اعتماد به نفس
در واقع من اعتماد به نفس را حسی موضوعی میبینم. یعنی انسان در موضوعی اعتماد به نفس لازم را دارد و در جایی ندارد. در واقع اعتماد به نفس ناشی از آگاهی است که انسان نسبت به توانایی های خودش در موضوعی خاص دارد. پس آدم باید اول تواناییهایش را بداند و بعد آن ها را خوب بشناسد. آدم هایی که در هر کدام از این آگاهیها مشکل داشته باشند، احتمالاً اعتماد به نفس لازم را در آن موضوع ندارند.
خب ادامه جمله : با این مقدمات احساس میکنم اعتماد به نفس بالا و پایین میشود. اگر آدم احساس کند تواناییهایش را در زمینهای از دست میدهد یا اگر احساس کند در زمینههایی که باید قوی باشد، قوی نیست، شروع میکند به بی اعتمادی. بی اعتمادی به خودش. به اینکه توانایی فلان کار را ندارد. موضوع وقتی بدتر میشود که این حالت به دیگر اعتماد به نفسهای آدم سرایت میکند. مثلاً کسی که به خاطر نمرههای تحصیلی و یا تجربه بد کاری اعتماد به نفسش را از دست میدهد، ممکن است خیال کند از بهره هوشی کافی برخوردار نیست. و از آن به بعد هر چه تلاش کند خود را به سطح خوبی از موفقیت برساند نمیتواند. چون از خود تصویر فردی ضعیف را می پندارد که توانایی رسیدن به موقعیت بهتر را ندارد.
این حس نیاز به درمان دارد. اما هر چه با خودم فکر میکنم، دوای این درد را شعارهایی بیش نمیدانم. شاید چند شعار برای اینکه آدم فکر کند که بهتر است. اینکه دلخوشی به خودمان بدهیم که حالمان خوب است. راه اساسی چیست؟
شاید نیاز به یک تحول فردی عظیم داشته باشد. اما هیچ وقت هیچ تحولی یک روزه اتفاق نمیافتد. تحول تدریجی است. رشد تدریجی است. همانطور که یک درخت رشد میکند باید صبر داشت و قد کشید. شاید باید از موفقیت و گامی کوچک شروع کرد. نباید نا امید شد.
پ.ن.: علاوه بر اینکه امید بذر هویت ماست، امید بذر هویت هر انسان هست.