نه انتشار آثارش مددرسان شرایط اقتصادی اوست، با آنچه که می‌گوید یا می‌خواهد ویا عملا دنبال می‌کند همراه ب ابیان حالاتی که او و نسرین راوی دیگر داستان برمی شمردند، درمجموع بیانگر واقعیت شرایطی است که نویسنده محترم کتاب قلم فروش قصد انعکاس آنرا داشته و بخوبی هم درانجام این مهم موفق بوده است.

اگرچه بلاتکلیفی‌های ذهنی وعملی شحصیت اصلی به عنوان نویسنده‌ای مستاصل درطول داستان ممکنست قدری منطقی بودن و طمانینه لازم را ازخودنشان ندهد، اما واقع امرآنست که اونسبت به کار نویسندگی کتاب نه به اقناع درونی و کسب آرامش ناشی از حداقل رضایتمندی نائل می‌گردد ونه محصولات قلمی وی فایده‌ای برای موقعیت اقتصادیش دارد بنابراین تصمیمات نامناسبش به هیچ وجه چهره منفی ونامطلوبی را نشان نمی‌دهد وازاین روست که مخاطبان کتاب را پیگیر تداوم احوال خود می‌کند که در چنین شرایطی سرانجام به چه راهکار گره‌گشایی می‌رسد.

از همین جاست که مفهوم قلم باتمام بار معنوی که همراه دارد به عنوان ابزاری برای ایجاد تغییر درحالات روحی و وسیله قابل توجیهی برای ارتزاق بازتعریف می‌شود؛ بنابراین به مدد راوی دیگر داستان که در ادامه همسر و شریک زندگی وی خواهدبود، ازناپسند بودن و قباحت نوشتن برای دیگران کاسته می‌شود وگویی نیاز‌های مشترک و علقه‌های فی مابین، آنان را به سمت توجیه موضوع و مشارکت یکدیگر سوق می‌دهد.

اینکه هردو با روایت از زندگی مشترک و بیان نگاه و تلقیات و نیات پنهان خود، ویژگی‌های شخصیتی خودرا برملا می‌کنند به واقع در ایجاد ماهیت و جاذبه داستان بسیار موثر است و این امتیاز دیگر کتاب به حساب می‌آید، زیرا ضمن نوآوری در نگارش با همراهی دو راوی یک قصه دنبال می‌شود بی آنکه خواننده باتمایز  و یا تناقضی در فرم و محتوا روبرو گردد.

گرچه نیما نویسنده متعهد، دقیق و خوش قلمی است و در تعاملات خانوادگی، اداری و اجتماعی اش واقع نگر، مودب و مهربان است، اما به هر حال نمی‌تواند هم با فروختن قلم خود و نوشتن به نام دیگران ارتزاق کند و هم بر مدار صداقت انسانی خویش باقی بماند لذا او در گفتگو با " هلیا" هنرپیشه‌ای که میخواهد نیما کتابی به نامش بنویسد، به وی می‌گوید: " به نظرم به بازیگران ظلم شده، جایگاه فرهنگی شون در حدی که زحمت می‌کشن نیست " ویا متملقانه میگوید:"اسمتون هم برای روی جلدکتاب خیلی عالیه، فکر کنید کتابتون روبگذارن پشت ویترین کتابفروشی" و یا با چرب زبانی برای وادار کردن او به قبول و دریافت پول نویسندگی می‌گوید: " فکر می‌کنید مثلاً کتاب فلان رئیس‌جمهور و وزیر که چاپ میشه مگه خودشون نشستن و نوشتن؟!

این تغییر که آشکارا از تعهد نسبت به هویت قلم به سمت ابزاری دیدن آن بالحنی کاسبکارانه میل می‌کند در گفتگو با آقای کوهی که یک تاجر پولدار است، بروز بیشتری می‌یابد: " درباره ایرانی‌های موفق در ایران متاسفانه در طول تاریخ بی توجهی شده، پاریس که بودم در کتابخانه قفسه‌ای مختص کتاب‌های زندگینامه تجار موفق بود ”و یا در جلسه مذاکره با آقای فرهان که استاد نظریه‌های ادبی است می‌گوید: " برای وجه‌تون خوبه، بعدش یه جایزه هم می‌گیرین و برای بازنشستگی‌تون پرونده خوبیه، مدام دعوتتون می‌کنند این طرف و آن طرف و بابت هر دعوت کلی پول میگیرین و دستمزدی هم که به من پرداختید برمی‌گرده تو جیبتون”

این روند ادامه دارد تا آنکه نیما برای هرکس که کتابی می‌نویسد وعده می‌دهد که پس ازچاپ مثل روح ناپدید شود و کتاب هرچه هست مال کسی باشد که پول را پرداخت کرده واگر موفق بود و طرف خواست که کار جدیدی سفارش دهد هزینه دوبرابر مبلغ پیشین خواهد بود، یعنی آنکه صرفا’ سخن از یک معامله ناصواب اقتصادی است و بس؛ می‌گوید: " دیگر اهمیتی ندارد که کارمان گندزدن به فرهنگ و ادبیات هست یا نیست "

در واقع نویسنده رمان ناگزیر است برای نشان دادن یک آدم فرهنگی و اهل قلم که می‌خواهد به نام دیگران کتاب بنویسد و پول قلمفرسایی اش را بگیرد؛ باید تغییراتی که در شخصیت، رفتار و کلام او دیده می‌شود به تصویر آورد و این گونه است که همین نیمای اندیشه ورز و نویسنده در جلسه خواستگاری‌اش خودش را به خانواده نسرین، دارای شغل تجارت و مشغول به صادرات لوبیا معرفی می‌کند، ادعایی که به دنبال آن ناگزیر از سخنان توجیهی و ناخوشایند دیگری است.

این رویه‌ غلط ارتزاق که در شکاف‌های عمیق اقتصادی بروز کرده و با افول هویت فرهنگی در برابر تسلط تخریبی شبه سرمایه داری عینیت می‌یابد؛ درفراز‌های دیگری از رمان به انحاء گوناگون نمود پیدا می‌کند؛ به عبارت دیگر هنگامی که روابط پنهان و ضدانسانی شبکه‌های نوکیسه ومختلس، جایگزین ضوابط و قوانین عدالت محور می‌گردند، طبیعی است که جریان خرید و فروش پایان نامه‌های تحصیلی، سرانجام به نوشتن کتاب برای هنرپیشگان، تجار، سیاسیون بازنشسته و ورشکسته ویا به شکل بهت آوری برای به اصطلاح صاحبان کرسی‌های آکادمیک منتهی خواهد شد.

به همین دلیل در ادامه قلم فروشی و یا اینگونه نوشتن به نام و برای دیگران نمی‌توان تعادل و موازنه قابل قبولی در معادلات فرهنگ و اقتصاد را انتظارداشت؛ زیرا آنچه که در نظریه‌های علمی نوین از "اقتصاد فرهنگ" و " فرهنگ اقتصاد " یاد می‌شود، سخن درباره فاکتور‌های تاثیرگذاری در مسیر توسعه جوامع است ونه انحرافات فاحشی که هر دو منزلت فرهنگ و اقتصاد را تخریب کرده و جامعه را به قهقهرا می‌کشاند.

رمان قلم فروش نمونه‌هایی خُرد از کلانِ نابهنجاری‌ها و بهم ریختگی‌های درونی و بیرونی را به تصویر می‌آورد که نابسامانی وعدم تعادل در اقدامات و نتایجی که قهرمان داستان با آن‌ها مواجه می‌شود مصداق بارز آنست و گویی قلم در یک شرایط نابسامان از رسالت بیدارباشی و اصلاحیش بسمت انتقام و انهدام سیر می‌کند.

چنان که دریکی از فراز‌های داستان با جسارتی مثال زدنی آمده است: " ما تمام بلا‌هایی که سرمان آوردند، سرمان آمده، دراولین فرصتی که پیش بیاید سر دیگرانی که می‌شناسیم.. یا نمی‌شناسیم درمی آوریم، ما بازتاب رفتارانسان‌ها با خودمانیم. آینه ایم، گذشته را بر می‌داریم و می کشیم می‌آوریم به حال و امتداد می‌دهیم تا آینده؛ ما دور ریختن نیاموخته‌ایم. همه اضافات را یک عمر درونمان این طرف و آن طرف می‌کشیم و بوی تعفن می‌گیریم. دهان که باز کنیم بوی گند اطرافمان می‌پیچد، با دهان بسته، تنمان بوی گند تمام زمختی‌ها و درد‌های زندگی را متصاعد می‌کند عرق تن ما تمام سموم انباشته شده در طول سال‌های زندگیمان در جهانی جنون زده و بیمار و کثیف است که به خوردش داده شده. سمومی نامرئی که بزور همه جا تزریق می‌کنند. ما انعکاس همه‌ آن چیزی هستیم که دیده و شنیده‌ایم و برما رفته یا گذشته است "

چالش‌های درونی و واگویه‌های نیما از نتایج تلاشهایش گویای اقناع نشدن‌ها ونارضایتی هاست؛ او در مونولوگ‌های عاشقانه اش و حتی در تصمیمات عصیانگرانه اش علیه همه یادداشت‌ها و نوشته هایش، فاش می‌کند که لگام این زندگی و تداوم کار قلمش را به دیگران باید احاله کند: " رها کردن را خوب بلدم داستان‌های خودم را هم رها کردم مثل همه عشاق که روزی خسته می‌شوند و می‌رسند ته خط و رها می‌کنند، از نوشتن بیزار شده ام"

بنابراین با جلورفتن داستان دنباله کار از آنچه که خود اوست به همسر و معاشران نزدیکش منتقل می‌گردد ومخاطب در طول رمان با فراز‌هایی از اندیشه‌ها و گفته‌هایی مواجه می‌شود که دانایی‌ها، اشراف، واقع نگری و ناگزیری‌های یک اهل قلم را به خوبی نزد مخاطبان کتاب منعکس می‌کند، اما در عین حال تاثیر پذیری‌های ساختار فرهنگ را از فاکتور‌ها و شرایط اقتصادی در جامعه امروز نشان می‌دهد ودرعین حال نمی‌توان از ماهیت روحی و روانی کاراکتر‌ها به عنوان عواملی موثر برای مغلوب شدن در برابر واقعیات جدید اقتصادی و مقهوریت فرهنگ وقلم چشم پوشی کرد.

این رمان در فصل دوازدهم یا فصل نهایی خود به شکلی ناباورانه ودرعین حال با جذابیت قابل توجهی به شهرت نیما در فضای مجازی منتهی می‌گردد، سرانجامی که علل آن را خوانندگان به طور پیوسته دنبال کرده اند و چنان است که گویی آنچه بیان می‌شود یک رخداد مستند در متن جامعه ویک موضوع بلاانکار است که بالاخره سرنوشت محتوم "نویسنده‌ای در سایه" را رقم میزند؛

به همین دلیل مانند دون‌کیشوت فراز و فرود‌های فکری و تغییرات اجتماعی او شکل‌هایی از طنز و استعاره را به نمایش می‌گذاردکه قطعا" آسیب پذیری قلمرو فرهنگ و اندیشه از بن بست‌های ارتزاق و اقتصاد عملاً همین بازی‌های رندانه را توجیه می‌کند و این‌ها بیانگر نگاه همه جانبه و اقدامات پژوهشی نویسنده را برای استحکام پیرنگ داستان را نشان می‌دهد ومی‌توان گفت این نگاه منتقدانه‌ جستجوگر همراه با تعاملات اجتماعی در آثار پیشین وی نیز هویداست مانند آنچه که در کتاب‌های "به جز سرخ هر رنگی"، " دزده کشی"، " هیاهوی کوهسار "، " ماز " فهمیده می‌شد و نهایت آن که در قلم فروش نیز کاملاً قابل اعتنا و ستودنی است.

https://www.didarnews.ir

نگاهی بر رمان: قلم فروش / نرگس مقدسیان

 

"همه رودها به دریا و اقیانوس نمی‌رسند. فقط به سمت دریا و اقیانوس پیش می روند" ازمتن کتاب   
رمان "قلم فروش" نوشتۀ فریبا منتظرظهور/انتشارات " کتابسرای تندیس/ چاپ ۱۴۰۰ / ۱۶۸ ص
نرگس مقدسیان_ نویسنده و منتقد ادبی:  
رمان "قلم فروش" بازتاب مناسبات سود محورحاکم بر دنیای امروز ماست؛حکایتگر کالاشدگی هنروادبیات در مناسبات اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی حاکم است.به قول شخصیت اصلی داستان،"نیما":"سرمایه داری هرچیزی را با پول می خرد و هنرمند را به سمت حذف فیزیکی و هویتی می راند و وادار میکند برای گذران معیشت خلاقیتش را حراج بزند."ص۱۵۸    
"قلم فروش" تصویرگرسیطره ی نظام اقتصادی برهمه‌ی عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی است؛ در چنین دنیایی انسانها همدیگر را به چشم ابزاروکالا می بینند،روابط کالایی،حسابگری،رقابت،سودجویی ومنفعت طلبی در تمامی عرصه‌ها سایه گسترده،از سیاست و روابط اجتماعی گرفته تا هنرو ادبیات ...؛ حتی مناسبات و روابط  اعضای خانواده  مثل مادر و خواهرِ با شخصیت اصلی"نیما"،براساس سودجویی ومنفعت طلبی است.مادر و خواهر که دائم درپی تجارت و مال اندوزی بیشترند،عواطف چندانی نسبت به پسر یا برادر ندارند و منافع مادی برهمه چیز مقدم است.ودر "روابطشان نه تنها پول حرف اول را می زند بلکه پول نهایت هدف و نهایت زندگی ست."
"از صبح تا شب چشمشون به قیمت سهام بود تاشب. هرکسی از دوروبر ما رد می شد می‌خواستن سر در بیارن که طرف چقدرمنقول  و چقدر غیر منقول داره..."ص۸۹
 می توان گفت"قلم فروش"از نظر فرم و ساختار واقع گرای مدرن است؛بازتاب مناسبات حاکم بر جامعه بر اساس علت ومعلولی،قصه،تعلیق،دیالوگهای پیش برنده و زبان ونثری سلیس،همراه با استعاره‌ها،تشبیهات و گریزهایی به نویسندگان و اثار کلاسیک...
اینکه اثرادبی پتانسیل انرا داشته باشد که علاوه بر مخاطب خاص ، طیف وسیعی از مخاطبین عام را تحت پوشش قرار دهد، قابل ارزش است و "قلم فروش" را باید در این دسته ازآثارادبی گنجاند.
رمان با دو  زاویه دید دانای کل محدود و اول شخص (دو اول شخص متفاوت نیما و نسترن) در فصل های متوالی روایت میشود ؛ نیما روشنفکری ست که احاطه برهنر موسیقی و اثارادبی کلاسیک و معاصر دارد؛او نویسنده ای است دارای چند کتاب، که به دلیل فقر و تنگدستی وشرایط ناگوار مالی مجبور شده است برای دیگران بنویسد.
" پنج سال است که برای دیگران می نویسد.دیگرانی که خودش پیدا میکند،نزدیک میشود،روی ذهنشان کار می کند و پیشنهاد می‌دهد و به جایشان می‌نویسد.قبل ازان زندگی‌اش طور دیگری بود .تا سی سالگی دو رمان نوشته بود. می‌خواست همینگوی یا کامو یا فاکنر اگر هم نشد پل استر باشد. می‌خواست هنری میلر باشد یا جان آپدایک. واژه به واژه می نوشت، پاراگراف به پاراگراف ویرایش میکرد ،تراش می‌داد. به زیبایی آوایی، به فلسفه  و معنا،به جدیدترین تکنیک‌ها توجه میکرد.سیگارها دود می‌شد و او در خلوت خود ساعت‌ها فکر میکرد و می نوشت و خوب می نوشت ...اما خوب نوشتن اهمیتی برای کسی نداشت . این را بعدها فهمید ؛ وقتی که دو کتابش در سکوت خبری فروش نرفت" ص ۴۰
" حس انهایی دارم که رحم اجاره می‌دهند و سفارشی زادولد میکنند! افکار و احساساتش را میگیرم و کتاب پس می‌دهم، مثل زاییدن برای زوجی که منتظر پدر و مادر شدن اند. بعد زایمان بچه را تحویل می دهی و می روی..."ص۶۸


زمان حاکم بر داستان با توجه به همه‌گیری کرونا زمان حال است ؛ وگویا اساسا کرونا ،موضوع  و پی‌امدهای ان، تاثیری درروند اتفاقات داستان ندارد و فقط به‌عنوان نشانه‌ای برای دادن زمان مشخص در داستان است. 
شخصیت پردازی و ویژیگهای شخصیتی نیما و نسترن به عنوان شخصیتهای اصلی و دیگر شخصیت‌های فرعی چون مارال تلاش شده امروزی باشد؛چنانکه ازدواج و نحوه زندگی متاهلی و ارزشگزاری به فردیت یکدیگر( اختصاص زمانی برای تنهایی، مراوده نزدیک نسترن با همکارمردش و کوه نوردی تنهای نیما)  و بی‌پروایی و بی‌پرده‌گویی مارال به عنوان نمادی از نسل جدید ،خود حکایت از ان دارد؛مارال به عنوان نماد نسل جوان امروز بی پروا ،جسوربا لحن  و دایره واژگان خاص این نسل است . و چیزی که نسترن و مارال را به هم پیوند داده و انگیزه امدنشان ابر شهربی در و پیکر تهران شده ، "خلاصی از مردسالاری و خانواده سالاری و نیاز به استقلال است "
نیما که پس سالها نوشتن برای دیگران،بعد از فوت مادر یکباره به ارث هنگفتی دست می‌یابد، دیگر نمی تواند چیزی بنویسد؛ مثل پرنده ای که سالها جلوی پروازش راگرفته باشند و یکباره ازادش کنند،پریدن از یادش رفته باشد؛او که دچار یاس ،سرگشتگی و گمگشتگی فلسفی‌ست "حالا نمی دانم کی هستم.کسی هست که خودش را پیدا کرده باشد؟ کسی خودش می‌داند کیست؟ فقط از نگاه دیگران میشود فهمید کی هستیم..." "ص122 ؛  و پس از تلاش زیاد موفق نمی شود اثار نوشته‌اش را که  برنده جایزه ای معتبر شده، پس بگیرد، و حتی در دادگاه محکوم و جریمه نقدی ( همان مقداری  که از راه نوشتن عایدش شده بود )  میشود،  روزی بی خبرمی رود... ،گم میشود .سر به "کوه سرخی "می‌گذارد؛ همانجا که روزی نوشته هایش را روی قله اش به دست باد داده بود. شاید او گم شده تا بخشی از وجودش،عصارۀ جانش را پیدا کند؛ او گم شده است تا خودش را پیدا کند.

«قلم فروش» در بازار کتاب/ روایتی از میل به جاودانگی

 

تازه‌ترین رمان فریبا منتظرظهور منتشر شد؛

«قلم فروش» / روایتی از میل به جاودانگی

فریبا منتظرظهور در تازه‌ترین اثر داستانی‌اش به نام «قلم فروش» از نویسنده نه‌چندان موفقی می‌نویسد که از میل مشترک همه انسان‌ها به جاودانگی سوءاستفاده می‌کند. 

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ رمان «قلم فروش» تازه‌ترین اثر فریبا منتظرظهور روانه کتاب‌فروشی‌ها شد. شخصیت اصلی این اثر داستانی، نویسنده جوانی به نام نیماست و رمان روایتی است از نوشتن و ذهن آشفته و بی‌قرار نیما و البته میل مشترک همه‌ انسان‌ها به جاودانگی نام و خاطراتشان.

فریبا منتظرظهور با بیان این‌که رمان «قلم فروش» به سبک پیکارسک(سبکی که در شخصیت داستان آدمی شیاد است که اموراتش را بیشتر از راه حقه‌بازی و رندی می‌گذراند) و طنزسیاه نوشته شده، گفت: در این کتاب دو راوی وجود دارد؛ نیما که نویسنده است و نسترن، دختری که نیما به او علاقه‌مند شده. نیما نویسنده‌ نه‌چندان موفقی است که به این نتیجه رسیده که نه جامعه ادبی او را کشف کرده و نه خانواده درکش؛ پس مسیر خود را تغییر می‌دهد و برای آن‌هایی که وضع مالی خوبی دارند و عشق به نویسنده بودن، می‌نویسد و با پول خوبی که به دست می‌آورد، به سیر و سفر می رود.

این نویسنده ادامه داد: «قلم فروش» تاکید دارد بر اینکه چه آسان می‌توان برای کسانی که در آرزوی جاودانگی نامشان هستند، دام پهن کرد. صید می‌تواند یک منتقد ادبی باشد یا نویسنده بازنشسته‌ای که می‌اندیشد کارش ناتمام مانده‌ است و یا حتی یک تاجر سنتی؛ اما ریشه‌ این فریب‌خوردگی چیست؟ میل به جاودانگی یا جاه‌طلبی و سودجویی یا فقط در یادها ماندن!

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «گوشی را خاموش می‌کنم. توی اتاق راه می‌روم، فایده ندارد. ورزش می‌کنم. خانم عصمتی با عصا می‌زند به سقف که کم بالا و پایین بپرم. به سیگار روشن خیره می‌شوم. نیمرو می‌خورم، ظرف خالی تن ماهی، ظرف خالی کنسرو لوبیا... آشپزخانه به‌هم‌ریخته. بعد جمع می‌کنم... بعد می‌شویم. لباس‌هایم تلنبار شده روی صندلی و گوشه و کنار اتاق. نیمه برهنه‌ام، نمی‌دانم چند روز است، از خانه بیرون نرفته‌ام. به نسترن گفتم «کار دارم، مدتی تحمل کن.» تحمل می‌کند، کاری به کارم ندارد.

مطمئنم فرهان با کسی ارتباط عاشقانه دارد. گاهی که سرگرم کار هستیم، صدای تلفنش بلند می‌شود، جواب نمی‌دهد، پشت‌سر هم پیام می‌رسد. جواب کوتاهی می‌دهد؛ اما خاموش نمی‌کند.
قرار است دوروبرش نباشم و کسی نبیند اما پنهانی از دور، کلاسش را زیر نظر می‌گیرم. شاید چیزی از زندگی‌اش از حال و هوایش کشف کنم که نگفته، نخواسته بگوید یا نتوانسته...»

فریبا منتظرظهور، نویسنده و روزنامه‌نگار در سال 1349 در تهران به دنیا آمد. وی که دوره خبرنگاری را در دفتر مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها گذرانده است، از سال 1386 کار در حرفه نویسندگی را آغاز کرد.
مجموعه داستان‌های «هرازگاهی بنشین»(انتشارات مروارید/ ۱۳۸۸)، «سوت»(نشر مهری/ ۱۳۹۶) و رمان‌های «هیاهوی کوهسار»(انتشارات مروارید/ ۱۳۹۱)، «آنیش»(نشر به نگار/ ۱۳۹۲)، «دزده کشی»(نشر کتاب‌سرای تندیس/ ۱۳۹۳)، «به‌جز سرخ هر رنگی»(انتشارات گل‌آذین/ ۱۳۹۴) و «ماز»(ناشر مؤلف/ ۱۳۹۷) از آثار منتظرظهور به شمار می‌آیند.

فریبا منتظرظهور برای رمان هیاهوی کوهسار نامزد نهایی جایزه ادبی مهرگان و نامزد نهایی جایزه گام اول شد و رمان آنیش او در فهرست ۲۰ رمان برتر کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور معرفی قرار گرفت. عنوان اثر تقدیرشده در بخش رمان آزاد کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور و نامزد نهایی جایزه ادبی پروین اعتصامی برای رمان «دزده‌کشی» از دیگر عنوان‌هایی است که این نویسنده به خود اختصاص داده.

رمان «قلم فروش» نوشته فریبا منتظرظهور، با تیراژ 500 نسخه، در 168 صفحه، به قیمت 48هزار تومان از سوی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شد.

 

 

مرگ ایوان ایلیچ/ لئوتولستوی

 

معرفی کتاب:

مرگ ایوان ایلیچ / نویسنده: لئوتولستوی /ترجمه: مهرداد یوسفی / نشرباران خرد

چگونه زیستن، در برابر چگونه مردن

فریبا منتظرظهور: ایوان ایلیچ قاضی چهل‌وپنج‌ساله‌ای که آرام و منطقی مدارج ترقی را طی کرده، ناگهان بیمار می‌شود و مرگ خود را انتظار می‌کشد. مفهوم مرگ را درک نمی‌کند و نمی‌خواهد بپذیرد، روزها در اتاق می‌ماند و می‌اندیشد و درد جسمی و روحی در هم تنیده می‌شود . نمی‌تواند معمای زندگی و مرگش را حل کند. بارها و بارها زندگی‌اش را مرور می‌کند، زندگی معمولی، کار، درآمد، همسر و فرزند؛ همه عادی و معمولی.

اما بیماری‌اش غیرمنصفانه است و غیرعادلانه. قاضی که خودش سعی کرده منصف باشد و از قوانین عدول نکند، نمی‌تواند بی‌عدالتی جهان را بپذیرد و منطقی بیابد .

اطرافیان دور و نزدیک در کمال بی‌رحمی منتظر مرگ او هستند، تا منصب او را بگیرند یا مال و حقوقش را به ارث ببرند. تولستوی مهربانی تصنعی‌شان را بی‌هیچ ملاحظه‌ای عیان می‌کند.

فصل زیبای کتاب فصل هفتم در مورد جراسیم است. رعیت جوان و تنومندی که بی‌ادعا به خدمت و پرستاری قاضی مشغول می‌شود. تنها کسی که به ایوان آرامش می‌دهد. از او می‌خواهد پاهایش را بالا نگه دارد تا درد کمتر شود و چند ساعت پاهایش را روی شانه‌های جراسیم می‌گذارد و به خواب می‌رود.

همین مضمون، کارمند عادی و معمولی و بیماری ناگهانی و انتظار مرگ را در فیلم "زیستن" اثر آکیرا کوروساوا می‌بینیم.

کوروساوا فیلم را از همین کتاب اقتباس کرده اما تفکر خود را در آن گنجانده است.

کوروساوا در فیلم زیستن، به تولستوی می‌گوید، قاضی در حال مرگ را از جا بلند کن، وادارش کن به‌جای اندیشیدن کاری کند. کوروساوا می‌گوید من می‌دانم چطور غم سنگین ایوان ایلیچ را به شادی تبدیل کنم! لازم نیست مدام در پی منطق و دلیل زیستن باشیم، دلیلش، یافتن هدف است.

چیزی پیدا کن که دوست داشته باشی...

او عشق و هدف تجویز می‌کند. نه از آن نوعی که در خود بپیچی و بمانی و چنبره بزنی و کور شوی. از آن نوعی که از خود برسی به دیگری و بعد همه‌ی هستی. و جاری شوی... کوروساوا نشان می‌دهد چطور از بی‌عاطفگی و خشم و غرور ( که در مرگ ایوان ایلیچ شاهدیم) برسی به مهر و تسری‌اش دهی به عشقی عظیم، عشق به جهان که نتیجه‌اش یاری‌رساندن است و فرا رفتن از خود...

در فیلم زیستن، کارمند ساده شهرداری که تمام عمر فقط خم شده روی کاغذها کار کرده، ناگهان خود را در یک‌قدمی مرگ می‌بیند. با دیدن دختر جوان و شاد و سهل گیری، با او راه می‌رود، غذا می‌خورد، او را، جوانی و زیبایی و شادی را تماشا می‌کند، زندگی را. انگار تمام عمر زندگی را ندیده و وقت تلف کره. وقتی تماشا کرد، هدفی پیدا می‌کند. نه هدفی دست‌نیافتنی، نه! هدفی در حد توانش. در شهرداری تلاش می‌کند تا پارک امنی برای بچه‌های محله ساخته شود که خواست مادران محله فقیرنشین است و تنها سرگرمی کودکان محله. کوروساوا موضوع زندگی و مرگ را با تفکر ژاپنی خود ساده می‌کند و هنرمندانه در اختیار ما می‌گذارد.

وقتی ایوان ایلیچ می‌میرد، نه خودش شاد است نه اطرافیانش احساساتی جز منفعت‌طلبی دارند. وقتی شخصیت فیلم کوروساوا می‌میرد مادرها و بچه‌ها ،مردم، اشک می‌ریزند. حالا بودونبودش در جهان متفاوت است.

 

 

ترکیب داستان و نقاشی / روزی یک پاراگراف / فریبا منتظرظهور

خوانش بخشی از داستان کوتاه: "روزی یک پاراگراف" را با خوانش شیرین خانم نرگس اصفهانی در برنامه " کتابخوان" می توانید ، بشنوید و ببینید.

https://www.telewebion.com/episode/2621181

ادبیات تالیفی، رودخانه‌ای کم جان! / یادداشت فریبا منتظرظهور  - ضمیمه فرهنگی روزنامه اطلاعات

یادداشت درباره‌ی کتاب‌نخوانی در ضمیمه فرهنگی روزنامه اطلاعات 15 بهمن ماه 1399:

آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن! آیینه شکستن خطاست!

فریبا منتظرظهور: ادبیات آینه جامعه ‌است و بازتاب واقعیت‌های نهفته‌ ناگفتنی و نادیدنی در لابه‌لای درزها و شکاف‌های روابط اجتماعی و مناسبات یک جامعه. نویسنده با کنجکاوی و حساسیتی گاه افراطی، این واقعیت‌ها را بیرون کشیده و به‌صورت مکتوب در معرض دید عموم قرار می‌دهد. این واقعیت‌های دوست‌نداشتنی، در همدستی بی‌صدای جمعی، قرار نبوده که دیده یا شنیده یا ناپسندتر از همه، نوشته شوند! اما نویسنده، خطاکاری است که چشم بر پلشتی‌ها نبسته و مانند آدم لکنت گرفته‌ای، در کتاب‌ها تکرارشان می‌کند؛ بی‌آنکه امیدی به حل شدنشان داشته باشد، یا چه معلوم! شاید هم امیدی در عمق وجودش نهفته باشد.

نویسنده نه می‌تواند و نه مدعی است که می‌تواندکژی‌ها را از بین ببرد، یا حتی از تلخی‌شان بکاهد، بلکه تنها از سر اتفاق، چشمش دیده یا گوشش شنیده یا گوشه‌ جامه یا کفشش گرفته به کژی‌ها و حالا با نشان دادنشان یادآوری می‌کند که اگر نبینید، اگر لای درزها بمانند، آن‌چنان رشد خواهند کرد و چنان ارزش‌های انسانی را خواهند بلعید که به مدد هیچ دانش دیگری، یارای درمانش را نخواهید داشت.

ادبیات چون رودی است آرام یا خروشان، پویا و در حال حرکت. این رود در مسیر خود سنگ‌ها را صیقل می‌دهد، تیزی و برندگی‌شان را می‌ساید، اگر بستر مهیا باشد قدرتش را دارد که از کشوری به کشوری و از تفکری به تفکری دیگر راه یابد.

یکی از آن بی‌شمار تیزی‌های برنده و زخم زننده را می‌شود تعصب بشر دانست که سبب و زاینده‌ بسیاری از خشونت‌هاست. ادبیات می‌تواند با چندصدایی بودن و گشودن افکار مختلف و شخصیت‌های متنوع، نگرش تک‌بعدی و متعصب را مخدوش و خواننده را دچار چالش در اندیشه‌هایش و مواجهه با سؤال‌های جدیدی کند.

گرچه هیچ کتابی ادعای توانایی دگرگون کردن انسان از پلیدی به نیکی یا بالعکس را ندارد و ادعای سایش تمام آن تیزهای بی‌شمار را، اما رشد فرد در فردیت خویشتن، اتفاقی است که اگر بیفتد کتاب به هدفش رسیده و دستاوردش نوعی بالندگی در حصار خویشتن خواهد بود.

باور دارم فردی که در طول زندگی‌اش به تعداد کافی رمان خوانده، تفاوتی محسوس در نگرش به زندگی و جهان‌بینی با فردی که نخوانده دارد.

رولان بارت چنان به قدرت ادبیات ایمان دارد که می‌گوید: «اگر قرار باشد به هر دلیلی روزی همه‌ رشته‌ها از بین بروند و فقط یکی باقی بماند، آن‌یکی ادبیات است.» او رمان رابینسون کروزوئه را مثال می‌زند و ادامه می‌دهد: «در این رمان، تاریخ، جغرافی، جامعه‌شناسی وگیاه‌شناسی و… همه‌چیز وجوددارد…» و «ادبیات مطلقاً و نوعاً رئالیست است و ادبیات واقعیت است. یعنی خود درخشش امر واقعی.»‌1

اما در مورد قدرت و تأثیر ادبیات روی فرد و جامعه زمانی می‌شود سخن گفت و بحث کرد که کتاب‌ها خوانده شوند و بخشی از زندگی روزمره‌ مردم در سنین مختلف باشند، اما این روزها بهتر است درمورد کتاب‌نخوانی بحث کرد، نه کتاب خوانی.

کتاب‌خوانی عادت فرهنگی مردم کشور ما نیست- طبق آخرین آمار مطالعه در ایران، نیمی از مردم ایران مطالعه غیردرسی ندارند و آمار مطالعه این بخش هم آن‌قدر کم است که مسؤولان هنگام اعلام و انتشار به بازی با اعداد روی می‌آورند. در خانواده‌های ایرانی نوعی کتاب هراسی وجود دارد و بسیاری،کتاب‌خوانی و افزایش آگاهی را معادل افزایش دردسر می‌دانند. با این ذهنیت،کتاب را –به‌جز کتب درسی- از خانه و دسترس فرزندان خود دور و حذف می‌کنند، بی‌توجه به اینکه افزایش دانش و آگاهی، می‌تواند موجب رشد و بالندگی و دانایی و کمال فرد شود. حالا دیگر «کتاب یاری مهربان یا بهترین دوست» جملاتی رو به منسوخ شدن هستند و با این روند، چرا باید انتظار جامعه‌ای کتاب‌خوان داشته باشیم؟!

البته نیاز به دانستن را نمی‌شود در انسان از بین برد، و اینترنت جای خالی کتاب را پر کرده است.

فضای مجازی، چاقوی دو لبه‌ای است که از سویی آگاهی و دانش می‌بخشد، از سوی دیگر امکان رشد فردیت خلاق و تمرکز طولانی‌مدت را از فرد سلب می‌کند. در فضای مجازی، سطحی‌خوانی جایگزین عمیق‌خوانی شده و وقت‌کشی جایگزین اندیشیدن می‌شود.

کتاب‌خوانی نیازمند نوعی تمرکز خاص است که به‌طور طبیعی در انسان وجود ندارد. «نیکلاس کار» در بخشی از کتاب خود اینترنت را از دید عصب‌شناسان بررسی کرده و می‌گوید: «گرایش طبیعی ذهن انسان به حواس‌پرتی است تا تمرکز٫ تمرکز امری است که با تمرین و مرارت کسب می‌شود.

کتاب‌خوانی مستلزم تمرین یک فرایند فکری غیرطبیعی است، فرایندی که توجه پایدار و بی‌وقفه به چیزی منفرد و ثابت را می‌طلبد.

اندیشمندان همواره زمان قابل‌توجهی را صرف تمریناتی برای افزایش تمرکز کرده‌اند.

خواندن یک کتاب بلند در سکوت نیاز به قابلیت تمرکز آگاهانه در مدت‌زمان طولانی و غرق شدن در صفحات کتاب را دارد. پرورش چنین انضباط ذهنی کار آسانی نیست. وضعیت طبیعی مغز بشر مثل مغز بسیاری از جانوران، وضعیت حواس‌پرتی است. گرایش طبیعی ما این است که نگاه و توجهمان را از چیزی به چیز دیگری جابه‌جا کنیم تا بتوانیم هر چه بیشتر از اتفاق‌هایی که دور ‌و بر ما می‌افتند باخبر شویم. حس‌های ما کاملاً با تغییر تنظیم‌شده‌اند. اشیای ثابت و بدون تغییر لوازم صحنه هستند. به‌محض اینکه چیزی در محیط تغییر می‌کند، باید به آن توجه کنیم چراکه می‌تواند یک خطر یا فرصت باشد. این رفتار زمانی برای بقا حیاتی بوده، چراکه احتمال غافلگیر شدن توسط یک شکارچی یا ندیده گرفتن یک منبع غذایی دم دست را کاهش می‌داد.»2

می‌شود دریافت که فرد کتاب‌خوان، باید ذهن خود را به‌گونه‌ای تربیت کند که هنگام مطالعه نسبت به هر اتفاقی که دور و برش می‌افتد بی‌اعتنا باشد و در مقابل فرار تمرکز از یک نشانه حسی به دیگری، مقاومت نشان دهد.

در نتیجه احساس عدم امنیت ( اقتصادی، سیاسی، بلایای طبیعی، بیماری و…) به‌طور غریزی، موجب حواس‌پرتی و مانع تمرکز ذهن و مانع خوانش عمیق کتابی که در دست داریم می‌شود.

اشاره به این موضوع بی‌راه نیست که نوشتن کتاب برای کودکان بسیاردشوار است، زیرا متقاعد کردن کودک به‌ضرورت دانستن، ممکن نیست و به‌محض اینکه داستان فاقد کشش کافی باشد، او برمی‌خیزد، رها می‌کند و سراغ سرگرمی دیگری می‌رود.

همان وضعیتی که ما در حال حاضر در جامعه‌ بزرگ‌سال مواجهیم؛ عدم احساس نیاز به دانستن، به تمرکز و اندیشیدن عمیق. با جامعه مخاطبی مواجهیم که به‌محض عدم سرگرم‌کننده بودن کتاب، سراغ سرگرمی جایگزین یعنی اینترنت می‌روند.

آیا فضای مجازی با توجه به این غریزه –حواسی که به همه‌ اطراف است – طراحی‌شده است؟! با هر بار ورود به صفحه‌ای با انبوه عکس و تبلیغات در گوشه راست و چپ و لابه‌لای مطالب مواجه می‌شویم و مدام چشم و حواس ما از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر سُر می‌خورد و این سُرخوردن منطبق با نگاه تصویر‌محور

ماست.

طبق آمار در ایران، اینستاگرام که عکس‌محور است، چهل‌وچهار میلیون نفر کاربر دارد و فیس‌بوک که متن‌محور است دو میلیون و چهارصد هزار کاربر. واتس‌اپ و تلگرام هرکدام بیش از چهل‌وهفت میلیون کاربر دارند.

از طرفی آمار جدید نشان می‌دهد که«عکس» محبوب‌ترین قالب محتوایی در بین کاربران ایرانی است و حدود پنجاه‌وپنج درصد محتواها در فضای مجازی پیرامون عکس‌ها می‌چرخند. رتبه‌های بعدی محتوای مورد علاقه ایرانیان را استوری با بیست‌ودو درصد، آلبوم با ده و ویدئو با نه درصد تشکیل می‌دهند. و می‌بینیم که متن، قالب محبوب در بین کاربران فضای مجازی نیست.

کتاب‌خوانی نیازمند تمرکز، و تمرکز نیازمند غلبه بر غریزه و حرکت از ناخودآگاه به خودآگاه و فردیتی بلوغ‌یافته‌ است.

نمی‌شود انکار کرد که تا وقتی شرایط حاکم بر زندگی افراد یک جامعه تغییر نکند، نباید انتظار تغییر رفتار از مردم آن جامعه را داشت؛ شیوع کرونا، ناامنی اقتصادی، بحران‌های سیاسی و اقلیمی، ناملایمات اجتماعی و زیست‌محیطی همگی واقعیت زندگی بشر امروز را تشکیل می‌دهند که مهار ذهن و تمرکز در مقابل این حجم دغدغه‌ ذهنی، نمی‌تواند برای عموم ساده باشد و نمی‌شود با ترویج کلیشه‌ای و قدیمی کتاب‌خوانی، انتظار تغییری در آمار کتاب‌خوانی

داشت.

کتاب‌خوان امروز ایرانی نیز ترجیح می‌دهد از دیگر ملت‌ها بخواند و از هر تصویر یا نقد مربوط به خودش دور باشد. گویی از خودش و اطرافش خسته ودل‌زده، به آینه پشت کرده و گریزان،تاب‌وتوان بازسازی ندارد ، باکمال میل سوی دیگر جهان را تماشا می‌کند، اغلب با حسرت و گاه با سرزنش.

در این گرایش به ادبیات غیر ایرانی وترجمه، نوعی همسویی و همفکری بین جامعه و صاحب‌منصبان وجود دارد که موجب شده اندک زمان مطالعه و سرمایه‌ای که در این راه ( انتشار و توزیع ) در نظر گرفته‌شده، به سمت ترجمه سرازیر شود.

و به‌این‌ترتیب کتاب‌های عمیق‌تر، روزبه‌روز با ریزش مخاطب مواجه شده، کم‌فروش می‌شوند و در گام بعدی ناشری تمایل به انتشار این‌گونه کتاب‌ها ندارد و ترجیح می‌دهد سرمایه محدود خود را به کتاب‌های سطحی و سرگرم‌کننده و ترجمه‌شده اختصاص دهد.

و با چنین روندی است که آینه می‌شکند، رودخانه‌ ادبیات تألیفی روزبه‌روز کم آب‌تر و کم‌جان تر شده و بی‌رمق مسیر کوتاهی طی می‌کند و هرگز به دریا نمی‌رسد.

جامعه نیز همچنان به رفتار غریزی خود ادامه می‌دهد و از این رود بیشتر و بیشتر فاصله می‌گیرد. و با فراموش‌کاری تاریخی خود به یاد نمی‌آورد که شهرها و تمدن و جامعه در کنار رودها شکل‌گرفته‌اند، کنار آب‌ها. و با خشک شدن رودها، مدنیت و ارزش‌ها صدمات عمیقی خواهند دید.

گرچه این روند و چرخش از عمق به سطح، گریزناپذیر و جهانی است اما در کشورهای با اعتمادبه‌نفس پایین‌تر و بی‌اعتماد به نویسندگان‌، این جریان با شتاب و شدت بیشتری رخ می‌دهد و آینه شکستن و خشکیدن رودها تبدیل به‌رسم و عادت و فرهنگی به نام کتاب نخوانی به‌جای کتاب‌خوانی می‌شود.

http://www.ettelaat.com/?p=543948

.....

1-  از کتاب "درس" :  نوشته رولان بارت/ ترجمه حسام نقره چی

2-  "کم‌عمق‌ها"  یا " اینترنت با مغز ما چه می‌کند" : اثر نیکلاس کار ترجمه امیر سپهرام

 

گفتگو : منصوره اشرافی با فریبا منتظرظهور

 

گفتگوی خانم منصوره اشرافی در برنامه شماره 107 پادکست نوا با فریبا منتظرظهور در مورد ادبیات و نوشتن:

https://www.youtube.com/watch?v=BYxNATX8ziA&feature=share&fbclid=IwAR28hlzz91WRs2zrNjC0S_qRA41fcxnYp_1clV9qRyxfjR_CvmVHVOqszaE

 

نگاهی به رمان " جهالت" نوشته میلان کوندرا

معرفی کتاب: "جهالت" نوشته: میلان کوندرا
فریبا منتظرظهور: " جهالت" داستان مهاجرانی است که از چکسلواکی دوران کمونیست به دیگر کشورها مهاجرت کرده‌اند. دختری که بعد از دانشگاه به فرانسه رفته و ازدواج‌کرده و دو دختر دارد، و مردی که در پراگ دامپزشکی خوانده و بعد به دانمارک مهاجرت وهمان جا ازدواج کرده، حالا بعد از بیست سال، بعد از فروپاشی حکومت کمونیستی دوباره به پراگ برگشته‌اند، به زادگاهشان.
"سه سال بعد از انقلاب به خاطر همین حس طنز تصمیم گرفت دامپزشکی بخواند...دلش خواست به همه بگوید گاوها را به انسان‌ها ترجیح می‌دهد. اما هیچ‌کس از او به خاطر این عصیان نه ستایش کرده بود و نه انتقاد، این انتخاب او به فقدان جاه‌طلبی تعبیر شد و..."
اما حالا که قدم گذاشته‌اند، احساس می‌کنند در کشور خود نیز بیگانه‌اند و درک نمی‌شوند؛ و حتی بیگانه‌ترند تا در کشوری که سی سال در آنجا زیسته‌اند. مردم زادگاهشان آن‌ها را تنها به شرطی ‌در جمع و گفتگوها می‌پذیرند که دور بیست سال زندگی در کشوری دیگر را خط بکشند و از ذهن و حافظه‌شان پاک کنند و همانی باشند که سال‌ها قبل در این کشور بوده‌اند و همان تصویر قدیمی خود را بازنمایی کنند که این ممکن نیست.
گذر زمان و تجربه‌های از سر گذرانده‌شان را نمی‌خواهند بدانند یا بشنوند و... و آن‌ها را وادار به سکوت یا سانسور خودِ فعلی و واقعی‌شان می‌کنند.
داستان به‌مرور نشان می‌دهد شخصیت‌ها تعلقی به کشوری که به آن بازگشته‌اند، به زادگاهشان، ندارند، به دوستان قدیمی، به قوم‌وخویش خود، به کوچه‌های شهر، به خانواده، به همکلاسی‌های سابق، واقعیت زشت و غم‌انگیز این است که نه تعلقی ندارند.
و کم‌کم می‌فهمیم این گریزِ ناگزیر فقط گریز از حکومت نبوده، گریز از مردم و مناسبات و جامعه نیز بوده.
شخصیت داستان وقتی ساعت مچی قدیمی‌اش را در دست برادرش می‌بیند منقلب می‌شود. وقتی تابلویی که در جوانی‌اش دوست نقاشش به او اهدا کرده بود، آویخته بر دیوار خانه‌ی برادر و زن‌برادری که هیچ‌وقت دوستش نداشت، می‌بیند منقلب می‌شود؛ گرچه می‌داند و به یاد دارد روزی که می‌رفت خودش گوشی را برداشت و تلفن کرد و به برادرش گفت پیش از اینکه دولت به آپارتمانش برود واموالش را توقیف کند، او برود و هرچه می‌خواهد و می‌تواند را بردارد. این خودش بود که اجازه داد اما بااین‌وجود حالا حس می‌کند دارایی‌اش را برادرش بی‌رحمانه تصاحب کرده.
" بااین‌حال دیدن ساعتش بر مچ دست دیگری او را غرق ناراحتی ژرفی کرد. احساس مرده‌ای را داشت که پس از سی سال سرش را از قبر بیرون می‌آورد و باز جهان را می‌بیند...مدام بقایای دوران زندگی‌اش را می‌بیند، شلوارش کراواتش را بر تن بازماندگان می‌بیند که به‌گونه‌ای طبیعی بین خود تقسیم کرده‌اند ، همه‌چیز را می‌بیند و ادعای هیچ‌چیز را نمی‌کند. "
جهالت از عدم درک متقابل در مهاجرت‌، بین آن‌هایی که رفتند و آن‌هایی که ماندند، در لابه‌لای داستان می‌گوید، از خطی و مرزی نامرئی و خشم و کینه‌ای نامرئی و از محکوم کردن یکدیگر به رفتن یا ماندن پرده برمی‌دارد.
با خواندن جهالت، به یاد خاطراتی می‌افتم که ایرانی‌ها نقل می‌کنند و می‌گویند وقتی ایرانی، ایرانی دیگری را در غربت در مترو یا فروشگاه یا کنسرت‌ها می‌بیند روی برمی‌گرداند یا به زبان مادری صحبت نمی‌کند – یعنی ایرانی نیستم- شاید نمی‌خواهد همان جامعه و همان مناسبات دوباره تکرار شود، نمی‌خواهد به همان مناسبات و جامعه بازگردد، هرچند شاید خودش زمانی یکی از بازیگرهای اصلی آن مناسبات و در نقش فرورفته‌ای بوده.
این بی‌میلی و عدم علاقه به آشنا بینی در غربت یا میزبانِ مهمانان هم‌وطن بودن، در ایرانی‌ها به گمانم بیشتر نمود دارد، تا مثلاً جامعه‌ی افغان‌ها یا ترک‌های ترکیه.
تا جایی که می‌شناسم افغان‌ها به‌محض پاگیر شدن در کشوری دیگر، تلاش می‌کنند همه خانواده و دوست و آشنای خود را هم ببرند، شاید آن‌ها از جنگ و فقر گریخته‌اند نه از مناسباتشان و مردمشان و جامعه‌شان ( اگر اشتباه میکنم برداشتم را تصحیح کنید). شاید آن‌ها هنوز بیزار نیستند از چیزی دیگر و دلیل هجرتشان را حکومت و دولت و استعمار و جنگ داخلی می‌دانند.
شکاف موجود بین مهاجران از یک کشور- به‌اجبار یا دلخواه و بازماندگان در کشورها – به‌ناچار یا از روی دلخواه - قابل‌تأمل است.
به گمانم یکی از سیاست‌های رسانه‌های سیاسی وشبکه‌های تلویزیونی این است (خوب یا بد این امر اهمیتی ندارد) که با مرور سینمای قبل از انقلاب و عکس‌های قدیمی ایران، حس نوستالژی را زنده و حافظه‌های مهاجران را فعال کند تا این گسستگی و شکاف کمتر شود.
" از اندوهی می‌گوید که فرایش گرفته، دلش می‌خواهد آن را بردارد و به دوردست‌ها ببرد، با آن خانه‌ای بسازد، خود را سیصد سال در آن حبس کند، و در این سیصد سال در را باز نکند؛ در را به روی هیچ‌کس باز نکند."
جهالت / میلان کوندرا / برگردان: آرش حجازی

نگاهی به رمان " ماز " /  محمدعلی آتش برگ - نویسنده و مترجم/ فصلنامه نگاه نو

 فصلنامه نگاه نو / مهرماه 1398 :
...................
معرفی" ماز" در نگاه نو تابستان نود و هشت
ماز (رمان) فریبا منتظرظهور - ناشر مؤلف

م.ع.آتش برگ
ماز رمانی است خواندنی به سبک رمانهای جادویی از بانوئی نویسنده‌ای که چندین کتاب رمان و داستان منتشر کرده است که خود دست‌پرورده کارگاه داستان‌نویسی است یعنی اصول و تکنیک داستان‌نویسی ، قصه‌پردازی ، روایت و غیره را به‌خوبی می‌داند سبک خاص خود و نثر روان ،درست و پاکیزه دارد . معمولاً کتاب‌ها و داستان‌هایش داستان در داستان یا کتاب در کتاب است کاراکتر یا قهرمان یا ضدقهرمان همان کاراکتر قهرمان یا ضدقهرمان رمان‌های قبلی ست مثلاً راوی همین داستان یا قهوه‌چی همین داستان همان راوی یا قهوه‌چی که در رمان قبلی وی به اسم" هر رنگی به‌جز سرخ فضای داستان معمولاً فلش بکی به فضای قبلیست کافه‌ای در زیر بازارچه فرش‌فروش‌های کاشان یا فضایی در شهر کویری یزد و یا در دیگر دیاران آشنا.
رمان داستان سرگشتگی و حیرانی نسل تحصیل‌کرده ماست که در سر جای خود قرار ندارد اما در جایگاه دیگری که قرار می‌گیرد در نقش دیگر ورای جایگاه خود جا می‌افتند و کار خود را خوب و مسئولانه انجام می دهند مهم نیست که استاد دانشگاه باشد و مثلاً طراحی فرش را تدریس کند و بعد فرش‌فروشی کنید یعنی شغل پدری را که فرضاً از آن حتی بدش می‌آمده انجام دهد
اما نکته حائز اهمیت آن است درست است که شخصیت‌های داستان – قهرمان یا ضدقهرمان – از داستان‌ها و رمانهای قبلی نویسنده‌اند اما تصویرپردازی ، نگارش و هنر نویسنده آن است که تو خواننده نوعی حتی اگر برای اولین بار هم بخوانی در چند پاراگراف و صفحه حساب کار و داستان به دستت می‌آید .
نویسنده در آغاز کتاب زندگی را به ماز تشبیه می‌کند :"زندگی شبیه ماز است. می‌روی و خیال می‌کنی پیش رفتی اما سر از جای اول درمی‌آوری. می‌روی، گم می‌شوی، از پیچی به پیچ دیگر راه می‌یابی اما پایانی ندارد این پیچها. دست‌وپا زدن بیهوده است . " این در بادی امر نومیدی و سرخوردگی مطلق را به تو القاء می‌کند حال که چنین است پس نباید کاری کرد اما بلافاصله دریچه دیگر روی تو باز می‌کند پنجره‌ای برای دیدن ."شاید بد نباشد در این پیچ‌وواپیچ‌ها کمی ایستاد مکث کرد، دیگران را دید و شنید، دوستشان داشت، غرق شد، چندی عاشق شد، از خود فراتر رفت، بازهم قدم برداشت و رفت، یا نرفت و به تماشای طبیعت نشست، خیره شد...می‌شود کم ولع تر و صبورانه زیست،چراکه رفتن، غلتیدن از پیچی ست به پیچی دیگر از راهی به راهی یا بیراهه‌ای....(ص 5)
راوی داستان فارغ‌التحصیل رشته ادبیات و سی‌وپنج‌ساله با کتاب‌های فروش نرفته دنبال کار می‌گردد در لابه‌لای روزنامه‌ها و صفحات کاریابی تا بالاخره کاری پیدا می‌کند که خبرنگاری برای بخش چرم و محصولات چرمی در یک مجله به قول خودش آن‌قدر تخصص پیدا می‌کند که وقتی کلمه "زیره" را به کار می‌برد فوری می‌فهمد یعنی کف کفش نه نوعی ادویه و داروی گیاهی !( ص 8)
زندگی گذشته نویسنده یا راوی به سختکاری و کم درآمدی می‌گذشته و بعد خرج کردنی که به بیهودگی و خستگی به بیهوده‌ترین شکل خرج می‌شده است .
"روزهایی هم در زندگی‌ام بوده و هست که روی دنده‌ی دیگر هستم و هیچ تلاشی نمی‌کنم. از کار و آدم‌ها می‌رمم. چرت می‌زنم بیهودگی مطلق! وادادگی در قبال شرایط! وضعیتی شرم‌آور که هرچند وقت یک‌بار به آن مبتلا می‌شوم. برخی اسمش را می‌گذارند رسیدن به خرد، اما به نظر من بیهودگی و پوچی ست، که برای گذر از آن فقط سفر یاری می‌کند یا جرقه‌ای در ذهن یا قلب".(ص 9)
درواقع سرخوردگی و عادت به بیهودگی‌ها اعتیاد به دنبال دارد اعتیاد به زیستن " در این روزها شبیه معتادی هستم که معتاد نیست فقط برای زیست کرخت است وقت می‌کشم اما به خودکشی فکر نمی‌کنم خودکشی انگیزه می‌خواهد . تنبلی و افسردگی یکی سخت کار می‌کند یکی می‌پزد و آماده می‌کند اما راوی داستان در بی‌تفاوتی میل می‌کند مادر او را تنبل می‌خواند و شوهر افسرده و تشخیص نهایی ترکیبی از تنبلی و افسردگی است با تمام این احوال و حالتهای گذرا باز هنوز امید است طلوع خورشید آواز گنجشکها بهانه‌ای می‌شود که راوی به خود بیاید " (صفحه 10)
بعد روایت دیگری شروع می‌شود با دو خواهر به اسم" باد و باران "که پارچه‌های اضافی و ته طاقه یا پارچه‌های زده‌دار از بزارها و خیاطهای شهر ارزان می‌خرند روتختی و رومیزی چهل تیکه می‌دوزند و با شیرین‌زبانی و چرب‌زبانی به مسافران چهل تیکه‌های دست‌دوز باد و باران را می‌فروشند با ترفندهایی که پارچه‌های ما رنگ نمی‌ده رنگ‌های ما شاد است و ظریف پارچه‌ها را شستیم پس آب نمی‌رود. . و باد و باران در جای جای کتاب چندین بار با همان تم عاشقانه تکرار و با نکات تازه‌تر ادامه می‌یابد
راوی داستان زندگی‌اش با اینترنت می‌گذرد باهم نام خود ایوان در فضای مجازی آشنا می‌شود که وی روس است به فارسی می‌نویسد و در گفتگوها می‌گوید که پدرش ایرانی بوده و قبل از بدنیا آمدنش ما را ترک کرده است و به شوخی یا جدی می‌گوید نکند که برادر و خواهر باشیم و برایش می‌گوید که ممکن است عموزاده باشیم چون عموی راوی چند سالی در سن‌پترزبورگ زندگی می‌کرد اما به نظر مادرش عمو اهل عشق و عاشقی بود و بعید هم نیست هر جای دنیا می‌رفت چند وقت بعد خبر می‌رسید زن گرفته و بچه دارد ما نه زنها را دیدیم و نه بچه‌ها را به قول مادرش از مردها هیچ چی بعید نیست "
زندگی و آشنایی راوی داستان با ایوان در فضای مجازی بصورت زندگی نسل ما که با کامپیوتر و فضای مجازی ارتباط برقرار می‌کند و شب و روز زندگی می‌کنند درمی‌آید اما دیدار حضوری آنقدر آسان نیست زیرا " از وقتی‌که ایوان پیداش شد فکر رفتن به سن‌پترزبورگ افتاده توی سرم اما باید حداقل چهار یا پنج میلیون تومان داشته باشم برای همین است که می‌گوید " گاهی به ساده‌ترین رؤیاها هم نمی‌رسیم و پیر می‌شویم.(صفحه 20)
زندگی کاری راوی در طی گزار و مصاحبه برای مجله درباره چرم پوست می‌گذرد مصاحبه با کارگران با کارکنان کارخانه و حضور در کارخانه‌ها که " بوی سالامبور و رنگ و چربیهای پوست احشام " به مشامش می‌زند و عق می‌زند و تهوع می‌گیرد ".
برای شرکت در نمایشگاه چرم به ترکیه می‌رود اما به وی می‌گویند " ترکیه شلوغه و نرو جنگ داخلی سوریه کشیده شده به سوریه اما برای وی مهم نیست . ازاینجا داستان با حوادث دردناک روزگار ما پیش می‌رود درنا آرامی‌های ترکیه و سوریه ، و روایت در روایت از حضور مستقیم در مسائل کمپ‌ها و یا گفتگوها در پشت دوربین عکاسی و ضبط و چت در فضای مجازی سختی‌ها و مبارزه برای حقوق بشر . با نگاهی بشردوستانه و رؤیا برای زندگی بهتر.فریاد اعتراض که در قسمت‌هایی بصورت شعر درمی‌آید ازجمله " باید یکی باشد/ یا چیزی باشد که هر بار ستوه آمده / از جنگ یا رنج یا پوچی و یا روزمرگی ......بعد برخیزی..بازگردی به جنگ یا رنج یا پوچی و یا روزمرگی(ص201)
راوی در بازگشت مشاهدات خود را از رنج‌های انسان‌ها با آمار و ذکر حقایق برشته تحریر درمی‌آورد .اما جایی برای نشر نمی‌یابد یا اگر می‌یابد استمرار پیدا نمی‌کند به دلائلی که افتد و دانید و همین مسائل روای حساس را به انزوا می‌کشاند. حتا به عُزلت بیمارگونه در شمال ایران و خو گرفتن با گلدان‌های گلی که باید نوازشش کرد و عاشقانه حرف زد و هرروز زیاد آبش داد تا مرتب گل بدهد وگرنه قهر می‌کند . نماد و نمودار زندگی نسل آگاه زمان ما بویژه جوانان ماست. کتاب را باید خواند داستان خود ماست!

فصلنامه نگاه نو : http://negahenou.ir/

تفاوت عشق در ادبیات کلاسیک و معاصر / دو ماهنامه چامه / تیرماه 98

نشریه چامه / شماره ششم / تیر ماه 98

تفاوت عشق در ادبیات کلاسیک و معاصر

فریبا منتظرظهور:

در ادبیات کلاسیک، عشق با مفاهیمی چون زیبایی و صفات نیک گره‌خورده و اویی مورد عشق و توجه خاص است که این نوع خصایص را دارا باشد و گاهی عاشق بدون دیدار معشوق و تنها با شنیدن وصف زیبایی و صفات اخلاقی او، شیدا می‌شود مثل خسرو و شیرین. اما در ادبیات جدی معاصر تلاش شده از این موضوع ارزش و اهمیت زدایی شود و فردیت و ویژگی‌های فردی و تفاوت است که  عمده می‌شود و آن تفاوت لزوماً با معیارهای جامعه منطبق نیست.

به‌این‌ترتیب در ادبیات معاصر دلیل روی دادنِ عشق رازآلوده‌تر و غیرملموس‌تر است. انسان‌شناسی به نام هلن فیشر می‌گوید هنوز معلوم نیست چه چیزی باعث می‌شود یکی عاشق یک نفر از بین یک جمع شود نه عاشق دیگری.

پابلو نرودا می‌گوید: بسیارند از تو بلندتر/بسیارند از تو زلال‌تر/اما بانو تویی.

در ادبیات عاشقانه کلاسیک پند و اندرز و نتیجه اخلاقی اهمیت خاصی دارد، و نوعی هشدار نیز تلقی می‌شود اما در ادبیات معاصر عشق را در میان باتلاق و سیاهی نیز بدون قضاوت داریم، برای مثال در فیلم سوته‌دلان یا رمان طوطی.

در ادبیات معاصر چه زمانی که به دلیل ممیزی با حذف نمود بیرونی روابط عاشقانه و چه زمانی که بدون حذف و با زبانی عریان‌تر و صریح‌تر جزئیات بیان می‌شود، موضوع از تنانگی و شیء‌وارگی انسان و تمرکز بر زیبایی ظاهری فراتر رفته و واکاوی درونی بیش از گذشته و ادبیات کلاسیک مدنظر قرار می‌گیرد.

آن بخشی از ادبیات معاصر که تأکید بر اروتیسم دارد درواقع تفکر ارتجاعی است که سعی دارد مضامین ادبیات کلاسیک را با زبانی امروزی و بی‌پروا و به‌کارگیری تکنیک‌های روایی بیان کند وگرنه جریان پیشرو ادبی معاصر که بر خودآگاهی یا فمینیسم یا مفاهیم اجتماعی تأکید دارد، حتی با زبان عریان، اروتیک محور نیست.

عشق در ادبیات کلاسیک اغلب نمود عینی دارد و صدایش مستقیم یا باواسطه و پیام و نامه به گوش معشوق می‌رسد و قیل‌وقال راه می‌اندازد، برای مثال داستان شیخ صنعان را داریم، اما در ادبیات معاصر با عشق خاموش و سکوت مواجهیم، اتفاقی که فقط درون فرد روی می‌‌دهد و ممکن است هرگز بازگو نشود و سکوت بخش مهمی از داستان و عشق فرایندی بیشتر ذهنی می‌شود.

و "خاموشی به هزار زبان در سخن است" (احمد شاملو)

سکوت سرشار از ناگفته‌هاست (مارگوت بیکل)

بي‌صدا /فرومی‌ریزم /زير حجمي از سکوت/یک‌بار دست‌کم/ مرا به نام کوچکم/ صدا بزن (عمران صلاحي)

در ادبیات کلاسیک عشق با مرگ و زندگی گره خورده است، یا مرگ مانند لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد یا وصال مانند بیژن و منیژه، ويس و رامين، زال و رودابه، اما در ادبیات معاصر، عشق جزئی از زندگی می‌شود نه انتخابی بین مرگ و زندگی. عاشق زنده می‌ماند، فراموش و یا مُردگی در زندگی را تجربه می‌کند. مانند فرنگیس در چشم‌هایش یا آینه در کولی کنار آتش.

ادبیات معاصر در غیرمادی و ذهنی بودن چنان پیش می‌رود که نوع اروپایی آن را در فیلم "او" می‌بینیم که مردی با آگاهی عاشق دختری می‌شود که ماهیت مجازی و خیالی دارد و تا نهایت پیش می‌رود و یا در بوف کور صادق هدایت.

در ادبیات معاصر گاهی راه عاشق شوریده به دنیای ولنگاری جنسی و یا روابط بی‌هدف و متعدد می‌انجامد. که در نمونه‌های خارجی عشق سال‌های وبای مارکز و جنگل نروژی موراکامی نمونه‌های روشنی هستند که آن روابط متعدد قرار نیست خللی در عشق ایجاد کنند. و در مقابل در ادبیات کلاسیک عشق با نوعی پرهیز گره خورده و عاشق تسلیم هوس‌بازی نمی‌شود.

گرچه ادبیات معاصر در بیان احساسات ژرف‌تری گام برداشته اما هنوز دایره واژگان ما برای بیان احساسات عمیق عاجز است. برای مثال اگر نامه‌های عاشقانه نویسنده‌های معاصر به معشوقشان را بخوانید با انبوهی کلمات تکراری مواجهید که خیلی زود مخاطب را خسته می‌کند. درحالی‌که  معشوق خوانش متفاوتی از همین کلمات داشته. مانند نامه‌های غلامحسین ساعدی یا شاملو و یا سیمین دانشور.

ادبیات تجاری معاصر برای از بین بردن ملال داستان‌های عاشقانه به اروتیسم متوسل می‌شود، ادبیات روشنفکری به مونولوگ پناه می‌برد و به‌سختی می‌شود دیالوگ‌هایی با عمقِ عشق نوشت. در ادبیات کلاسیک برای زدودن ملال شاید از زیبایی آوایی متن سود می‌جستند.

بازآفرینی عشق در آثار ادبی به‌مرورزمان دستخوش تغییر شده و این تغییر به باور بسیاری، در جهت مادی‌تر و زمینی‌تر و غیرمعناگراتر شدن بوده، که نتیجه‌ی مادی‌تر شدن زندگی و تأثیر آن بر ادبیات است، اما نباید فراموش کرد ادبیات معناگرای معاصر به معنویت چندبعدی‌ و پیچیده‌تری می‌پردازد. 

نگاه کمال‌طلبانه، زبان فاخر، پیوند خوردن عشق با مرگ و تأکید بر اخلاق در معنوی‌تر تلقی کردن ادبیات کلاسیک بی‌تأثیر نیست ولی به گمانم ادبیات کلاسیک به لحاظ مضمون و زبان غریزی‌تر است.

دریافت دوماهنامه چامه - شماره ششم

http://chamehmag.ir/?p=2786

http://chamehmag.ir/