کلمات در وصف اتفاقاتی که افتاد ناچیز و ناتوانند؛ به هر سمتی که گام برمیداشتی خون بود؛ گویی اسکندر و اعراب و چنگیز دست به دست هم داده و بار دیگر میخواستند خاک ایران را از خون مردم پارس گلگون کنند.به خاک و خون کشیدن مردممان در دی ماه 1404 بار دیگر ثابت کرد جمهوری اسلامی با زور اسلحه و سرکوب سیستماتیک آزادی خواهان ایرانی حکومتی قاتل است و مقامات آن تروریست هایی هستند که کت و شلوار میپوشند و پشت یک میز برای یک ملت تصمیم گیری احمقانه انجام میدهند.

دستم را بگیر دارم بیادت می اُفتم...

تو مثال یک خواب شیرین بودی... یک رویا

آنقدر نزدیک که فاصله اش یه نفس بود و آنقدر دور که نمیشد لمسش کرد

تو مانند تصویر ماه در آب برکه بودی

همانقدر دور ولی نزدیکـ....

تابستان ۱۴۰۴_____کلاردشت مازندران

فریاد بی صدا...

تو آن جامی که می‌رقصی به دست مست می‌خواری

من آن شمعم که می‌گریم سر بالین بیماری

دل من در خموشی با من امشب راز می‌گوید

چو مهتابی که نجوا می‌کند با کهنه دیواری

سرشک نیم‌شب آرام می‌بخشد به سوز دل

چو بارانی که می‌بارد به روی دشت تب‌داری

امید دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند

تو گویی لشکری پاشیده شد از مرگ سرداری

در این صحرا فغان‌ها کردم از گردون صیدافکن

چو در هر گام دیدم قطره خونی بر سر خاری

جوانی را تبه می‌سازد این اندوه ناکامی

بسان باد زهرآگین که می‌افتد به گل‌زاری

گذرگاه محبت در طریق عمر ما، مفتون!

پل بشکسته را ماند میان راه همواری...

هیچ چیز پایدار نخواهد بود...

به انسان بودنم افتخار نمی‌کنم، چراکه بیش از آنچه باید به معنای آن آگاهم. فقط کسانی که این حال را عمیقاً تجربه نکرده‌اند به آن افتخار می‌کنند. هر روز بیش از پیش متقاعد می‌شوم که انسان، حیوانی اندوهگین است، رهاشده و محکوم به یافتن راه خود در زندگی. دانستن ، طاعونِ زندگی است و آگاهی ، زخمِ بازی است بر قلب آن. غم انگیز نیست انسان بودن؟ حیوانِ پیوسته ناراضیِ معلق میان مرگ و زندگی.

اگر خدایم می‌کردند در جا استعفا می‌کردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پاره پاره می‌کردم. تکه تکه می‌شدم و ناپدید. از آن جایی که نه در وجود و نه در عدم رستگاری نیست، بگذار جهان با قوانین لایزالش تکه تکه شود. بخندید یا بگریید، از سر ناامیدی یا شعف فریاد بکشید، نغمه مرگ یا عشق سر دهید. چرا که هیچ چیز پایدار نخواهد بود.

قاتل من...

در آغوشم بگیر و نجاتم بده...

قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه

در آیینه میبینمش...

تقدیر و تعبیر

دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است

خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است

.

در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور

پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است

.

کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته

در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است

.

عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق

با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است

.

حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من

شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است

حسرت

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون نالهٔ مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفاداربمیرم.

#سیمین_بهبهانی

اشعار زیبایی که خواندم


این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده

مرد رندی که رکب های فراوان خورده



غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم ؟

فرض کن کوهِ شنی طعنه ی طوفان خورده



عشق را با چه بسازد ، به کدامین ترفند

شاعری که همه ی عمر غمِ نان خورده ؟



چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند

قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده



دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم

نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده



جرم من،فاشِ مگوهاست وَ حکمم سنگین

چه کند شاهدِ سوگند به قرآن خورده ؟



شعر هم عقل ندارد که در این شهرِ شعور

گذرش بر من دیوانه ی دوران خورده .......

‌

مرگ انسانیت

دلتنگم...

برای تمام لحظه‌های پاک و کودکانه‌ام...

برای آن لحظه هایی که هنوز اینگونه بازیچه دست تقدیر نبودیم...

آن روزها که سادگی دل‌ها نمایان بود و این همه نقاب در شهر نداشتیم...

با گذر هر روز،دل‌ها سیاه تر شدند و باران غصه باریدن گرفت باد بی مهری می آمد و طوفان غم شروع کرد....

طوفانی که ریشه درختان مهر و محبت را از دل خاک بیرون کشید‌..

آن روز من مرگ عاطفه را دیدم...

دیدم که برادر چگونه از رنج برادر خوشحال بود و فرزند از دوری پدر و مادر شادمان...

آن روز،روز مرگ انسانیت بود

خدایا گر اینان بهترین خلقت بودند دیگر چرا آبروی شیطان را بردی؟