آغـــــــــوشتـــــــــ

دلــــــــــم عجیبــــــــــــــــ آرامش "آغوشتـــــــــــــــ " را میخواهــــــــــد
کمی در "آغـــوشــــــــــــــــم " بگیـــــــــــر قول میدهـــــــــم آرام شوم
دلم ارامش می خواهد
گاهی دلم می خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد ...
سفید باشد...
یا حداقل آبی...
گوش هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم...
دلم یک حس سرد می خواهد...
مثل وقتی که سرت را زیر آب می کنی
و همه چیز در کندی زمان و آبی مکان پیش می رود...
آرام آرام...
دلم آرامش می خواهد...
خسته شدم از روزگار
خسته شدم از شب و روز
از سرنوشت بي بهار
خسته شدم از همه چيز
خسته شدم از همه کس
خسته شدم از آسمون
خسته شدم از اين قفس
خسته شدم از آدما
از آدماي بي وفا
خسته از اين همه فريب
خسته از اين همه ريا
دل بی کس....!

امشب دل تنهای من آماده ی شکستنه
واسه شنیدن صدات این در و اون در میزنهامشب دلم گرفته و باز از تنهایی از سرنوشت
از امشبی که آسمون بازم منو تنها نوشت
مثل یه جام یخ زده دلم میخواد جاری بشم
دلم میخواد کنار تو باشم و تکراری بشم
دلم میخواد سر بکشم جام غرور غمهاتو
میدونم که غم میمیره وقتی که دارم نگاتو
امشب دل تنهای من آماده ی شکستنه
واسه شنیدن صدات این در و اون در میزنه
امشب دلم گرفته و باز از تنهایی از سرنوشت
از امشبی که آسمون بازم منو تنها نوشت
مثل یه جام یخ زده دلم میخواد جاری بشم
دلم میخواد کنار تو باشم و تکراری بشم
دلم میخواد سر بکشم جام غرور غمهاتو
میدونم که غم میمیره وقتی که دارم نگاتو
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشائیست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم
نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند
تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا ماند
ازآن چه بودم و هستم
تولدت مبارک عشقم
بیاد که چند سال بعد بشه همه ی زندگی من.من و قلب عاشقم امروز جشنی گرفتیم به وسعت تموم تنهائیامو دلتنگیهام،...... تولدت مبارک بهونه قشنگ من!ارزودارم تااخرین تولدت کنارت باشم

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما..
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب ميترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران،صبر چه مي داند چيست؟

دلم گرفته از این مردم
دلم گرفته از این مردم که آموخته اند که تو را دوست بدارند؛ آموخته اند دل تنگت شوند حتی آموخته اند گاه وبیگاه به یادت باشند...
ولی چرا چون تویی ؟ ؟ ؟ نه چون آنهایند و تو هیچ نیستی مگر آنها را مددی ...
دلم گرفته از این مردم که غرق در خود خواهی خویش چه ریا کارانه تو را دوست می دارند...
دلم گرفته از این مردم که غافلند از محبت های پوچی که به نام تو عرضه می کنند که سودی جز برای خودشان نخواهد داشت...
دلم گرفته از این مردم که مدام ادعای عشق به تو را به زبان می آورند و چه راحت جایگزینی برای تو می نشانند...
دلم گرفته از این مردم که تو را به راحتی ناباورانه ای به فراموشی می سپارند چرا؟ چون بودنت دیگر دردی از آنها دوا نخواهد کرد...
و دلم گرفته از خودم که هنوز دل از محبت خود خواهانه ی آن ها رخت بر نبسته ام...

سفرت سلامت اما
به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

