گنجشکــ پَر
احساســ پَرپَر!
ولی باز کابوس آنها را درید!
پاره پاره شدند!
پینه دوز شدمــ!!!
+با همین انگشتان زخمی
پارچه بافی خواهم آموختـ
آنوقت استـ
که خوابهای تو را
نقره ای خواهمـ بافتـ !!!
نه دل باریدن دارند نه هوای رفتن!
+ کاش آسمان هم ابری شود
آنوقت دلم به این خوش استـــ ،
تنها آسمان من ابری نیستــــ !!!
قبــــــــول که خرابـــــــه شدمـ
... اَمــّـــا
لطفا پای دیوار دلـم آشغال نریزید!!!
امان ازین مرده سوزانی!!!
و یک جمعیت سکوت!
چشم ها عربده می کشند
و نگهبانان
حکومت نظامی را
در خاکریز های متروک
جار می زنند
در دمای انجماد حیات
آسمان پاره پاره
که آسیابان
سنگ را
آسیاب می کند
و کودک
تنهایی را
در قلک خود پس انداز
راوی جولانگاه ثانیه ها
فرمان می دهد:
شلیک!!!
به دو مقصد می رسید
اما هربار
هر دو راه
به غصه ختم می شود
استخاره برای یک راه !
و ترس
مدتهاست که پاهایم
راه را می شناسند
به دنبال رد پاهایی کهنه
تنها با
-انعکاس صدای سکوت
-احساسی که مورد هجوم ملخها قرار گرفت
-...و دلی متروک
شاید حکمت این دوراهی را دریابم !
می ترسم
نکند اینبار
سر راه
روی جسد سوخته ی یک گل یاس
با خط درشت
نوشته شود
بمبست !!!
دار آويز شدن خاطراتيست
كه عذاب زنده به گور شدن را
به كابوس بيداري هايم
هديه داده است
آنگاه كه خط را
در نهايت اسارت
به پايان رساندم
نگاه بغض آلودي
در اين اسارت خانه ي بدبيني
مرا بسوي خود كشاند
سزاي قاب عكس نبود
كه غبار آلود
چون قاصدكي بي پر و بال
كنج اتاق
افتاده باشد
آرزو هاي فانتزي كودكي ام
بمباران كينه ها را
سپر شد
تا به فصل رهايي...
... و چه مظلومانه پرپر شدند ...
انعکاس می کند
آواز ترس
و حرفش را
چندین بار
به گوشم
می شنواند
* * *
...او هر بار
تولد اضطراب را
در دامنه ی کوه
جشن می گیرد !!!
آرزو را در کوره انداختن
و مثل یک مترسک
شاهد ذوب آنها شد
با لبخندی تلخ
که می ترساند
امید نوشگفته را
...اما حیف
کلاغ ها پرواز می کنند
...و هیچگاه
مترسک ها را جدی نمی گیرند!!!

رگهایم منجمد شده است!!!
مردم برای گرم شدن
چوب می سوزانند
...اما من
برای گرم شدن
خونم را می سوزانم!!!
هیچکس نیست که با کاسه ی مهر
پذیرای چکیدن باشد
کاسه تهیست
چشم ها مجرم دالان اقاقی ها اند
بغض با حنجره ی بیوه ی درد
پیمان بسته ست
بمبست نگاه
سایه سر کوچه شدست
شب شده است
مه ز فضای اسف آلود شب
تر شده است !!!
زمین ز آسمان شکایت دارد!!!
زمین کماکان خشک است...

اینبار به بهانه ای دیگر
ولی من بار دیگر نگذاشتم!
*******
کابوس های تکراری
حتی کمین گاه کوچک تنهایی هایم را
پیدا کرده است!
نمی خواهم
نمی خواهم باز هم همدم تاریک لحظه هایم شود
می گریزم
با پای برهنه
تا نهایت
چه خواهد شد ؟!
پس آسمان کجاست؟
زمین را می نگرم
مثل همیشه خاکیست
مسیر اقیانوسها
به آتشکده ی زردشت منتهی می شود!
چه سرد است
رویا را فریاد می زنم
او در ماورای زندگی ام
کلبه ای کوچک را
اجاره کرده است
صیاد مهر
تا به دام انداختن مهری دیگر
آوای وحش را
می نوازد
باز هم
راهی هست
شکی نیست
اما حیف ...
رویا را با تاریکی نمی توان معامله کرد!!!
تو را چه شده؟
مگر مرده ای ؟
ـ هنوز نه
ساعت چند است ؟
- یک ربع مانده به مرگ!
پس بایست
و دنیا را با دید دیگر نظاره کن
زیباست
ولی دل نبند
چون اندکی بعد
خواهی مرد !!!
فی البداهه
دلنوشته ی یک...
چند ساعتی مانده به صبح .
در هیایوی دقایقی سرگشته و در حالی که تلاطم نکبت باری٬راه رودخانه ی
زلال آرامش را تا طغیان همه ی بی مهری ها٬سدی قرار داده و بزاق کینه
روز های برگریزان عاطفه ها سر منشا تمام جذر و مد هایی شده که در خلاء
انسانیت جاری شدند٬ تنها به یک چیز می اندیشی
خلاصی !!!
آری دیگر توان هیچ نیست
چندیست هنگام سرشماری ذهن جای چندین کمیت عاطفه و احساس خالیست
باید دنبال روزنه ای بود تا به شهری که در آن پرتو های انسانیت گلها را نوازش می کند ٬ قدم گذارد
غمگینم
سراسیمه به دنبال یک پر پرواز
نیازی به پر نیست!!!
همین نزدیکی ها شهریست
آدرسش را حتی گلهای دست کودکان گلفروش هم می دانند
تو چرا از غافله ی کوچ کشان عقب ماندی
غمت نباشد
در این غافله برای تو هم جایی هست
شرط ورودش تنها یک چیز است
آنکه فقط بگویی یا ضامن آهو
آنوقت همه در خدمت تو اند
گفتم و راهی شدم
بسم الله الرحمن الرحیم
اول راه بود
بیرون را می نگریستم
باران می بارید
و رعد و برق آن دور دست ها چیزهایی را به آتش می کشید
دلگیر شدم
با خود گفتم چه حیف که در این بارانی به این قشنگی ٬ رعد و برق همه چیز را می سوزاند!!!
باران آهسته تر شد
زمزمه هایی نامفهوم و مبهم به گوش می رسید
صدا از آن طرف کوه بود
خورشید هنوز طلوع نکرده!!!
مردم بیرون دارایی خود را به آتش می کشیدند
مگر دیوانه شدند؟؟
باز هم دلخور شدم
از جلو کاروان یکی صدا زد من رسیدم
خندیدم و گفتم هنوز چندی راه مانده
کم کم همه همین جمله را تکرار می کردند و اندکی بعد غافله ماند و من
طاقتم طاق شد
-خدایا من راه را نمی دانم
کمکم کن
از ته کاروان یکی پاسخ داد
چه می خواهی؟
نفس عمیقی کشیدم
غافله دوباره پر شده بود
ناگهان خودم را در جلو کاروان احساس کردم
بیرون را نگریستم
خورشید سرکوه رسیده بود
زمزمه ی مبهم آشکار تر می شد
آنجا را ببین!
آری رعد و برق تنها کینه ها را می سوزاند
مردمان فقط غصه هایشان را به آتش می کشیدند
اللهم بلغ مولانا الامام الهادی المهدی...
چقدر این زمزمه آشناست
چشمانم را باز کردم
خودم را رو به روی ایوان طلا دیدم
قربونت امام رضا
چطور به اینجا آمدم؟
دعای عهد در صحن حرم می بیچید
بوی عطر می آید
چه بوی خوبی !!
احساس سبکی
قطرات اشک را روی صورتم احساس کردم
و زیارت مخصوصه ی امام رضا به دستم بود
خدایا شکرت!!!
السلام علیک یا ضامن آهو

یک لحظه صبر کنید!!!
سرنوشت کودکی
با گذشت سالها
روی دیوار بلند احساس
رسم بی رنگ گل خاری کشید
لحظه ای بعد از آن
زندگی از گل پر داغ شقایق دزدید
فصل بی برگی ها
کینه ی غربت زاغ
در غروبی نکبت
قلب سالخورده ی مردی تنها
که در این محکمه ی بی عدلی
و در این ساعت چندین ساله
لحظه ای را گذراند
یا که شاید قفلی
به تقلای کلیدی مدفون
درگه سبز وصال را
تا طلوع همه ی عاطفه ها
مامن امن پرستو ها خواند !!! ...
...و من و تو
در این لحظه
و در این خلاء احساسات
لحظه ای لحظه ای را
با کدامین واحد
با کدامین قانون
با کدامین فرمول
با کدامین حاصل تفریق و جمع
نه انیشتین و نه فیثاغورث
نتوانست بگوید
لحظه چند روز؟
چند سال؟
یا که چندین صدم ثانیه است ؟؟؟
فی البداهه
سلام
من اومدم ولی بازم مختصر
اومدم از شما بپرسم یه لحظه چقدره؟
تو یه لحظه خیلی اتفاقات ممکنه بیفته
ولی حالا بستگی داره که این یه لحظه چقدر باشه
یه ثانیه؟یه ساعت؟یه روز؟یه سال؟یا یه عمر
شاید فکر کنید چه سوال مذخرفیه نه ؟
این مخ آدم به چه جاها که نمی ره
امیدوارم به این سوالم جواب بدین
نکته دیگه اینکه همونطور که گفتم من زیاد نمی تونم بیام
حداقل تا یک هفته ی دیگه یه کاری دارم
تو رو خدا ازم دلگیر نشین
همیشه به یادتونم
بازم می گم برام دعا کنید
الان من تو دقایق اول روز جمعم
تو رو خدا برا ظهور دعا کنید
اللهم عجل لولیک الفرج
و من
لحظه لحظه
محتاج تر به تنفس
برای ورود هوا
دعا می کنم
خوش به حال ماهی ها
در روزنه های یک برگ
باران را جستجو می کنم
و در انبوهی از نگاه
نگاه رفتگر را
تا برگهای زرد هنوز سر نزده ی پاییز را
در گلدان ارکیده
مدفون کند
شب شده است
پیرمرد بساط کفاشی را جمع می کند
کرکره ی مغازه ها پایین می شود
و شب بو ها
در نهایت بی رحمی
احساس را برای فروش حراج می کنند !!!
سلام دوستان!
ببخشید همون طور که گفتم نمی تونم زود زود بیام ولی بالاخره می یام
فراموشم نکنین
وقت بخیر!
وای وای وای
این روزا خیلی سرم شغوله
مشغول یه پژوهشم که هنوز هیچ کارشو نکردم
امروز دیگه از بس راه رفتم خسته شدم! ![]()
در عوض ظهر اومدم یه خوابی شدم که کیف کردم![]()
اصلا کارام پیش نمی ره![]()
می دونین هرچی دنیا پیشرفت می کنه زندگی ها یه جورایی سخت تر می شه
قدیما نه درسی بود و نه دقدقه ی درس
نه امکاناتی بود و نه دقدقه ی امکانات
هیچی نبود ![]()
آدما به دنیا می اومدن و روزا همین جوری می گذشت
گاو ، گوسفند ، مرغ مثل تلوزیونی که راز بقا گذاشته باشه
البته با پخش فوق زنده
.
.
.
ولی الان که فکر می کنم واقعا چه زندگی یکنواخت و بیهوده ای داشتن![]()
من عاشق هیجانم
مث هیجان پریدن از یه جای خیلی بلند
البته قبلش یه طناب محکم بهم بسته باشه
مث ویراژ تو جاده ها و بزرگراه ها
ولی حیف که حادثه خبر نمی کند!
خدا رو شکر می کنم
واقعا ما از نعمت هایی برخورداریم که خیلی ها نیستن
خدایا شکرت!!! ![]()
ولی حاضرم همه چیزم رو بدم فقط یه لحظه برم به دوران کودکی
عجب حالی می داد
یه عروسک داشتم اسمش زشتی بود
اینقدر زشت بود که چی بگم
سیاه پوست بود
موهاش رفته بود
خیلی دوسش داشتم
بی نهایت الاندازه
هیچ عروسکی رو مث اون دوست نداشتم
تا چند وقت پیش هم داشتمش
ولی دیگه نمی دونم چه اتفاقی براش افتاد
ههههههههههههههههههههههههههههههههههه
امشب خیلی پر حرفی کردم
راستی آوا هم خیلی دلش براتون تنگ شده
اونم مث من و خیلی از آدمای دیگه سرش شلوغه
ایشالله اونم بتونه و بیاد
خب دیگه حرفی ندارم
برام دعا کنید
معلوم نیست کی میام
چون زندگی و اتفاقاتشه دیگه
و مرگم که همیشه در کمینه
فعلا یا علی مدد
*باران جونم هرجا هستی انشالله خوب و خوشحال باشی ولی قول بده زود بیایی
خیلی دلم برات تنگ می شه
خوش به حالت مشهد رفتی و دلی تازه کردی
ما که توفیق نداریم!!!
اول از همه از همه تون معذرت می خوام
از همه تون ممنونم
اصلا فکرشم نمی کردم که همه تون به فکرم باشین
از نظرات و دلداری هاتون خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحال شدم
واقعا منو شرمنده کردین
از پست قبلیم خیلی پشیمونم
واقعا اونروز حال خوبی نداشتم
ولی قول می دم هیچوقت و هیچوقت وبلاگم رو حذف نکنم
به قول یکی از شما بیخیال دنیا !!!
خوب دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بگم
بازم از همتون ممنونم ![]()
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
من اکنون زنده ام
من زنده ام
و دیگر صدای سوختن قلبم را نمی شنوم
که از اطشی دیرینه
می سوخت
دیگر صدای گریه ی کودکی را
که در آینه های متلاقی
سیلی دستان نامردی را می خورد
نمی شنوم
دیگر صدای نی را
که ملودی غم هایم را
روی گلبرگ خشخاش می نوشت
نمی شنوم
دیگر صدای شیون بانوان سیاه پوش را
که برای مرگ رنگها
سر می دادند
نمی شنوم
دیگر صدای باد وحشی را که بی رحمانه
گلهای یاس را
لت و کوب می کرد
نمی شنوم
و دیگر صدای سقوط شهاب را
در امواج سرگردان سیال
نمی شنوم
من امروز
صدای جاری شدن خون را
در رگبرگ های خشکیده ی دیروز
می شنوم
...و صدای خنده کودک را
در اتاقکی پر از بازیچه
می شنوم
...و صدای طبله ی نوازندگان را
که حتی روی آسمان هم
نت موسیقی حیات را می نویسد
می شنوم
...و صدای پایکوبی زنان را
که روی ایوانک فیروزه ای رنگ
تولد رنگین کمان را
جشن می گیرند
می شنوم
...و صدای نسیم وصل را
که طبیبانه
روی زخم های یاس مرحم می گذارد را
می شنوم
...و صدای پای آهوان را
که به دنبال ستاره های دنباله دار
می دوند
می شنوم
***
... دیگر صدای آب را می شنوم
... و من اکنون زنده ام...
«فی البداهه»
عید فطر مبارک
اول از همه این عید سعید رو به همتون تبریک می گم
......................................................
افسرده ام !!!!!!!!
نمی دونم چرا دوستام دیگه به وبم نمیان
انگار منو فراموش کردن
اصلا فکر نمی کردم یه روز بشه که دیگه هیچکی نیاد
اگه اینطور پیش بره شاید این وبلاگ رو برا همیشه از بین ببرم
هرکی که به این وب میاد ازش می خوام منو دلداری بده
تنها دوستی که خیلی باوفاست و همیشه میاد زهرا جونه
خیلی ازت ممنونم زهرا جون
ولی یه دوستی که اصلا ازش توقع نداشتم چند وقته نیومده
خودش می دونه
خلاصه من تنها دلخوشی که داشتم این بود که بیام پای وب و دلنوشته ها و نوشته هامو برا دیگران بنویسم
ولی الان دیگرانی در کار نیستند
من وبلاگم رو خیلی دوست داشتم
الانم دوستش دارم ولی یه زمانی این گنجینه احساس پر رونق بود
دیگه حرفی ندارم
تا ببینم بالاخره چه تصمیمی می گیرم
![]()