كامنت دوني!
در خمیازه های کش دار ادامه میدم
ااونم تو روزهای نزدیک سالگرد هشت سالگی اینجا...
به مساحت آسمان دیوانه شدم...
بودن ها و نبودن ها...بودن ها و نبودن ها
فراموش کردن ها و ب یاد داشتن ها....فراموش کردن ها و ب یاد داشتن ها
دست میذارن رو آدم هایی ک دوست شون داری...
+ ما ز دوستان...
همون قدر تنها همون قدر سرگردون...
+روزهای سردرگمی...
بعدتر که زمین میخوردم شلوارم پاره میشد زانوهایم هم زخمی میشد اما دیگر خبری از هق هق و گریه نبود، درد هایم بغضی میشدند که دست های مهربان مادر هم مرهمی برایش نبودند.
حالا بیست و یک سال دارم و خیلی وقت است که نه بغض میکنم نه شلوارهایم پاره میشود نه زانوهایم زخمی.
اما هنوزم زمین میخورم و هنوزم درد ادامه دارد....
+بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک ومعنی بسیار
کاش جایی بود که رها از تمام یاد ها تو را جا میداد در خودش و دنیایت پر از ‹من› میشد بدون یادهای هرزه ی ‹آن هایی›که هستند تا فقط روحت را با سوهان حرف هایشان بتراشند و هیچ فکر نکنند...
هیچ فکر نکنند...
هبچ احساس نکنند...
+دلم میخواهد دنیا را بالا بیاورم بی آنکه حال تهوعی داشته باشم.
حس انزجار از تمام ادم هایی که تو نیستند
و حس انزجار از تویی ک دگر تو نمیشوی!
از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟
+چیزی نیست ب جز یاد تو ،جمعه ها چرا انقد لعنتی یه؟
حتما فهمیده خیلی زود ناراحت می شوم و دلگیر...
حتما میداند ک در ناراحتی هایم لبخند میزنم،اما جور دیگری...
با صدای آرام و کلمه های واضح ک ب دقت انتخاب کرده شروع ب صحبت میکند، توجیه میکند...
"اما خودتم میدانی بهانه است این ها.." هیچ نگفته ام یحتمل از چشم هایم خوانده است.
-مکث میکند، دوباره ادامه میدهد. اینبار تند تر حرف میزند با کلمات شلخته...
- ببین خودم هم میدونم اینا بهونه است، اما تو ک خودت بهتر میشناسیش هیچی تو دلش نیست آدم خوش اخلاق و مهربونیه فقط الان عصبانیه ، ناراحته، شرایط بدیه...
-آدم خوب و خوش اخلاق کسیه ک وقتی شرایط بد باشه، وقتی ناراحت باشه ،وقتی وقتی عصبانیه بتونه
خودش و کنترل کنه و عصبانیت شو سر آدم های بی تقصیر اطرافش خالی نکنه. وگر ن وقتی شرایط عادی
باشه همه ی ما خوش اخلاقیم.
پی نوشت:
آنکس ک شدی دانه اش
وز او مطلب جانش
پیش آی و مرنجانش..
یه وقتایی از ترس "وابستگیوابستگی"
پی نوشت: خیلی باید مواظب احساساتمون باشیم هر کسی لیاقت نداره مخاطب ساده یه ما باشه چه برسه به خاص...
هر از گاهی ب یادت میو فتم ...
حتی ...
حتی گاهی غرق میشوم در دنیای با تو بودن
اما این گاه گدار ها کجا و
آن روزهایی ک بی یادت شب نمیشد کجا ؟؟؟
پی نوشت: ب یاد دوست قدیمی ک نیست!
دَر دیــداری غَمــنـاک مَـن مـرگ را بهــ دَستـ
سُـودهـ امـ
مَـن مَرگ را زیستَمـ
با آوازی غَمـناک
غَمـناک
***
و بهـ عُمـری سَخت دِراز و سَخت فَرسایَنـده
وقتی کهـ گِرداگَرد توُ را مُردگانی زیـبا فَراگرفتهـ اند
یا مُحتضرانی آشـنا
کهـ تُو را بدیشـان دُوختهـ اَند
با زَنجیرهای رَسمی شنـاسنـامهـ ها
و اوراق هُویـت
و کاغَذهاییـ
کهـ از بسیـاری تمبر ها و مهر ها
ومرکبی که بهـ خوردشان رفتهـ اَست
سنگـین شده اند
وَقتی کهـ بهـ پیـرامون تُو
چـانهـ ها
دَمـی از جُنبِش باز نِمی مانَد
بی آنکهـ از تَمــامی صداهـا
یک صدا آشنای تُو باشَد
وقـتی کهـ دَردْ هـا
از حِسـادَت های حَقـیر
برنمیـگُذَرَند...

مه+سا نوشتـ : با کَمی تَلخیصــ
اِیــــ کهــ گُفتیــــــ جـــانــ بِـــدهـ تــــــا باشَدَتــــ آرامــــــ دِلـــــ
جــــــانـــ بهــ غـَمــ هایــَشــــ سِــــپُردَمــــــــ نیســـــــتـــ آرامَمــ هَنوُز

مَه +سـا نِـوِشتـــ : وَقتــاییـ کهـ بهـ هَر دَریـــ کهــ میــزَنیــ بَستهـــ اَستــــــ ...
وَقتـــاییــــ کهــ حُـوصِــلهـ زِنـــدِگیــــ نَداریــــــ....
+متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند، ولی
به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که؛
تو را فرو بریزند...!
تا تو را انکار کنند...!
تا از رویـــت رد شـــوند.
زِنـــدِگیــــــ سَـــختهـــ اَمــا تَن هـاییـــــننهایی خیلیـــــــ خیلیــــــــ سَختهـــــ...
مه+سا نِوِشتــــ: دیشَب یــه مُستَنَد نِگاهـ مییکَردَمــــ یهـ پـیر زَن و پیـرمَرد تن ها بُودن
این جُملهـ رو پیــر مَرد گُفتــ!خیلیــ دَردْ آوَر بُـــود اُمیدوارَمـــ هیچـ بَچهـ ایــ مادَرپِدَرشـو وِل نَکُنهـ
مادَریـ کهـ تَواناییــ روُشَن کَردَن کَبریت و نَداشتـ و پِــدََریــ کهـ نِمیتونِستــ مَگَس ها رو اَز خوُدِشـ دُور کنهــ...
+شُــــ ــ ــ ــمــا وَقـــتیـــ مَعنیـــــ ـــ ـــ دیـــنـــ را نــــِمیـــــدانیــــــد
مََعـــنیــــــ بیـــ دیــــــــنیـــــــ را نیـــــــــز نِمیــــــــدانیـــــــــد . . .!
مه +سا نـــــوشتــ : اَگهـ بگـــیـد واســهـ کیهــ مَمنــون میشَمـــــــ
ملت مجموعه افرادی است که درد دردمشترکی را احساس میکنند!
مه+سا نوشت: مخاطب نداریم دیگه!
بارانـــــــــ ــ ــباران
شیــــــ ـــ ــشهـــ
پَنــْچِــــــرهــ ـ ـ
را بـــــارانــــ ـ ـباران
شُـــستــــ ــ ــ ــ
اَز دِلــــ ــ ِ مَـنـــ ــ ــ
اَمــــ ـــ ــ ــا
چهـــ ــ کَسیــــــ
نَقشـــــ ِ تُـــو را نقش تُو را
خــــواهَـدْ شُــسْتــ
مه+سا نــوشتــ : وَقتاییــ کهـ ساکِــتهــ