ما ایرنیها
پشت شیشه ماشین می نویسیم
"میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی
ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.
خدایا مارو ببخش که در کار خیر یا “جـــــار” زدیم… یا “جـــــا” زدیم…
پشت شیشه ماشین می نویسیم
"میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی
ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.
خدایا مارو ببخش که در کار خیر یا “جـــــار” زدیم… یا “جـــــا” زدیم…
ارزش *يك سال* را دانش آموزى كه مردود شده مى داند.
ارز ش *يك ماه* را مادرى كه فرزندى نارس به دنيا آورده مى داند.
ارزش *يك هفته* را سردبير يك هفته نامه مى داند.
ارزش *يك ساعت* را عاشقى كه انتظار معشوقش را مى كشد.
ارزش *يك دقيقه* را شخصى كه از قطار جا مانده.
ارزش *يك ثانيه* را آنكه از تصادفى مرگبار جان در برده مى داند...
.... به خاطر بياوريد ...
كه زمان به خاطر هيچ كس منتظر نمى ماند.
کلمات غریبه!
دیوانه,وابسته ,عاشق
آری تهمـت به دیوانگـی ام زنند شاید من حقیرم در چشـم مـردم!
آخـر مردم چه میداننـد که مـن وابسـته تـوام و تـو را از عمـق وجـودم دوســت میــدارم♥
شــاید مرا حقیــر کوچک میدانند,نمیدانند کسی که در محضر حضرت عشق است
در چشم مردم کوچـک و در محضر حضـرت عشــق خیلــی دلــرباســت...
دوسـت داشتــن و عاشـقی بـرای حضـرت عشـق کـجا و حقـیر بـودن در چشـم مردم کجـا!
اگـر دوسـت داشتـن و عـاشقی برای حضرت عشق جرم است من را بزرگترین مجرم بدانید!
من وابسته حضرت عشقم و این شاید افرادی را عاجز کرده باشد
اما مهم تویی مهربان من نه هیچکس...
آری!حضرتـ عشق کــجا و زبــان مردم
و اما به شعری دلمـ را تکــان میدهــم و وجودمـ را سمت تو سوق میدهــم
آخــر به کـوی عشـــق تو بی آبـــرو شــدم...
مـا را ز عشـق روی تو بی آبـــرو بس اســت...
♥یا حضرتـــ عشـــق حسیــــن جـــــانـــ....♥

منبع: شیه عاشق
shii.ir
به نام خدایی که اشک را افرید تا سرزمین عشق اتش نگیرد
این نامه زمن که از تودورم خامو ش چوراه بی عبورم
از حال دلم تو را خبر نیست دل از دل من شکسته تر نیست
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم روی زیبای تو رادیدم و بیمار شدم
زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد امد تو نه در دیروز و نه در فردایی زندگی رادریاب
یکی را دوست دارم ولی افسوس که او هر گز نمیداند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم ولی هرگز نمی خواند
به برگ گل نوشتم که دوستش می دارم
ولی او گل به گیسوی کودکی بست تا او را بخنداند
یکی می پرسد اندوه تو از چیست سبب ساز سکوت صحبتت کیست
برایش صادقانه می نویسم برای ان که باید باشد و نیست
حالم را پرسیدند گفتم رو به راهم اما نفهمیدن رو به کدام راهم
در حضور خار ها هم می شود یک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
می شود حتی برای لحظه ای شیشه های یک متروکه را الماس بود
همیشه از چوب خدا ترسوندمون
تعمیرگاهى باید ساخت از آغوشت براى وقتهایى که حالم خیلى خراب است…
چه کــــودکانـــــه گریستم،
چه مـــــردانـــــه از من رد شدی!…
گاهی شاید بهتر باشه احساسمون نسبت به آدم ها رو فراموش کنیم نه خود اون ها رو
تلخترین جای زندگی اونجایی که به خودت میگی: اوووف چی فکر میکردیم چی شد!
اینکه یواشکی دلتنگش بشی خیلی بهتر از اینه بهش بگی و جوابی نگیری…
باورت بشه یا نه!؟
روزی میرسه که دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نمیشه، برای نگاه کردنم، خندیدنم، اذیت کردنم، مهربونیم، صداقتم، برای تمام لحظاتى که درکنارم داشتی، روزی میرسه که درحسرت تکرار دوباره من خواهی بود.
یه وقتایی تو زندگی میرسه که باید دستتو بزنی زیر چونت و جریان زندگیتو فقط تماشا کنی… بعدشم بگی: به درک
بگذار روزگار هرچقدر
میخواهد پیله کند…
چه باک،
وقتی یقین داریم
پروانه میشیم…
من دارم سعی میکنم،
شبیه جماعت شوم…
اما!!
میشود کمکم کنید..
آی جماعت،
شما دقیقأ چه رنگی هستید؟!
به این دوست داشتن ساده، دلم راضی نمی مونه/بیا دیوونه هم شیم تو این دنیای دیوونه
نزار پایان عشقمون شبیه قصه ها باشه/نمی زارم جدایی پاش یه روز به عشقمون واشه
یه حس خیلی عجیبی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست.
آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی از او به جای ماند
با یاد دل که آینه بود
در گخود ریستم
بی آینه چگونه در این قاب زیستم؟؟؟؟
عاقلی ... دیوانه ای را ... داد پند
کز چه ... بر خود ... می پسندی این گزند
میزنند ... اوباش کویت ... سنگها ...
می دوانندت ... ز پی ... فرسنگها ...
کودکان ... پیراهنت را ... می درند
رهروان ... کفش و کلاهت ... میبرند
یاوه می گویی ... چو می گویی ... سخن
کینه ... می جویی ... چو می بندی ... دهن
گر بخندی ... ور بگریی ... زار ... زار ...
بر تو ... می خندند ... اهل روزگار
نان فرستادیم ... بهرت ... وقت شب
نان ... نخوردی ... خاک خوردی ... ای عجب!
آب ... دادیمت ... فکندی ... جام آب
آب جوی و برکه ... خوردی ... چون دواب
خوابگاه ... اندر ... سر ره ... ساخت
بستر ... آوردند ... دور انداختی !
بر گرفتی ... زادمی ... چون ... دیو ... روی
آدمی ... بودی ... و گشتی ... دیوخوی
دوش ... طفلان ... بر سرت ... گل ... ریختند
تا تو ... سر ... برداشتی ... بگریختن
نانوا ... خاکستر ... افشاندت ... به چشم
آن ... جفا ... دیدی ... نکردی ... هیچ ... خشم ؟
رندی ... از آتش ... کف دست تو ... خست
سوختی ... آتش ... نیفکندی ...ز دست !
چون تو کس ... ناخورده می ... مستی ... نکرد
خوی ... با بدبختی و پستی ... نکرد
مست را ... مستی ... اگر ... یک ره ... بود
مستی تو ... هر گه و بیگه ... بود
بس ... طبیبانند ... در بازار و کوی ...
حالت خود ... با یکی ... زایشان ... بگوی
گفت ... من دیوانگی ... کردم هزار ...