روز از نو

سلام

خیلی اتفاقی صفحه بلاگفا رو باز کردم، خیلی اتفاقی تر بعد از سالها تنها رمزی که به ذهنم میومد رو وارد کردم و خوشحال شدم که درست بود... مثل یه خونه قدیمی که گرد و خاک همه جاش رو گرفته، بعد از 6 سال به همه جاش سر زدم... نمیدونم از همسایه های قدیمی هنوز هم کسی به این خونه سر میزنه یا نه! اما خودم دلم زیر و رو شد، با خوندن گذشته ها، با خوندن خیلی از کامنت ها... تو دنیای اینستاگرام و توییتر و امثال اون نمیدونم هنوز هم بلاگفا مخاطبی داره یا نه؟! خوشحال میشم از دوستان قدیم و جدید اگر هنوز هم اینجا رو میخونید بهم خبر بدید که قلم از سر بگیریم...

امشبم در حرمت صبح می شود بانو....

آخرش هم حریف دلم نشدم؛ هر چه قدر صبر کرد با هم برویم دید نمی شود، خودش به تنهایی راه افتاد! مرا در این شهر جا گذاشت و راهی پابوسی تان شد بانو...

امشب هوای حرم تان دلم را بارانی کرده، چه قدر عطش دارم، عطش شناخت تان، چه قدر ناشناخته اید بانو!

نوشته ام را به تاریخ 92/5/26، می خوانم که در همان سال دیدم که دلم دروغ نمی گفت و بعدتر  (پست نقطه ثقل) 92/11/4 را می خوانم..

فقط شنیده بودم از مقام تان اما ندیده بودم، همان زمان که مرا خواندید، به پناهندگی، فرار کردم از شلوغی دنیا و تهران تا قم را به بیقراریِ اشک سپری کردم و به چشم دیدم با کریمان کارها دشوار نیست... همان روز، به کرامتی، با وساطت تان و به دستان برادرتان، مردی آسمانی وارد زندگی ام شد و حالا ماه هاست که طعم بهشت را چشیده ام...

اما دنیا دنیاست،دنیای تنگ و محدود! هم چنان دلم پناهندگی می خواهد، می خواهم از این همه حصار فرار کنم و به آغوش تان پناه بیاورم، می خواهم دلم را دخیلِ ضریح تان کنم تا بزرگش کنید، بزرگ تر از دنیا و رنج هایش!

دلتنگم، دلتنگ سحرگاه حرم تان.

حالا که نور نگاه تان را به عینه دیده ام، دگر بی تابم... اسم تان می آید بغض دلم در خودش می شکند و جگرم می سوزد... چه قدر منتظر بودم با ثمرِ کرامت تان بیاییم تشکر و پابوسی و نشد؛

حالا امشب، که جگرم از مسمویت تان می سوزد، که دلم از تصور محروم شدن دنیا از وجودتان در چنین شبی، داغ دارد، نیت می کنم، از طرف خودم و همسرِ بی نظیری که خدا به وساطت تان عطایم کرد، از دلِ شهری به همسایگی تان، زیارت تان کنم و زیارت نامه ای بخوانم دورادور، باشد که آوردن نام تان مرهمی باشد بر تمام خستگی های مان، که هم چنان بی حد و اندازه، محتاج نگاه وشفاعت تان هستیم...

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یابِنْتَ وَلِىِّ اللّه ِ

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا اُخْتَ وَلِىِّ اللّه

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا عَمَّةَ وَلِىِّ اللّه

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یابِنْتَ موُسَى بْن ِ جَعْفَر ...

 

... love is

عشق یعنی تمام وجودت بهانه اش را بگیرد، خیره شوی به عکسش در پس زمینه گوشی و اشکهایت از سر دلتنگی دانه دانه سر بخورد، اما از ندیدنش گلایه نکنی...

عشق یعنی درد داشته باشی و دلت فقط همدلی او را بخواهد اما خبرش نکنی تا حواسش پرت نشود...

عشق یعنی ده ها بار گوشی ات را برداری تا صدایش را بشنوی، ده ها بار صفحه هایک ات را باز کنی تا برایش عاشقانه هایت را بسرایی اما منصرف شوی و به خیره شدن به عکسش بسنده کنی...

چون می دانی وقتش محدود است و امتحاناتش در پیش!

عشق یعنی سکوت کنی تا بتواند متمرکز پیش رود و از پس اشکهایت پیامهای پرشور بفرستی تا انرژی بگیرد، حتی اگر ندیدنش تمام انرژی ات را برده باشد...

 

عشق بالاتر یعنی چشمت به عقربه های ساعت باشد تا به محض رسیدنشان به موعد شروع امتحان، دعا و صلوات های پیاپت را روانه اش کنی، نه فقط به خاطر دوست داشتنش که برای موفقیت جوانی مومن و محبوبِ خدا تا از پیشتازی مومنین لذت ببری، تا نمرات خوبی بگیرد و مجردها ببینند تاهل مانع درس نمی شود!

عشق بالاتر یعنی به خاطر نیتش از تحصیل انرژی اش دهی، که می دانی برای تجهیز یک نیروی انقلابیست به علم، بدانی در این فشار مالی و زمانی، دارد وقت و هزینه صرف می کند برای درس تا عالمانه زمینه ظهور امامش را فراهم کند تا تابع امر ولی فقیه اش باشد و عمل به توصیه تحصیل رهبرش به جوانان....

عشق بالاتر یعنی از خدای مددرسان، کمک بخواهی همسرت را در تمام امتحانات طول زندگی رستگار کند....

عشق بالاتر یعنی همه همراهی هایت را بگذاری به نیت لبخند خدای معطی اش، یعنی حب و رضای ربت را بگذاری راس همه عشق ورزی هایت به همسرت....

اولین دیدار

اولین باری بود که داماد می خواست عروسش را بدون حجاب ببیند، آن هم بعد از گذشت پنج روز از عقد! قرار بود سه و نیم منزل ما باشد و چهار وقت آتلیه داشتیم، اوج هیجان بود! دوربین ها را آماده کرده بودم که اولین واکنش داماد را ثبت و ضبط کنم، کلی برنامه ریزی کرده بودم که داماد  کجا بایستد، از کدام سمتِ اتاق وارد شوم، دوربین را بدهم خواهرم فیلم بگیرد یا دوربین را ثابت بگذارم گوشه اتاق وشخصِ فیلمبرداری نباشد تا واکنش واقعی ثبت شود، چه حرفی بزنم و ده ها برنامه ی دیگه، چون جز آن دسته از افرادم که با حجاب و بی حجابم به شدت متفاوته، کلی در ذهنم واکنش هایش را پیش بینی کرده بودم، یک سری هم با همسرم حرف زده بودیم و کاملا آماده ی آن لحظه بودیم...

 

قدم بر چشم هایم می گذاری

 امروز می خواهم اینجا را چراغانی کنم... ریسه های رنگی رنگی بزنم... اسپند دود کنم... همه ی محل و همسایه ها را خبر کنم... امروز میهمان دارم... مهمانی که دیگر شده است صاحب خانه ی دلم...امروز می خواهم همه برایش هلهله کنند... دسته گلی سفارش داده ام هم قامت خودش... می خواهم وقتی صدای قدم هایش نزدیک شد "یا ودودی" بخوانم و فوت کنم به دسته گلم و ثانیه ها را بشمارم... می خواهم عطر اسپند و صلوات ترکیب شود و فضا را برای خوش آمد گویی به هم نفسم آماده کند...

یک دنیا شور و هیجان بی قرارم کرده... از تصور چشم هایت پشت مانیتور شیشه ای، آن وقت که خانه ی مجازی مان را میخوانی سرمست می شوم...

خوش آمدی عزیزِ دل!

بسم رب الحسین علیه السلام

*به لطف خدا بهترین تصمیم زندگی ام را گرفته بودم: جواب مثبت داده بودم، ساعت دادن آزمایش ازدواجمان به وقت ناهار خورد، نشسته بودیم در رستوران، تلویزیونِ سالن، کربلا را نشان میداد... بغضم گرفت، حرفمان کشیده شد به حسینِ زهرا، صورتش سرشار شد از حسرت... از حب الحسین میگفت... از آرزویش که برود و از جهاد... از نابودی داعش... حرف میزد، مختصرا و من واژه به واژه عاشقترش میشدم، مفصلا!

کمی که بیشتر حرفمان ادامه یافت از آرزوی جهادش در عراق بیشتر میگفت، بغضم شکسته بود و اشک ها قطره به قطره جمع دونفره مان را همراهی میکرد... فهمیده بودم افق آرزوهایش را و میدیدم اجابت دعاهایم به زیر قبه را...

 

**دو ماهی بعد عقد، اولین زیارت شاه عبدالعظیم حسنی، هنگام ورود از ثواب زیارتش گفتم و نیت زیارت ارباب کردم، مکثی کرد و چیزی گفت که زانوانم را لرزاند... "خانومم، اجازه میدی اربعین برم کربلا؟؟"

تمام قدمهایم تا ضریح در لرز طی شد... همه امیدم بود که حداقل بعد ازدواج امکان پیاده روی برایم فراهم شود، و حالا او، قصد رفتن داشت به تنهایی... از زمان خواستگاری منتظر سفر مشترک کربلایمان بودم؛ در زیارت آن روز، به دور ضریح، اشکهایم رضایت قلبی خواستند و طلب دعوت نامه برایش تا زایرالحسین اش کنند... اما دلم آشوب بود...

 

***دهه اول محرم بود، مریض شده بود، تب شدید، سینه دردی طاقت فرسا، سرفه های پیاپی اش آتشم میزد، تمام روز در بستر بود و بی رمق. از خواب که بیدار شد، میان گر گرفتی تبش، گفت آماده شوم برای هیات و روضه... التماسش کردم بمانیم خانه و استراحت کند، سرما برای سینه اش خوب نبود، میگفت "بگذار برم هیات سینه بزنم، سینم خوب شه".

راهی سینه زنی ارباب شدیم، در راهِ برگشت سرحال بود و قبراق...

 

****طی اتفاقی که ختم به خیر شد، همسرم، هدیه ی خدای مهربانم، دوباره عطایم شد. بیماری یکباره ای، راهی بیمارستان و اتاق عملش کرد، که شکر خدا به خیر گذشت. برایم از لحظه های قبل عملش میگفت... از خوف و رجایش... ازین که اگر برنگردد... در میان همه خوف و هراسش، نور امیدی دلش را گرم میکرده؛ حب الحسین... از فرض دیدار ارباب میگفت و چشمانش از شوق برق میزد...

 

*****به خاطر همزمانی کلاس ها و امتحاناتش، هیچ کاروان حج و زیاره ای پیدا نکرد برای رفتن، تنها گزینه رفتن آزاد بود با چندنفرازدوستانش... دلم به این نحو رفتن راضی نمیشد... خطرات حضور داعش... اسارت... نمیتوانستم نه بگویم اما آری ام بادلی بی دل بود... میگفت "اگر فقط یک کلمه بگویی نروم نمیروم" اما دلم نه به رفتنش راضی میشد و نه به نرفتنش...با اکراه گفتم برود، در امان خدا اما عمقِ دلم... کارها مکرر انجام میشد و به بن بست میرسید... حدس زدم باید یک دله شوم و کارِ رفتنش گیرِ من شده...

صرف فرستادن همسر به کربلا، آن هم چند ماهی بعد از پیمان همسری، در شرایط فعلی عراق، غوغای امتحان است! پیکار هر لحظه ی نفس و ایمان است! حالا نحوه رفتن او مزید بر علت شده بود. یا نمی توانست برود و یا تنها گزینه رفتنش به این شکل بود!

زمان را بردم به قبلترها، به کنار شش گوشه، به دعاهای زیر قبه ای که از حسینِِ زهرا، عاشق حسین میخواستم، به طلب زندگی مکتبی، به همسرِ همراه در راهِ حسین... حالا وقت محک زدنم بود! حالا باید عزیزترینم را راهیِ راهِ پر خطرِ عراق فعلی می کردم! حالا باید برای دینم، برای تاثیرِ احیاگرِ پیاده روی اربعین بر جهان، برای شکوهِ پرعظمتِ شیعه، خطر را می پذیرفتم! حالا وقتش بود که با رضایت قلبی تام، یک نفر به جمع زوار حسین اضافه شود، و یا حداقل مانع رفتنش من نباشم...

 نازنین همسرم را سپردم به خود اربابم، همه حرفهایم را به ارباب بی کفنم زدم و یک دله شدم... برای زنده نگه داشتن یادش، راهش، برای خلوت نبودن زیارت اربعینش با وجود دشمنی چون داعش، برای عظمت شیعه، نَفَسم را، نه نیمه وجودم بلکه همه وجودم را در دل خطر انداختم و یک دله راضی شدم. بهتر بگویم اربابی که تا نخواهد کسی راهی نمیشود دلم را راضی کرد و بلافاصله کارها تا حدودی درست شد و اگر خدا بخواهد همسرم راهی دیار حسین!

خدای مهربان ترین، صاحب و مولای تک تک عاشقان حسین (علیه السلام)، حافظ و نگه دار تک تک شان خواهد بود!

"فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

سلام به همه خوانندگان عزیز؛

دل تنگم برای نوشتن در این خانه ی آرامگر، سرشارم از حرفهایی که کنار هم می شد پستهای خوبی شود، اما چشم هایم همراهی نمی کنند...

بعد از عقدِ پربرکتم، هر روز ده ها موضوع برای نوشتن دارم اما چشم هایم موقتا، توان تایپ زیاد و کار با مانیتور را ندارد.

عذر تقصیر به خاطر بودن های تک تک دوستان خوبم و نبودن های من.

اگر خدا بخواهد به محض گذر این دوران و بهبود شرایط چشمم، نوشتن را از سر می گیرم...

بهترین دعای داماد

شنیده بودم باید هوش و حواس را جمع کرد برای روشن کردن چشم به روشناییِ ماهِ ذی حجه؛

می گویند بگردید هلال ماهِ ذی حجه را پیدا کنید و ببینید و در لحظه ی دیدنش دعا اجابت می شود...

 

نشسته ایم در ماشین، اوایل ذی حجه است، هلال ماه را میبینم که سمت چپش است، شنیده هایم را می گویم، رو می کند به ماه و فقط اللهم استجب را از میان لب هایش می شنوم... و با این شنیدن دلم راهی دو ماه قبل میشود...

 

اولین ساعتِ بعد از بستن پیمانِ هم نفسی مان بود، خانواده ها متفرق شده بودند و این تازه خانواده، رخت عروس و دامادی بر تن، ایستاده بودیم بر رواق ورودی صحن انقلاب...

خاطراتِ سالها پناهندگی به امام مهربانی ها و طلب همسرِ همراه در ذهن ها مرور می شود؛ نگاه ها بین گنبد طلا و روی همسر جابه جا می شود... فکر می کنیم به قدم گذاشتن به صحن، به همقدمی، دلها بی قرار است... میگوید همین جوری که نمیشود وارد شد؛ تایید می کنم... فکر می کنیم چه می شود کرد؟!

خانمِ زائری از روبه روی مان رد می شود، جلوی دربِ ورودی صحن، کفش هایش را در می آورد، زیر بغلش می گذارد و وارد میشود... صورت داماد یکپارچه لبخند می شود، می گوید چه کار قشنگی! فاخلع نعلیک... و با نگاهش از نگاهم تایید می گیرد... سپیدی جوراب های سرعقدِ عروس و داماد، متبرک می شود به سنگ فرشهای مقدس ترین مکان... وارد صحن می شویم، با دلهایی سراسر شکسته و شرمنده و زیر دِین رفته...

می ایستیم رو به امام مهربانی ها، وقتِ دعاست و تشکر...

دست ها برای دعا بلند می شود، داماد می خواهد بلند دعا کند و عروس آمین بگوید... فکر می کردم برای خوشبختی و عاقبت بخیری مان دعا کند، برای نسل مان، برای ایمان مان حتی، برای سلامت دین مان شاید... برای به "او" ختم شدنِ همه ی باهم بودن های مان... فکر می کردم در چنین لحظه ای، در اولین ساعتِ هم قدمی، در اولین زیارت، قاعدتا برای خودمان دعا خواهد کرد... هنوز نشناخته بودم همسری را که هوای دیگری در سر دارد...

دست بلند کردیم و غرق اشک شنیدم: اللهم استجب حوائج امام زماننا، اللهم استجب حوائج امام زماننا، اللهم استجب حوائج امام زماننا... همه ی دعایش همین بود و بعد از همه ی این زیباترین دعا، غرقِ نورِ آن صحن و سرا، یک دله هم قدمِ راه شدیم...

 

حالا، به وقتِ زیر باران رفتن، به وقت اولین هم قدمی زیر بارانِ رحمتِ خدا و هر زمانی که وعده ی اجابت دعاست، می دانم بگویم دعا، زبانش به چه چیز می چرخد... می دانم همه ی اجابت ها، همه ی خوشبختی تک تک مردمان دنیا، در گروِ اجابتِ این دعاست... که اللهم استجب حوائج امام زماننا...

دل آرام در بهشت....

هنوز شیرینی اش زیر زبانم است، شیرینی قدم گذاشتن بر بهشت... همان ثانیه هایی که قدم هایم از فرشهای قرمز مسجدالنبی بلند شد و بر فرش سبز رنگ روضه النبی فرود آمد و من با ذره ذره ی وجودم تفاوت بهشت و غیربهشت را حس کردم... لحظه ی بی نظیری که قرار گرفتم بر زمین مقدسی که پبغمبرم گفته بود باغیست از باغهای بهشت... هنوز طعم بهشتی اش برایم زنده است...

 

حالا، دوباره تفاوت بهشت و غیربهشت را دارم می چشم؛ روزهایم سراسر بهشتی است! دنیا برایم بهشت شده... بهشتی هرچند متفاوت از آن باغ؛ اما از همان جنس، از جنسِ آسمان... بهشتی که دلم را وصل می کند به صاحب همان باغ، بابامحمدم ومکتب محمدی اش...

از وقتی قدم گذاشتم بر سنگ فرشهای حرمِ امام مهربانی ها و هم قدمِ مردِ مومن ام شدم زندگی در بهشت را فهمیدم...

دنیا بهشت شده، نه فقط به خاطر عشق، نه فقط به خاطر خوشی های بعد ازدواج، نه فقط به خاطر آرامشِ در کنارِ همسر، نه فقط به خاطر رهایی از سردرگمی، نه فقط به خاطر حسِ شیرینِ استقلال، نه فقط به خاطر هویت جدید، نه فقط به خاطر دوست داشتن و دوست داشته شدن؛

 

بلکه به خاطر ایمانِ نابی که از نزدیک در فردی ببینی و فهمِ معنای مومن بودن؛

به خاطر اقیانوسِ تقوایی که در وجود یک انسان ببینی؛

به خاطرِ امید، امید به جامعه و کشورت، که هنوز هستند امثال او که در اوج جوانی همه ی نگاه و عمل شان رو به آسمان است؛

به خاطر دیدن اثرات و برکاتِ ایمانِ پرمعرفت در کسی؛

به خاطرِ تماشای انسانی که عاشق است و تمام لحظه های همسری اش را به عاشقانه ترین وجهِ ممکن ثبت می کند، اما عشقی بالاتر اولویت همه جای زندگی اش است و همه عاشقانه هایش زیر سایه ی حب الهی معنا پیدا کند...

به خاطر فهمِ اَشَدُّ حُبّاً لِللّه بودن...

این روزها نفس میکشم در بهشت، قدم می زنم در بهشت، بالاترین خوشحالی ام این است که وجودِ چنین مردانِ آسمانی در زمین این زمانه عینیت دارد، بالاترین خوشحالی ام باور این بودن هاست، اینکه این بهشت از آن من شده، سرمستی بعدیست...

این بهشت نوشتنی است؛ خدا بخواهد، اینجا یا جایی دیگر، از بهشتی که به واسطه ی امام مهربانی ها واردش شدم خواهم نوشت؛ از تک تک لحظه هایی که کنار  همسرم، کلاسِ درس و آموختن است و چه شیرین آموختنی...

هرچند چنین نوشتنی مثال سطل سطل آب برداشتن از اقیانوس دشوار و ناقص است اما خدا مددرسان است...

 

پ.ن: علت دیر به روز شدن اینجا، درگیری درس و پایان نامه است و محدودیت چشمها برای کار مدام با مانیتور، به محض دفاع و ایجاد فرصت از سر می گیرم، محتاج دعای خوبانی چون شما هستم.

از دید یک برادر

شب نامزدی باجناق ها در تب و تاب دیدن باجناق رویاهای شان بودند و بنا بر قول هایی که به ما داده بودند قرار بود آن شب را به داماد تخفیف دهند و سربه سرش نگذارند! اما فقط تا حدی توانستند کنترل کنند و سکوت مطلق را بر خودشان جایز ندیدند!

هنگام خداحافظی سر به سر داماد می گذاشتند و حرف جشن پتو گرفتن و الباقی برنامه ها شد، همه می دانستند این حرفها شوخیست و می خندیدند، یک لحظه دیدم برادرِ بزرگترِ همسرم آمد دست برادرش را گرفت و به سمت خودش کشید و روبه شوهرخواهرهایم به شوخی گفت "داداشش اینجاستاااا"... با اینکه می دانست شوخی است و حرف خودش هم شوخی بود، اما انگار یک حسِ قلبیِ برادرانه غلبه کرده بود و چه قدر برایم زیبا و جدید بود دیدن این حس برادرانه! شاید چون اولین باری بود که شاهدش بودم، چون تا به حال حس برادرانه  دو برادر جوان را از نزدیک ندیده بودم، آن لحظه دلم شاد شد که همسرم برادر دارد، یک برادرِ بزرگترِ خوب؛ اما، اما  دلم راهیِ دیارِ دیگری شد...

راهیِ زمانی که کسی گوش فرا نداده بود به صدای قلبی که می گفت "داداشش اینجاست"...  راهیِ سرزمینی که برادری برادرِ غرق خونش را در آغوش گرفته بود... راهیِ لحظه ای که کمر برادری شکست... راهیِ دیار حسین شدم و حیرتم که لحظه ی جان دادنِ عباس چه گذشت بر برادرش... بعد از دیدن حسِ برادرانه ی دوبرادر از نزدیک، خراش دلم را چه کنم با یادِ فریادِ "یا اخی، ادرک اخاک"... 

بسم رب عاشقی

یک سوی نگاهم به آسمانش است و یک سوی نگاهم به زمین، سر به زیر می اندازم، با شرمندگی و شکستگی قامت خم می کنم و تکبیر نماز را عاشقانه میخوانم ...

یکجا بیش از هفتاد رکعت نماز می خوانم، بی خستگی، با شادی...

دو رکعت نمازم بیش از هفتاد رکعت شده است، خدایا شکرت...

 

 

قصه ای با کرامت کریمه ی اهل بیت آغاز شد، با وساطت برادرش قوت گرفت و زیر سایه ی خودش، خودِ امام مهربانی ها...

ساعت دو و نیم بامداد است، همه خوابند، بیدار می شوم و با اشک چشمهایم غسل می کنم، به یاد غسل احرامم، برای طهارتم دعا می کنم، هر چه ذهنم یاری می کند نیت می کند، به همراهش غسل زیارت...

عین پنج سال پیش یکسره سپیدپوش می شوم...

دستهای مهربان مادر قرآن را بالای سرم می گیرد، لبخند بر لبم موج می زند و اشک در دلم سرشار، اشک شوق، اشکِ شرم، اشک...

بسم الله گویان راهی می شوم...

در طول مسیر، سرم به شیشه ماشین، قلبم ضربانی بی حساب، می روم تا زیباترین رویای زندگی ام را ببینم...

درست عین پنج سال پیش، عین لحظه ی سوار شدن بر اتوبوس و راهی مسجد شجره شدن...

نه اختیار زبانم هست و نه چشم، چشمها می بارد بی امان و زبان می چرخد به قدر، به حمد، به شکر...

میان تاری چشمها، در دل تاریکی سحرگاه، گنبد طلایش زمین و آسمان را منور می کند...

نفسم بسته می شود، دارم می روم که در محضر علی بن موسی الرضا، با عطای مهربانش، عهد همراهی و هم سفری ببندم؟!

می ایستم، در اوج شکستگی، در اوج لرزِ زانوها و اذن دخول می خوانم، اذن را می دهند به عنایت که بغضم راه باز می کند و سر بالا می کنم و باز نقش گنبد طلایش می نشیند میان چشمهایم..

مرور می شود خاطره ی تک تک پناهندگی هایم، خاطره زیارت ها و واگذاری ها...

با صورتی غرق اشک وارد می شوم، خُدّام با لبخند نگاهی به لباس هایم می کنند و با دعا برای خوشبختی و عاقبت بخیری ام راهی ام می کنند...

قدم به قدم بی قراری ام به قرار نزدیک تر می شود...

قدم به قدم وجودم غرق سپاس از خدای مهربان می شود و امام مهربانی ها...

در صفای حرم رضوی اش اذان پخش می شود و در دلم موج می گیرد که والصبح اذا تنفس...

نشسته بر سنگ فرشهای دارلحجه امان از دست می دهم، به سجده می روم و یک سره با لرز و اشکِ بی امان شکرش می گویم و طلب خیر می کنم...

زیباترین نماز صبحم را، در نزدیک ترین محل به مقبره ی امام رضای رئوفم می خوانم و راهی مقرِّ مقرر می شوم...

می رسم به درب سالن شیخ طوسی، همان جایی که زین پس برایم باب الجنه خواهد بود... قدم هایم می لرزد... خانواده را جلوی خودم راهی می کنم و با لرز و شکستگی فکر می کنم به دعوت ولی ام، آیا ممکن است باشد امام زمانم در این سالن...

زیر لب نجوا می کنم اللهم لبیک، لا شریک لک لبیک... آماده می شوم برای مَحرم و مُحرم شدنِ دل یار آسمانی ام...

چنددقیقه ای می گذرد، صدای سلامش قند در دلم آب می کند، سر بر می گردانم، قامتش چشمانم را پر می کند، می روم میاستم کنارش، آخرین حرفها را می زنیم و دعاهای لحظه عقد را مرور می کنیم، هردو می دانیم از این یکی شدن  به"هو" رسیدن را می خواهیم، به چشمانِ سرخ و نمناکش می نگرم و تربت الحسین علیه السلام را در جیب کت اش می گذارم و راهی سفره عقدِ ساده ی پرنورمان می شویم.... بسم الله گویان بر سجاده ی متبرک طواف داده شده ام می نشینیم، برای عقد، عقد پیمان همراهی مان از کنون تا ابد... عهدی که زندگی مان را بگذارد برای راهِ ولی، عهدی که دست مان را در دست هم می گذارد تا دست خدا را لمس کنیم. عهدی که هزاران قول و قرار روحانی را بین مان حاکم می کند!

هنوز در بهت و حیرتم... من! دخترک بی قراری که دستش از همه چیز کوتاه بود و فقط پناهندگی به ضامن آهو را بلد بود... با هزاران ترس و مانع! اما با خدایی به عظمتی وصف نشدنی، با کرامت خاندانی توصیف نشدنی، حالا نشسته است پای سفره ی پر نور عقدِ همسری هدیه ی امام رضا. نشسته است در کنار مردی که اجابت امن یجیببش بود، که خاتمه ی اضطرارش بود، مردی که اجابت وعده داده شده ی زیر قبه ی ثار لله بود، مردی که انتخاب امامانش بود. مردی که قرار است بال هم شویم و شیرینی پرواز تا اوج و در اوج ماندن را در آسمان بندگی رب مان بچشیم، مردی که برکت نام دیگر اوست...

صدای اجابت در گوشم می پیچد، سپیدی جلوی چشمانم را پر کرده است، لحظه ای در سرم موقعیت چرخ می خورد... دقایقی بعد از نماز صبح... سپیدپوش... حرم امام مهربانی ها..  نور زمان و مکان دلم را آرام کرده است. صدای قبلتر هایم در گوش خودم می پیچد، صدایی که با التماس در مهم ترین شب سال، در شب قدر، از حضرت مادر مادری می خواست! که مادری کند و برای یکی از بهترین پسرهایش خواستگاری ام کند. صدای اجابتش در سرم چرخ می زند... زیر لب زمزمه می کنم هذا من فضل ربی... زمزمه می کنم انا انزلناه فی لیله القدر... و ما ادراک ما لیله القدر... لیله القدر خیر... خیر... خیر... الحمدالله رب العالمین به خاطر لیله القدر... به خاطر مادر... به خاطر انتخابش... به خاطر خیر... به خاطر دامادم، مرد پس از اینِ زندگی ام... تنزل الملائکه و روح... اینجا میان حرم امام رئوف چند صف از ملائک آمده اند؟! چند نفرشان آمده اند برای شاهد عهدمان؟! این همه نور و آرامش این سرا می گوید خیلی خبر است اینجا... همه ساکت شده اند، گویی نوبت من است... منتظرند... زیر لب بسم الله می گویم و رساتر در محضر امام رئوفم، با اجازه از حضرت صاحب الزمانم و پدر و مادرم لبیکِ عاشقی ام را می گویم... صلوات است که اولین برکت این عهد می شود.

 و صدای عطای خدایم مجلس را پر می کند، که دارد با بغض از امام زمانش، کسب اجازه می کند برای قبول همسری ام.

 می دانم، که وقتی می گویم پدر و مادر فراتر از پدر و مادر ظاهری مان را می گویم، می دانم که سایه ی پدری پیغمبر رحمت و امام اول است که ما را پای این سفره نشاند، می دانم انتخاب مادر بودیم برای هم.

 هر دو می دانیم به یقین که اگر نگاه و توجه صاحب زمانمان، امام حی مان، حضرت پدرمان نبود در این راه نه او بود و نه من...

هنگامه ی خواندن خطبه است به زبان مردی از نسل بابامحمدم؛ لحظه ی اجابت دعاست، بزرگترین حاجت را مرور می کنیم... اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شیعته...

دیگر فقط صدای صلوات است که شنیده می شود و آرامشی که در قلبم موج می زند... آرامشی که در هیچ زمان و مکانی تجربه اش نکرده ام.

متوسل می شوم به نورهای زمین که بسیارند دختران عفیف و پسران باتقوای مجرد که بی قرار راه مشترک زندگی اند... دستشان را بگیرید...

و اما؛ آقاجانم، امام حی و حاضرم، شما سنگ تمام گذاشتید، والله که وقتی امری به شما واگذار می شود بهترین فرجام را برایش می سازید... زبانم قاصر است برای تشکر مولایم! برای مان دعا کنید خوب منتظرانی باشیم و راه را برای ظهورتان خوب بسازیم! پدر هم که نیاز به دعوت ندارد! صاحب زندگی مانید شما! همیشه قدم بر چشممان بگذارید و دستمان را رها نکنید....

پ.ن: دوستان عزیز، به خاطر دعاهای همیشگی تان ممنون؛ از خدا برای همه مجردهای تان همسران خوب و آرامش گر و برای همه متاهلین تان گرمای روزافزون خانواده های تان را می خواهم.

همچنان ملتمس دعای پر از خیر شما.

بگم؟؟؟

قطار رسید به ایستگاه مقصدِ من، دروازه دولت، از درب قطار بیرون آمدم و به مقصد تغییر مسیر به اکباتان بین سیلِ جمعیت جاری شدم... همین که سرم پایین بود و با شتاب در حرکت بودم نگاهم ماند به نفر جلویی، با مانتو و شلواری که توجهم را جلب کرد، هیچ سنخیتی با خیابان نداشت و فقط مناسب مهمانی بود... آهی کشیدم و سرم را بالا آوردم... خواستم حواس خودم را پرت کنم از این همه بی حجابی، سرم را بالا آوردم اما بدتر شد! در طول مسیر هر مردی را که دیدم نگاهش می ماند به آن خانوم... نه یکی نه دو تا... یکی نشسته بود روی صندلی و در انتظار قطار بعدی، یکی ایستاده کنار درب قطار و منتظر حرکت، یکی تکیه داده به دیوار ایستگاه و یکی دیگر... اما همه نگاه های شان می ماند بر اندامِ خانومی که جلوی من قدم می زد... حالت تهوع گرفته بودم، اگر پشت سرش نبودم آن نگاه ها را نمی دیدم! واقعا حالم داشت به هم می خورد! سرعت گرفتم و از کنارش رد شدم و در دلم به خودم فحش می دادم که جرات ندارم چیزی بگویم... حالت تهوع گرفتم و رد شدم...

به سمت خروجی اکباتان که رفتم در شلوغی پله ها باز جلویم افتاد و باز نگاه ها... در دلم غوغا بود که چه کنم... باز ردش کردم و ایستادم منتظر قطار که دیدم او هم آمد و ایستاد، ظاهر مو و صورتش هم بدتر از لباسش بود... از آن تیپ هایی که ذره ای احتمال تاثیر نمی دهی... اصلا یک خانم بی حجاب معمولی نبود! از آن تیپ هایی بود که می ترسی از تذکر دادن بهشان! فکر کردم مترو شلوغ است، اگر چیزی بگویم بعید نیست داد و بیداد راه بیندازد، بعید نیست با نانجیب گری زنان را برانگیخته کند که حجاب من به تو چه ربطی دارد و ... اما دلم راضی به رد شدن نمی شد... تصمیم گرفتم، قلبم تند تند می زد، و دست هایم کمی لرزش.... اما در دلم چیزهایی گذشت با خدای فرمان دهنده به امر به معروف و نهی از منکر... رفتم ایستادم کنارش... سعی کردم هر چه محبت دارم بریزم در نگاه و کلام ام و شکر خدا  شد آنچه که باید می شد...

با لبخند گفتم: عزیزم، با تعجب نگاهم کرد که بله؟! با چاشنی چشمکی گفتم میشه یه چیزی بگم؟! گفت هوم؟! گفتم تو مسیر پایین تا اینجا اتفاقی پشت سرت بودم هر مردی از کنارش رد میشدی نگاه پاهات می کرد و با یه قیافه ی تو هم رفته که اون حالت تهوع رو در عضلات صورتم آورده بود ادامه دادم بَبببببببببد نگاه می کردن... خندید و گفت خودتو اذیت نکن، مردها همه شون همینن... گفتم آخه فکر می کنم به خاطر مدل و رنگ شلوارته و کمی راجع به لباسش توضیح دادم... گفت مردها رو هر کاری کنی نگاه می کنن! لبخند تلخی زدم و ادامه دادم ولی بین این همه خانم فقط به تو نگاه می کردن... مکثی کرد و خیلی دوستانه گفت "آخه یه سر از مسافرت اومدم و نرسیدم عوض کنم، راست میگی شاید"... خندید... خندیدم... و خدا هم شاید...

اگر می دیدیدش باورتان نمی شد یک دختر چادری بشود هم صحبت بشود با او، چه برسد به نهی از منکر! اما شد! و او پذیرفت!!

در واگن زنانه هم چنان نگاه ها به او بود (نگاه خانم ها حتی) اما فکر من به وضعیتی بود که شاید اگر خیلی وقت ها نمی ترسیدیم از نزدیک شدن بهشان، اگر نمی ترسیدیم از هوچی گری ها و نانجیب گری ها، اگر تپش تند قلب ها و لرزش دست هایمان را نادیده میگرفتیم و با محبت پیش می رفتیم و سکوت نمی کردیم، اگر خوب می گفتیم شاید آن وضعیت ها نبود...

و من فکر می کردم خدا مرا خواهد بخشید به خاطر یک عمر سکوت ها؟! به خاطر یک عمر ساده رد شدن ها؟!

طعم

همه ی خوشبختی های زندگی ام را می چینم پیش رویم، یک به یک شان را برمی دارم و طعم شیرین شان را تداعی می کنم، هر کدام یک طعمی داشتند، همه چیز درشان هست، دنیایی و معنوی، شخصی و خانوادگی و رفاقتی... تک تک شان برایم لذت بخش بوده و هست، اما؛ اما حکایت طعم این روزها فرق می کند! طعم اش با همه خوشبختی های زندگی ام فرق می کند، به گمانم جنسش را از آسمان به عاریت گرفته باشد، آخر شیرینی های زمینی این جنسی نیستند!


 طعم شیرین این روزها طعم امید است در دل شب، طعم تقلا برای حسن ظن به خدایم در دل سیاهی چاه، طعم فقیر بودن، ضعیف بودن! طعم استیصال، در زمانی که از در و دیوار برایت ببارد تا از خدا و راهش برگردی و تقلا کنی برای ماندن... طعم بریدن از سوای ربّ... طعم خواب و بیداری با التماس به ربّ... طعم شب هایی که وقتی نیمه هشیار و خواب آلود شدی بفهمی غیرارادی داری زیر لب می گویی ایاک نعبد و ایاک نستعین... وقتی فقط زمانی خوابت ببرد که بریده بریده یادآوری کرده باشی به دلت خدایت را... که ان الله بالغ امره، که اگر کارت مدام دارد سخت تر می شود برای این است که به امر بالغ شده ی ربّت برسی... طعم این روزها طعم چنگ زدن است به حبل الله، وقتی فشار امواجِ دنیا دارد غرقت می کند.


 طعم شیرین بی نظیری است وقتی کشیده شدن روحت را حس کنی و درد نگنجیدنش در قالب جسم را بچشی، طعم عجیب شیرینی است که وسط درد و تنهایی و رازهای سر به مهرِ جگر سوز، امید داشته باشی به تنها کسی که همه رازهایت را می داند و می تواند و همه عالم مسخر اوست!


 طعم این خوشبختی قابل قیاس نیست با هیچ کدام از خوشبختی های همه عمرم...طعم دل سپردن به خدایی که اسباب را فراهم می کند و با قرآنش پیش گوشت کلمه به کلمه نجوا می کند و تو آیه به آیه قوت می گیری... طعم امید و تقلا برای نگه داشتن یگانه ربّت طعم بی نظیری است وقتی مثل یک بیمار فلج افتاده باشی و هیچ کاری از دستت بر نیاید؛ اما بدانی خدایی هست که بصیر است به حال بندگانش و خدایی هست که قادر است به هر کاری، خدایی که صاحب اختیار عالم است...

که عشق آسان نمود اول

  هی نشانه می فرستی، به خواب، به رویا، به خودم، به دیگری! بعد من ذوق می کنم به نشانه هایت و قوت می گیرم برای دویدن... بعد که راهی می شوم ناگهان زیر پایم خالی می شود... بعد تر گودتر می کنی این چاله را... و من دست و پا شکسته، دل شکسته سر بالا می کنم، با گردن کج، زبانم بند می آید از فرطِ درد؛ سر بالا می کنم و با گردن کج فقط نگاهت می کنم، با همه ی درماندگی عاشقانه نگاهت می کنم و می فهمم تو همین را خواسته ای... تو همین را برایم خواسته ای... یک تکه از عشقت را...

لذت لحظه به لحظه در پنجاه قدمِ آخر

از آخرین باری که در سیاهی سینما لبخند صورتم را پوشانده بود خیلی می گذرد... راستش را بخواهید اصلا یادم نمی آید کی بود و کجا! اما این هفته مسحور شده بودم در پنجاه قدمِ آخرِ کیومرث پور احمد!  اصول یک قصه ی خوب به وضوح درش دیدنی بود! حین تماشا در دلم دست مریزاد می گفتم به پور احمدی که فضای درستی از جبهه را در یک قصه ی خوب، با بازی خوب بازیگرانش (به خصوص بابک حمیدیان) به تصویر کشاند! پوراحمد با این فیلم اش، برایم یادآوری کرد ماموریتم را، رسالتم را، و تمام کردن راهِ باقی مانده تا وجبی از پنجاه قدمِ آخرِ رسالت زندگی ام گم نشود! نمی دانم هدفش چه بود اما بیشترین توشه ای که من از فیلم گرفتم، چیزی که به دست هایم قوت میداد برای تشویق انتهایی فیلم، امید بود...


جشنواره که تمام شد اما چشم تان که به این فیلم بر پرده ی سینمای شهرتان افتاد فرصت را از دست ندهید!

راه شناخت

یک شوهر خواهر دارم  بسیار خنده رو! به جز روزهای خواستگاری که از شدت اضطراب و خجالت کلا صورتش کامل دیده نمیشد و انقدر سرش پایین بود که دو سوم بالای صورتش فقط پیدا بود و دریغ از یک لبخند، در باقی وقت ها از همان روزهای اول هر حرفی می زد با خنده بود! وقتی وارد خانه ی مان می شود با یک عالمه خنده وارد میشود و حتی با غش غش خنده سلام علیک می کند!! انقدری که اون اوایل ما فکر می کردیم یاد جوکی چیزی میفته!!! یعنی 80 درصد مواقع معمولی که حرف میزنه و یا به حرفی گوش میده یا داره میخنده یا لبخند میزنه! البته خنده اش اصلا خنده ی تمسخرآمیز و منفی نیست! و جالب اینکه وقتی در جمعمان هست، بیشتر از این که صدای حرفهایش را بشنویم صدای خنده اش را می شنویم! همیشه فکر می کردم چرا انقدر راحت و زیاد خنده روست؟!


یک ویژگی دیگرش کمک کردن هایش به اهل خانه است! در منزل خودشان خیلی ی ی به خواهرم کمک می کند و خیلی از کارهای خانه را انجام می دهد. خانه ما هم هر وقت می آیند و ما خواهرها در اتاق مشغول حرف میشویم وقتی به آشپزخانه می رویم می بینیم رفته کمک مادرم، از هر نوع کار آشپزخانه که فکر کنید دارد به مادرم کمک می کند...


چندی پیش برای اولین بار با خانواده ی شوهرخواهر سفری چند روزه رفته بودیم. پدر و مادرش همه جا و در هر موقعیت می خندیدند!!!! بارها دیدیم حتی وقتی مادرش اشتباهی می کرد، حتی اشتباهات بزرگ خود مادرش و مهم تر از او پدرش بدون اخم و ناراحتی هم چنان می خندند و حتی سرزنش های شان با چاشنی لبخند و خنده بود!! در سفر سختی های زیادی پیش می آمد اما آن دو همچنان می خندیدند...


یک بار همه خسته بودند و هر کس یک طرف استراحت می کرد، ما هم خوشحال برای خودمان رفته بودیم بیرون، وقتی برگشتیم متوجه شدیم الویه ی ناهار فردای مان را پدرشوهر خواهرم تنهایی درست کرده و آماده در ظرفها گذاشته است...


می گویند آدمها را در سفر بشناسید، بعد از آن سفر جواب سوالهایم را در مورد ویژگی های دامادمان گرفتم و همین طور برایم یادآوری شد حداقل در ازدواج نمی شود بدون دیدن و شناختن پدرمادر فردی او را شناخت!!

حس کاذبِ موجود

میدانم کاذب است، می دانم احمقانه است، میدانم مزخرف است اما دست خودم نیست! این احساس کاذب همراهم شده، همین احساسِ کاذبِ مزخرف ِ احمقانه دست گذاشته روی گلویم و دارد جانم را می گیرد!! احساس هرزگی!


احساسی که سرم را می چسباند به دیوار و چشمانم را تا جان دارد می فشارد...


حالا هر چه قدر منِ منطقیِ وجودم بگوید تو داری خوب عمل می کنی، هر چه قدر صغری و کبری بچیند که از هیچ اصولی پا فراتر نگذاشته ای، هر چه مصداقِ اخلاقی عمل کردن از رفتارم برای خودم بیاورد، هر چه یادم بیاندازد قبل از همه جلسه ها حرف و نگاه و برخوردم را سپرده ام به امامِ حیّ ام تا خلاف رضایتش سر نزند، هر چه قدر هم که بگوید یک منِ معصوم، یک دخترِ حساسِ شکننده هنوز هست که اشک بریزد از این احساس هرزگی، از این گزندگیِ هر چند روز یک بار با یک پسرِ غریبه حرف زدن... یک دخترِ معصوم در دلم خانه دارد که برایش غیرقابل تحمل شده که چند روز یک بار یک پسرِ غریبه پا بگذارد به خانه اش، قدم بگذارد به اتاقِ شخصی خودش و از درونی ترین مسائلش با او حرف بزند! هر چه قدر هم که پسرها سربه زیر باشند و نگاهِ خیره و ممتد نکنند باز هم این دخترک زیر نگاه شان که هست، زیر نگاهِ منظور دارشان، که به چشم خریدار ارزیابی می کنند!


اینجا دختری است که دارد بالا می آورد این تعداد نامِ در ذهنش را، که یکی نرفته یک نام دیگر وارد می شود و باید بررسی اش کند، باید برای بررسی بهش فکر کند، به یک پسرِ غریبه ی نامحرم فکر کند... نه یک بار نه دو بار، مکرر، مکرر، بی سرانجام...


اینجا دختری است که برایش سخت شده، خیلی سخت شده که جلوی پدر و مادرش بلند شود و هم قدم یک پسرِ غریبه راهی اتاقش شود، دخترکی که هر چه می گذرد دلش می خواهد فاصله ی صندلی ها را زیادتر کند، اما اتاق جا ندارد... چاره ای نیست، باید نشست در فاصله ی کمتر از دو متری یک پسرِ غریبه و گذاشت تا وارد حریم ات شود، وارد حریمِ شخصی فکر و ارزش ها و باورها و احساسات تو...


اینجا دختری است که کم کم دارد کم می آورد، کم کم خودش را بین این همه نقش دارد گم می کند، نقش هایی که باید هر بار بهشان فکر کند تا تصمیم بگیرد، نقش عروس یک خانواده ی فقیر و تفاوت هایش با خانواده خودش، یک خانواده ی خیلی غنی، یک خانواده ی غیرمتدین، نقش همسرِ یک روحانی، نقش زنِ یک زندگی در غربتِ بیگانه ی خارج از ایران، نقش همسرِ یک مداح، نقش همسر یک هنرمند، نقش همسر یک نویسنده، نقش همسر یک کاسبِ بازاری، نقش همسر یک استاد دانشگاه، نقش....


اینجا دختری است که احساس می کند زیرِ فشارِ این احساس هرزگی دارد پاکیِ قلبش را از دست می دهد... دختری که اسم یک پسرِ غریبه ی دیگر که می آید نفسش تنگ می شود، دلش می خواهد بگوید نه، خواهش می کنم دیگر نه، دیگر هیچ فردی پایش را به اتاقم نگذارد، دیگر تصویر هیچ غریبه ای را نشانم ندهید، دیگر اسم هیچ غریبه ای را وارد ذهن من نکنید، دیگر هیچ غریبه ای راجع به درونی ترین باورهایم و خصوصی ترین حریم هایم با من حرف نزند اما بی فایده است؛ منطق جلودارش می شود...


اینجا دختری هست که هر چه قدر هم امنِ در حصار چادرِ عزیزش باشد، که هر چه قدر هم اهل رعایت باشد، باز هم احساسِ کاذبِ احمقانه ی هرزگی قلبش را در چنگِ خودش له میکند...

 

الماس

چشمانم را می بندم، تکیه می دهم به دیوار اتاق و یک دم و بازدم حسابی خودم را مهمان می کنم!

نفسی عمیق حواله ی ریه ام می کند و زیر لب می گویم: مرسی خدا، مرسی!

نمیدانم آینده ی پیش رویم را، نمی دانم چه خبر است؟! خوشی است؟! ناخوشی است؟! رسیدن به آرزوهاست؟! ابتلا به امتحان هاست؟! ...

میدانم حال و اکنونم را، که ابتلاست، که امتحان است و فتنه، که اسارت روزهایش چنگ می زند گلویم را، که نفس کشیدن در هر لحظه ی این اکنون مثل قورت دادن تیغ های ماهیِ غذاست، گاه طعمِ خون می گیرد گلویم از این تیغ ها... اما یک خاصیتی دارد که نمیدانم آینده ام با هر کیفیتی داشته باشدش یا نه!

اکنونم در خودش چیزی دارد که می شود دلیل خوب بودنِ این روزها! "قرآن"! قرآنِ عزیزِ بی مثال!

قرآنی که نمی دانم به کدامین قاعده ی غیر دو دو تا چهارتایی حرف می زند! قرآنی که 1400 سال پیش بر محمدِ امینی نازل شد اما امروز، در قرن بیست و یک، در بلبشوی آخر الزمان، در پردلهره ترین روزهای دخترکی می رسد دستش و حرف می زند با او، در ثانیه ثانیه ی لحظاتش، در هر تپش غیرارادی قلبش...

آینده خوب خواهد بود، ایمن خواهد بود، تنها دلیلم، همین قرآن است که گفته وعد الله و لا یخلف الله وعده!

اما فارغ از کیفیت آینده دلم می خواهد الماس این روزهایم برایم ابدی باشد، دلم می خواهد در آینده ای که مبهم است هم چنان نزدیک ترین باشد به قلبم، دلم می خواهد همیشه حرف بزند، همیشه مونسم باشد، که بتوانم مگوترین حرفهایم را نزد او به ربَّم بگویم و ربّم با او، با واژه واژه ی آیه هایش مرهم بگذارد بر قلبم...

دقایقی پیش دستانم می لرزید، اشکم از هول می جهید، و قلبم با سرعتی فراتر از حدش می تپید... اما حالا؛ تکیه داده ام به خدا، اشکم از آرامش سر می خورد روی گونه ها، عزیزم را، الماسِ زندگی ام را بر قلبم گذاشته ام، با دستانی آرام لمسش می کنم و زیر لب می گویم مرسی خدا، مرسی...

گوله ی گردِ خوش ترکیب

خوشبختی گاهی می شود یک گوله ی گردِ خوش ترکیب و از آسمان قل می خورد و هجوم می آورد به قلبت! آن وقت سرریز می شوی از خوشی، از رضایت! آن وقت دلت می خواهد همین لحظه ای که درش هستی کش بیاید تا ابد...


خوشبختی گاهی هیچ ربطی به شرایطت ندارد! گاهی هیچ دلیلی نمی خواهد! گاهی حتی وسط اوضاع و احوال بد، خراب می شود سرت و لنگر می اندازد بر سر دلت... درست همین وقتهاست که سرخوشانه می خواهی بلند شوی و چرخ بزنی و برای نازنین ربّت عاشقانه بخوانی...


برای سرریز شدن حس خوشبختی به قلبت نمی شود بنشینی و دست روی دست بگذاری! باید بلند شوی، قد علم کنی، ذره بین به دست بگیری و راه بیفتی به کوچه پس کوچه های زندگی! انقدر بری و بگردی تا تکه های ریزی پیدا کنی که می تواند بشود دلیل خوشبختی، آن وقت انقدر برای خودت تکرارش کنی و آوازشان بخوانی تا بشود وِردِ زبانت، انقدر زور بزنی برای دیدن شان تا ناخواسته هم ببینی شان! آن وقت است که می فهمی چه طور این خوشبختی های بزرگ را ریز دیده بودی! آن وقت است که می فهمی آرزوهای دیگرانی همین درشت های ریزشده ی زندگیِ توست...


علوم انسانی مطلق بردار نیست، همه جا نسبیت حاکم است، اما... اما من یقین دارم همیشه استثناهایی هست حتی در علوم انسانی! و با قاطعیت حکم می دهم هیچ فردی، در هیچ کجای عالم، در هر شرایطی از سختی و مشکل و درد وجود ندارد که ذره بینش چیزی از خوشبختی نشانش ندهد. اگر نمی بیند، اگر نمی بینیم علت در اخم خودمان است، گاه انقدری اخم داریم که چشممان تنگ شده، که دیدش کم شده... وگرنه حس خوشبختی را می شود سرریز کرد در زندگی، حتی شده به زور!! بعد کم کم انقدری جا خوش می کند که به زور هم نمی توان از دل بیرونش کرد...

ذکر

دارم کم کم چیزهایی را می فهمم، چیزهایی تلخ اما بزرگ!

دارم کم کم می فهمم معنای ذکر حقیقی را! که همه عمر اشتباه فکر می کردم! دارم می فهمم چرا بزرگان همیشه می گفته اند سخت ترین کارِ عالم ذکر است و منِ کوچکِ نادان نمی فهمیدم اینها را و متعجب میشدم که چه سختی ای دارد؟! کمی تمرکز می خواهد دیگر! و ذکر می گفتم به خیالِ خام ِخودم و فکر می کردم وقتی نامِ خدا را بیاوری و دلت همراه باشد یعنی ذکر... آه که چه قدر ساده میدیدم... و چه قدر این روزها باید اشک بریزم برای ضعفم در برابر این کارِ بزرگ: ذکر!


این روزها که کربلاست، که میدانم است، میدانِ پیکار لحظه به لحظه، این روزها که محتاجم، محتاجِ این سخت ترین کار عالم، تازه باورم شده ساده انگاری خودم را!


استاد در تعریف این سخت ترین کار می گفت: یعنی وقتی افتادی در لحظه ی گناه، وقتی کشیدی سمت غیرخدا آن وقت دلت به یاد خدا باشد و یاد خدا مانعِ آن کشش شود...


حالا، وسط کشمکش هوا و خدا باید ذکر گفت... به زبان، به قلب، به فکر، به عمل...


و من انقدری ناتوانم که در همین زبانش هم می مانم، آن قدر که قاطی می کنم!!! که می گویم استغفرالله صل علی محمد و آل محمد ( قاطی کردنی که "استغفرالله ربی و اتوب الیه" را با "یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آل محمد" ترکیب می کند!)


دارم درون قلبم کثیفی یزید را، وقاهت ابن زیاد را،  طمع عمرسعد را می بینم... دارم درون قلبم قداست حسین را، هدایت حسین را، حسین را می بینم... دارم درون قلبم این پیکار را می بینم... دارم به چشمم تیر خوردن حسینِ وجودم را می بینم... دارم به گوش خودم نعره ی شمرِ وجودم را می شنوم... روضه ی ثانیه به ثانیه است این تماشا کردن ها... نمی خواهم یزیدی شوم اما می کِشَدم به سمت خودش... خدایا درد دارد دیدن شهید شدنِ حسینِ وجودم... خدا می دانی که چه شکنجه ی طاقت فرسایی است مغلوبِ یزیدِ وجود شدن... این دنیا، این دنیای لعنتی ِپر جاذبه مرا سمت خودش می کِشَد... و با این کِشیدن دارد حسینم را می کُشَد... حسینی که عاشقشم... حسینی که ارباب است... حسینی که کشتی نجات است...


در این دریا طوفان شده، حسینم! در این دریا دارم غرق می شوم، حسینم! زیرِ این امواجِ بی امان دارم امان از کف می دهم، حسینم! دست بلند می کنم سمت کشتی تو... با دلی که از خودش ترسیده، با دلی که نَفسش، نَفَسَش را بریده، با دلی که پناه آورده دست دراز کرده ام، نجاتم بده حسینم... نجاتم بده تجلیِ ذکرِ عالم!

نخود باد کرده

این روزها بالا و پایین پریدن هایم زیاد است، آتش را، عین عین آتش را گرفته ام کف دستم و دارم بالا پایین می پرم! برای نگه داشتنش، نگه داشتن بزرگ ترین دارایی ام، ایمانم، ثانیه به ثانیه باید با نفس و شیطان شمشیر بزنم... گاه آن ها غالب می شوند و روحم زخم بر میدارد، گاه زخمم عفونت می کند و خون فواره می زند گاه هم خدا حائلی می فرستد بین من و تیزیِ شمشیر آنها، گاه هم خدا قوتم می دهد که با دست و پای زخمی و خون آلود بلند شوم و ادامه دهم و بشنوم صدای ناله ی شان را...


این روزها وسط گیر و دار این رزم ثانیه به ثانیه، رزمی که موضوعش را به احدالناسی نمی توان گفت و احدالناسی نمی فهمد این غوغای درگیری را، یک نفر هست که هم می شود همه ی این روزها را برایش گفت و هم می فهمد تک به تک درگیری ها را...


و من خوشحالم؛ خیلی خیلی خوشحالم که او هست، که او را دارم، که وقتی زبانم بند می آید از خوف، وقتی نفَسم به شماره می افتد، وقتی فشار نفسم غوغا می کند و کم آوردنم را حس می کنم، می توانم زیر لب صدایش کنم! خوشحالم که صدا کردنش محدودیتی ندارد، که هر جا و هر زمان که ببینم نشانه گرفتنِ تیرِ شیطان به سمت خودم را و نتوانم سرم را بدزدم و جاخالی بدهم اما بتوانم چشمانم را ببندم و زیر لب صدایش کنم، همه ی غوث و پناه و مددم را صدا کنم و چشم باز کنم و ببینم صاحبِ نام های به زبان آمده ام تیرها را کشانده سمتی دیگر و دشمنم را، دشمن ملعونم را، در هم شکسته است...


و من خوشحالم؛ خوشحالم که همه ی دردم را فقط اوست که می داند، خوشحالم که در دلِ پردردترین روزهایم، بتوانم روسری صورتیِ خوشحالم را بپوشم و دخترِ سرحالِ فامیل باشم! که وقتی در مهمانی جمعه شب، بعد از مسخره بازی های مان، با دخترخاله ام افتاده باشیم گوشه ی اتاق و حتی رمقِ پاک کردنِ اشکهایی که از شدت خنده آمده را نداریم، وسط همان بی حالیِ بعد از خنده ی مان، همان لحظه که افتاده ایم و با چشم بسته از شدت خنده اشک میریزیم، همان لحظه به تو فکر کنم و شکرت کنم! شکرت کنم که این همه ستار العیوبی! که این همه رازداری! که نمی گذاری دیگران از دردِ سینه ام چیزی بدانند، که این توان را می دهی که بخندم، که بخندانم، که بی حال شوم از خنده... درست در دل روزهایی که وقتی با تو درددل می کنم بی حال می شوم از...


موضوع خنده این بود که هر کس به هر نحوی که می توانست ادایی در می آورد، روسری ها را دو سه سانت برده بودیم عقب، فرق وسط باز کرده بودیم، روسری ها را پشت گردن بسته بودیم و هر شکلک مضحکی که شدنی بود را در می آوردیم و عکس می انداختیم، لپ های باد کرده، چشم های چپ شده، زبان درازی های کجکی، کج و کوله کردن لب و لوچه، و هر چیزی که فکرش را کنید؛ یک لحظه وسط ادا در آوردن ها با دخترخاله ام فیس تو فیس شدیم که عکس نیم رخ بگیریم، از دیدن صورت همدیگر در آن لحظه منفجر شدیم از خنده... با نفس های قطع شده از خنده می گفت دلارام شبیه نخود باد کرده شده بودی که یکی زده اند توی سرش!! می گفت تا مدتها هر وقت غصه اش بگیرد قطعا با تصور آن لحظه ی چهره من می تواند همه غصه هایش را پاک کند... راست می گفت، شبیه نخود شده بودم، اما دلیلش را نمی دانست! شاید نشنیده بود روایت آقای دولابی را...

(روایت آقای دولابی : http://www.akend.ir/post/75


پ.ن: این کار (همین شکلک درآوردن ها) را حتما امتحان کنید؛ چه با یک نفر چه بیشتر، چه دوست چه فامیل چه همسر، حتی اگر همراهی پیدا نکردید آینه همراه خوبی خواهد شد!!!

نقطه ثقل

تو شرایط خیلی سختی قرار گرفتم، موقعیتی برام پیش آمده که تمام وجودم را می لرزاند، یک امتحان سخت با محوریت بزرگ ترین نقطه ضعفم! روز و شبم درگیرش شده. این یکی دو سال اخیر امتحان های خدا ازم رو به سخت تر شدن بوده و حالا، این روزها، به جاهای ترسناکی رسیده، ترسناک از این نظر که قابلیت خراب کردن همه چیزم را دارد، می تواند هر لحظه همه ی داشته هایم را، همه ی آنچه که کاشتم، همه ی عطایای امامانم را، همه ی آنچه را که خدا از معنویت بهم داده، ازم بگیرد! می تواند سقوطم بدهد به بدترین جای ممکن و من می ترسم....


هیچ راه فراری هم نیست، باید تمام قد و لحظه به لحظه در برابر شیطان شمشیر زد و یک آن استراحت مساوی می شود با مرگِ ایمان... باید صبر کنم و استقامت کنم تا بگذرد... اما بزرگ ترین نقطه ضعفم است و خیلی خطرناک است، هر نفَسم مثل راه رفتن روی زمینی پر از مین است!


دیدم راهی ندارم، ضعیف بودنم هم همراه همیشگی، فرار کردم! از همه ی این روزها، از لحظه لحظه ی این ثانیه ها، از پیچیدگی اتفاق های این روزها، از ضعفِ خطرناکم، از بزرگ ترین نقطه ضعفم، فرار کردم به سمت خواهرِ امامِ رئوف! آوای باران را دیده اید؟! آن لحظه ای که باران در راه شمال فرار کرد و تا تهران بارید؟!  همان شکلی، پناه بردم به کریمه اهل بیت، همان شکلی در طول جاده ی تهران قم تکیه دادم به پشتی صندلی، چشم هایم را بستم و بی صدا باریدم... بی توجه به نگاه همسفران و راننده... انقدر باریدم تا چشمم قاب گرفت گنبد طلایش را! سر انداختم پایین، سنگ فرش به سنگ فرش رفتم تا چشمانم قاب گرفت پنجره های ضریحش را.. پناه گرفتم به دیوارِ جلوی ضریح و از تک تک شان گفتم، از تک تک دشمنانی که این روزها همه ی دارایی ام را نشانه گرفته اند، عین یک فراری که به پناه گاهی رسیده، که تمام راه دویده، که به محض رسیدن به محلِ امنِ پناهگاهش نفس نفس بزند...


دلم نمی خواست برگردم، برای اولین بار 7، 8 ساعت چرخیدم در آن سرای امن، و نفس تازه کردم سر مزار دُرّهای زمین... آیت الله بهجت، بهائ الدینی، علامه طباطبائی، میرزا جواد آقا، میرزای قمی... هی نفس کشیدم، هی عزم جزم کردم، هی دستم را دراز کردم تا از خطرِ ایمان فرسای این روزها بیرونم بکشند، و می کشند، مطمئنم نمی گذارند این مرداب مرا در خود فرو ببرد... نمی گذارند...


حالا دو روزی می گذرد که برگشته ام، دو روزی می گذرد که دارم با بزرگ ترین نقطه ضعفم کلنجار می روم، دو روزی می گذرد که نه خواب دارم و نه بیداری...


این ها را گفتم چون به پاکیِ قلبِ خیلی از دوستانِ اینجا ایمان دارم، گفتم تا دعایِ این بنده های منتخب خدا را برای ختم به خیر شدن این روزهایم، برای ایمن رد شدنم از فتنه ی این روزهای زندگی ام طلب کنم... گفتم تا دعا کنید با سر زمین نخورم که اگر بخورم باخته ام، همه چیزم را باخته ام و اگر خوب رد کنم، اگر بابِ میل خدا رد کنم همه چیز را به دست می آورم... دعا کنید که دعا کارها بکند!

پناه

وقتی کسی گم می شود، بی قرار می شود! هی این ور و آن ور می رود، از این و آن سوال می پرسد، آدرس می خواهد، کمک میگیرد، مدد می خواهد! یک گم شده سر جایش قرار نمی گیرد، تقلا می کند، آرام نمی گیرد...

همین طوری هم در شرایط عادی پناهم امام مهربانی هاست، در حالت معمولِ زندگی هم محرم الاسرارم اوست؛ طبیعی است که حالا، این شب ها، که یقین کرده ام تکلیفم رفتن درِ خانه ی اوست، سر جایم قرار نگیرم، تقلا کنم، باور کن همه اش طبیعی است!

که زنگ بزنم به خاله و بگوید روبه روی ایوان طلاست، بسپارم برایم نماز بخواند و او با گریه قطع کند و با اشک قامت ببندد...

که پیام بدهم به عمو و بگویم در شب جمعه ی حرمِ رضوی اش سهیم ام کند  و او بگوید از حرم خارج میشده که با پیام من بر می گردد و دوباره...

طبیعی است که بالاو پایین بروم، که ظرف بشویم و زمزمه کنم من و یک دل هوایی، که جارو کنم و بخوانم حاصل یه آشنایی، که اتاق را مرتب کنم و خودم را غرق کنم در صدایم که ممنونم ازت خدایا که شدم امام رضایی...


پ.ن: از دوستانی که نمیشناسم عذر خواهی می کنم که نمی توانم رمز ادامه مطلب را بهشان بدهم.

ادامه نوشته

دلِ پیغمبرم

باور کنید حق دارند این گوی ها، باور کنید حق دارند یکهو گیج بروند و تار شوند، حق دارند یک باره، در کمتر از آنی ابری شوند و سیلاب راه بیندازند!

حق دارند وقتی یادِ بابای امت می افتند کنترل از کف بدهند!

چه طور آرام باشند و مثل همیشه، وقتی می خوانند «یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است»

اما این باریدن فرق دارد با گذشته! این بار به خاطر دلِ اوست نه خودم! دلش پر است حتما! از دیدن همه ی رنج هایم... چه قدر غصه در دل دارد بابایم به خاطر غصه های من!

میداند یک جاهایی اش برای خداست، می داند دخترش برای زندگی دینی، برای راهِ خداپسند چه قدر خونِ دل خورد! می داند دخترش برای ماندن در راهِ او چه قدر مظلوم ماند... دردِ شمشیرهای زبان ها را او می فهمد! برندگیِ طعنه ی نگاه ها را او می شناسد. خستگیِ دلم را بابای امت نداند که بداند؟!

اما همه اینها به کنار، دلم کباب می شود که از رنج من رنجیده شود!

باباجان، اگر شما تابِ رنج امت تان را ندارید، امتی که به لطف خدا کم نیست و جمعیتی دارد برای خودش! امتی که هم شاملِ کوچکی چون من است و هم شامل بزرگانی مثل شیعیانِ واقعیِ علی تان، اگر شما تابِ رنج این امت را ندارید ما چه طور تابِ رنجِ شما را داشته باشیم؟! شما که یکی یکدانه ی این امتید، شما که دردانه ی خدایید، شما که پدرِ فاطمه ی عزیزید!

باید حساب دل ام را برسم، نکند رنجش عبث باشد؟! نکند سرِ گیر و دار دنیا برنجد و رنجَش دل پیغمبرم را برنجاند؟! نکند رنج هایم مال منیت ها و نفسانیت هایم باشد؟! نکند بی اخلاقی ام بشود ریشه ی آزردگی دلم، و بعد رنج ببرد اویی که آمد تا اخلاق را کامل کند؟!

باید دست بکشم به دلم اما؛ اما چه کنم که دستانم سنگین است، چه کنم که زنجیرهای سنگین بسته ام بهشان و تاب بالا آوردن شان را ندارم، چه کنم که سبک بال نیستم و حریف دلم نمی شوم!!

می شود حالا که ایام به نام شماست، حالا که دارد می رسد تکرارِ تاریخِ منور شدن دنیا به نام نامی تان، سفارشی به فرزندتان کنید؟! می شود از او، از نایب تان، از صاحب زمان مان بخواهید دست بکشد به این دل ها تا گره هایش باز شود؟! می شود سفارش مان را به مهدیِ تان کنید؟! دستان او همه کاری می کند، دستان او دل گشاست... شما سفارش کنید او گره گشاست...

 این دُرِّ وجود "دل" اگر پاک شود، اگر خالص شود رنجی برای شما نمی ماند و چه خوشی بالاتر از بی رنجیِ شما؟!

پ.ن: راستی باباجان، شنیده ام زمان حیاتتان برای دخترهای دم بخت استین بالا می زدید، حواستان حتما هست که این دخترکتان هم در همین سن وسال است و می بینید این روزهایم را! یکی از آن خوب ترین پسرهای تان را، یکی از همان هایی که خیلی شبیه باشد به شما را، به غلامی قبول می کنید؟! برایم آستین بالا می زنید؟! می دانم پدر برای فرزندش سنگ تمام می گذارد! حالا که هم این دخترک فرزند شماست و هم انشاالله آن پسر منتخب تان، چه مجلسی شود جشن وصال فرزندان محمد، صلوات خدا و ملائکش بر او...

خلاصه در سه حرف

زندگی را خیلی نفهمیده ام، اتفاقاتش را هم! نه من فهمیدم و نه اطرافیانم! خیلی که جزئی نمی گویم برای کسی اما هر بار که به دلیلی کسی، دوستی در جریان جزئیات ازدواجم قرار گرفت متحیر شد! چندی پیش ماجرای این هفته های اخیر را برای دوستی گفتم، گفت خدا باهات چه کار داره که تو این شرایط قرارت داده؟! خندیدم، گریستم، میان خنده و گریه گفتم اگر میفهمیدم که خوب بود!! گفتم می فهمم رمزی دارد اما رمزگشایی بلد نیستم! گفت ولش کن، خودش نشانت می دهد روزی، فعلا صبوری کن و درس بگیر... راست می گفت.

اما یک چیزی را فهمیده ام، یک کلمه ی سه حرفی را! که هر چه که هست، حداقل در این برهه ی زمانی، همه چیز به این سه حرف ختم می شود، این را مطمئن شده ام! ر ض الف!

حالا اگر در بیداری ناخودآگاه همه هوش و حواسم میرود مشرق، اگر بی بهانه بین این همه نوای سیستمم آنی انتخاب می شود که اسم او را بیاورد، اگر دلم بی هوا هوایی اش شده، اگر در خواب هم رد اوست، اگر تنها نشانِ سردرگمی این روزها نام سه حرفی اوست، پس نباید دست روی دست گذاشت، باید بلند شد و راهی شد! باید ادب کرد، به نورِ وضو مزین شد و رو کرد به مشرق، به امام مهربانی ها که پناه است، که قریب الغرباست... باید مانوس شد با عزیزِ ایران تا برسم به همان کلمه ی سه حرفی، رضا...

پ.ن: همیشه شنیده بودم غریب الغربا را، غریبِ غریب ها را اما چندی پیش استادمان می گفت اصلش چیز دیگری است؛ قریب الغربا! نزدیک به غریبان، نزدیکِ تنهایان... آخ...

یاد آور

این حدیث رو اولین بار تو وبلاگ ستاره دیدم که امام صادق گفتن ظاهرت طوری باشه که دیگران با دیدنت یاد خدا بیفتند (نقل به مضمون)، داشتم فکر می کردم وقتی موهایت را می پوشانی یا لباس آزاد می پوشی یا جلوی نامحرم ساده می پوشی و به خصوص وقتی چادر به پوششت اضافه میشه آدمها با دیدنت و با دیدن چادرت یاد خدا میفتند! چند تا خاطره برام تداعی شد که شاید ظاهرشون تلخ بود اما با توجه به این حدیث لبخندی رو تو صورتم نشوند که تلخیش فراموشم شد!

سالها پیش با یک سری از فامیل مون که از نظر اعتقادی با هم کمی تفاوت داریم سفر بودیم، همین که رسیدیم همه لباس های بیرون رو درآوردند و تو حیاط ویلا دور هم نشستند، من یذره دیرتر اومدم و با چادر رنگی که سرم بود وارد جمع شدم، تا جایی که یادمه بین جوون و پیر تنها چادری (چادر رنگی) بودم. همین که وارد شدم پسرعمه همسنم نیم خیز شد و گفت یاللللا حاج خانوووووووووووووم! یکی دیگه شون هم با لحن تمسخرآمیزی میگفت جا باز کنین جا باز کنین حاج خانوم بنشینن. یکی دیگه وقتی نشستم به زبون عربی حرف میزد باهام!! و من با لبخندی ظاهری فقط نگاهشون کردم و گرم صحبت های دیگه شدیم، اون موقع سنم کمتر بود و تمسخر و تایید نگرفتن یذره اذیتم می کرد، اونم از هم سن و سالهام! ولی فکر می کنم اگر همون موقع هم این حدیث را شنیده بودم چه قدر از اون تمسخرها لذت می بردم! چون حاج خانوم به کی میگن؟! به کسی که از حج برگشته، از زیارت خونه ی خدا! به زائر خدا می گن حاج خانوم! پس وقتی من اون موقع  با 20 سال سن لقب حاج خانوم می گیرم اونم به خاطر حجابم، علتش اینه که ظاهرم اونها را یاد خدا میندازه و این چه قدر ارزشمنده!!!

و یادم افتاد به یک جشن حنابندان که رفته بودیم، توی خونه بود، یه سالن خیلی بزرگ تو شهرستان، دورتادور آدم نشسته بود، پیر و جوون، مقید و بی قید، و خب همه بدون حجاب تا اینکه یهویی و بی خبر داماد اومد تو!!! من و دخترخالم به سرعت نور و با کلی اخم و ناراحتی از این حرکت زشتشون (بی خبر وارد شدن داماد) چادر و روسری رو پوشیدیم و چون عروس داماد با دوربین پشت سرشون از جلوی تک تک مون رد شدند و سلام علیک کردند ما به خاطر آرایش کمی هم بیشتر روی مان را گرفتیم و تا آخر مجلس هم داماد حضور فعال داشت و چادر از سر ما نیفتاد! خلاصه که مجلس تموم شد و همه داشتند می رفتند که یک خانم میانسالی که اصلا هم نمیشناختمش اومد باهامون دست داد و خداحافظی کرد و گفت التماس دعا حاج خانوم! فکر کن به من که سنم نصف خودش بود، اونم بعد مجلس حنابندون میگفت التماس دعا!!! حاج خانوم!! من و دخترخالم اون لحظه چشمهامون شده بود قد گردو!! و تا مدتها با تداعی اون خاطره ضعف می کردیم از خنده!!! عموم هم تا مدتها دستش گرفته بود و هر وقت می دیدم می گفت چه خبر حاج خانوم؟! ما رو دعا می کنی یا نه؟! ما تنها کسانی بودیم که بین اون جمعیت حجاب کامل داشتیم و این باز لقب حاج خانوم بهمون داد!

با درنظر گرفتن این حدیث و این شکلی که نگاه کنیم خیلی از تمسخرها و تیکه ها و کنایه ها برامون شیرین میشه! و چه قدر ما محجبه ها خوشبختیم که این فرصتو داریم که مردم رو یاد خدا بندازیم!

امیدوارم این طعم شیرین، مسئولیتم را هم همیشه بهم یادآوری کنه که حالا که ظاهرم آدمها را یاد خدا میندازه پس رفتارم آنها را از خدا دور نکنه و درشون نگرش منفی نسبت به خدا و دین خدا ایجاد نکنه!

عبدِ تو

نوزاد را دیده ای؟! همان وقت هایش که گردن نمی گیرد؟! همان وقت ها که وقتی گردنش را بخواهیم حتی به زور نگه داریم به محض برداشتنِ دست هایمان گردنش می افتد؟! که هر کاری کنیم گردنش صاف نمی شود، که هر کاری کند نمی تواند سرش را بالا بگیرد؟!


دلارام را دیده ای خدا؟! که داری می بینی! هر چه بیشتر می گذرد شبیه تر می شود به نوزاد و وجه تشابه است که اضافه می شود...


دلارام را می بینی خدا! وقتی روی سر بلند کردن ندارد، که گردنش روی ایستادن ندارد، که هی می خواهد سرش را بالا کند و حرفی بزند ولی... ولی هی سرش می افتد...

حالا ببینش، با سرِ افتاده، با گردن کج... با آرزویی که فقط اشک از پس بیانش بر می آید: 

می شود مرا عبدَت کنی؟!

کفاره

خوشبختی یعنی همینجا، همین الان... خوشخبتی یعنی همین دردها، یعنی همین آهی که خطابش به خداست... یعنی وقتی داری از درد به خودت می پیچی، وقتی پناه بگیری زیرِ پتو تا اشکت دیده نشود، وقتی از شدت درد نتوانی پهلو به پهلو شوی، یعنی وسط درد چشم ببندی و به ربّت بگویی اگر خیر در شفا نیست پس بگذار به حساب کفاره، بگذار به حساب صیقلِ روحِ آلوده... اگر شفا نمی دهی پس به حساب ذره ذره اش پاکم کن...

خوشبختی یعنی وقتی که جسمت درد می کشد و تو فکرت را از آن منحرف کنی، این طور که فکر کنی به ماهیتابه ای که غذا درش ته گرفته بود، که موقع شستن که رسید اسکاج را محکم بهش کشیدی، که زیر آب جوش گرفتی اش تا لکه های چسبیده جدا شوند، تا تمیز و براق شود... فکر کنی و وسط درد، لبت به خدایت بخندد که در همین دنیا گرفته ات زیر آبِ جوش تا لکه ها، زنگارها کنده شوند... بخندی به خدا و دردهایت را تعبیر کنی به دردِ ساییده شدنِ اسکاجِ خدا به روحِ خدا دوستت... خوشبختی یعنی وقتی خدا اجازه می دهد ناله های بیماری ات را ببری در قالب الهی العفو گفتن ها...

خوشبختی یعنی این اذن دادن هایش به عاشقی...

خوشبختی یعنی همین ثانیه ثانیه ی عشق ورزی با خدا...

نوزاد چه قدر می فهمد؟!

هر روزی که می گذرد، هر تجربه ای که اضافه می شود، خیالم راحت تر می شود! خیالم از نفهمیِ خودم راحت تر می شود! مطمئن تر میشوم که هیچ چیزی، مطلقا هیچ چیزی نمی فهمم! از هیچ چیزی در این عالم سر در نمی آورم و این جهل چه قدر می تواند آرامش بخش باشد!

این که فکر کنی می فهمی و خیر و شر را تشخیص می دهی، این که فکر کنی حالی ات است تشویش می آورد! چون ذهن و دلت بی تابِ یافتن راه حل و فکرِ نجاتی می شود و امان از وقتی که راهی نیابد...

 

فرض کن در موقعیتی ترسناک و خطرناک یک بچه ی 2-3 ساله باشد که چیزی نمی فهمد، همین که مادر را حس کند، همین که بابا را ببیند برای او آرامِ خاطر است؛ با الباقی اش کاری ندارد و اگر هم خطری باشد و حادثه ای رخ دهد قطعا پدر و مادرش که لحظه ای از خودشان دورش نمی کنند، زودتر از هر کس دیگری نجاتش می دهند، چون ضعیف است... اما یک بچه ی بزرگ تر که خودش را بیشتر باور کرده باشد و فکر کند کاره ای است ممکن است وقتی از خطر خبردار شود بی تابی کند، در آغوش مادر هم که باشد باز می ترسد، بابایش با همه ی قدرتش هم که کنارش باشد او باز فکر و دلش بی تاب است! باز هم در هر خطری پدر و مادر او را زودتر از هر کس دیگری نجات می دهند اما او بی تابی خواهد کرد....

 

حالا من چرا خوشحال نباشم وقتی شده ام مصداقِ یک نوزادِ بی خبر؟! این همه بی خبری چه طور آرامش بخش نباشد وقتی از ضعیفی من است؟! چه خوشبختی بالاتر از ضعیف بودنم در برابر اقتدارِ ربّ؟! آن هم آن نوع ضعیفی که خالقم خودش حواسش به آن هست...

امنیتی را که آغوش ارحم الراحمین دارد آغوش هیچ مادری ندارد...

هر روزی که می گذرد، با هر تجربه ای، خیالم راحت تر می شود، که عوضِ ذره ذره ی جهل و نداستن و بی خبریِ من، خدای قادرِ همه فن حریف علیم است و بصیر و صاحب اختیار...

سوتی قرن

انقدررر خندیدم که فَکّم درد گرفته، چشمهام خیسه از اشک و از شدت خنده پهلوهام درد گرفته... دارم برای خواهرم تعریف می کنم و او بدون کلمه ای حرف، 5 دقیقه ممتد قهقهه می زند!

ماجرا از این قرار بود: در یک جلسه ی کاملا رسمی خواستگاری، مادر و خواهر آقای خواستگار نشسته اند روبه رو.

مادرشون رو به من: اسم کوچیک شما چیه؟!

من با صدایی یواش: دلارام.

صدا یواش بود و متوجه نشدند، دوباره می پرسند و نیاز به اعلام بلندتر هست، همزمان آب دهنم رو قورت می دهم و می خواهم بگم دلارام هستم که نمیدونم چرا بلند می گم: دلارام خانووم!!!!!!!!!!

یعنی دیگه دخترهای 14 ساله هم این طوری خودشون رو معرفی نمی کنن!!