تا تهش با همیم... مال همیم...
تا تهش با همیم... مال همیم...
ببین!
تو جاودانه شدی
این دل در رویای تو می تپد
این دست های ناتوان معجزه گر تنت را
به حافظه ی جانش سپرده
چشمانم آمدنت را
به انتظار می نشیند هر روز
این دست ها برای تو
روی سینه ام به حرکت در می آیند برای نوشتن
در دلم کلمات
همچو شمع شعله می کشند برای سرودن تو
پروانه ی هستی من
راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم ...
و مهــم نیست که چکار میکنند ؟
که هستند ؟ و یا کجا زندگی میکنند ؟
اگر مقدر شده که دونفر باهم باشند...
هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت ...
لمس کن کلماتی را کِ برایت می نویسم،
لمس کن نوشته هایی را کِ ...
از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن لحظه هایم را ...
لمس کن این با تو نبودن ها را ،
لمس کن داغی ِ عشقی را کِ مثل ِ عبادت است
با تک تک سلولهایِ بدنت تقدس عشقم را لمس کن...
لمس کن گونه هایِ خیس از اشکم را
لمس کن تمام شدنم را ...
تمام شدنی کِ شد نقطه سر ِ خط
و منی کِ دیگر آغاز نشد
لمس کن ؛
حرف هایی را کِ از چشمانت بِ یغما برده ام...
دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند
خیلی وقت است مرده ام
با چشم هایی خیس از خاطراتِ تو ..![]()
فعل است،چون هم لازم است هم متعدی!!!
حرف تعجب(!!!) است..
چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند
ضمیر است،چون از قیدِ انسان خارج نیست!!
حرف ربط است؛چون دو نفر را بهم متصل میکند:))
نیستی تا دوباره دستانت را بِ دور ِ تنهایی هایم حلقه کنی
فاصله ها چ ِ آسان تُرا از من گرفته اند!
و من هنوز...
هر لحظه بِ هوایِ آغوش ِ تو نفس میکشم!!!
تو را میخواهمُ نیستی...
تا ببینی چ ِ بی تابانه لحظه های نبودنت را سپری میکنم
با اشک...
با بغض...
با جایِ خالیت!!!
این دلنوشته ایست ک دلم برای تو نوشت...
در دل هزار حرف و هزار دردی ک خدا نوشت
اشکی ک بچشمو...عشقی ک ب قلبم خدا نوشت
این را نمیدانم کجا نوشت...دوری عشقو چرا خدا نوشت
یادش بخیر مارا چ کوتاه ولی چ زیبا ب پیش هم نوشت...
شاید خدا تورا برای من نوشت...ولی دیگر چرا جدا جدا نوشت!!؟
در آن سر ایران تورا و در مرکزش مرا نوشت...
این بار خدا برای ما قصه ی شیرین وفرهاد نوشت...
مارا چ دور و دل هایمان را چ نزدیک بهم نوشت
یادش بخیر آن روز دیدارمان را در متروی پایتخت نوشت...
دیدم فرشته ای ک بسویش می روم روان ...چشمش ز پشت ویترین مرا بدید
این داستان ادامه دارد...!!!
تنها همان بوسه های یواشکیش بود ک مرا یواشکی بدست آورد
و من این روزها یواشکی ب یاد همان بوسه های یواشکیش هستم...
باز دلم هوای همان یواشکی بوسه ها کرده است
ک داغی آن ن تب بلکه از وجود گرمش بود
در نبودش یواشکی اشک را مهمان چشمانم میکنم...
واین روزها چ سخت یواشکی زندگی میکنم...
پر شدس زندگیم از این یواشکی ها بدون آن یواشکی ها...
دیگر سردی هوا را احساس نکردم
سکوت ک دلم را فرا گرفت...
دیگر حتی ب بودن خودم شک کردم
سکوت ک دلم را فرا گرفت...
دیگر لبخندی را مهمان لبانم نکردم
سکوت ک دلم را فرا گرفت...
اشک هم چشمانم را در آغوش گرفت!!!