بر سرت چتر گرفتم...
دیدم تو خودت بارانـی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:45 توسط فاطمه
دیدم تو خودت بارانـی...
اگر تو فارغی از حال دوستـان یـارا
فراغت از تو میسر نمیشود مـا را
هزار بار قرعه به نام اَت زدیم
و
بازنگشتـی...
چشمانت را ببند
پشتت به من باشد
یک نفس عمیق بکش و بگو
"دوستت دارم"
حالا بـدو.... میدانم طاقت ماندن نداری
از دریدن های گوسفندان بیزارم...
نگاه آشنای یار پیش از آشنایی ها...
ببند چشمانت را،همانجا میمانم...
قصد ِ تو و شوق ِ بیـابـان دارم...