یک سوی نگاهم به آسمانش است و یک سوی نگاهم به زمین، سر به زیر می اندازم، با شرمندگی و شکستگی قامت خم می کنم و تکبیر نماز را عاشقانه میخوانم ...
یکجا بیش از هفتاد رکعت نماز می خوانم، بی خستگی، با شادی...
دو رکعت نمازم بیش از هفتاد رکعت شده است، خدایا شکرت...
قصه ای با کرامت کریمه ی اهل بیت آغاز شد، با وساطت برادرش قوت گرفت و زیر سایه ی خودش، خودِ امام مهربانی ها...
ساعت دو و نیم بامداد است، همه خوابند، بیدار می شوم و با اشک چشمهایم غسل می کنم، به یاد غسل احرامم، برای طهارتم دعا می کنم، هر چه ذهنم یاری می کند نیت می کند، به همراهش غسل زیارت...
عین پنج سال پیش یکسره سپیدپوش می شوم...
دستهای مهربان مادر قرآن را بالای سرم می گیرد، لبخند بر لبم موج می زند و اشک در دلم سرشار، اشک شوق، اشکِ شرم، اشک...
بسم الله گویان راهی می شوم...
در طول مسیر، سرم به شیشه ماشین، قلبم ضربانی بی حساب، می روم تا زیباترین رویای زندگی ام را ببینم...
درست عین پنج سال پیش، عین لحظه ی سوار شدن بر اتوبوس و راهی مسجد شجره شدن...
نه اختیار زبانم هست و نه چشم، چشمها می بارد بی امان و زبان می چرخد به قدر، به حمد، به شکر...
میان تاری چشمها، در دل تاریکی سحرگاه، گنبد طلایش زمین و آسمان را منور می کند...
نفسم بسته می شود، دارم می روم که در محضر علی بن موسی الرضا، با عطای مهربانش، عهد همراهی و هم سفری ببندم؟!
می ایستم، در اوج شکستگی، در اوج لرزِ زانوها و اذن دخول می خوانم، اذن را می دهند به عنایت که بغضم راه باز می کند و سر بالا می کنم و باز نقش گنبد طلایش می نشیند میان چشمهایم..
مرور می شود خاطره ی تک تک پناهندگی هایم، خاطره زیارت ها و واگذاری ها...
با صورتی غرق اشک وارد می شوم، خُدّام با لبخند نگاهی به لباس هایم می کنند و با دعا برای خوشبختی و عاقبت بخیری ام راهی ام می کنند...
قدم به قدم بی قراری ام به قرار نزدیک تر می شود...
قدم به قدم وجودم غرق سپاس از خدای مهربان می شود و امام مهربانی ها...
در صفای حرم رضوی اش اذان پخش می شود و در دلم موج می گیرد که والصبح اذا تنفس...
نشسته بر سنگ فرشهای دارلحجه امان از دست می دهم، به سجده می روم و یک سره با لرز و اشکِ بی امان شکرش می گویم و طلب خیر می کنم...
زیباترین نماز صبحم را، در نزدیک ترین محل به مقبره ی امام رضای رئوفم می خوانم و راهی مقرِّ مقرر می شوم...
می رسم به درب سالن شیخ طوسی، همان جایی که زین پس برایم باب الجنه خواهد بود... قدم هایم می لرزد... خانواده را جلوی خودم راهی می کنم و با لرز و شکستگی فکر می کنم به دعوت ولی ام، آیا ممکن است باشد امام زمانم در این سالن...
زیر لب نجوا می کنم اللهم لبیک، لا شریک لک لبیک... آماده می شوم برای مَحرم و مُحرم شدنِ دل یار آسمانی ام...
چنددقیقه ای می گذرد، صدای سلامش قند در دلم آب می کند، سر بر می گردانم، قامتش چشمانم را پر می کند، می روم میاستم کنارش، آخرین حرفها را می زنیم و دعاهای لحظه عقد را مرور می کنیم، هردو می دانیم از این یکی شدن به"هو" رسیدن را می خواهیم، به چشمانِ سرخ و نمناکش می نگرم و تربت الحسین علیه السلام را در جیب کت اش می گذارم و راهی سفره عقدِ ساده ی پرنورمان می شویم.... بسم الله گویان بر سجاده ی متبرک طواف داده شده ام می نشینیم، برای عقد، عقد پیمان همراهی مان از کنون تا ابد... عهدی که زندگی مان را بگذارد برای راهِ ولی، عهدی که دست مان را در دست هم می گذارد تا دست خدا را لمس کنیم. عهدی که هزاران قول و قرار روحانی را بین مان حاکم می کند!
هنوز در بهت و حیرتم... من! دخترک بی قراری که دستش از همه چیز کوتاه بود و فقط پناهندگی به ضامن آهو را بلد بود... با هزاران ترس و مانع! اما با خدایی به عظمتی وصف نشدنی، با کرامت خاندانی توصیف نشدنی، حالا نشسته است پای سفره ی پر نور عقدِ همسری هدیه ی امام رضا. نشسته است در کنار مردی که اجابت امن یجیببش بود، که خاتمه ی اضطرارش بود، مردی که اجابت وعده داده شده ی زیر قبه ی ثار لله بود، مردی که انتخاب امامانش بود. مردی که قرار است بال هم شویم و شیرینی پرواز تا اوج و در اوج ماندن را در آسمان بندگی رب مان بچشیم، مردی که برکت نام دیگر اوست...
صدای اجابت در گوشم می پیچد، سپیدی جلوی چشمانم را پر کرده است، لحظه ای در سرم موقعیت چرخ می خورد... دقایقی بعد از نماز صبح... سپیدپوش... حرم امام مهربانی ها.. نور زمان و مکان دلم را آرام کرده است. صدای قبلتر هایم در گوش خودم می پیچد، صدایی که با التماس در مهم ترین شب سال، در شب قدر، از حضرت مادر مادری می خواست! که مادری کند و برای یکی از بهترین پسرهایش خواستگاری ام کند. صدای اجابتش در سرم چرخ می زند... زیر لب زمزمه می کنم هذا من فضل ربی... زمزمه می کنم انا انزلناه فی لیله القدر... و ما ادراک ما لیله القدر... لیله القدر خیر... خیر... خیر... الحمدالله رب العالمین به خاطر لیله القدر... به خاطر مادر... به خاطر انتخابش... به خاطر خیر... به خاطر دامادم، مرد پس از اینِ زندگی ام... تنزل الملائکه و روح... اینجا میان حرم امام رئوف چند صف از ملائک آمده اند؟! چند نفرشان آمده اند برای شاهد عهدمان؟! این همه نور و آرامش این سرا می گوید خیلی خبر است اینجا... همه ساکت شده اند، گویی نوبت من است... منتظرند... زیر لب بسم الله می گویم و رساتر در محضر امام رئوفم، با اجازه از حضرت صاحب الزمانم و پدر و مادرم لبیکِ عاشقی ام را می گویم... صلوات است که اولین برکت این عهد می شود.
و صدای عطای خدایم مجلس را پر می کند، که دارد با بغض از امام زمانش، کسب اجازه می کند برای قبول همسری ام.
می دانم، که وقتی می گویم پدر و مادر فراتر از پدر و مادر ظاهری مان را می گویم، می دانم که سایه ی پدری پیغمبر رحمت و امام اول است که ما را پای این سفره نشاند، می دانم انتخاب مادر بودیم برای هم.
هر دو می دانیم به یقین که اگر نگاه و توجه صاحب زمانمان، امام حی مان، حضرت پدرمان نبود در این راه نه او بود و نه من...
هنگامه ی خواندن خطبه است به زبان مردی از نسل بابامحمدم؛ لحظه ی اجابت دعاست، بزرگترین حاجت را مرور می کنیم... اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شیعته...
دیگر فقط صدای صلوات است که شنیده می شود و آرامشی که در قلبم موج می زند... آرامشی که در هیچ زمان و مکانی تجربه اش نکرده ام.
متوسل می شوم به نورهای زمین که بسیارند دختران عفیف و پسران باتقوای مجرد که بی قرار راه مشترک زندگی اند... دستشان را بگیرید...
و اما؛ آقاجانم، امام حی و حاضرم، شما سنگ تمام گذاشتید، والله که وقتی امری به شما واگذار می شود بهترین فرجام را برایش می سازید... زبانم قاصر است برای تشکر مولایم! برای مان دعا کنید خوب منتظرانی باشیم و راه را برای ظهورتان خوب بسازیم! پدر هم که نیاز به دعوت ندارد! صاحب زندگی مانید شما! همیشه قدم بر چشممان بگذارید و دستمان را رها نکنید....
پ.ن: دوستان عزیز، به خاطر دعاهای همیشگی تان ممنون؛ از خدا برای همه مجردهای تان همسران خوب و آرامش گر و برای همه متاهلین تان گرمای روزافزون خانواده های تان را می خواهم.
همچنان ملتمس دعای پر از خیر شما.