عذاب آور...

کره ای : هیچ چی مثل منتظر بودن واسه عشقت عذاب آور نیست.

آمریکایی : هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه ساندویچ گرم غذاب آور نیست.

یونانی : هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه دسته چک عذاب آور نیست.

انگلیسی : هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مهمونی بزرگ عذاب آور نیست.

برزیلی : هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مسابقه فوتبال توپ عذاب آور نیست.

ایرانی : انگار شما تا حالا با dialup کار نکردید!!!

*******************************************************

ا.ن:اون تفریحاتی که تو فرجه ی امتحان ها به ذهنم میرسه

تو تابستون به ذهنم نمیرسه! یه همچین وضعیتی داریم الان !!

ق.ن:کسانی که در حال رقص هستند

توسط کسانی که صدای موسیقی را نمی شنوند دیوانه انگاشته می شوند !!!

“نیچه”

ا.ن:کاش یکی بود تو اینترنت چایی پخش میکرد دیگه از پا کامپیوترم بلند نمیشدیم

ن.ن:تنها از ابری که از سیگارم بلند می شودامید باران دارم...!!!

 

خوش خیال ...

 

چه خوش خیال است...

  فاصله را میگویم...

    به خیالش تو رو از من دور کرده...

      نمی داند تو جایت امن است...

        همین جا توی دلم...

**********************************************

شب نوشت:

ـ فیلم لوسی به نام "زندگی" ، با بازیگر مزخرفی به نام "من" ، از کارگردان خوبی به نام "خدا" ، واقعا بعید بود.

ـ شاید برای بعضی ها لذتی که در گذشت هست در انتقام نباشد، اما انگیزه ای که در انتقام هست هیچوقت در گذشت نیست. من به انگیزه بیشتر از لذت نیاز دارم.

تابـــــــــــــــــــــــــــــــــــستـــــــــــــــــــــون!!!

امتحانا تموم شد ....

باورم نمیشه انگار یکی داره سر به سرم میزاره و فردا ۲باره باید برم مدرسه...

وای خیلی خوبه وقتی سر کامپیوترمیا وقتی آهنگ گوش میدمیا وقتی بازی میکنم

کسی نمیاد بگه:بچه مگه تو درس و مشق نداری همین طور داری ول میگردی؟!

 

*********************************

این روز ها...

گله هایم زیاد شده...

دست خودم نیست

تنها که باشی

از خدا هم گله میکنی...

روز پدر...

به سلامتی پدری که نمی توانم را

در چشمانش زیاد دیدیم

ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

 ********************************

روز پدر مبارک

خب که چی؟؟؟؟

بعضی وقت ها دلم میخواد

دستامو بذارم زیر چونم

چشم تو چشم خدا بشم

زل بزنم تو چشمهاشو بهش بگم

که چی مثلا؟؟؟


دلنوشته

بهزيستي نوشته بود:

شير مادر, مهر مادر, جانشين ندارد

شير مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچكس حقيقت من را نشناخت

جز معلم رياضي عزيز ام

كه هميشه مي گفت

گوساله, بتمرگ

***************************

 

ٌٌصدای پای تو که می روی...

صدای پای مرگ که می آید...

دیگر چیزی را نمی شنوم!

حسین پناهی

زودی یه آرزو کن...

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته ، درسته ، آرزوت برآورده میشه،هورا

بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت :خوب اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت

دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیر خنده

آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی...

***********************************

همه ﺗﻼﺷﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ،

ﺍﻣﺎ...

ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ...

                                  ﭼﺎﺭﻟﯽ ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ




از اول هفته کلی دلمو واسه آخره هفته که چند روز تعطیله خوش کرده بودم...حدس میزدم 4شنبه و جمعه

که تعطیله پس حتما 5شنبه هم تطیله

خلاصه کلی برنامه ریزی کردم آخه مامان و بابام 5شنبه میخوان برن کربلا منم گفتم آخره هفته هر رو خونه

یکی تلپم2شنبه بود که مشاورمون گفت 5شنبه تعطیله.....

تا اینکه 3شنبه زنگ آخر(شیمی)1دقیقه مونده ب زنگ ناظممون اومد تو کلاس و(با اون قیافه ی حق به

جانبش که میخوام له کنم) گفت 5شنبه باید بیاین مدرسه...

میخواستم جیغ بکشمداد همه رف بالا...زنگ که خورد همه گفتن ما 5شنبه نمیایم...منم

عصبی...

خلاصه قرار شد هیچ کی نیاد....رفتم خونه به مامانم گفتم امکان نداره 5شنبه برم مدرسه مامانم

هم کوتاه اومد و قبول کرد...احتمالا کلاس زبان 5شنبه رو هم نمیرم....



خدایا گریه نکن...

هوا سنگین بود!


آسمان بارانش گرفته بود....


ودخترکی خیس از بی سرپناهی آهسته میگفت:


خدایا گریه نکن, درست میشه....

عکس های نوروز 1391

سلام

یک سال دیگه هم تموم شد...عید امسال کلا باحال نبود و اصلا خوش نگذشت

امیدوارم جمله ی"سالی که نکوست از بهارش پیداست"در مورد من صدق نکنه

انگار هر چقدر که زمان میگذره زندگی (واسه من)خسته کننده تر میشه

چند تا عکس از نوروز امسال گذاشتم...امید وارم خوشتان بیاد


 

 

 


این هم وقتی سیزده به در زهرمار می شود!!

احترام

من رئیسم ، چون اونقدر به زیردستام احترام میذارم که فکر می کنن خودشون رئیسن.

من معلمم ، چون اونقدر به شاگردام احترام میذارم که اونا هم می تونن معلم من باشن.

من تاجرم ، چون اونقدر به مشتری هام احترام میذارم که اونا بیشتر از من سود می کنن.

من هنرمندم ، چون اونقدر به هنرم احترام میذارم که اون هم بتونه من رو خلق کنه.

من شاعرم ، چون اونقدر به شعرم احترام میذارم که اون هم بتونه من رو بنویسه.

من برنده م ، چون اونقدر به بازنده احترام میذارم که بتونه دوباره تلاش کنه.

من خوشحالم ، چون اونقدر به غمت احترام میذارم که بتونه چند لحظه ای با من باشه.

من صادقم ، چون اونقدر به دروغت احترام میذارم که بتونه حقیقت بشه.

من قابل احترامم ، چون اونقدر به تو احترام میذارم که تو به من بی احترامی می کنی .


سال نو پیشاپیش مبارک.این آخرین پستم توی سال 90 بود.

.


 

کمی تأمل ....

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :


مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!


خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :


عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!


نوه پوزخندی زد و بهش گفت :


تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!


مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست


خم شد و سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :


عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!


نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه


با این همه شکاف و درز داخل سبد ، آبی توش بمونه !!!


رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم


دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد


سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :


من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !


مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :


آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست ؛ اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

خدایا…

خدایا…



کودکان گلفروش را می بینی؟


مردان خانه به دوش …



دخترکارتن فروش...


مادران سیاه پوش...


کاسبان دین فروش...


محرابهای فرش پوش...


پدران کلیه فروش...


زبانهای عشق فروش...


انسانهای آدم فروش...


همه رامیبینی ؟


می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم


دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!


همه چیز را بلد شده ام


خیابانها, کوچه ها...


حتی رنگهای چراغ قرمز را


اما هنوز هم گم میشوم


آدم ها را بلد نیستم...



تا صبح گریه می کنم


و غنچه می دهند


گل های ریز صورتی روی بالشم ...

(به سلامتی تو)

سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .

.

.

.

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست . . .

.

.

.

سلامتی اونایی که

درد دل همه رو گوش میدن

اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن . . .

.

.

.

به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش

کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره . . .

.

.

.

سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن  . . .

.

.

.

به سلامتی همه باباهایی که

رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه !

.

.

.

سلامتی مادر

که وقتی غذا سر سفره کم بیاد

اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه . . .

.

.

.

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!

.

.

.

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن….!

.

.

.

 به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره

.

.

.

به سلامتی اونایی که

چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه

چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .

.

.

.

 

گل آفتابگردان را گفتند:

چراشبها سرت را پایین می اندازی؟

گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند . . .

.

.

.

به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . .

.

.

.

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیق منه

وقتی باختم گفت :

من رفیقتم  . . .

.

.

.

به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته

به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟

باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری . . .

.

.

.

.

بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا “تومن”

چون هم تو هستی توش، هم من . . .

.

.

.

.

سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!

.

.

.

 

سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن

که شبیه باباهاشون بشن

نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

.

.

.

 

به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه...

.

.

.


به سلامتی دوست خوبی که

مثل خط سفید وسط جاده است,

تکه تکه میشه

ولی بازم پا به پات میاد

.

.

.


.به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه

میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،

اما بچه اش خجالت میکشه

به دوستاش بگه این پدرمه

.

.

.

سلامتی نوشابه که خانواده داره و خیلی ها ندارن !

.

.

.

به سلامتی سندباد که کل دنیا رو با شلوار کردی دور زد

.

.

.

ودر آخر(به سلامتی تو)

با خشونت هرگز

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
خوب، دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آن طرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟ 
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
باز کن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد
و سپس ساکت شد...
اما همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز،
کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده، معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من به یاد آورد این کلام را...
که
به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
هرگز...

تمام عشق و زندگی فقط در یک قاب عکس

حاضر جوابی

 به...به استقلال هم که برد و پیروزی سوراخ شد.

به همه ی استقلالی ها تبریک و به همه ی پیروزی ها تسلیت میگم.


روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

"شما برای چی می نویسید استاد؟"

برنارد شاو جواب داد:

برای یک لقمه نان"

پسره بهش بر خورد.پس توپید که:

"متاسفم.برخلاف شما ما برای فرهنگ مینویسیم"

و برناردشاو گفت:

"عیبی نداره پسرم.هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم."

ساده ترین جواب

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی.

نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!

یادی از گذشته های دور

پیرمرد به زنش گفت:

بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم

......

پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!

قدر بدانید..!

وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره.... آخه شاید این بار نوبت من باشه که آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم...

عیدتون مبارکـ التماس دعا

چسب زخم

 تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخم های من خوب می شود
نه زخم های تو ...!

اگه عکس فیلتر شد...دیگه ببخشید.

پروردگار

گفتم:تنهام

گفتی:تا ابد هستم کنارت

گفتم:گیج شدم

گفتی :عقل رو کردم نثارت

گفتم:لیاقتش؟

گفتی:خودم بهت دادم

گفتم:چی میخواهی ازم؟

گفتی: نبر از یادم

گفتم:تو چی هستی؟

گفتی:روح تو بدنت

گفتم:چرا توی بدن من؟

تو گفتی:امن تره

گفتی:تو یک دریایی... نکن خودت رو یک قطره

گفتم:تکیه گاه میخوام...

(تو شدی یک صخره)

گفتم: بودن توی این دنیا واسم خفت داره

گفتی:زود قضاوت نکن همه اش حکمت داره

گفتم:نیاز دارم به کمک پروردگارم

گفتی: غرق شدی توی اسکناس سبز

گفتم:خدای من جایی واسه التماس هم هست؟...گفتم:از من بگذر...

گفتی:خودت باید بگذری

گفتم:گذشتم ...منو ببر جای بهتری...گفتم:ببخش

( تو بدی های منو خاک کردی)

(گریه کردم...)

گفتی:گریه نکن

( اشکهامو پاک کردی...)

 

 

شب های قدر

لحظه هاي بخشش پروردگار...

یه نفس عمیییییق...پوف!

سلام به همه ی دوستانی که لطف میکنن و به وب ما میان و نظر میگذارند...چه خبر؟

خب... امروزمیخوام ادای بابا بزرگ هارو درآورم و کمی نصیحتتون کنم..تا ساده تر اسه مشکل هاتون جواب پیدا کنید...(میتونم حدس بزنم الان قیافه هاتون این شکلیهشایدم این شکلییا شایدم...)

حالاداستان زیر رو بخوانید:

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... شما مي‌خواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟


و حالا نصیحت های من:

1. راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.

2. در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي.

3.همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست.


جوک:از یک بنده خدایی میپرسن با ماه رمضون چیکار میکنی؟

گفت:دو روز اول روزه هامو خوردم...بعد دیدم میتونم ...بقیه روزه هامو هم خوردم

اره باید بخندی(اینم در جواب بعضی ضد حال ها که میگن"الان باید بخندیم")

خب دوستان نظر یادتون نره...خداحافط

خدا جون!

این متن از بچه هایه خودمونه و از جایی برنداشته شده(محض اطلاع)تا اخره اخر بخوانید!


خدا جون!

حرف هایم را توی نیم ساعت باید برات بنویسم. خودت میدونی که برای پیدا کردن هر کدوم از این حروف روی این صفحه کلید چقدر عرق میریزم. خدا جون از وقتی پسرهمسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنی هم خوشحال شدم وهم ناراحت. خوشحال از اینکه میتونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم منم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت رو دربیارم. خدا جون ! جون هر کسی دوست داری زود به زود ایمیل هاتو چک کن. من چیز زیادی نمی خوام. خدا جون آقاجونم سه هفته استدوتا کلیه هایش از کار افتاده است و گوشه خونه خوابیده . خیلی چیز بدیه. خدا جون من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ، اندازه ی لوبیاست! برای تو که کاری نداره اگه میشه یه دونه کلیه برامون بفرست من آقاجونم رو خیلی دوست دارم.

الان بغض توی گلویم گیر کرده است ولی حواسم هست که این آدمای توی کافی نت که همه شیک پوشن نوشته های منو دزدکی نخونن چون میدونم حسابی منو مسخره میکنن. خداجون اگه میشه یه کاری کن اکبر آقا بمیره آبجی زهرا از اکبر آقا بدش می یاد اما ننه میگه که اگه اکبر آقا شوهر زهرامون بشه وضعمون بهتر میشه خدا جون اکبر آقا 50 سالشه و  زهرا فقط 20 سالشه. خدا جون الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف های روی این صفحه کلید رو پیدا میکنم. خداجون اگه پول داشتم هر روز برای توی ایمیل میزدم خوش به حال آدم های پول دار که هر روز بهت ایمیل میزنن تازه همایون پسر همسایمون میگفت با تو چت هم کرده. راستی خدا جون چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی یه بار که از جلوی یه مغازه رد میشدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی میخورند حتما خوشمزه هم هست تا سه روز نون و ماست اصلا به دهنم مزه نمیکرد بعضی وقتا ننه که از خشک شویی بر میگرده با خودش پلو می یاره خیلی خوشمزه است خدا جون ننه میگه این برکت خداست. دستت درد نکنه!

راستی خداجون تو هم حتما خیلی پولداری که خونتو رو توی آسمون ساختی تازه من عکس خونه ییلاقی تورو دیدم همون که روی زمینه و یه پارچه سیاه روش کشیدی خیلی بزرگ است تازه اون همه مهمون هم داری. حق داری که روی زمین نیایی چون پذیرایی از اون همه آدم خیلی سخته.

ما اصلا خونمون مهمون نمیاد چون ما اصلا کسی رو نداریم. ما مهمونی هم نمیریم چون ننه میگه بده یه عالمه آدم برن مهمونی. خدا جون به خاطر اینکه درسام خوبه از تو متشکرم تازه به خاطر این که همه توی خونه همدیگرو دوست دارن هم دستت درد نکنه خدا جون نامه منو به کسی نشون نده. صبر کن.........  آخ جون 50 تومن دیگه هم دارم خداجون تو رو به خودت قسم به خارجی برایم ننویس آخه زبانم خوب نیست. راستی خداجون یادم رفت بگم حسنمون دنبال یه کار میگرده بی زحمت یه کار براش جور کن.  آبجی فاطمه هم چشماش خیلی ضعیفه ولی روش نمیشه به آقاجون بگه چون میگه پول عینک خیلی گرونه. اگه میشه چشمای اون رو هم خوب کن خوب وقت تمومه دیگه اگه چیز زیادی خواستم معذرت میخوام دست مهربونت رو میبوسم .منتظر جواب و کلیه هستم !!!   دستت درد نکنه  

 

 

خواست دکمه ارسال رو بزنه............. دستش عرق کرده بود............ سرش درد میکرد............ یکدفه کامپیوتر خاموش شد.......... خشکش زد........... صدایی از پشت سرش گفت اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا.................... اسکناس های مچاله توی دستش بود.............. دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.................... یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش............. بلند شد و پول رو دادو از کافی نت زد بیرون........... توی راه خودشو دلداری میداد.......... هفته دیگه بازم میام.......حتما میام.


واسه خنده:)

۱سری عکس یافتم که خیلی خنده دارند.آدم از دیدنشون این شکلی میشه


 

ای بابا..!

الان داشت بازی فوتبال رئال مادرید و بارسلونا رو نشون میداد.(نیمه اول تموم شد)

۱.۲ به نفعه بارسا

شییییییییییییره(رئال )خدا کنه مساوی شن یارئال ببره

خوب داش یادم میرفت ....این شعره مورده علاقه من از قیصر امین پوره.


...اما اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

با هم یکی دو لحظه ای بخوانیم

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما کتاب را که ورق میزدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی...

ناگاه

انگشتهای"هیس"      مارا

از هر طرف نشانه گرفتند    انگار

غوغای چشم های من وتو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!


نیمه دوم بازی شروع شد!

زنگ در خدا

الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی
.

 

هرگز داشته هایت را دست کم نگیر.

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مرخصی برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای تعطیلات به یک جای قشنگ بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقه ات از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه !

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش، بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year
تو شلواری که طی سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی!!!

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره ازت تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی!

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می آره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends

دوستان جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی "اونو" می بینی، دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری، خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

To laugh ........laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends
یادت بیاد که دوستان احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و
بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد، بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

راه حل ساده برای مشکلات : پیرمرد و صدای بچه ها



یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی 1000 تومن به هر كدام از شما
می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم، كورخوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.