...

فردا روز دیگریست!!!

که بی تو...

بر عمر تلف شده افزوده می شود!!!

همین روزها...

روز رفتن از راه می رسد...

و من طوری از خیال تو گم می شوم...

که انگار هرگز نبوده ام...!!!

دلتنگی

حالـــــــا حرفـــــــهایمان بمـــــــاند برای بعد

دلخوری هـــــــامـــــــان

دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان

و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن

با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد

کــــــه با مـن نمی گذشت . . . ؟

...

تـو را هـرگز..

"آرزو" نـخواهمـ کـرد..

هـیچوقـتـ..!!

چـونـ مـحال مـیشـویـ..

مـثل تـمامـ آرزوهـایـمـ..

خـستـهـ شـدمـ..

از بـسـ آرزو کردمـ..

و دیـگرانـ بـه آنـ رسیدنـد..

سرزمین

اینجا ســـــــــــــــــــــــرزمینی است که پشت دوستت دارم ها هم نوشته:

                  (ساخت چین)

new message

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف ..

لرزشی روی میز کنار تختم میفتد ..

از این صدا متنفر بودم اما ...

چشم هایم را میمالم ..

new message تا لود شود آرزو می کنم ...

کاش تو باشی ..
 سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !

دلم تنگه

دلتنگم و تنها... کاش پاره ابري ميشد دلم و مهرباني مي باريد و نگاهم را با نگاهش آشتي مي داد آه که دوستت دارم چه کلام کاملي ست و من دلم چقدر تنگ دوست داشتن است چقدر جاي تو خالي ست کجاست لحظه ديدار؟ ميان بغض ، سکوتي زجنس فرياد است بيا، که ديده تو را، آرزوي ديدار است تو از قبيله نوري ، من از تبار صبوري تو از سلاله عشقي،من از ديار نياز من از نگاه مانده به در خسته ام ، عزيز رويايي تويي نشسته به آدينه ام ، بگو که مي آيي اگر نگاه منتظرم را ،گواه مي خواهي اگر شکسته دلي را بهانه مي داني اگر سکوت غريبانه ، آيت عشق است اگر که صبر،صبر،صبر، بهاي ديار است اميد ديده روشن ، زديده پنهاني مرا به ميهماني چشمان خود،نمي خواني؟

خداحافظ همین حالا

اینم شعر خداحافظی من....خداحافظ همین حالا


همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خداحافظ کمی غمگین


به یاد اون همه تردید


به یاد آسموني که منو از چشم تو می دید


اگه گفتم خداحافظ


نه اینکه رفتنت سادست


نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ کمی غمگین...

پیر مــــــــــــــــــــــــرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع

به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به

بیمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان

بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت .سپس بلند شد ‌و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"

که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست"پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق

نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است .

من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!پرستاری به او گفت

شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:" متاسفم

او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد. پرستارها

با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را

نمیشناسد؟" پیر مرد باصدای غمگین و آرام گفت:" اما من که او را میشناســــــــــــــم.

نظرت رو بگو بزرگوار.

www.smsashgh.blogfa.com::kisslove::لب گرفتن

 

چشماتو وا نکن هیچی دیدن نداره

صدای سکوت لحظه ها شنیدن نداره

توی آسمونی که کرکسا پرواز می کنن

دیگه هیچ شاپرکی حس پریدن نداره

دستای نجیب باغچه خیلی وقته خالیه

از تو گلدون گلای کاغذی چیدن نداره

بذار باد بیاد تموم دنیا زیرو رو بشه

قلبهای آهنی که دیگه تپیدن نداره

خیلی وقته قصه ی اسب سفید کهنه شده

وقتی که آخر جاده ها رسیدن نداره

نقض قانون آدم بزرگا جرمه عزیزم

چشاتو وا نکن اینجا هیچی دیدن نداره

{نیما}

زلزله انسانی

زلزله ای انسانی:

تخریب ۵۷۰ هزار متر از قلب بافت تاریخی شیراز

به زودی...



--------------------------------------------------------------------------------


سلام دوستان... این یک قضیه ی مهم است...این را دست کم نگیرید...

این تنها یک اطلاعیه است....اگر توجه نشود دیگر اثری از شیراز نخواهید داشت

روز ۱شنبه یا ۲شنبه مقاله ی این تخریب به روی وبلاگ میرود و از شما خواهشی دارم...این که لطف کنید،این مقاله را به خانواده و هر یک از اقوام خود که در رشته ی معماری تحصیل میکند نشان دهید و آن هارا از این بابت مطلع کنید...

قصد بچه های انجمن معماران ایران این است که بافت قدیمی و اصیل شیراز را از تخریب فرهنگی نجات بدهند...

اگر تخریب شود، دیگر چیزی از فرهنگ و تمدن شیراز پابرجا نمی ماند و همه چیز به زیر خروار ها خاک میرود...

حتما برای این کار رسانه شوید...

منتظر کمک های انسانی شما هستیم...

(بعد از انقلاب قرار بود تخت جمشید را ویران کنند،زیرا تخت جمشید را نشان طاغوت میدانستند و میخواستند فرهنگ این مرز و بوم و ایران و ایرانیان را نابود سازند...اما ساکنین شهرستان مرودشت که این شهر در کنار تخت جمشید بود، نگذاشتند و از ملیت خود دفاع کردند ...اکنون شما نیز با هم همراه شوید تا این بافت کهن همچنان پایدار بماند...)

با تشکر(انجمن معماران ایران)

طرح و شرح

باز من تنهایم


باز من غمگینم


باز من سرگردان


از خودم میپرسم:


به که دل باید بست؟


به کجا باید رفت؟


به که باید پیوست؟


به امینی که امانت خوار است؟


یا به افسانه ی دوست؟


......... گریه ام میگیرد..........

 

 

 

كاش می دونستی كه دیگه
تموم شده دنیای من
تموم اون روزای خوب
رفته توی رویای من
كاش می دونستی كه دلم
خزون شده بدون تو
دار و ندار زندگیم
حروم شده به عشق تو
كاش می دونستی كه چقدر
دلتنگ دیدن توام
حتی شده چند ثانیه
تورودر اغوش بگیرم
كاش می دونستی كه نگات
افتابی برای من
لبخندهای شیرینتم
دوای درد قلب من

سراب

 

رسمش نبود


رسمش نبود عزیز دل


بری و ت
نهام بزاری


من موندم و خیال تو


با رویا های بی كسی


دل نگرون و بی كسم


توی شبهای مهتابی


اشفته حال منتظرم


تا تو بیای از تاریكی


نگاه بارونی من


همیشه چشم به در داره


تا تو بیای ازتاریكی


بگی تو هم دوستم داری


غرق توهم شده ام


تو این دنیای كاغذی


سخت شده زندگی برام


تو باتلاق سردرگمی


سراب

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

در سخت ترین شرایط

ادامه نوشته