18 سال قبل
درست توی یک شب سرد زمستونی
موقعی که زمین ها یخ می بست
ناگهان مادری حس کرد که پسرش 25روز زودتر از موعد اماده ی ورود به دنیا شده
ساعت2:30 نیمه شب بود که پدر اون پسر تو خیابون های سرد و خلوت
دنبال اژانسی برای بردن مادر پسرک به بیمارستان بود
ساعت 3:30 صبح بود که رسیدن به بیمارستان مهر
و مادر پسرک رو بردن تو اتاق عمل
دقیقا" با گفتن دومین الله اکبر اذان صبح بچه به دنیا اومد
وقتی در اتاق عمل باز شد و به پدر بچه گفتند:مژدگونی بدین
دخترتون سالمه.هیچ کسی باور نمیکرد،که اون بچه دختر بوده
و اون من بودم
پدر دختر میگه:وقتی بغلت کردم،باورم نمیشد.پوستی سفید
چشم هایی سبز و لب هایی ریز و قرمز با موهایی به سیاهی شب
(الان شما حس کنید بابای منو جو گرفته:دیـــــــــــ ــــــــــ)
و اون دختر 10 روزه شد و بردنش حمام
وقتی از حمام اودرنش،دیدن ایـــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
موهای مشکی دختر شده طلایی!!!!!!!!!!!!!!!!!
و خاله ی عزیزتر از جان اون دختر که اون موقع ۴ساله بود به حالت دوی سرعت
پیش پدر دختر رفته و گفته:بچتون تقلبیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و از اونجا بود که موهای دخترک دیگه مشکی نبود بلکه به رنگ خاصی تغییر کرده بود
دختر قصه ی ما چون نوه ی اول بود و دختر بود و عزیز
بود تا 2ماه
اسم نداشت،و همه خرمالو صداش میکردند.
اسم هایی که کاندید شده بودن برای دخترک شامل:پریا-فرشته-هستی-بوستانه می شدند
و عقل هیچ کس به دلارام نمیرسد تا این که یک روزمادر دخترک داستانی خوند که نام
شاهزاده خانم داستان دلارام بود و این شد که اسم دخترک رو گذاشتند دلارام
اما دخترک به خرمالو عادت کرده بود!!!!و اگر دلارام صدایش میکردند محل نمیداد
این بود شرح حال من تا ۳ ماهگی:دی
اما پدرم میگن که اون شب حدود نیم ساعت توی یخ و برف(اون موقع هنوز مشهد برف
و یخ و اینا داشته)با دایی من پیاده رفتند تا به اژانس رسیدند و راننده ی اژانس وقتی بیدار شده
گفته:یه مسافر قطار دارم.با هم بریم اون رو برسونیم بعد بریم بیمارستان
بابای من:
نابغه(این کلمه رو من اضافه کردم)میگم زائو داریم!!!!!!!!!!!!!
خلاصه اقا راننده بابا رو میرسونه به یک اژانس دیگه و خودش میره به مسافرش میرسه
بعد که میرن بیمارستان همه توقع پسر داشتند.پدر من هم متنفر بوده از پسر
وقتی بهش میگم بچش دختره باورش نمیشده

اما امروز من شدم ۱۸ ساله
نمیدونم به قول سارا بگم ۱۸ سال به عمرم اضافه شد یا ۱۸ سال از عمرم گذشت؟؟؟
در هر صورت امسال و امروز اولی بار بود که دوست نداشتم بیاد
نمیخواستم ۱۸ ساله بشم
چون حس میکنم خیلی خیلی خیلی پیر شدم
قیلا" که بچه بودم مثلا" ۸ ساله فکر میکردم ۱۸ سالگی سن خیلی خوبیه و بزرگ میشی و
دنیای بزرگ ها خیلی خوبه اما الان....
الان نمیخوام بزرگ بشم
من این دنیا ی بزرگ ها رو نمیخوام
اما هیج وقت دنیا حاضر نشد به خاطر من توقف کنه
پس من از امروز رسما" ۱۸ ساله شدم و میدونم خوشحال ترین فرد مامانمه
چون هر وقت میگفت دلارام ۱۸ سالشه
من با فریاد و دعوا و اینا ثابت می کردم
۱۷ سالمه
و از این به بعد با خیال راحت میگه ۱۸ سال
در هر صورت امروز روزیه که به اسم من پیوند خورده و
یه جورایی دوستش دارم
پس دلارام وجودم ۱۸ ساله شدنت مبارک
تبریک .نوشت:
بین بچه های وبلاگستان!!!تولد شاهین عزیزم ۱۷ دی - ارشام جونم ۲۰ دی-
طیبه خانم (نمیدونم چند دی)- ارامیس عزیزم ۲۲ دی- اسیه جون(نمیدونم چند دی)
و دکی خیلی جونم (۴دی) هستند که به همشون تبریک میگم و اعلام میکنم
عزیزان تا ۷ سال دیگه تولد همگی ما در محرم و صفر میباشد
پ.ن:مزید خوبش اینه که میتونم گواهینامه بگیرم و خون اهدا کنم.
پ.ن۲:به کودک دورن گفتم همون ۸ساله بمونه
ادامه مطلب جواب سوالات(زندگی منو گذاشتین تو نت هااااااااااا)
رمز.نوشت:به همه ی کسانی که سوال پرسیدن رمز داده شده به چند نفر هم با این که
سوالی نداشتند رمز دادم.اما اگه کسی میخواد و من یادم رفته بگه
سال 2011 مبارک