یه بارون طولانی


حس ِخوب ِ اولین بارون  پاییزی  :)

قصه ما به سر رسيد...

زودتر از آنكه فكرش را ميكرديم پوچي سايه انداخت روي زندگيمان
.
و رسيدن به نهايت سياهي مطلق براي ما پيش از موعد بود.
اما با همه اينها خدا را شكر كه فهميديم دراين ميان اشكال از كجاست.

اگر ديروز بودنمان بهانه اي بود براي قد كشيدن و رد شدن و ماندن ردپاي روزهاي رفته زندگي بر صفحه اي
 وبلاگي؛
امروز نبودنمان بهانه اي ست براي پيدا كردن گمشده هايمان،
 
پيداكردن رد پاهايي كه لابه لاي روزمرگي گم شد و از همه مهمتر پيدا كردن خودمان!
بايد برويم
 و تكليف بعضي چيزها را با خودمان مشخص كنيم.
قصه ما به سررسيد ولي كلاغه راه را گم كرد وبه خانه اش نرسيد.


*متنی که فاطمه سادات در وبلاگ همه حرفای دلم برای خداحافظی وبلاگی مان نوشته، دوستی که وبلاگ نویسی را با هم آغاز کردیم، ادامه دادیم، تمام میکنیم و شاید روزی دوباره شروع کنیم :)

فصل آخر؛ پــــایــان

شیر یا خط می اندازم برای تعطیل کردن این وبلاگ...

اگر شیر بیاید تعطیـــــــل، اگر خط باشد باز هم می نویسم.

دوست ندارم شیر بیاید؛

سکه را می اندازم

جرئت ندارم نگاه کنم...!

دیگر دوستت ندارم که بدبخت نشوی،باور کن!

استاد می گفت عاشق لطیف است. با یک کار کوچک، با یک کلام، یک نگاه حتی؛ می شکند.
 استاد می گفت قرار نیست همه ی عشق ها الهی باشد و این حرف ها. به خودتان اجازه بدهید عاشق آدم ها شوید تا بفهمید چقدر عشق خوب است. استاد می گفت وقتی بفهمید عشق چقدر خوب است، از شوق اینکه خدا چه طور عاشق ماست می میرید. استاد می گفت عشق های یک طرفه بد است. بدیش هم نه برای کسی است که عاشق است، بدیش برای کسی است که کسی هست که سر تا پای وجودش او را طلب می کند و آن شخص نمی فهمد. استاد می گفت آدم باید خیلی بدبخت باشد که نفهمد کسی هست که او را می خواهد و چقدر دوستش دارد.
 استاد می گفت بدبخت قصه های عشقی یک طرفه کسی است که عشق را نمی فهمد... .

از وبلاگ ستاره سهیل 

دلمان خوش است منطقی ایم!

برای کسانی که در دبیرستان های شاهد درس می خوانند، جنگ و دعوا بین دانش آموزان در نکوهش و ستایش "سهمیه" ، جنگی ابدی و ازلی است. 

همیشه یک گروهی با دلایل منطقی با سهمیه کنکور مخالفت می کنند و عده ی دیگری که اتفاقا دلایل آنها هم منطقی است از این سهمیه ها دفاع می کنند و البته که هیچ دسته ای نمی تواند دسته مقابل را قانع سازد!

امروز، سر جلسه امتحان نهایی زبان فارسی تخصصی، یکی از همکلاسی ها با چشم های قرمز و ابروهای درهم آمد. آمد و از اول تا آخر امتحان گریه کرد و اشک ریخت و هق هق کرد. آنقدر که آب قند و دلداری های ریئس حوزه و رفت و آمد مراقبان جز اینکه حواس ما را به کل از امتحان پرت کند هیچ نتیجه ی موثری برای آن همکلاسی نداشت.

همکلاسی میان هق هق هایش گفت که حال "بابا"ی جانباز شیمیایی اش "خیلی بد" است.همه مان جا خوردیم، ذهن ها رفت طرف رابطه ی عاشقانه خاص خودمان با باباها، رابطه ای که میان همه دخترها و بابا هایشان مشترک است. آن قدر که حتی یک سرما خوردگی ساده ی بابا می تواند دو هفته حالمان را بگیرد و دمغمان کند،

 حالا همکلاسی -که اغلب مثال مشترک همه ی مخالفان سهمیه بود- حال بابایش "خیلی بد" بود و روی نیمکت ته کلاس نشسته بود و سرش را خم کرده بود و اشک هایش روی برگه های سوالات زبان فارسی می چکید.

 انگار این بار نوبت من و همه مخالفان و همه موافقان سهمیه بود که در سکوت سرهای مان را روی برگه هایمان خم کنیم و خفه شویم...

 اشک های همکلاسی بخاطر "حال بابا"یش انگار، از همه دلایل مسخره مثلا منطقی ما منطقی تر بود.


لطفا  میشود برای اینکه خدا حال بابای همکلاسی را خوب کند دعا کنید؟

بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است

دوست ندارم خرداد را...
این ماه زجر کشیده ی
زجر ده را !


*هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است
بهـار اگر تو نبــــاشی شبیه پــاییز است

شب های امتحان

مهمان های ناخوانده ای که درست شب امتحان دلشان برایم تنگ می شود و هوس شام و چای هم میکنند را به رسم ادب و مهمان نوازی نمی شود کاری کرد؛
اما وبلاگ عزیز و دوست داشتنی را که می شود... :) 

بوی خوش کتاب :)

مگر می شود اردیبهشت بیاید و از کتاب خریدن و خواندن راه گریزی باشد؟
اصلا آدم مگر از لذت‌هایش فرار می‌کند؟
 میماند مسافت طولانی و گرما و شلوغی نمایشگاه و قیمت شگفت انگیز کتابها؛
که همه این‌ها به آن پرسه زدن میان کتاب‌ها، دست کشیدن رو صفحات دست نخورده، بو کردن صفحات سفید و ولو شدن آخر سر روی چمن‌ها و درآوردن یکی یکی کتاب‌ها و ذوق کردن از خریدنشان می‌ارزد.

کتاب های امسال، پنجشنبه، دوازدهــــــــم ِاردیبهـــشت ِنود و دو

کاش پروانه شوم

فاطمه چیز دیگری میگوید، به نظرش ما دخترها باید غرور داشته باشیم. باید محکم باشیم. نباید خودمان را خرد کنیم. نباید عشق مان را فریاد بزنیم. باید پنهانش کنیم توی دلمان، جوری که له نشود شخصیتمان...
اما من نظرم فرق دارد.
 من حسادت می کنم به "پروانه" برای اینکه مثل ماها عشقش را قورت نداد. توی چشم های امیر نگاه کرد و مثل ماها ذوب نشد و گفت عاشق است. گفت "امیر" را میخواهد. مثل ما شک نکرد، دست هایش نلرزید، سردش نشد، معده اش نسوخت. حرفش را زد...
من اصلن آفریده شده ام که حسادت کنم! تو فکر کن اینبار به پروانه. بخاطر دل و جرئتی که دارد، چون من اگر بودم حتی نمیتوانستم نگاه کنم توی چشم های نافذ امیرم. چه برسد به اینکه....
کاش من کمی پروانه بودم. آن قدر که جرئت میکردم اشک بریزم و توی چشم های مشکی امیرم خیره شوم بگویم چقدر دوستش دارم. بگویم ما را چه به خوشبختی؟
! "تو" را می خواهم. بگویم دیگر تحمل ندارم، نمی توانم... کاش...
اما من پروانه نیستم. من فقط بلدم بترسم و اشک هایم را پنهان کنم و با دست های یخ زده دلم را فشار بدهم و ساکم را ببندم و بروم... نه من بگویم دوستش دارم و نه او بگوید می داند. نه سرنوشتمان تغییر کند.
من پروانه نیستم، اما فاطمه می گوید دختر نباید... 

یه روز موهامو همین قد بلند و نارنجی می کنم

 


ینی من رسما عاشق موهای این جناب مریدا شدم!!!!


سکانسی از آینده، خیالبافی

رویا های من همیشه ثابت نیستند، یعنی مثلا یک روز که حالم خوب باشد تصویری از آینده ی خودم دارم که فردایش اگر حالم خراب شود از فکر آن تصور قبلی هم حالم بهم می خورد!
در حال حاضر، در رویای دوست داشتنی ام، من مادر یک خانواده چهار نفره ام. همسر رویاها در بهترین حالت اسمش باید امیر باشد، یک آهنگ خیلی قشنگی در تلفظ این اسم هست که دوستش دارم. همسر یک کتابخوان حرفه ای است، آن قدر که
 از هر کتاب دو جلد داشته باشیم که مال دوران مجردی مان باشد. همسر صدای خوبی هم نداشت، نداشت. اما گاهی باید با همان صدای کلفت مردانه از خوشی آوازکی بخواند. او یک سروگردن از من بلندتر است و چهارشانه و قوی. با چشم های قهوه ای درشت و شانه های محکم و انگشتان کشیده. امیر مهربان است، مرا دوست دارد و درکم می کند. برخلاف من تنبل نیست و عاشق مسافرت است. راستی امیر باید یک شغلی داشته باشد که بعضی شبها خانه نیاید و من پتویم را ببرم توی اتاق بچه ها و کنار آنها تا خود صبح ریز ریز حرف بزنیم و بخندیم.
ما دو دختر هم داریم
! دخترانی که در این قسمت از رویا دو و نیم ساله و هفت ماهه اند. دختر بزرگم اسمش "نورا" ست. قیافه اش به بابایش رفته . موهای صاف خرمایی و پوست سبزه و چشمان درشت! بچه ی آرام و ساکتی است و داریم یادش می دهیم خواهرش را دوست داشته باشد. نورا نقاشی می کشد و عاشق آواز خواندن است و من دائم مجبورم در حین کار خانه برایش شعرهای من درآوردی بخوانم. نورای من لاغر است و همیشه ی خدا باید غصه ی غذا نخوردنش را بخورم و دلگرمی های امیر هم هیچ تاثیری نداشته باشد.
دختر کوچک ترم ممکن است اسمش "صهبا" باشد. نرم و سفید و تپل، با چشم های درخشان سیاه دکمه ای
! همه بگویند شبیه بچگی های خودت است اما من شباهتش با خودم را درک نکنم! ما روزها زندگی شادی داریم؛ دخترها لباس های رنگی رنگی می پوشند و لاک های رنگی می زنند و گل ِ سرهای زیبا. ما چون توی شهر خودمان زندگی نمی کنیم و از فامیل دوریم باید خودمان با خودمان سرگرم شویم و چند ماهی یکبار وسایلمان را جمع میکنیم برویم شهرستان یا آنها بیایند خانه ی ما و مهمانداری کنیم. برای همین  داستان می بافیم و شعر می خوانیم و بازی های جدید اختراع می کنیم. اگر هوا خوب باشد صهبا را توی کالسکه می گذاریم و می رویم پارک و بستنی قیفی بزرگ شکلاتی می خوریم. 
تا شب که بابا امیر بیاید بی خوابی دخترها شروع شود. نورا را امیر ببرد توی اتاقش و قصه بافی کند تا بخواند  و خودش از خستگی زودتر خوابش ببرد و من توی پذیرایی صهبا را روی پاهایم تکان تکان بدهم و کتاب بخوانم یا با کاموای سرمه ای برای امیر ژاکت ببافم. و به روزهایی فکر کنم که صهبا بزرگتر شود و خانه نشینی موقت من هم تمام شود و دوباره سرکار هم بروم.
این، تمام رویای من است... 
:) 

حالم خوب می شود وقتی...

وقتی راننده تاکسی پول خورد ندارد و می زند کنار و در صندوق عقب را باز می کند و کیفش را بیرون می آورد و دنبال پول خرد می گردد، آن وقت من می گویم لازم نیست؛ همون پونصد تومنی که دارید رو بدید و او جواب می دهد: نه نمیشه پول هست آخه.
و دو تا صد تومنی پیدا می کند و می دهد به من.
حالم خوب می شود از اینکه آدم ها به حقوق هم احترام می گذارند.

شاید که مادری کمکی خواسته باشد

نذر کرده ام

 این روزها؛

 گذرم به تمام کوچه های "تنگ" شهر بیفتد...


منبع:نیلوفرانه

کیست که نداند یکی از لذت‌های قطعی من در زندگی کتاب خریدن است؟ 
 
اما متاسفانه همیشه یک مانع بزرگ سر راهم قرار دارد: "بی پولی". این روزهایی که کمتر از یک ماه به برگزاری نمایشگاه کتاب باقی مانده این نقطه ضعف با تیزی بیشتری توی چشمم فرو می رود. چون طبق معمول باید با شدت بیشتری به ذخیره سازی پول های اندکی که بابا خودش میدهد یا من از توی جیبش برمیدارم بپردازم و چیزی نخرم، حتی کتاب. برای همین خماری می کشم شدید! لااقل پارسال اندک دوستان کتابخوان به دادم می رسیدند و به من کتاب می رساندند اما حالا... 
حالا تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که از قفسه های کتاب خانه ام آویران شوم و با نوک انگشت اشاره دَ
-بی-سی-چل کنم و کتاب های دوست داشتنی اما تکراریِ صد بار خوانده ام را دوباره بخوانم.
پریشب، قرعه به "داستان سیستان" رضا امیر خوانی افتاد
.
پارسال آخرهای بهار، با اینکه کم از یک ماه از نمایشگاه گذشته بود، رفته بودیم مشهد. سر صلاه ظهر خانواده را کشیدم کتاب فروشی کوچک و سحرآمیزی که تازه کشفش کرده بودم و با همان اندک پول های باقی مانده ته جیبم  «جیب بابا» داستان سیستان و چار-پنج تا کتاب دیگر خریدم
.
یکی از وسایل همیشه همراه من، چراغ قوه ی شارژی آبی گنده ای است که شبها وقتی همه خوابند با من کتاب می خواند. آن شب ها هم من و چراغ قوه ام دو تایی بیدار می نشستیم و داستان سیستان و نفحات نفت می خواندیم
. 
تا اینکه دیشب دوباره داستان سیستان را با کمک چراغ قوه ام -که آخرهای کار جانش دیگر درآمده بود- تمام کردم. خیلی خندیدم، فکر کردم،تعجب کردم،عصبانی شدم و گریه کرددم؛ سه-چار بار حتی
. 
می خواستم بگویم من که فعلا بدن دردم بخاطر عدم مصرف کتاب را با دوباره خوانی کتابهای قبلی درمان می کنم اما اگر کسی وسع
! و وقتش را دارد از خواندن "داستان سیستان" یادداشت های رضا امیرخانی از ده روز با ره بر دریغ نگذرد.

از این روزها

صبح های سرد،

سوار موتور

ظهر های گرم،

پیاده

و منِ بی حوصله...