اندکی صبر سحر نزدیک است

آب هست... خاک هست... جوانه خواهم زد... به بهار بگو

در حالی که تو محل کار، پشت میز تو اتاقم نشسته‌م و دارم با دلی آسوده برش سیبی که صبح خرد کردم گاز می‌زنم، جایی زیر همین آسمونی که من هستم، جایی که زیاد هم از این مکان جغرافیایی دور نیست، هزاران زن و کودک و انسان در آرزوی لحظه‌ای آرامش و دلخوشی و رفع ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی هستند. قلبم سنگین میشه، از خودم شرمنده می‌شم. من چی کار می‌تونم بکنم؟ چه پاسخی برای تاریخ دارم؟ انگار از دورها فریاد هل من ناصر ینصرنی می‌شنوم، اما نمی‌دونم چی کار می‌تونم بکنم؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 9:31 توسط نورا|

در محل کارم، بخشی که امروز به دلیل بین تعطیلی بودن فقط من حضور دارم، تنها نشسته‌ام و با مقالۀ ضعیف مؤلف کارنابلدی دست و پنجه نرم می‌کنم. این ذهن پرهیاهو چرا خاموش نمیشه؟ چرا تمرینات مدیتیشن رو جدی‌تر انجام نمی‌دم؟

از صبح صدای آهنگ سریال قدیمی «در خانه» تو گوشم زمزمه میشه و با گرمای این روزهای تابستون، حس و حال روزهای تابستون اواخر دهۀ شصت، زمانی که مدارس تعطیل می‌شد و می‌رفتیم شاهرود، خونۀ مامان‌بزرگ، تو محلۀ دنج و قدیمی شهنما رو برام تداعی می‌کنه. انگار آهنگ این سریال با صبحانه‌های خونۀ مامان‌بزرگ که حتماً مربای خونگی و نون‌قندی شاهرودی هم از اجزای جدانشدنیش بود عجین شده. زمانی که در بالکن باز بود و هوای خنک صبحگاهی می‌اومد داخل، گاهی مگس‌ها و زنبورهای حیاط هم با وجود توری حفاظ خودشون رو مهمون می‌کردند و بالای کاسۀ مربا در هوا می‌رقصیدند.

اون روزها هنوز مامان زنده و سرپا بود، مامان‌بزرگ و بابابزرگ هر دو هنوز بودند و جوون بودند، بابا بود، حسین و الف بودند. شب‌ها گاهی دور هم سریال «ارتش سری» تماشا می‌کردیم که یادمه بعضی صحنه‌هاش چقدر برام اضطراب‌آور بود و تا مدت‌ها درگیرم می‌کرد. الف تازه زبون باز کرده بود و یاد گرفته بود شعر بخونه. اون روزها تعطیل بودیم، دغدغۀ خاصی نداشتیم. انگار ز غوغای جهان فارغ بودیم. حالا اما اون آدم‌ها دیگه نیستند. یا جسمشون زیر خاکه، یا رفتند اون سر دنیا. و من؟ فکر کنم من خسته‌ام. از دویدن‌ها و نرسیدن‌ها. از پوچی‌ای که گاهی درگیرم می‌کنه. از بی‌اعتمادی به آدم‌ها و دنیا. از تنهایی... از شنیده و دیده نشدن... از کم‌خوابی‌ها... از این لایف استایل فشردۀ شامل کار و مجله و ترجمه و سمینار و ورزش و خرید و کلاس و جلسات تراپی و ... از دلتنگی... از...

وهل من ناصرٍ ینصرني؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ساعت 9:55 توسط نورا|

آخرین روز بهمن سال 1400 داره به پایان می‌رسه. سال عجیب و سختی رو گذروندم و از این سال، فقط یک ماه دیگه باقی مونده. هنوز غم رفتن ناگهانی بابا، همۀ وجودم رو با فشار زیاد و بی‌رحمی فراوان مچاله می‌کنه. اونقدر که گاهی حس می‌کنم زیر سنگینی این فشار، دووم و طاقت نمیارم. دیشب کلی با خدا حرف زدم و این یک سال رو باهاش مرور کردم و کلی در سکوت شب با هق‌هق و به آرامی گریستم.

امروز هم روز عجیبی بود. هم انگار خدا از صبح چندین نشونه برام فرستاد، و هم انگار با شنیدن خبری، دوباره امتحان شدم و ساعاتی رو به غصه خوردن گذروندم. ولی بعدش به خودم مسلط شدم، به ذکرهای پاکسازی ادامه دادم و به خودم قول دادم تغییر کنم. چون خودش گفت: إن الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم.

فردا اول اسفنده. دورۀ تحول جدید زندگی‌ام از فردا آغاز می‌شه. از هفتۀ دیگه هم کلاس‌های ورزشی که ثبت‌نام کردم شروع میشه.

همینجا به خودم قول می‌دم و بر سر این عهد و پیمان می‌مونم که تغییر کنم. تغییری که مدتی‌ست به تدریج آغاز شده و از فردا وارد مرحلۀ جدی‌تری میشه.

ربّ أنّي مسّني الضر وأنت أرحم الرّاحمین.

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ساعت 20:9 توسط نورا|

پاییز از راه رسیده، روزها کوتاه شده و مثل همیشه عصرهای پاییزی دلم می‌گیره. حدود ده روز پیش بابا رو به خاک سپردیم. هنوز رفتنش رو باور نکرده‌ام. با رفتن او و حس سنگین جای خالیش، غروب‌های پاییز دلگیرتر است. با اینکه سرم رو گرم می‌کنم و بیکار نیستم و حتی گاهی وقت کم می‌آرم، حس می‌کنم زندگیم در جایی حوالی همین روزها متوقف شده و دیگه جلو نمی‌ره. بغضی که گاهی گلوم رو می‌فشاره آزار دهنده‌ست و نمی‌تونم تخلیه‌ش کنم. می‌دونم حتی اگه بدترین اتفاق‌های ممکن دنیا هم برام بیفته، صبح روز بعد باز خورشید مثل همیشه طلوع می‌کنه و زندگی به جریان خودش ادامه می‌ده. پس این چه سکون روحی‌ست که سراغم آمده؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 20:6 توسط نورا|

چهارمین شش ماه هم داره به پایانش می‌رسه و دیگه تقریباً شمارش معکوس شروع شده. امسال آمی هم با دوستش نون اینجاست و از چند روز قبل برای سمیناری به بلوا رفته و فکر کنم تا چند ساعت دیگه برگرده. دوست داشتم کار تز بیشتر و بهتر جلو رفته بود تا با دست پرتری برگردم. مدتیه که مشغول سر و کله زدن با رسالۀ اص.فهانی هستم که گاهی فهمیدنش سخت میشه و نسبت بهش دلسرد می‌شم.

هر سال روزهای آخری که اینجا هستم، دلم بیشتر و بیشتر برای میم کوچیکه و میم بزرگه و حرف‌ها و شیطنت‎‌هاشون تنگ می‌شه. دلم برای دکتر هم حسابی تنگ شده و امروز تصمیم گرفتم با وجود اینکه هنوز دو روز به شروع سال نو مونده، پیغام تبریک بفرستم و بگم خواستم قبل از شروع ترافیک تبریک‌ها، پیام بفرستم تا پیغامم لابه‌لای تبریک‌های دیگه گم نشه. پیغام رو خیلی ساده و مختصر نوشتم و او هم جواب داد و پرسید کی برمی‌گردم. ای کاش می‌شد بیشتر صحبت کنم. ای کاش می‌شد بعضی حرف‌های دلم هم تایپ کنم و بگم خیلی مشتاق دیدنش هستم.

خدایا... بابت همۀ انسان‌های خوب زندگی‌ام خیلی خیلی ممنون و متشکرم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 13:57 توسط نورا|

دکتر رفت. مثل هر سال. مثل هر سال که مدتی میاد، هست و بعد هم میره. اون میره، من می‌مونم. و مثل هر سال غصۀ دور شدن و دلتنگی و جدایی افتاده به جونم. کاش امروز نمی‌اومدم دانشگاه تا جای خالیش روی صندلی کنارم جلوی چشم‌هام نباشه. دیروز در راه برگشت از دانشگاه، ازش تشکر کردم به خاطر زحماتی که این مدت برام کشید. بهش گفتم فکر کنم بیشتر از اینکه حضورش برای الف و جلسۀ دفاعش مفید بود، برای من مفیدتر بود. ازش عذرخواهی کردم که گاهی در قبال پیشنهاداتش برای تکمیل کارم، غر می‌زنم و به قول خودش شلوغ می‌کنم و در عوض اون همیشه این جور مواقع از خودش صبر نشون میده. بهش گفتم امیدوارم نتیجۀ کارم اونقدر رضایت‌بخش باشه تا ذرۀ خیلی خیلی کوچیکی از زحماتش رو جبران کنه... و او هم شنوندۀ خوبی برای حرف‌های دلم بود و من رو به ادامۀ کار امیدوار کرد.

حالا، با وجود اینکه خیلی کار دارم و لازمه که بچسبم به کارها و خودم رو برای کنفرانس آخر این ماه آماده کنم، ولی اصلاً دل و دماغش رو ندارم و حس تنهایی اذیتم می‌کنه. هر چی می‌خوام با دلم کنار بیام و بهش بگم خیلی سریع این چند ماه می‌گذره و دوباره می‌تونی ببینیش، ولی انگار این حرفا به گوشش نمیره و به هر بهانه‌ای خاطرات این مدت رو جلو چشمام میاره و احساس هم‌ذات پنداری با شاعر «بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم» می‌کنه! باید بهش بی‌محلی کنم و خودم رو با فکر کارهای خودم مشغول کنم. بالاخره چند روز که بگذره، دلم هم کم‌کم باور می‌کنه که باید به روال زندگی سابق برگرده و این رسم زندگیه. اینکه نباید وابستۀ کسی بشیم. چون هر چقدر هم در کنار کسی حس خوبی داشته باشیم، باید بدونیم هیچ چیز تو این دنیا پایدار نیست. امیدوارم صحیح و سلامت به مقصد برسه و همیشه لطف خداوند شامل حالش باشه.

خدایا... در این ایام که لازمه از فرصت‌هام به بهترین شکل استفاده کنم، کمکم کن. دوست دارم همیشه حس کنم، دستم در دستان توست و همیشه در کنار منی.
خدایا... بابت همه چیز متشکرم.

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 15:56 توسط نورا|

حال خوب این لحظه‌هایم را خریدارم تا در مواقع نیاز به خودم تزریق کنم.

دیدار بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین استاد و راهنمای زندگی که هر موقع ندای اومدنش به این سوی مرزها میرسه، از روزها قبل ذوق و شوق دیدارش، وجودم رو پر می‌کنه و با انتظاری شیرین سرگرم روزشماری میشم و وقتی روز موعود فرا می‌رسه، لحظه‌شماری‌های شیرین هم شروع می‌شوند. از صبح شمارۀ پرواز مورد نظر رو از روی بلیطی که کپی آن در میل باکسم موجود بود، پیگیری می‌کردم و وقتی ظهر، قبل از خروج از خونه، از به زمین رسیدن هواپیما مطمئن شدم، قندی در دلم آب شد. از خونه که خارج شدم، با خودم فکر می‌کردم چه حس خوبیه که آسمونی رو نگاه کنی که می‌دونی زیر همین آسمون یکی از عزیزترین‌های زندگیت هم هست. بعد از ظهر که به دانشگاه رسیدم، حضورش رو در فضای مجازی بررسی کردم و متوجه شدم هنوز به مقصد نرسیده. تا اینکه بعد از یک ساعت از به مقصد رسیدنش مطمئن شدم و کمی وسوسه شدم که بهش پیغام بدم و جویای احوالش شوم، اما سعی کردم خودداری کنم. تا اینکه خودش پیش‌دستی کرد و خبر رسیدنش رو به من داد. قرار شد کمی استراحت کنه و عصر، قبل از رفتن به خونه، به هتل که نزدیک دانشگاه است برم و او را در لابی ملاقات کنم. قرار شد تز الف هم همراهم ببرم و بهش تحویل دهم. امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی بگذره.

خدا جونم... متشکرم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:34 توسط نورا|

در قطار ت ژ و نشسته‌ام و در حال برگشت از مارسی به پار.یس هستم. یه برنامۀ 5 روزه مربوط به کار و تحقیقات ما تو یه مرکز ریاضیات تو جنگل‌های سرسبز لو.مینی برگزار شد و در مجموع تجربۀ خیلی خوبی بود. شب اول وقتی طبق نقشۀ گوگل تو ایستگاه مربوطه از اتوبوس پیاده شدم، دیدم وسط یه جاده‌ای تو جنگل هستم، همه جا ظلمات محض و وهم برانگیز بود و فقط نور ماه و گاهی ماشین‌هایی که رد می‌شدند جاده رو روشن می‌کردند. فوری چراغ قوۀ گوشی رو روشن کردم و سعی کردم خودم رو تو نقشۀ گوگل ردیابی کنم که متأسفانه اینترنت گوشیم ضعیف بود و موقعیت دقیقی از اطرافم نشون نمی‌داد. همون موقع سایۀ یک عابر رو دیدم و از فرصت استفاده کردم و صداش زدم. یک پسر جوون بود که اومد سمتم و ازم خواست باهاش انگلیسی صحبت کنم. نقشه‌ای که پرینت گرفته بودم رو نشونش دادم و پرسیدم اون مرکز رو می‌شناسه یا نه. اونجا رو نمی‌شناخت، ولی گفت می‌تونه همراهم بیاد تا با هم پیداش کنیم. شاید حدود یک ساعت تو تاریکی جنگل و روشنایی بعضی ساختمون‌ها گشتیم و با هم حرف زدیم و چند بار هم با شماره‌ای که داشتم تماس گرفتم تا بالاخره تو یکی از ساختمون‌های معروف اون منطقه با همون آقایی که چند بار باهاش تماس گرفتم قرار گذاشتم و اومد دنبالم و من رو به مرکز مشایعت کرد. از پسر انگلیسی زبان که باز هم داشت من رو مشایعت می‌کرد، تشکر کردم و ازمون جدا شد و رفت.

از قبل کمی نگران اتاقی بودم که قرار بود توش مستقر باشم. خدا رو شکر اتاق خوب و مجهزی داشتم و از همه بهتر اینکه تمام این مدت تو اون اتاق دو نفره تنها بودم. برنامه شامل سه موضوع جداگانه و در عین حال مرتبط به هم بود که هر موضوع از دو جلسۀ آموزشی تشکیل می‌شد و بعد از اون سه کارگاه داشت. البته کارگاه‌های هر یک از سه موضوع به موازات هم و در سه مکان جداگانه برگزار می‌شد که باید براساس علاقه یکیش رو انتخاب می‌کردیم. جناب د.یغکتو.غ سه روز اول حضور داشت و برگزاری یکی از کلاس‌های آموزشی و یکی از کارگاه‌های روز دوم به عهدۀ او بود. قرار بود یکی از کارگاه‌ها توسط الف، یکی از استادهای جوون و محبوب و فعال و خوش برخورد و متشخص گروه، با همکاری یکی از دوستانش برگزار شه، که حدود 10 روز قبل از برگزاری کارگاه، برنامۀ دوستش برای اومدن به لو.مینی لغو شد و الف موند و حوضش. به همین خاطر الف تصمیم گرفت برنامه‌ش رو تغییر بده و به یکی از دانشجوهاش به اسم نیکلا پیشنهاد کرد تا راجع به موضوعی که قبلاً روش کار کرده بودند صحبت کنند و به نحوی کارگاه رو برگزار کنند. نیکلا هم پیشنهاد کرد تا من هم قسمت کوچکی از کار رو به عهده بگیرم و اینگونه بود که اسم من هم وارد برگزارکنندگان شد و مجبور شدم در مدت کوتاهی مطالبی رو جمع کنم و به صورت موجز و مختصر در بعدازظهر روز چهارم توضیح بدم.

هیچ وقت به اندازۀ این 5 روز، خورد و خوراکم مشابه فرانسوی‌ها نشده بود. از پیش غذاها و غذای اصلی گرفته تا دسر و دمنوش و قهوه و میوه. اما جنبۀ مهمتر دیگۀ خوردن غذای فرانسوی در فرا.نسه اینه که مجبوری به سبک خودشون زمان زیادی رو پای میز باشی و دائم در حال صحبت کردن و نظر دادن راجع به مسائل مختلف باشی. و این برای من که معمولاً اهل حرف زدن نیستم، کمی سخت و آزاردهنده بود. طوری که گاهی اطرافیانم فکر می‌کردند شاید اصلاً زبان فرا.نسوی یا ا.نگلیسی بلد نیستم و دلشون به حالم می‌سوخت و سعی می‌کردند با ایما و اشاره و خیلی واضح سر صحبت رو با من باز کنند و من هم از رفتارشون خندم می‌گرفت. این چند روز با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف هم صحبت شدم. از اسپانیا و ایتالیا و انگلیس گرفته تا کانادا و آمریکا و برزیل. خوبی این جور برنامه‌ها همینه که آدم با محققان مختلف در نقاط مختلف دنیا آشنا میشه و می‌تونه تا حدودی بفهمه چه فعالیت‌هایی در چه نقاطی انجام میشه.

تنها ساعات خالی برنامه، از ساعت ده و نیم صبح روز سوم بود که با وجود اینکه لازم بود برای کارگاه روز بعد خودم رو آماده کنم، دلم نیومد به دیدن کلا.نک‌های جنوب لو.مینی نرم، چون با خودم فکر کردم اگر این موقعیت رو از دست بدم، دیگه معلوم نیست کی بشه بیام این منطقه رو ببینم. و چقدر خوب شد که رفتم و دیدم، چون واقعاً زیبا بود و ارزش دیدن داشت. بیشتر مسیر رفت و برگشت، در معیت یک آقای مسن انگلیسی بودم که می‌گفت خلبان بوده و حالا داره تاریخ خلبانی و هیدرودینامیک کار می‌کنه و تو دانشگاه تدریس می‌کنه. ظاهراً اهل ورزش و مسافرت و ماجراجویی بود و تو اون مدتی که با هم بودیم، از هر دری که به فکرش رسید راجع به ایران و خودم و خانوادم ازم سؤال پرسید.

محل برگزاری این برنامه برام خیلی جالب بود. یه مرکز مجهز به کتابخونۀ بزرگ و مجهز، سالن آمفی تئاتر، خوابگاه، رستوران، کتاب‌فروشی و ... اون هم وسط جنگل و کوهستان! که خوب بدیش این بود که شب‌ها حیوونایی مثل گراز خیلی راحت جلوی ما رژه می‌رفتند و وقتی می‌خواستیم از رستوران به خوابگاه برگردیم، یا صدای پچ پچ شاخ و برگ‌ها و علف‌های دورمون رو می‌شنیدیم، یا علناً خودشون رو با چشم می‌دیدیم و دچار نگرانی و هراس می‌شدیم.

شب آخر در رستوران، یک غذای دریایی مخصوص ما.رسی تدارک دیده شده بود: شامل سوپ ماهی که ابتدا کمی پنیر رنده شده به آن اضافه می‌کردیم، بعد با تکه‌های نون تست شده و یه سس چرب و مخصوص حاوی زعفران می‌خوردیم. وقتی یک سینی بزرگ حاوی چند نوع ماهی و صدف و ... آوردند، دوباره باید همون سوپ رو با ماهی می‌خوردیم. اون شب سر میزی که نشسته بودم یک زوج آمریکایی میان‌سال هم حضور داشتند. خانم آمریکایی که استاد دانشگاه بود و در حوزۀ کاری ما فعالیت داشت و زبان فرانسوی هم نمی‌دونست، فوق‌العاده سرزنده و شاداب و شوخ‌طبع و شیطون بود. به من گفت خارج از دانشگاه هم زومبا درس میده! یک آقای فرانسوی خوش صحبت هم بغل دستم نشسته بود و از هر دری با من صحبت کرد و سؤال پرسید. از زمینۀ کاریم تا مسائل داخلی ایران و دا.عش و غذاهایی که بیشتر تو ایران خورده میشه و فعالیت‌ها و سرگرمی‌های جوونای ایرانی و ...

روز بعد هم آخرین کارگاه برگزار شد و قبل و بعد از ناهار همه یکی یکی با هم خداحافظی کردند و مرکز رو ترک کردند.

این مدت متوجه شدم مراکز و نهادهای تحقیقاتی در زمینۀ فعالیت‌های ما، به خصوص در اروپا، خیلی بیشتر از چیزی هست که از قبل می‌شناختم. و خب لازمۀ وجود این نهادها، حمایت‌های مالی از سوی دولته. چقدر اینجا به پژوهش بها داده میشه و ارتباطات خوبی بین پژوهشگران برقرار میشه. ای کاش در مملکت خودمون هم چنین فضاها و امکاناتی مهیا می‌شد.

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:42 توسط نورا|

هفتۀ پیش الف که یک جوون خوشکل و خوش قیافۀ فرانسویه، از من دعوت کرده بود تا یه بعد از ظهر به صرف چای برم خونشون تا با همسرش ف آشنا بشم و به سؤالات و ابهامات همسرش راجع به ایرانی‌ها پاسخ بدم. امروز بعد از ظهر، راهی خونشون شدم و با اینکه با عجله حاضر شدم و نگران بودم دیر برسم و وجهۀ ایرانی‌ها رو خراب کنم، اما کاملاً به موقع رسیدم. خونشون طبقۀ هشتم یه ساختمون قدیمی بازسازی شدۀ فرانسوی و تو یه محلۀ اصیل فرانسوی نشین بود که از اتاق نشیمنشون هم دید زیبایی به بولوار مو.ن پغنس و کلاً شهر پا.ریس داشت. آسانسور ساختمون یه اتاقک قدیمی کوچیک چوبی و بامزه بود. وقتی رسیدم طبقۀ هشتم و در آسانسور رو باز کردم، الف در خونشون رو باز گذاشته بود و با لبخند خاص ژوکوند مانندش من رو به داخل خونه دعوت کرد. متوجه شدم که همسرش خونه نیست، و خلاصه برای چند لحظۀ کوتاه نگرانی‌های یه دختر ایرانی که در انواع و اقسام محدودیت‌ها و نگرانی‌ها بزرگ شده اومد سراغم! اما سعی کردم فوری این نگرانی‌ها رو دور بریزم، چون هم خودم رو می‌شناختم، هم به الف اعتماد داشتم. برام توضیح داد که همسرش ف، رفته پیش مادرش که مریض احواله و به زودی برمی‌گرده. فوری هم شمارۀ همسرش رو گرفت و براش توضیح داد که من رسیدم. جعبۀ قطابی که دو هفتۀ پیش از ایران آورده بودم رو بهش دادم و با لبخند رضایت‌بخشی ازم گرفت و تشکر کرد. به تدریج چشمم به اجزا و وسایل کنجکاوی برانگیز خونه‌شون گره می‌خورد. کف خونه که از پارکت پوشیده شده بود و وقتی روش راه می‌رفتیم جرق جرق صدا می‌کرد و دو تا قالیچه هم کفش پهن شده بود. دو-سه دست میز چوبی کوچیک وسط اتاق نشیمن بود، با چند تا صندلی چوبی در گوشه و کنار. سرتاسر یکی از دیوارهای اتاق کتابخونۀ جالبی بود که با کلی کتاب‌های جورواجور و مجسمه پر شده بود، یه گوشۀ دیگۀ اتاق یه پیانو (یا شبه پیانو)ی کوچیکی قرار داشت. به دیوار دیگۀ اتاق یه تابلوی نقاشی نسبتاً بزرگ یک زن آویزون شده بود و زیرش هم یه مجسمۀ برنزی روی زمین به حالت نشسته قرار داشت. یه کامپیوتر و چند تا مبل راحتی هم سمت دیگۀ اتاق بود. الف به رسم خود فرا.نسوی‌ها من رو دعوت کرد تا خونشون رو بهم نشون بده و من از پیشنهادش استقبال کردم. از اتاق نشیمن وارد یه اتاق دیگه قبل از آشپزخونه شدیم که توش چند تا صندلی و یه جالباسی گذاشته بودن و پنجره‌های بزرگی هم به سمت خیابون داشت. خیلی زود چشمم افتاد به کاپشن قهوه‌ای آشنای الف که به جالباسی گوشۀ اتاق آویزون شده بود. بعد وارد آشپزخونه شدیم. برخلاف تصوری که از آشپزخونه‌های شلوغ و پر از وسایل فرا.نسوی‌ها تو ذهنم شکل گرفته بود، انقدر آشپزخونشون خلوت و تمیز به نظرم رسید که احساس کردم کسی اونجا آشپزی جدی نمی‌کنه. از در دیگۀ آشپزخونه وارد یه راهرو شدیم که انتهاش اتاق الف بود. یه نگاهی انداختم و دیدم تنها وسیله‌ای که اتاق رو پر کرده، یه خوشخواب سفید مربعی شکل کف اتاقه که روش چند تا ملحفه افتاده! دستشویی و حموم هم نسبتاً بزرگ و خوب بود و از طرف دیگۀ راهرو دوباره به سمت در ورودی می‌رسیدیم و خونشون حالت دایره‌ای داشت. وقتی برگشتم تو اتاق نشیمن و یکم از خوشکلی خونشون تعریف کردم، از الف اجازه گرفتم و رفتم سراغ کتاخونۀ جذابش که از همون لحظۀ ورود به من چشمک میزد. الف قسمتی که توش کتاب‌های مربوط به رشتۀ ما پیدا می‌شد رو بهم نشون داد و با هم ترجمۀ فر.انسوی چند تا از کتاب‌های معروف رشتمون رو نگاه کردیم و ورق زدیم. بعد الف از من خواست که سرگرم کتاب‌ها باشم تا بره چای درست کنه. خیلی از کتاب‌های معروف اروپایی از نویسنده‌های معروف، اونجا جمع بودن. از اعترافات آگوستین گرفته تا کتاب‌هایی راجع به موسیقی و ریچارد باخ و تاریخ فرانسه و مصر و ... چند تا مجسمۀ مصری هم یه گوشۀ کتابخونه بود و چون از قبل شنیده بودم که ف، همسر الف، یه ارتباطی با مصر داره، دیدم فرصت خوبیه که بپرسم دقیقاً چه ارتباطی با مصر دارن. وقتی الف با سینی فنجون‌ها و قوری چای برگشت، ازش پرسیدم آیا ارتباط یا علاقه‌ای به فرهنگ مصر داره؟ جواب داد آره، از کجا فهمیدی؟ گفتم از این مجسمه‌ها و چند تا از کتاب‌هات میشه حدس زد. خلاصه توضیح داد که پدر همسرش اصالتاً مصری بوده، هر چند همسرش فرا.نسه به دنیا اومده و بزرگ شده.

الف قطاب‌هایی که براشون برده بودم هم داخل یه ظرف ریخت تا با چای بخوریم. بعد اومد و روی مبل‌های راحتی گوشۀ اتاق نشیمن نشستیم و مشغول صحبت راجع به کارهای آکادمیکی خودمون شدیم. من از پیشرفت کار تز گفتم و اون از کارهای اخیرش گفت تا بالاخره ف از راه رسید. هر چند از قبل شنیده بودم که ف زن ثروتمند و خیلی مسن‌تر از الفه، با این حال با دیدنش برای یه لحظه حسابی جا خوردم! اما فوری خودم رو جمع کردم و به استقبالش جلو رفتم و باهاش دست دادم و خودم رو معرفی کردم. مطمئنم اگر از قبل با ف آشنا نمی‌شدم و یه روز الف و ف رو با هم جایی می‌دیدم، امکان نداشت حدس بزنم این دو نفر زن و شوهر هستن. بیشتر به ف میومد که مادر الف یا حتی مادربزرگش باشه! بگذریم. إن شاءالله که در کنار هم خوشبختند.

اما بعد از اینکه کمی از این ور اون ور صحبت کردیم و مشغول صرف چای و قطاب شدیم، ف شروع کرد راجع به اوضاع زنان و وضعیت سیاسی ایران از من سؤال‌های کلی پرسید و من هم که از همه جا بی‌خبر، خیلی کلی جواب دادم. بعد کم‌کم رفت سراغ مطلبی که الف قبلاً راجع به اون با من صحبت کرده بود و گفت من شنیدم خیلی زن‌ها تو ایران تحت شکنجه و ... هستن. من هم گفتم شاید تو موارد خاص اینجوری باشه و عموماً در خانواده‌های معقول چنین چیزی دیده نمیشه و ... ازم پرسید می‌خوای بروشوری که بهم دادن رو ببینی، من هم استقبال کردم و وقتی بروشور رو آورد و بهم نشون داد، دیدم عکس‌هایی از موارد اسیدپاشی و دار زدن آدم‌ها و عکس صورت خونین ندا آقا... و ... روی صفحۀ بروشوره و داخل بروشور راجع به کمپ اشر.ف و عراق و یک سری اعضای سازمان م. خ و ... تازه دوزاریم افتاد که اعضای س. م . خ. ازش درخواست کمک کردن و این هم تو شناسایی هویت این گروه تردید داره. بهش گفتم اینها کسایی هستن که دارن از اتفاقات بد جامعه به سود خودشون استفاده می‌کنند و من دید خوبی بهشون ندارم و عموم ایرانی‌ها هم ازشون دل خوشی ندارن. چون لک‌های ننگینی ازشون برای مردم ایران به جا مونده. پرسید حرفشون چیه و چی می‌خوان؟ گفتم هیچی چون به شدت مخالف دولتند، می‌خوان قدرت رو کم کم خودشون به دست بگیرن. ادامه دادم من خودم انتقاداتی به دولت فعلی ایران دارم، اما این‌ها اصلاً آدم‌های قابل اعتمادی نیستند و براش داستان برخی کسایی که وارد گروهشون شده بودن و بعد از پشیمونی نتونسته بودن خارج شن رو تعریف کردم. ازم خواست اسم گروهشون رو با حروف لاتین روی بروشور براش بنویسم و من هم این کار رو انجام دادم. ادامۀ بحث مجدد حول کارهای پژوهشی خودم و الف چرخید و این وسط گاهی هم ف اظهار نظر می‌کرد.

در مجموع تجربۀ خوبی بود از مشاهدۀ یک زندگی فرا.نسوی که با وجود اینکه ظاهراً صاحبانش، آدم‌های متمولی بودند، اما از زرق و برق‌های خونه‌های ما ایرانی‌ها خبری توش نبود. نه تلویزیون، نه تخت و میز توالت، نه میز ناهارخوری، نه فرش‌ها و پرده‌ها و لوسترهای آنچنانی و ... در عوض فضای کلاسیک و کتابخونۀ دوست‌داشتنیش برای من ارزش زیادی داشت. دوست دارم من هم در آیندۀ نزدیک، صاحب همچین خونه‌ای باشم. ساده و دوست داشتنی و پر از کتاب.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط نورا|

کم کم دارم تو خونۀ جدید جا می‌افتم. امروز طبقات یخچال آشپزخونه رو بیرون آوردم و همشون رو شستم تا یکم به دلم بشینه و بتونم ازش استفاده کنم. حالا قدر رسم خونه‌تکونی ما ایرانیا رو بیشتر می‌دونم. این خارجیا اصلاً انگار کاری به تمیز بودن وسایلشون ندارن و براشون اهمیتی نداره. همین که کف خونه رو یه جارو بزنن و در نهایت با طی و زمین شور، به روش ماسمالیزاسیون زمین رو خیس کنن، براشون کافیه. صاحبخونۀ جدیدم که یه خانم ویتنامیه رو تا حالا ندیدم. اما از مجسمه‌های بودایی که گوشه و کنار خونه چیده، حدس می‌زنم که باید بودایی باشه. جور شدن این خونه هم از الطاف بزرگ خدا بود برام. امکانات خوب، اجارۀ مناسب، کنار نون و آقای میم بودن و از همه مهم‌تر منطقۀ سرسبز و خوشکل سو که هرچی بیشتر کشفش می‌کنم، بیشتر عاشقش می‌شم. فقط حیف که این فرا.نسوی‌ها اینقدر اهل صرفه‌جویین و تا به مرحلۀ قندیل بستن نرسند، حاضر نیستند سیستم گرمایش خونه‌هاشون رو راه بندازن. خلاصه اینه که در حال حاضر، راقم این سطور در حالی که چند تا لباس بافتنی پوشیده و زیر پتویی چمباتمه زده، در حال نگارش است!

بدین ترتیب استارت شش ماه اول سال چهارم هم زده شد. خدایا شکرت. امسال خیلی جدی‌تر باید کار کنم. حدود دو ماه دیگه الف از تزش دفاع می‌کنه و ظاهراً این روزها سخت مشغول کاره و به نظر میرسه دغدغۀ هیئت ژوری دفاعش رو داره که ممکنه استاد عزیز من هم بینشون باشه. پریروز که بعد از 5-6 ماه همدیگه رو دیدیم، چندین بار منو نصیحت کرد که از فرصت‌هام خوب استفاده کنم.

واقعاً هم لازمه خیلی خوب از وقتم استفاده کنم. ممکنه سال دیگه این موقع من در شرایط الف باشم و امیدوارم در آرامش و رضایت کامل در این شرایط باشم.

فردا گردهمایی عمومی اعضای گروهه و مثل هر سال جناب دیر.کتور رو برای اولین بار بعد از  برگشتنم به پا.ریس در همین برنامه ملاقات می‌کنم. میم رو هم می‌بینم و باید سوغاتی‌هاش (مخصوصاً لواشک‌های ترشش) رو فردا ببرم که بهش بدم. واسه بقیه هم گز خوشکل و خشمزه آوردم که تبلیغ ایران و اصفهان هم کرده باشم!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:48 توسط نورا|


آخرين مطالب
» غزه
» این روزهای من 31
» نقطه سر خط
» این روزهای من 30
» بازگشت به زادگاه و وطن
» دوری
» انتظار شیرین
» یک تجربۀ خوب در جنوب
» بعدازظهر یک روز تعطیل با یک زو.ج فر.انسوی
» این روزهای من 29
Design By : Pars Skin