...
فردا روز دیگریست!!!
که بی تو...
بر عمر تلف شده افزوده می شود!!!
همین روزها...
روز رفتن از راه می رسد...
و من طوری از خیال تو گم می شوم...
فردا روز دیگریست!!!
که بی تو...
بر عمر تلف شده افزوده می شود!!!
همین روزها...
روز رفتن از راه می رسد...
و من طوری از خیال تو گم می شوم...
حالـــــــا حرفـــــــهایمان بمـــــــاند برای بعد
دلخوری هـــــــامـــــــان
دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان
و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن
با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد
کــــــه با مـن نمی گذشت . . . ؟

تـو را هـرگز..
"آرزو" نـخواهمـ کـرد..
هـیچوقـتـ..!!
چـونـ مـحال مـیشـویـ..
مـثل تـمامـ آرزوهـایـمـ..
خـستـهـ شـدمـ..
از بـسـ آرزو کردمـ..
و دیـگرانـ بـه آنـ رسیدنـد..

(ساخت چین)
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف ..
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد ..
از این صدا متنفر بودم اما ...
چشم هایم را میمالم ..
new message تا لود شود آرزو می کنم ...
کاش تو باشی ..
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !
اینم شعر خداحافظی من....خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسموني که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ کمی غمگین...![]()
![]()
به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به
بیمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان
بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت .سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"
که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست"پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق
نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است .
من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!پرستاری به او گفت
شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:" متاسفم
او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد. پرستارها
با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را
نمیشناسد؟" پیر مرد باصدای غمگین و آرام گفت:" اما من که او را میشناســــــــــــــم.![]()
![]()
نظرت رو بگو بزرگوار.![]()
![]()



چشماتو وا نکن هیچی دیدن نداره
صدای سکوت لحظه ها شنیدن نداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز می کنن
دیگه هیچ شاپرکی حس پریدن نداره
دستای نجیب باغچه خیلی وقته خالیه
از تو گلدون گلای کاغذی چیدن نداره
بذار باد بیاد تموم دنیا زیرو رو بشه
قلبهای آهنی که دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته قصه ی اسب سفید کهنه شده
وقتی که آخر جاده ها رسیدن نداره
نقض قانون آدم بزرگا جرمه عزیزم
چشاتو وا نکن اینجا هیچی دیدن نداره
{نیما}
باز من تنهایم
باز من غمگینم
باز من سرگردان
از خودم میپرسم:
به که دل باید بست؟
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به امینی که امانت خوار است؟
یا به افسانه ی دوست؟
......... گریه ام میگیرد..........
كاش می دونستی كه دیگه
تموم شده دنیای من
تموم اون روزای خوب
رفته توی رویای من
كاش می دونستی كه دلم
خزون شده بدون تو
دار و ندار زندگیم
حروم شده به عشق تو
كاش می دونستی كه چقدر
دلتنگ دیدن توام
حتی شده چند ثانیه
تورودر اغوش بگیرم
كاش می دونستی كه نگات
افتابی برای من
لبخندهای شیرینتم
دوای درد قلب من
سراب
رسمش نبود عزیز دل
بری و ت
من موندم و خیال تو
با رویا های بی كسی
دل نگرون و بی كسم
توی شبهای مهتابی
اشفته حال منتظرم
تا تو بیای از تاریكی
نگاه بارونی من
همیشه چشم به در داره
تا تو بیای ازتاریكی
بگی تو هم دوستم داری
غرق توهم شده ام
تو این دنیای كاغذی
سخت شده زندگی برام
تو باتلاق سردرگمی
سراب
خدایا...........
خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه