یه بارون طولانی
حس ِخوب ِ اولین بارون پاییزی :)
حس ِخوب ِ اولین بارون پاییزی :)
زودتر از آنكه فكرش را
ميكرديم پوچي سايه انداخت روي زندگيمان
.و رسيدن به نهايت سياهي مطلق براي ما پيش از موعد بود.
اما با همه اينها خدا را شكر كه
فهميديم دراين ميان اشكال از كجاست.
اگر ديروز بودنمان بهانه اي بود براي قد كشيدن و رد شدن و ماندن
ردپاي روزهاي رفته زندگي بر صفحه اي وبلاگي؛
امروز نبودنمان بهانه اي ست براي پيدا كردن گمشده هايمان،
پيداكردن رد پاهايي كه لابه لاي روزمرگي گم شد و از همه مهمتر پيدا كردن خودمان!
بايد برويم و تكليف بعضي چيزها را با
خودمان مشخص كنيم.
قصه ما به سررسيد ولي كلاغه راه را گم كرد وبه خانه اش نرسيد.
*متنی که فاطمه سادات در وبلاگ همه حرفای دلم برای خداحافظی وبلاگی مان نوشته، دوستی که وبلاگ نویسی را با هم آغاز کردیم، ادامه دادیم، تمام میکنیم و شاید روزی دوباره شروع کنیم :)
اگر شیر بیاید تعطیـــــــل، اگر خط باشد باز هم می نویسم.
دوست ندارم شیر بیاید؛
سکه را می اندازم
جرئت ندارم نگاه کنم...!
از وبلاگ ستاره سهیل
همیشه یک گروهی با دلایل منطقی با سهمیه کنکور مخالفت می کنند و عده ی دیگری که اتفاقا دلایل آنها هم منطقی است از این سهمیه ها دفاع می کنند و البته که هیچ دسته ای نمی تواند دسته مقابل را قانع سازد!
امروز، سر جلسه امتحان نهایی زبان فارسی تخصصی، یکی از همکلاسی ها با چشم های قرمز و ابروهای درهم آمد. آمد و از اول تا آخر امتحان گریه کرد و اشک ریخت و هق هق کرد. آنقدر که آب قند و دلداری های ریئس حوزه و رفت و آمد مراقبان جز اینکه حواس ما را به کل از امتحان پرت کند هیچ نتیجه ی موثری برای آن همکلاسی نداشت.
همکلاسی میان هق هق هایش گفت که حال "بابا"ی جانباز شیمیایی اش "خیلی بد" است.همه مان جا خوردیم، ذهن ها رفت طرف رابطه ی عاشقانه خاص خودمان با باباها، رابطه ای که میان همه دخترها و بابا هایشان مشترک است. آن قدر که حتی یک سرما خوردگی ساده ی بابا می تواند دو هفته حالمان را بگیرد و دمغمان کند،
حالا همکلاسی -که اغلب مثال مشترک همه ی مخالفان سهمیه بود- حال بابایش "خیلی بد" بود و روی نیمکت ته کلاس نشسته بود و سرش را خم کرده بود و اشک هایش روی برگه های سوالات زبان فارسی می چکید.
انگار این بار نوبت من و همه مخالفان و همه موافقان سهمیه بود که در سکوت سرهای مان را روی برگه هایمان خم کنیم و خفه شویم...
اشک های همکلاسی بخاطر "حال بابا"یش انگار، از همه دلایل مسخره مثلا منطقی ما منطقی تر بود.
لطفا میشود برای اینکه خدا حال بابای همکلاسی را خوب کند دعا کنید؟
مگر می شود اردیبهشت بیاید و از کتاب خریدن و خواندن راه گریزی باشد؟
اصلا آدم مگر از لذتهایش فرار میکند؟
میماند مسافت طولانی و گرما و شلوغی نمایشگاه و قیمت شگفت انگیز کتابها؛
که همه اینها به آن پرسه زدن میان
کتابها، دست کشیدن رو صفحات دست نخورده، بو کردن صفحات سفید و ولو شدن آخر سر روی
چمنها و درآوردن یکی یکی کتابها و ذوق کردن از خریدنشان میارزد.

کتاب های امسال، پنجشنبه، دوازدهــــــــم ِاردیبهـــشت ِنود و دو

ینی من رسما عاشق موهای این جناب مریدا شدم!!!!
این روزها؛
گذرم به تمام کوچه های "تنگ" شهر بیفتد...
منبع:نیلوفرانه
کیست که نداند یکی از لذتهای
قطعی من در زندگی کتاب خریدن است؟
اما متاسفانه همیشه یک مانع بزرگ سر راهم قرار دارد:
"بی پولی". این روزهایی که کمتر از یک ماه به برگزاری نمایشگاه کتاب
باقی مانده این نقطه ضعف با تیزی بیشتری توی چشمم فرو می رود. چون طبق معمول باید
با شدت بیشتری به ذخیره سازی پول های اندکی که بابا خودش میدهد یا من از توی جیبش
برمیدارم بپردازم و چیزی نخرم، حتی کتاب. برای همین خماری می کشم شدید! لااقل پارسال اندک دوستان کتابخوان به دادم می رسیدند و به من کتاب می
رساندند اما حالا...
حالا تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که از قفسه های کتاب خانه ام
آویران شوم و با نوک انگشت اشاره دَ-بی-سی-چل کنم و کتاب های دوست
داشتنی اما تکراریِ صد بار خوانده ام را دوباره بخوانم.
پریشب، قرعه به "داستان سیستان" رضا امیر خوانی افتاد.
پارسال آخرهای بهار، با اینکه کم از یک ماه از نمایشگاه گذشته بود، رفته
بودیم مشهد. سر صلاه ظهر خانواده را کشیدم کتاب فروشی کوچک و سحرآمیزی که تازه
کشفش کرده بودم و با همان اندک پول های باقی مانده ته جیبم «جیب بابا»
داستان سیستان و چار-پنج تا کتاب دیگر خریدم.
یکی از وسایل همیشه همراه من، چراغ قوه ی شارژی آبی گنده ای است که شبها وقتی
همه خوابند با من کتاب می خواند. آن شب ها هم من و چراغ قوه ام دو تایی بیدار می
نشستیم و داستان سیستان و نفحات نفت می خواندیم.
تا اینکه دیشب دوباره داستان سیستان را با کمک چراغ قوه ام -که آخرهای کار
جانش دیگر درآمده بود- تمام کردم. خیلی خندیدم، فکر کردم،تعجب کردم،عصبانی شدم و
گریه کرددم؛ سه-چار بار حتی.
می خواستم بگویم من که فعلا بدن دردم بخاطر عدم مصرف کتاب را با دوباره خوانی
کتابهای قبلی درمان می کنم اما اگر کسی وسع! و وقتش را دارد از خواندن "داستان سیستان" یادداشت های رضا
امیرخانی از ده روز با ره بر دریغ نگذرد.
سوار موتور
ظهر های گرم،
پیاده
و منِ بی حوصله...