توصیه های دومین مرد ثروتمند جهان برای شما

هر کسی می تواند با پس انداز پول های خود به امکانات زیادی برسد. فرزندان خود را به شروع یک تجارت تشویق کنید.


هیچگاه بیش از آن چیزی که احتیاج دارید خرید نکنید.

شما همان هستید که هستید نه آنچه که دارید

همواره به این فکر کنید که چگونه می توانید با اقتصادی اندیشیدن از زندگی لذت ببرید


سعی نکنید که با اموال خود به دیگران فخر بفروشید، تنها از چیزهایی که دارید خودتان لذت ببرید

شادترین مردم کسانی نیستند که لزوما بهترین چیزها را داشته باشند، بلکه افرادی هستند که قدر امکاناتی را که دارند می دانند.

براساس حرف های دیگران عمل نکنید، فقط به آنها گوش کنید ولی هرچه را که احساس خوبی به آن دارید، انجام بدهید.

پول خود را روی چیزهای غیرضروری خرج نکنید، بلکه روی چیزهایی سرمایه گذاری کنید که واقعا به آنها احتیاج دارید.

در خاتمه این نکته که: ثروتمندترین مردم کسانی نیستند که لزوما بهترین چیزها را داشته باشند، بلکه افرادی هستند که قدر امکاناتی را که دارند می دانند


دو بوسه

توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :می خورم به سلامتی 2 بوسه !!بعد همه خندیدن و همهمه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!
.
.
..

گفت :

اولیش اون بوسه ای كه  مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه و بچه نمی فهمه !

دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شده اش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه ....

کشاورز و ساعت

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.  کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.  کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.  بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.  کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.  پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید

رقص آرام

> *This is a poem** *****
>
> *اين شعر توسط يک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.*
> *written by a teenager with cancer.*
>
> *She wants to see how many people get her poem.** *****
>
> *او مايل است بداند چند نفرشعر او را مي خوانند.**
> It is quite the poem. Please pass it on.

> **اين کل شعر اوست. لطفا آنرا براي ديگران هم ارسال کنيد.** *****


> This poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital

> **اين شعر را اين دختربسيار جوان در حالي که آخرين روزهاي زندگي اش را سپري مي
> کند در بيمارستان نيويورک نگاشته است** *****
>
> **It was sent by** a medical doctor - Make sure to read what is in the
> closing statement
> AFTER THE POEM.** *****
>
> **و آنرا يکي از پزشکان بيمارستان فرستاده است. تقاضا داريم مطلب بعد از شعر
> را نيز به دقت بخوانيد *****
>
> *SLOW DANCE**
> **رقص آرام* ****
>
> *Have you ever watched kids** *****
>
> *آيا تا به حال به کودکان نگريسته ايد *****
>
> **On a merry-go-round?** *****
>
> *در حاليکه به بازي "چرخ چرخ" مشغولند؟ *****
>
> **Or listened to the rain** *****
>
> *و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد، *****
>
> **Slapping on the ground?** *****
>
> *آن زمان که قطراتش به زمين برخورد مي کند؟ *****
>
> *
> **Ever followed a butterfly's erratic flight?** *****
>
> *تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان که نامنظم و بي هدف به چپ و
> راست پرواز مي کند؟ *****
>
> *
> **Or gazed at the sun into the fading night?** *****
>
> *يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان که در مغرب فرو مي رود؟ *****
>
> *
> **You better slow down.** *****
>
> *کمي آرام تر حرکت کنيد *****
>
> *Don't dance so fast. *****
>
> *اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد *****
>
> *
> Time is short.** *****
>
> *زمان کوتاه است *****
>
> *
> The music won't last** *****
>
> *موسيقي بزودي پايان خواهد يافت**

>
> Do you run through each day

> On the fly?** *****
>
> *آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟ *****
> When you ask How are you?

> **آنگاه که از کسي مي پرسيد حالت چطور است،** *****
>
> *
> Do you hear the reply?** *****
>
> *آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟ *****

>
> *
> When the day is done

> **هنگامي که روز به پايان مي رسد** *****
>
> *
> Do you lie in your bed** *****
>
> *آيا در رختخواب خود دراز مي کشيد *****

>
> *
> With the next hundred chores

> **و اجازه مي دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره**  *****
>
> *
> Running through your head?** *****
>
> *در کله شما رژه روند؟ *****

>
> *
> You'd better slow down

> **سرعت خود را کم کنيد. کم تر شتاب کنيد.** *****
>
>
> Don't dance so fast. ****
>
> اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد. ****
>
>
> Time is short.
> زمان کوتاه است. ****
>
>
> The music won't last ****
>
> . موسيقي ديري نخواهد پائيد ****
>
>
> Ever told your child,
> آيا تا بحال به کودک خود گفته ايد، ****

>
>
> We'll do it tomorrow?

> "فردا اين کار را خواهيم کرد" ****
>
>
> And in your haste,
> و آنچنان شتابان بوده ايد ****
>
>
> Not see his sorrow? ****

> که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟
>
>
> Ever lost touch,

> تا بحال آيا بدون تاثري ****
>
>
> Let a good friendship die ****
>
> اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد، ****

>
> Cause you never had time

> فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟ ****

>
> or call and say,'Hi'
> آيا هرگز به کسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد: دوست من، سلام؟

> You'd better slow down.

> حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد. ****


> Don't dance so fast.

> اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد. ****
>
>
> Time is short.
> زمان کوتاه است. ****
>
>
> The music won't last ****
>
> .موسيقي ديري نخواهد پاييد. ****
>
> When you run so fast to get somewhere

> آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد، ****

>
>
> You miss half the fun of getting there.

> نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيد. ****

>
> When you worry and hurry through your day,

> آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد، ****
>
> It is like an unopened gift....
> گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.
> Thrown away.
>
> Life is not a race.

> زندگي که يک مسابقه دو نيست! ****
>
>
> Do take it slower
> کمي آرام گيريد ****
>
>
> Hear the music
> به موسيقي گوش بسپاريد، ****
>
>
> Before the song is over.  ****
>
>   پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.     ****
>
>   ****

>
> FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL

> COUNT. ****
>
> ايميل هاي فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد. ****

>
>
> Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -
> even to those you don't know! It is the request of a special girl who will
> soon

> leave this world due to cancer. ****

>
> دوستان عزيز: لطفا اين ايميل را براي همه کساني که مي شناسيد و حتي آنها که
> نمي شناسيد بفرستيد! اين تقاضاي دختري است که به خاطر سرطان بزودي جهان را

> بدرود خواهد گفت. ****

>
>
> This young girl has 6 months left
> to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
> everyone to

> live their life to the fullest, since she never will. ****

>
>
>  تنها 6 ماه ديگر از زندگي اين دختر باقي مانده است و آخرين آرزوي او اين است
> که ميخواهد به همه بگويد زندگي را تمام و کمال زندگي کنند، کاري که او نمي

> تواند بکند. ****

>
>
> She'll
> never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a

> family of her own. ****

>
>
> او هرگز نخواهد توانست در ميهماني پايان دبيرستان با ديگر دوستانش به رقص و

> پايکوبي بپردازد و يا ازدواج کند و خانواده اي تشکيل دهد. ****

 

 

زندگی با عشق

? -  چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!
الف) جوونی کردم !
ب) سادگی کردم !
ج) گول خوردم !
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !

? -  اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !
د) انشاا... بقای عمر ? تای دیگر باشه !

? -  ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!
الف) املاک پدرش !
ب) دارایی پدرش !
ج) املاک و دارایی پدرش !
د) همه موارد !

? -  اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !

? -  محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!
ج) عزیزم ، امشب شام  چی داریم ؟!
د) من واقعا ... من واقعا عاشق .... من واقعا عاشق تو .... من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !

? -  در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید !
د) گاهی اوقات  کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !

? -  اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !

? - نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )
الف) زیبا ترین جمله دنیاست !
ب) با معنا ترین جمله دنیاست !
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !

?? -  در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!
ب) چاره ای جز این ندارم !
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !

من ماه را مي خواهم ...

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. اما او خواست كه ما باشيم آنگاه شديم. او خواست كه كوير باشد و ماه در قاب آسمان باشد نه در قاب كوير. او خواست كه زمين باشد و كوه ها بر روي زمين استوار شوند و او خواست كه ما انسان باشيم و بر روي زمين باشيم يا نه بهتر است بگويم او خواست كه ما از زمين به آسمان برسيم. او خواست كه ما پرواز و لذت اوج گرفتن را حس كنيم. او نخواست ما بال داشته باشيم ، او حتي نخواست ما فرشته باشيم. او خواست ما انسان باشيم و بدون بال پرواز كنيم،راستي مي دانستيد عشق قدرت پرواز به انسان مي دهد، او خواست ما عاشق باشيم.

اما من سهم ها را كه تقسيم مي كردند دو دستم را باز كردم و به سمت آسمان گرفتم،يادم مي آيد در كوير بودم و در آنجا احساس مي كردم كه مي توانم ماه را از آسمان بچينم براي خودم!!! به خداوند گفتم: پروردگارا من ماه را مي خواهم، سهم من ماه ِآسمانت باشد و او گفت: بنده ي من در دستان كوچكت جا نمي شود. گفتم عيبي ندارد آن را در دلم جاي مي دهم و خداوند پذيرفت.اما نمي دانستم ماه را كه از آسمان كوير بگيري ديگر هيچ چيز برايش نمي ماند.آري من خودخواه بودم ! دستانم را دراز كردم وماه را از آسمان چيدم،حالا ماه دردستان من بود اما ديگر آسمان ماه نداشت،به انگشتري بي نگين بدل شده بود.خواستم ماه را در دلم جاي دهم آخر براي دستان كوچكم خيلي بزرگ بود. اما راستش فراموش كرده بودم كه در دل عاشق،دو معشوق جا نمي شود. خصلت هميشگي مان است اين غفلت و فراموشي!! هر چه كردم ماه در دلم جا نشد، كه لازمه اش اين بود پروردگار خانه ي دلم را ترك بگويد،زيرا من ماه را به خاطر خودم مي خواستم نه براي خاطر او. من ماه را مي خواستم تا زيباييش را تصاحب كنم. من داشتم خالق ماه را فراموش مي كردم. وقتي به خودم آمدم ديدم همه جا تاريك تاريك است و تمام ستاره ها به دستان من چشم دوخته اندو التماس مي كنند، سحر نگاهشان آخر كار خودش را كرد ومن ماه را سر جايش گذاشتم تا براي هميشه يادم بماند كه جاي ماه همان جايي است كه پروردگارش مقدر داشته و براي هميشه يادم بماند كه ماه براي تصاحب من نيست براي اين است كه با ديدنش ياد خالق زيبايي ها در من زنده شود. وچندي بعد به خاطر حضور دوباره ماه، آسمان كوير بار ديگر غرق در نور و شادي شد و ستاره ها بار ديگر به دور ماه حلقه زدند...  

آسمان آنقدر گريست ...

دوردست ها را كه نگاه مي كني انگار جايي نقطه ي اشتراكي ميان زمين و آسمان است. گمان مي كني آنجا آسمان به زمين رسيده است.دوان دوان خودم را به انجا نزديك مي كردم هر چه نزديك تر مي شدم صدا واضح تر بود. گويي دو نفر باهم درددل مي كردند.خوب گوش كردم اين آسمان بود كه ميگفت: دلم مي گيرد وقتي مي بينم انسان هايي كه آنجا ،آن پايين روي تو قدم مي گذارند  گاهي اوقات حتي نيم نگاهي هم به من نمي اندازند. دلم براي خودم نمي گيرد باوركن،من كه كاره اي نيستم دلم براي كسي ميگيردكه با هزار اميد مرا رنگ مي زند. هر شب تا صبح او مشغول نگار گري است.تا شايد فردا صبح كسي پيدا شود و...آسمان بغضش گرفت و ديگر نتوانست ادامه دهد.

زمين شروع كرد وگفت: اگر بگويم شرح دردم را،مطمئن هستم كه تو ديگر هيچ گاه لب به شكايت نمي گشايي. مي داني وقتي ميبينم كودكي بي نوا از دست صاحبكارش سيلي مي خورد چقدر دلم مي گيرد. مي داني وقتي آدم ها با غرور روي من پا مي گذارند (چنانچه گويي مالك حقيقي ام هستند دريغ كه حتي آن يك تكه زميني هم كه رويش ايستاده اند از آن ِآنان نيست،)چقدر آسمان ِ دلم ابري مي شود. مي داني آسمانْ، راستش گاهي اوقات فكر مي كنم اگر نبودند انبيا و اوليا و صالحان و اگر نبودند شهدا تا به حال از اين همه غصه و دلتنگي هزار پاره شده بودم. زماني كه شهدا با آن سربند يا زهرا با صورت به زمين مي افتادند دوست داشتم آغوش باز كنم و تنگ در آغوششان بگيرم. آسمان تو نمي داني چه التهاب عجيبي در دلم مي افتد وقتي مي بينم در گوشه گوشه اين عالم هر روز تعدادي بي گناه به دست يزيدان زمان پر پر مي شوند. كاش خداوند اجازه مي داد پاسخ شان را بدهم اما چه كنم كه خداوند ما را مسخر انسانها قرار داده است. كاشكي قدر مي دانستند. مي داني چقدر دلم مي گيرد وقتي ... ناگهان صداي آسمان بلند شد كه بس است ديگر طاقت بيش از اين را ندارم.آسمان كه چندي پيش به خاطر غفلت و بي توجهي آدم هاي اين روزگار بغضش گرفته بود به خاطر غريبي زمين بغضش شكست و ساعتها گريه كرد و زمين بي هيچ حائل و چتري ساعتها اشك هاي آسمان را در خودش جاي داد. و آسمان آنقدر گريست تا زمين دلش وا بشو. كسي چه ميداند شايد آسمان هميشه براي خاطر زمين است كه ميگريد.

بچه ها دیکته دارید !!!

بچه ها دیکته دارید . قبولی سخت است

     هرکسی درس نخواند بخدا بدبخت است

          حرفا مثل هم اند از همه جا می آیند

               گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

                    جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند

                         جمله ها مثل دو دوست بهم وابسته اند

                              بچه ها روز مهمی است بخوانید که من

                                   سرقولی که ندادید بمانید که من

                                        دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید

از خیابان خدا با عجله رد نشوید

     بنویسید خدا بعد بخوانید هوس

          بنویسید قناری و بخوانید قفس

               بنویسید که طوفان وتلاطم شده است

                    هی بچرخید. خدا پشت خدا گم شده است

                         بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است

                              بنویسید شعف دخترکی غمگین است

                                    گرچه بابا غم نان میخورد و ما نان را

                                        آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

                                        دست آخر ننویسید دورنگی هارا

                                        بچه ها وقت تمام است ورقه ها بالا

ومن در میان دو پرتگاه زاده شدم ...

ومن در میان دو پرتگاه زاده شدم

و من میان دو پرتگاه زاده شدم. روی باریک ترین راه ممکن، میان دو دره. روی پل، پلی به پهنای یک قدم. پلی به اندازه عبور یک نفر. پلی.صراط !

ومن میان دو پرتگاه بزرگ شدام. اولین گریه، خنده و اولین قدم !

مادرم گفت:"راه بیفت" گیج نگاهش کردم:"روی این لبه؟" گفت: "ما همه جا راه افتادیم "تا آنجا که می دیدم پل بود. تا آنجا که بودند. دست سردم را گرفت "روی همین لبه باید خورد، خوابید، کار کرد،عشق نفرت، زندگی ..."گفت:"قدم بردار." التماسش کردم:"همراهم بیا از روبه رو مرا بگیر."چشم هایش خیس بود ، باید پشت سر بمانم ،تقدیر تنهایی،جاودانه است پا برداشتم و ناگهان خودم ماندم، تقدیر جاودانه ی تنهایی و راه که تا پایان باریک می ماند...و زندگی میان دو دوره آغاز می شد.

دره ها در دو سویم انباشته بود. از آدم ها بی اندام. مردمانی که در هر سقوط چیزی از دست داده بودند. آدم ها بی اندام. بی چشم هایش که ببینند،بی گوش هایش که بشنوند، بی دستی برای لمس و بی پایی برای رفتن. روی پل، در قدم یک انتخاب بود. انتخاب دیدن،شنیدن، لمس کردن، رفتن.آن پایین،پایین تر از داشتن این ها، زندگی آسان می گذشت.

کاش لااقل می شد در جا زد. ایستاد و از هر تصمیمی طفره رفت. وقتی قدم برندارم،نه ترس لغزیدن هست، نه خطر پا اشتباه گذاشتن. کاش می شد در جا زد. اما روی پلی به پهنای یک قدم،ایستادن،افتادن است.

فقط وقتی روی پل می مانی که یک پایت روی آن باشد و پای دیگرت بالا رفته باشد تا جایی جلوتر فرود بیاید. اگر ایستاده ای و فکر می کنی چ خوب!چه راحت!چه ثباتی! "سلام! به دره ی ما خوش آمدی!" چون آن بالا همیشه رعشه های خوف هست، همیشه لرزه های شوق! آن بالا اسفندوار باید جز بزنی. از شوق از خوف، از خوف از شوق!

و من میان دو پرتگاه راه می افتم. می ترسیدم کم بیارم. آی کسی شوق برساند،شوق! تا بهشت،تا پایان خیلی راه مانه،صبوری کنم؟ خط پایان که پایان است،این قدم را بگو چطور بردارم؟ و آن اتفاق عجیب! اتفاق آیا همیشه باید چیزی باشد که آن بیفتد؟یک سوال که ناگهان، وقتی اصلا منتظرش نیستی می روید، مگر اتفاق نیست؟ و اتفاق، یک سوال بود و سوال عجیب بود:بهشت ایا جایی برای دیدن است یا خود دیدن؟ جایی برای شنیدن یا خود شنیدن؟ جایی برای لمس کردن است یا خود لمس؟ و بهشتآیا برای رفتن است یا خود رفتن؟

بهشت آیا بعد از این قدم است یا خود آن قدم؟

می ترسیدم کم بیاورم.می ترسیدم تا پایان راه صبوری نکنم.پا براداشتم و بهشت دیدن، دورم حریر بست. جوی شد، درخت، سایه، تخت،بهشت شنیدن،آواز خواندد و بهشت رفتن!کی دلش می خواست بماند؟

....روی پل هر قدم، یک انتخاب بود و پل تا ابدیت ادامه داشت.

فکر کن تو داری جان می کنی آنجا،در ورطه ی آن انتخاب ها،در لرزه ی آن قدم ها؛ شوقت را نفس نفس می زنی؛پشیمانی هایت را گریه می کنی. بعد بفهمی بعضی ها دستشان را داده اند به کسی که بلد راه بوده است و کسی خیلی از راه را نرم،رهوار، بی تردید، بی التهاب بردتشان، حالت گرفته می شود. نه؟

بی قانونی!فکر کردی اقلا دیگر توی این راه؟...و عشق این جا قانون است و عشق مجاز است برای یک شبه رفتن. برای نرم وبی تردید رفتن. فقط می ماند همین که دستی را که می گیری بلد راه باشد. فقط می ماند همین دست که یک جوری باید داد دستشان.

پانزده دقیقه خنده

(۱) میخوایم بریم خونه ی جدیدمون ، مامانم میگه این همه اثاثو باید با کامیون ببریم ؟!!
میگم : پ نه پ ! راست کلیک کن ، کات کنشون ، برو تو خونه جدیده پیست کن.

(۲) زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟ پــَــــ نــه پــَــــ آپلود کن، لینکش رو بده دانلود میکنم.

(۳) با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم.

(۴) ساعت سه نصفه شب زنگ زده، میگه خواب بودی؟ پ نه پ پای تلفن وایستادم منتظر خبر مرگ تو بودم.

(۵) از خواب بیدار شدم بابام اومده میگه بیدار شدی ؟ پــ نه پــ خوابم خودمو زدم به بیداری !

(۶) زنگ زدم خونه ی خالم میگم خونه اید؟میگه میخواین بیاین اینجا؟پـــ نـــ پـــ دارم حضور غیاب میکنم!

(۷) زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن… میگه خاک تو سرم ارشاد؟ میگم پـــــــ نــــ پـــــ مرکز نخبگان ایران

(۸) رفتم واسه ثبت نام رانندگی زَنه میگه واسه آموزش اومدین !؟؟!! گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ
پول میدم که منو سوار ماشینتون کُنین بشینم رو پای راننده قان قان کُنم

(۹) رفتیم رستوران، میگم 2 تا جوجه لطفا، میگه جوجه کباب؟ پـــ نه پــــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز
(۱۰) رفتم بانک یه ساعت تو صف وایسادم. چک رو دادم به متصدی تازه طرف میگه پول میخوای ؟
نه پــــ وایسادم ازت ماچ بگیرم
(۱۱) میگم متولد اسفندم.میگه پس نیمه دومی.میگم پ ن پ.تو وقت اضافه به دنیا اومدم

(۱۲) دارم تلویزیون میبینم میاد کانالش را عوض میکنه میگه؟ اِ داشتی نگاه میکردی؟ پـَ نه پـَ دارم تأثیر فرکانس تلویزیون رو چشمم را می سنجم

(۱۳) خواهرم رو بردم بیرون بهش رانندگی یاد بدم...چراغ قرمز شد،ماشینها وایسادن،گفت باید وایسم؟؟گفتم : پَ نه پَ...محکم بزن به ماشین جلوئی 50 امتیاز داره اگه بترکه میری مرحله بعد...

(۱۴) موقع ناهار بشقابمو گرفتم جلو بابام. میگه برنج بریزم؟ میگم پــ نه پـــ، بگیر باهاش تمبک بزن دلمون شاد شه

(۱۵) از مادربزرگم میپرسم شما بزرگترین یا خاله بزرگ ... میگه از نظر سن میگی ؟ میگم پ.ن از نظر قد و وزن و میزان کلسترول خون میگم

برخیز و چاره کن

هی با خود فکر می کنیم  چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است

وآنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است

نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در ریختن و خوردن آن

                                                                                  "دکتر علی شریعتی "

پیدا و پنهان

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ‌آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی ؟!!!

انتظار

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر ماست که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

راز صدا در صومعه

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:

« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.
ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون کسي که اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو کف دستش بگذارم

استرس اونی نیست که در وحله اول شما فکر میکنین ...

يه خانوم خوشگل كنار بزرگراه سوار ميكني، تا اینجاش که بی استرس.
 

ناگهان اون احساس مريضي ميكنه و غش ميكنه و شما اونو به بيمارستان ميرسوني.
حالا استرس زيادي داري یا لااقل خودت که اینجوری فکر میکنی.
 
اما نهايتا  توي بيمارستان به شما ميگن كه حالش خوبه و شما دارين پدر ميشين.
شما ميگين كه  من پدر بچه نيستم اما دختره به پرستار ميگه  چرا ایشون پدر بچه من هستن!!!
شما استرس رو بيشتر حس ميكني...
 
بعد شما تقاضاي تست دي ان اي ميكني ودر دادگاه ثابت ميشه كه شما پدر بچه نيستي
شما اكنون كاملا خلاص شدي.
الان دیگه فکر میکنی استرست رسیده به صفر
میری پیش دکتر که بابت تشخیص درستش ازش تشکر کنی
 
دكتر به شما ميگه اصلا نگران نباشيد چون اصولا شما از زمان تولد  نابارور بوديد
اما توي راه خونه…….
 
داري به  سه تا بچه هاي خودت فكر ميكني
 
……….
…………………..
 
حالا به اين ميگن
استرسسسسسسسسسسسسسسسسس

آیا میدانید چرا از کلمه استکان استفاده میکنیم؟

در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند
برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق
و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که
برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای
نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را
به عنوان یادگاری میبردند و آن را
East Tea Can
مینامیدند یعنی یک ظرف چای شرقی
به تدریج این کلمه به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد

شش دقیقه وقت دارید

حتی اگر خرافاتی نباشید، توصیه های خوب و قدرتمندی لابه لای این خط ها وجود
دارد. این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و
تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است:

یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام
دهید.

*دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه
وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند

*سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید
و یا همان قدر که می خواهید نخوابید

چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد

*پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید

شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید

هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید

هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند

نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است
که به طور کامل زندگی می کنید

ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید

یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید

دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید

سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و
بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟

*چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های
بزرگ هستند

پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد
شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید

*هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و
مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن

 

هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند

*نوزده- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن
اقدام کنید


*بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای
شما می شنود

بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید
یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند
 .
این پیام راپیش خود نگه ندارید

چند حکايت تامل برانگیز

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.
 
 
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
 
 
دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت صليب نشسته بود پول مي . كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند، به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي دهند نه به تو.» گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين" بازاريابي ياد بده؟» (گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).
 
 
مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.
سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»
مرد جواب داد: «هوا.»
سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد
 
 
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

خواص مفید تخمه‏ کدو

وقتی کدو تنبل می‏ خورید، تخمه های آن را دور نریزید. این تخمه‏ ها علاوه بر مزه‏ ی خوبی که دارند، برای سلامتی نیز بسیار سودمندند.

در ادامه 10 مورد از فواید آن را برای‏تان ذکر می‏کنم:
* حفاظت از پروستات
تخمه‏ی کدو تنبل برای حفظ سلامتی غده ی پروستات مفید است و موجب کاهش مشکلات ناشی از دفع ادرار می شود که در بیماران مبتلا به بزرگی پروستات بیشتر مشاهده می ‏شود.
از موادی که در تخمه کدو تنبل موجودند و موجب بهبود عملکرد پروستات می ‏شوند، می ‏توان به کاروتنوئیدها و اسیدهای چرب امگا 3 اشاره کرد.
* درمان افسردگی
تخم کدو تنبل دارای اسید آمینه ی "تریپتوفان" می ‏باشد. این اسید آمینه یک دشمن طبیعی برای از بین بردن افسردگیمی ‏باشد، بدین ترتیب که تریپتوفان در بدن به سروتونین تبدیل می شود. همان طور که می دانید سروتونین یک ناقل عصبی است که باعث ایجاد آرامش و شادی می شود.
* پیش‏گیری از پوکی استخوان
از آن جایی که تخمه کدو تنبل غنی از "روی" می‏ باشد، در پیشگیری از پوکی استخوان سودمند است. مطالعات نشان داده است که دریافت کم "روی" مرتبط با شیوع بالاتر پوکی استخوان (مخصوصا در مردان مسن) می ‏باشد.
با این که بیماری پوکی استخوان بیشتر در زنان یائسه دیده می شود، اما بد نیست بدانید که 30 درصد شکستگی های استخوان لگن، در مردان اتفاق می افتد و از هر 8 مرد بالای 50 سال، یک نفر شکستگی ناشی از پوکی استخوان را تجربه می کند. 
* ضد التهاب طبیعی در آرتریت ‏ها
تخمه‏ی کدو تنبل به طور قابل ملاحظه ‏ای التهاب را کاهش می ‏دهد، بدون آن که همانند داروهای شیمیایی ضدالتهابی رایج مانند ایندومتاسین، دارای عوارض جانبی باشد.

* پیش‏گیری از تشکیل سنگ کلیه
بر اساس مطالعات انجام شده، تخمه کدو از تشکیل سنگ‏ های کلیوی از نوع اگزالات کلسیم جلوگیری می ‏کند. 
* درمان انگل‏ها
این تخمه‏، در برخی فرهنگ ‏ها، به عنوان یک درمان طبیعی برای از بین بردن کرم ‏های نواری و دیگر انگل ‏ها استفاده می ‏شود..
مطالعات همچنین نشان داده است که این دانه خوراکی، برای مبارزه با بیماری شیستوزومیازیس(تب حلزون)، که ناشی از آلودگی با نوعی کرم‏ قلاب دار به نام شیستوزوم می باشد، بسیار موثر است.
* کاهش دهنده ی کلسترول خون
تخمه کدو حاوی مقادیر قابل ملاحظه ای از فیتواسترول‏ها است. فیتواسترول ها ترکیباتی هستند که در گیاهان یافت می شوند و ساختمان شیمیایی مشابهی با کلسترول دارند. با دریافت میزان مناسبی از فیتواسترول ها، میزان کلسترول بد خون (LDL) کاهش می یابد.
* پیشگیری از سرطان
همان فیتواسترول ‏ها که موجب پایین آوردن سطح کلسترول‏ بد می‏ شوند، موجب حفاظت بدن در برابر بسیاری از سرطان ‏ها نیز می ‏شوند. در واقع فیتواسترول، ایمنی بدن را بالا می‏ برد.
* بهبود عملکرد مثانه
در برخی مطالعات نشان داده شده است که عصاره‏ی تخمه کدو تنبل موجب بهبود عملکرد مثانه حیوانات شده است. آلمانی ها معتقدند که این دانه برای درمان "مثانه ی تحریک پذیر" بسیار سودمند است..
مطالعات دیگری نیز نشان داده اند که تخم کدو اثر قابل ملاحظه ای در بهبود "مثانه ی بیش فعال" دارا می باشد.
این عملکردهای مثبت تخمه کدو تنبل به دلیل وجود اسیدهای چرب ضروری، منیزیم، سلنیوم، ویتامین E و کمک به فراهم کردن پروتئین میوزین(که برای انقباضات ماهیچه ای به کار می رود)، می باشد.
* منبع بسیار خوبی از منیزیم و دیگر املاح
نصف لیوان تخمه کدو تنبل، 92 درصد از نیاز روزانه بدن به منیزیم را تامین می ‏کند. جالب است بدانید که بیش از 300 واكنش بیوشیمیایی در بدن برای فعالیت خود به منیزیم نیاز دارند؛ در واقع منیزیم باعث حفظ فعالیت طبیعی ماهیچه ها و اعصاب، ضربان منظم قلب و استحكام استخوان ها می شود. همچنین منیزیم در متابولیسم انرژی و سنتز پروتئین نقش به سزایی دارد.
تخمه کدو تنبل همچنین حاوی مقادیر قابل ملاحظه‏ای از منگنز، فسفر، آهن، مس و روی می‏ باشد.
مهم ترین نکته اینکه، تا به حال تقریبا هیچ عارضه‏ ی جانبی از مصرف این دانه خوراکی گزارش نشده است.

صفا سیتی (قسمت دوم)

ابن سينا
من در ميان موجودات از گاو خيلي مي‌ترسم.
زيرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
 
نارسيس
لشکر گوسفندان که توسط يک شير اداره مي‌شود،
مي‌تواند لشکر شيران را که توسط يک گوسفند اداره مي‌شود، شکست دهد.

جورج برنارد شاو
مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت،
خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد.

مونتسکيو
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد
ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد
و اين مشکل است
زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.

انيشتين
دنيا جاي خطرناکي براي زندگي است.
نه به خاطر مردمان شرور،
بلکه به خاطرکساني که شرارتها را مي بينند و کاري درمورد آن انجام نمي دهند.


نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصيت تو باشد
نه رابطه خاص تو با کسي......

ظادمان باشد بعضي هايمان شانس گفتن کلماتي را داريم که برخي ديگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....
 
آلبرت انيشتين
مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند ،
زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند
و همواره هر دو نااميد ميشوند.
 
چارلز استيون هامبي
خود فريبي به اين صورت بيان شده است که
انگار روي وزنه‌اي ايستاده‌ايد تا خود را وزن کنيد،
در حالي که شکم‌تان را تو داده‌ايد.
اليزابت استون
بچه‌دار شدن تصميم خطيري‌ست.
با اين تصميم مي‌گذاريد که قلب‌تان تا ابد جايي در بيرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.
جي.‌ام. بري
مي‌شود از امشب قانون تازه‌اي در زندگي بنا بگذاريم؟
همواره بکوشيم قدري بيش‌تر از نياز، مهربان‌ باشيم.


الکس تان
شايد چشم‌هاي ما نياز داشته باشند که گاهي با اشک‌هاي‌مان شسته شوند،
تا بار ديگر زندگي را با نگاه شفاف‌تري ببينيم.
انتوان چخوف
دانشگاه تمام استعدادهاي افراد از جمله بي استعدادي آنها را آشکار مي کند.
آلبر کامو
بهتر است که در اين دنيا فکر کنم خدا هست
و وقتي به دنياي ديگر رفتم بدانم که نيست .
و اين بسيار بهتر از اين است که در اين دنيا فکر کنم خدا نيست
و در آن دنيا بفهمم که هست .
 
پروفسور حسابي
جهان سوم جايي است که هر کسي بخواهد مملکتش را آباد کند،
خانه‌اش خراب مي‌شود
و هر کسي بخواهد خانه‌اش آباد باشد
بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
 
ويل دورانت
هر شکلي از حکومت محکوم به نابودي با
افراط در همان اصولي است که بر آن بنا نهاده شده است، مي باشد.
 
ارد بزرگ
هيچگاه اميد کسي را نااميد نکن ،
شايد اميد تنها دارايي او باشد .
 
 
افلاطون
من هيچ راه مطمئني به سوي خوشبختي نمي شناسم.
اما راهي را مي شناسم که به ناکامي منجر مي شود،
گرايش به خشنود ساختن همگان

خودم
وقتي داري بالا ميري مهربان باش و فروتن،
چون وقتي که داري سقوط ميکني از کنار همين آدمها رد ميشي!!!

 
 
از دفتر خاطرات يک ديکتاتور
مردم دو دسته‌اند، يا گول مي‌خورند يا گلوله...

روان‌نژندها توي آسمان، قصرها مي‌سازند.
روان‌پريش‌ها توي آن‌ها زندگي مي‌کنند.
روان‌پزشک‌ها مي‌روند اجاره‌ها را مي‌گيرند.


جملۀ «نگران نباش، درست‌اش مي‌کنيم.»، از مقدس‌ترين عباراتِ دنياست.
فکر مي‌کنم کساني که روزي اين جمله را از کسي مي‌شنوند،
جزء آدم‌هاي خوش‌شانس دنيا به حساب مي‌آيند.
نگران نباش، درست‌اش مي‌کنيم.